صفحه‌ی 1 از 8
décembre 13, 2011 | سه شنبه، 22 آذرماه 1390

در قفس

هزار مرغ دریایی
در سینه‌ی من گرفتارند

اگر
این پنجره باز شود

۲۲ آذر ۹۰
سارا محمدی اردهالی

décembre 09, 2011 | جمعه، 18 آذرماه 1390

بی‌قراری

حال من
گذشته‌ی تو
آینده‌ی ما

هیچ کدام به پای هم نمی‌رسند

۱۷ آذر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

décembre 01, 2011 | پنجشنبه، 10 آذرماه 1390

چراغ من روشن است

شب است

روبرویی‌ها
چراغ را خاموش کرده‌اند
پرده را کشیده‌اند

ایستاده‌ام
با فنجان چای و بی‌خوابی‌ام

چراغ من روشن است

۱۰ تیر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

août 20, 2011 | شنبه، 29 مردادماه 1390

خواب در مرداد

بی صدا
بی حرف
بی حدیث
زندگی میان ملافه‌های سپید و حوله‌های شسته شده

غلت زدن در
اسلوموشنی ابدی

بی هیچ خش خشی

کدام سایه
روی من
خواهد افتاد؟


.
.
.

۲۹ مرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

juillet 28, 2011 | پنجشنبه، 6 مردادماه 1390

ساعت مچیِ روی میز

همیشه می‌ترسیدم
از دیوانگی

حس می کنم حالا
سبک و آرام است
فکری ندارم
به کسی آزارم نمی‌رسد
یک پرنده‌ام
بی‌هدف پرواز می‌کنم

آسمان
پر از کنیاک است

۶ مرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

juillet 09, 2011 | شنبه، 18 تیرماه 1390

چیزی هست

به چه دل بسته بودم؟

آن روزها
حرف می‌زدم
از رویاهایم می‌گفتم
رویاهای من چه بود؟
چه داستانی بود که با صدای بلند تعریف می‌کردم
می‌خندیدی

فکر کن
گمان می‌کنم
هست

چیزی هست
که اگر به خاطر بیاوری
حال من ‌خوب می‌شود

۱۸ تیر ۹۰
سارا محمدی اردهالی

juin 17, 2011 | جمعه، 27 خردادماه 1390

فصل گل‌ها

Golha.jpg


- می‌بینی چطور دستشان انداختیم
عینک آفتابی‌ام را برداشتم

تابوت تو خندید :

- این همه جسد دیده بودی
به خودشان تفنگ و سپر ببندند


۲۷ خرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

décembre 20, 2010 | دوشنبه، 29 آذرماه 1389

بریدن

لیوانی که هر شب
بالای سرم بود
افتاد
شکست

زیر تخت
پر از خرده شیشه است

۲۸ آذر ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

décembre 18, 2010 | شنبه، 27 آذرماه 1389

روشنایی

گلستان می‌سوزد
ابراهیم و سیاوش هم

خدایان خوابند
اسطوره‌ها و کتاب‌های مقدس هم

۲۶ آذر ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی، النگ‌ دره، گرگان

décembre 12, 2010 | یکشنبه، 21 آذرماه 1389

چای

قوری را برداشتم
دستم سوخت
رهایش کردم

تنم نیز
حتا وقت‌هایی که نمی‌خواهم
داغ است


۲۱ آذر ۸۹
سارا محمدی اردهالی

octobre 28, 2010 | پنجشنبه، 6 آبانماه 1389

یک ساعت دیگر، صبحانه

890805dadobidad copy.jpg

septembre 30, 2010 | پنجشنبه، 8 مهرماه 1389

فنجان سفید لبه طلایی مادر ‌بزرگ

فنجان را می‌شویم
با دقت خشک می‌کنم
عادت ندارم به قهوه خوردن
قهوه درست می‌کنم
کمی شکر
هم می‌زنم

اگر بمبی بوده باشم
ساعت‌ها مانده به
منفجر شدنم

۸ مهر ۸۹
سارا محمدی اردهالی

juin 22, 2010 | سه شنبه، 1 تیرماه 1389

یادداشت

دوم تیری کم رنگ
هفت سال پیش
کنار شعری که زیرش را خط کشیده‌ای

" زمان حال ساکن است
بیست و یکم ژوئن
امروز آغاز تابستان است "

دست خطی لرزیده
همه چیز را
گوشه‌ي صفحه‌ی کتابی در کتاب‌خانه
بخشیده

" سوگند می‌خورم که خاک باشم و باد
چرخ‌زنان
بر فراز استخوان‌های تو
زمان حال ساکن است "

بازش می‌کنی کتاب را
پس از سال‌ها
نیمه شب اول تیر دوباره

" معمایی در هیئت ساعتی شنی
زنی خفته
فضا فضاهای زندگی "

تمام تیرها که رها کرده‌ای
بازمی‌گردند

سارا محمدی اردهالی، یک تیر ۸۹

× باد از همه سو، اکتاویو پاز، ۱۹۶۵، کابل

avril 21, 2010 | چهارشنبه، 1 اردیبهشتماه 1389

واکسن سه‌گانه

کودکش را خاک کرد
خنده‌ها و
مامان مامان گفتن‌هایش را

باران اردی‌بهشت بند نمی‌آمد
کسی شانه‌هایش را نگرفته بود
زانو زد
بالای گودال کوچک
کمی لالایی خواند

غروب بود
به گورکن‌ها پول خوبی داد
وقت برگشت
با خود گفت
دیگر
هرگز به دنیا نمی‌آورمش

اول اردی‌بهشت ۸۹
سارا محمدی اردهالی

mars 21, 2010 | یکشنبه، 1 فروردینماه 1389

مرثیه‌ای برای بهار

چند بار مزارع ما باید بسوزند
چند بار
پشت کلبه‌های نیمه‌سوخته‌‌مان
پناه بگیریم
ببینیم
عزیزانمان را می‌برند
دست بگیریم
پیش دهان کودکانمان
تا فریاد نزنند

چند بار این مزرعه را
این خاک را
شخم بزنیم
خم شویم
بکاریم

دوباره سوارها
می‌چرخانند تازیانه‌ها را
دوباره می‌تازند
دوباره می‌آیند
دوباره انبارهای غله می‌سوزند در باد

شگفتا
دست‌های ما تهی نمی‌شود از دانه

ما بهار
دوباره دست می‌کشیم
روی همین خاک سوخته
دوباره مشت می‌کنیم
دوباره بو می‌کشیم
دوباره اجدادمان زنده می‌شوند
از بالای دارها
دوباره می‌گویند
کدام سمت
کدام دانه
دوباره
دوباره

سارا محمدی اردهالی

<< 1 2 3 4 5 6 7 8



бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.