صفحه‌ی 9 از 29
September 20, 2010 | دوشنبه، 29 شهریورماه 1389

یک مدل خوب

پرده کنار می‌رود
پشت پنجره
دفترچه‌ات را در می‌آوری
چانه‌ام را بالا می‌بری
گردنم را می‌گردانی سمت ماه
اِتود می‌زنی
از هر سمتی که می‌شود مرا باز و باز می‌کشی

پرده رها می‌شود
مهمان‌ها می‌پرسند
" به چه خشکت زده
این باد است که از هر سو می‌وزد سمت هر کس "

من اما می‌دانم
یک مدل خوب لب از لب باز نمی‌کند

۲۸ شهریور ۸۹
سارا محمدی اردهالی

August 31, 2010 | سه شنبه، 9 شهریورماه 1389

شعر منتشر نشده

دستم را
نمی‌توانند بخوانند

دست‌های من
شعر منتشر نشده‌ی توست

۵ شهریور ۸۹
سارا محمدی اردهالی

August 21, 2010 | شنبه، 30 مردادماه 1389

تن‌ها

نان تازه بگیر
به خانه‌ام بیا
دریانورد خسته

می‌خواهم لباس‌های خیست را
از تنت در بیاورم
شیر گرم کنم برایت

بگویی
شانه‌هایم
سکان زندگی توست

و من
پنجره‌های این شهر طوفان‌زده را محکم ببندم

۳۰ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

August 17, 2010 | سه شنبه، 26 مردادماه 1389

. . .

مسافران این شب مه گرفته
به هر قیمتی
می‌خواهند زودتر به مقصد برسند

کسی
با دیدن ما
زنگ خطر این قطار را
به صدا در نخواهد آورد

میان دو ایستگاهی که
تنها تو
می‌توانی از آن‌ گذر کنی
خوابید‌ه‌ام
روی این ریل‌ها
با خاطره‌ای
در استخوان‌هایم


۲۵ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

August 15, 2010 | یکشنبه، 24 مردادماه 1389

عصر سنگین

دستم
به سمت تلفن می‌رود و
باز می‌گردد

چون کودکی که به او گفته‌اند
شیرینی روی میز
مال مهمان‌هاست


۲۴ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

August 09, 2010 | دوشنبه، 18 مردادماه 1389

دوستت دارم

دوستت دارم
و هیچ نیازی نیست
که کسی شمعی روشن کند
در این کوچه‌
که بگوید
این‌جا بارگاهی هست

دوستت دارم
میان هوس‌هایم
به مردی که عاشقم است
و زنی را دوست دارد
که عاشقش است

دوستت دارم
میان این کوچه‌های فرعی
بن بست

دوستت دارم
سرخوشانه
تهی‌دست
ثانیه به ثانیه
لرزان
اصل

سارا محمدی اردهالی
۱۸ مرداد ۸۹


August 04, 2010 | چهارشنبه، 13 مردادماه 1389

فارغ از این ماجرا

صدای ساییده‌ شدن به کلیدهای دیگر
دیوانه‌ام می‌کند
در این جیب تنگ و تاریک
کلید خانه‌ی مادر بزرگ شده‌ام
خانه را کوبیده‌اند
مادر بزرگ مرده

چرا مرا از این حلقه در نمی‌آوری ؟


۱۳ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

August 02, 2010 | دوشنبه، 11 مردادماه 1389

شاهد عینی

بچه‌های قطعه‌ی ۲۵۷ بهشت زهرا
می‌دوند

در کوچه پس کوچه‌ها
به رهگذران تنه می‌زنند
هنوز می‌دوند

پلیس ضد شورش
به آن‌ها شلیک می‌کند

آن‌ها می‌خندند
بلند می‌خندند

و گلوله دیوارها را سوراخ می‌کند

سارا محمدی اردهالی
۱۱ مرداد ۸۹

July 29, 2010 | پنجشنبه، 7 مردادماه 1389

شب‌های ما

دوستی ما دارد عمیق و عمیق‌تر می‌شود

تنها نگران او بودم
وقتی چمدان را ‌می‌بستم

سا‌لهاست
شب‌ها
روشنش می‌کنم
خاموشش می‌کنم

خو‌ گرفته‌ایم ما
من و آباژور کوچک
به شب‌هایمان

روشن می‌شود
خاموش می‌شود

سارا محمدی اردهالی
۴ مرداد ۸۹

July 23, 2010 | جمعه، 1 مردادماه 1389

فیلم کوتاهی درباره‌ی دیگران

kieslowski_double_vie_veronique_editing.jpg

زن و مرد ناشناسی بودیم
در دو پلان ِمتفاوت ِ فیلمی از کیشلوفسکی

ساعت‌ها
درباره‌ی بالا رفتن من از پله‌های تاریک
پایین آمدن تو از پله‌های مترو
می‌توان حرف زد
نوشت

بی‌ آن که چیزی
در داستان اصلی فیلم روشن شود

یک مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

July 09, 2010 | جمعه، 18 تیرماه 1389

عصر جمعه

870121misscall.jpg

دلم می‌خواهد
یک میس‌کال باشم برایت
شماره‌ای که سیوش نکرده‌ای
زیر لب تکرارم کنی
به یادم نیاوری

دلم می‌خواهد
بی‌اجازه‌ی تو
پادشاهی کنم
در ناخودآگاهت

۱۸ تیر ۸۹
سارا محمدی اردهالی

July 01, 2010 | پنجشنبه، 10 تیرماه 1389

حال ساده

حال مرا می‌خواهی
از حوله‌ات بپرس
چگونه مرا در آغوش می‌کشد

وقتی که تو نیستی


۷ تیر ۸۹
سارا محمدی اردهالی

May 29, 2010 | شنبه، 8 خردادماه 1389

شیشه‌گری

زمین می‌خورد
بارها و بارها
مچاله می‌شود از درد
شرمگین از بی‌دست و پایی‌اش

حیران است
این پیکر ِ غول کیست هر بار
آرام و بی‌گلایه و استوار
بلند می‌شود
از زمین در او

.
.
.

سارا محمدی اردهالی، لواسان
۸ خرداد ۸۹
× من همگی چو شیشه‌ام، شیشه‌گری است پیشه‌ام، آه که شیشه‌ی دلم از حجری چه می‌شود(جلال‌‌الدین محمد بلخی)

May 20, 2010 | پنجشنبه، 30 اردیبهشتماه 1389

باستانی پاریزی

توتِ رسیده
پیش پایم می‌افتد
بر می‌دارمش
سر میز می‌گذارم

پیرمرد بلند می‌شود
سمتش می‌روم
چند جمله می‌گوید
سر تکان می‌دهد
و
به مهمان‌ها در باغ می‌پیوندد


سارا محمدی اردهالی
جمع یاران یکشنبه، سروستان شیراز، ۲۷ اردی‌بهشت ۸۹

May 01, 2010 | شنبه، 11 اردیبهشتماه 1389

باران، زنان سیاه پوش، پیرمرد سنگک به دست

begounia890211.jpg


باید پنجره‌ها را بست
مردم رنج‌هایشان را
مانند بادکنک‌های رنگی ِ یک جشن بی‌هوده
در هوا رها کرده‌اند

سارا محمدی اردهالی
۱۱ اردی‌بهشت ۸۹، اتوبوس تجریش ـ سیدخندان