صفحه‌ی 8 از 29
February 28, 2011 | دوشنبه، 9 اسفندماه 1389

قطعه‌ی آخر


داریم دسته جمعی
آن سوی خاک
پانتومیم بازی می‌کنیم
راهت نمی‌دهیم
گمان هم نمی‌کنم
میان مردگان قدیم کسی را پیدا کنی

این خاک
تو را بالا می‌آورد
بس که عادت کرده
به جسدهای من و زهرا و سعید و لیلا
که از ته دل می‌خندیم

چرا داری گور خودت را می‌کنی

۹ اسفند ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

February 24, 2011 | پنجشنبه، 5 اسفندماه 1389

یادگاری بر سینه‌ات

خاطره‌ای درونم نفس می‌کشد
تو می‌شنوی
دوباره همه‌ی ظرف‌ها شکسته می‌شوند

عصر
برای خرید ظرف‌های جدید
بیرون می‌زنیم

تو فنجان‌های قرمز را بیشتر دوست داری
من فنجان‌های قهوه‌ای را

کنار فروشگاه‌های رنگارنگ
سرم را بر سینه‌ات می‌فشاری

در خاطره‌ای دیگر
ناپدید می‌شوم


۲۰ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

February 18, 2011 | جمعه، 29 بهمنماه 1389

در ایستگاه

پیاده می‌شوی
برمی‌گردم
تو از پشت زنی را می‌بینی
که شبیه من است

سوار می‌شوی
قطار می‌رود

من
قطاری را می‌بینم
عین قطاری که تو را می‌برد

۲۲ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

February 11, 2011 | جمعه، 22 بهمنماه 1389

چیزی ته کشو

شب‌ها طپانچه‌ام را چک می‌کنم
همه چیز باید درست باشد
ماشه خوب چکانده شود
گلوله به موقع آتش کند

جذاب است
کاری را که هیچ وقت انجام نخواهم داد
مو به مو مرور می‌کنم

۳۰ دی ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

February 02, 2011 | چهارشنبه، 13 بهمنماه 1389

درگاه

در اتاق کناری خواب رفته‌ای
در‌ها و پنجره‌ها باز است
پرندگان به هوای دانه به این خانه می‌آیند

من
در قاب در
دست به سینه
لبخند می‌زنم

تو
قلب مرا خورده‌ای


۶ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

January 27, 2011 | پنجشنبه، 7 بهمنماه 1389

روز بعد

خورشید بالا آمده است
در رختخواب می‌چرخم
موبایل و مداد و مسکن‌ها پایین می‌ریزند
کمرم دو تکه شده است

لوکوموتیورانی هستم
بارم سنگ آهن

از روی خودم رد شده‌ام

۵ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

January 21, 2011 | جمعه، 1 بهمنماه 1389

گلویت

نیمه شب
صدای نفست می‌آید
برمی‌گردم سمت تو
" آب می‌خواهی ؟ "

چه خیال‌ها می‌کنم
مگر تاریکی آب می‌خورد

می‌گویی بله

۳۰ دی ۸۹
سارا محمدی اردهالی

January 13, 2011 | پنجشنبه، 23 دیماه 1389

دارد تلویزیون نگاه می‌کند

روغن خوب داغ شده است
کوکو را می‌گذارم
پیشبندم را می‌بندم
ریمل می‌زنم
با قابلمه‌های سیاه و لیوان‌های کثیف
از در پشتی فرار می‌کنیم

۲۲ دی ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

January 05, 2011 | چهارشنبه، 15 دیماه 1389

تاریکی مطلق

تاریکی‌ها با هم فرق دارند
یک نوع تاریکی هست
تاریکی من و تو
تاریکی مطلق
سوزن گرامافون در لحظه‌ای ویژه
در شیار این تاریکی فرو می‌غلتد

تو دکمه‌ی کتت را می‌بندی
دستی در جیب
آهسته
میان سالی‌ات را طی می‌کنی
سمت من می‌آیی

به جوانی‌ام می‌رسی
نفس من حبس می‌شود
ساعتم را باز می‌کنم
می‌گذارم روی آخرین کتاب

با هم
در زمانی که نمی‌گذرد
می‌ایستیم


۸ دی ۸۹
سارا محمدی اردهالی

December 30, 2010 | پنجشنبه، 9 دیماه 1389

سرما

انکارت می‌کنم
تا برای زمستان
آتشی بیافروزم

۶ آذر ۸۹
سارا محمدی اردهالی

December 26, 2010 | یکشنبه، 5 دیماه 1389

۱۳۸۹

خیلی‌ها آن سال
کرکره‌ها را کشیدند پایین
بی آن که پشت در چیزی بنویسند
درگذشت نابهنگام کی
با نهایت تاسف که چی

حسش نبود حتا بگویند
تا اطلاع ثانوی


۵ دی ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

December 19, 2010 | یکشنبه، 28 آذرماه 1389

. . .

اسبی که شیهه می‌کشد در دهان من
صلح نمی‌کند
بلوف می‌زند

هر کجا که می‌روم
جا نمی‌شوم


۲۴ آذر ۸۹
سارا محمدی اردهالی، گرگان

November 29, 2010 | دوشنبه، 8 آذرماه 1389

زن

همه چیز پیداست
در سی و پنج سالگی
بی‌ آن که
برهنه شوی


سارا محمدی اردهالی
۷ آذر ۱۳۸۹

November 14, 2010 | یکشنبه، 23 آبانماه 1389

تابلویی میان راه

خانم‌ها آقایان
پنج ساعت دیگر
در این جاده
تصادف سختی روی خواهد داد
هیچ خروجی‌ای وجود ندارد
آمبولانس‌ها دیر خواهند رسید

خانم‌ها آقایان
متاسفم

۱۸ آبان ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

November 02, 2010 | سه شنبه، 11 آبانماه 1389

خواب استخوان‌ها

عضلات عزادار
رگی که در ساق پا می‌گیرد
قلبی که در هاون آب می‌کوبد

تو خوابیده‌ای
میان گرگ و میش
مه پایین می‌رود
خیال تو
خمیده خمیده
از شهر تن
دور می‌‌شود


۸ آبان ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی