صفحه‌ی 1 از 10
December 03, 2016 | شنبه، 13 آذرماه 1395

شب

تلخکان دور تختت می‌رقصند
قلبت از مدار ماه خارج می‌شود

کوتاه می‌آیی
لختی لغزش

و قفسه‌ی سینه‌ات به تاریکی باز می‌شود


۱۳ آذر ۹۵

March 23, 2016 | چهارشنبه، 4 فروردینماه 1395

در کمپ

خبرنگار از دختربچه پرسید
دوست داری کی برگردی خانه‌‌ات
دخترک گفت فردا
چرا
چون عروسکم را
آن‌جا
در سوریه پنهان کرده‌ام

January 21, 2016 | پنجشنبه، 1 بهمنماه 1394

تیره و تیره‌تر

دردی درونت است
چای دم می‌کنی
قهوه را با دقت درست می‌کنی

درد
درون چای‌ها و قهوه‌هایت
رشد می‌کند
تیره و تیره‌تر

اما تو روشنی

اول بهمن نود و چهار

September 29, 2015 | سه شنبه، 7 مهرماه 1394

از یوش به سمت رویان

کوه را پیچیدیم پیچیدیم
رفتیم بالا
در مه یک گله اسب پیدا شد
اسب‌های آبی
اسب‌های کبود و ارغوانی

پ.ن. این یک طرح است نه یک شعر
هفت مهر نود و چهار

September 03, 2015 | پنجشنبه، 12 شهریورماه 1394

« یورکان »

آه یورکان یورکان
پسر زیبای ترک
ساعدهایت زیبا، چشم‌هایت زیبا

خدایت کجا مشغول است
که تو از همه چیز جلو زده‌ای
در آبی خوش‌رنگ آسمان
وقت اذان مغرب
در استانبول

سوم شهریور نود و چهار
استانبول

July 29, 2015 | چهارشنبه، 7 مردادماه 1394

فراوانی


نورهای بسیاری می‌آیند و می‌روند
سایه ندارم

گاهی به نظرم می‌رسد
که لبخند هم زده‌ام

که لبخند هم زده‌ام
که لبخند هم زده‌ام

هفت مرداد نود و چهار
سنگ‌های قیمتی ...

July 16, 2015 | پنجشنبه، 25 تیرماه 1394

تلفن

یخچال خراب شده
همسایه آش آورده
برای میز آشپزخانه با پارچه‌ی پرده رومیزی دوخته

می‌گوید و می‌گوید و یادم می‌رود
چطور بوده است شکل غم

صدایش
شربت بهارنارنج شیراز است


July 08, 2015 | چهارشنبه، 17 تیرماه 1394

بالا و پایین

در خیابان ولی‌عصر
گرما بیداد می‌کند
آن بالاها دو چنار
لیوان آب‌جوی‌شان را محکم به هم می‌زنند

کسی حواس‌ش به ریشه‌ها و یا
شاخه‌های بالای چنارها
نیست

January 10, 2015 | شنبه، 20 دیماه 1393

باندها

باندها را عوض می‌کند
روی زخم بتادین می‌زند
مسکن نمی‌خورد
یک پله به آنا آخماتووا نزدیک شده‌ است
به سایه‌ای در میان شما

January 07, 2015 | چهارشنبه، 17 دیماه 1393

« درد »

رازها از تاریکی بیرون نمی‌آیند
رازها بچه‌دار می‌شوند
بچه‌ها سنگین و پرآرزو

ناگهان می‌ایستی
به دیگران می‌گویی
کمرت گرفته است

December 20, 2014 | شنبه، 29 آذرماه 1393

کلمات من

کلماتِ ناخودآگاه چه نسبتی با سیاه‌چاله‌های شب دارند؟
کلماتِ ناگهانی من را می‌مکند از دهان خودم
شلیک می‌شوند
می‌شکافند قلب مرا
کلماتِ ناگهانی دست می‌برند در قلب من، میان گوشت و خون می‌جورند مرا
می‌پرسند
آیا هنوز خامیِ راست نگفتن با تو هست
ها ها ها هاه می‌خندند
به هزار دنیای موازی می‌خواهم قسم بخورم که...
و
لال شده‌ام

کلماتِ من ...
کلماتِ من ...
کلماتِ من ...

April 22, 2014 | سه شنبه، 2 اردیبهشتماه 1393

" آب "

آب
از سر می‌گذرد
و هر نیزه‌اش
نیزه‌ای

April 18, 2014 | جمعه، 29 فروردینماه 1393

۲۹ فروردین

در پیاده‌رو سر می‌بُرد
سر قل می‌خورد توی جوی
کنار سرهای قبلی و بطری‌های آب معدنی

March 26, 2014 | چهارشنبه، 6 فروردینماه 1393

" صبح "

لباسم را اتو می‌کنم
پشت پنجره
کوه
زیباترین لباسش را پوشیده است

۶ فروردین ۹۳
سارا

March 17, 2014 | دوشنبه، 26 اسفندماه 1392

" دیر "

مِی به دست در جشن مفلوک خیابان
ایست بازرسی گذران
در جشن خطوط پیاده و چراغ‌های زرد
بخند
به باد و باده و هر چه بادا باد

۲۶ اسفند ۹۲

<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10