

رمانت را
از میز کتابهای پر فروش
بر میدارم
نام کوچک توست
در فونتی بزرگ
جلد کتاب
رنگ پیراهن من است
ورق میزنم
ریز به ریز اولین دیدارمان
در پنج هزار نسخه
با اندکی تغییر
در جزئیاتی که
زندگیی من بود
لابد نقدم میکنند
زن داستان سرخوش و ابله است
به دیروز، به پری روز
به فردا، به پس فردا
به زهر مار فکر نمیکند
کتاب را سرجایش میگذارم
روی میز پر فروشها
فروشنده میپرسد
چه کتابی میخواهید
میگویم
داستان کوتاه جذاب
دیشب آن قدر باران آمد
که اکر بگویم یاد تو نبودم
باران با من قهر میکند
آن قدر از پنجره بیرون را نگاه کردم
که اگر بگویم منتظر تو نبودم
پنجره با من قهر میکند
آن قدر دلتنگ خوابیدم
که اگر بگویم خواب تو را ندیدم
خوابت هم مرا ترک میگوید
*
برای دوستان خوب پاگرد،
فکر میکنم در قلب ما روشن است که چرا در کنار هم هستیم، همیشه سپاس گزار این همنشینی هستم.
شما با یادداشتهای شفاف تان مثبت یا منفی مرا بسیار کمک کردهاید، همین طور آن چند نفری که نمینویسند هیچ وقت،
با نگاهشان که روشن است مرا یاری دادهاند...دردها و شادیهای ما ساده است و ساده شعر را دوست داریم.
مهر شماست که به دستهای من دل گرمی داده، بی نهایت سپاس گزارم و خواهش می کنم دیگرانی که در این وادی نیستند
و این جملات برایشان غریب است جمع کوچک و آرام پاگرد را تنها بگذارند.
حواسم نبود
هنگام چای ریختن
دستم سوخت
در تاکسی
سر کار
وقت خرید
تمام شب
حواسم
تنها به دستم بود
رفتیم و آمدیم
رفتیم و آمدیم
او قهر کرده بود با زبانها و مردمکها
با من، با تو، با همهی دستها
وسط میدان ونک
در آغوش گرفتمش
گفتم
دوستت دارم
روبروی گشت ارشاد
گفتم
نگران هیچ چیز نباش
پلیس سوت میزد
روی خط عابر پیاده
از دهانش گدازههای آتشفشانی بیرون میآمد
دستهایش پر از تاول بود
پس از روزها و شبهایی کشنده
رفتنها و آمدنهایی در سکوت مطلق
با من حرف زد
از ترسها و دروغها و آلودگیی هوا
او سردش است
با او
هر جا که میبینیدش
با الماسهای عمق چشمهایش
با دستهایش
عاشق باشید
او
تازه ترک کرده مواد مخدر را

خیال نکن
بارانی یا شالهای پشمی
تو را گرم خواهند کرد
خیال کن
نارنجی، زرد، قرمز
چقدر به من میآیند
خیال نکن
موهایم را ببافم
با روبانهای مودب
خیال کن
موهایم چگونه
سرتاسر شهر میوزند
خیال نکن
زیر باران پاییزی
راهت را پیدا خواهی کرد
خیال کن
من چطور
دیوانهوار
چهار فصل
میخندم
سلام آقا
شما درست شبیه میخ سمت راستیی کف دست من هستید
فرسنگها آن سو تر
او هم اصلا حرف نمیزند
از جایش هم تکان نمیخورد
شرمندهام
استخوانهایم دارند از هم باز میشوند
من دیگر تحمل ندارم
میخواهم بروم پایین
بستنی وانیلی بخورم
خودتان میدانید
اما دو تا میخ تنها
در آسمان خالی
هیچ چیز باحالی نیستند
مدارک مهم نیست
به من اعتماد کن
من قاچاقچیی معتبری هستم
برایت یک کارت شناساییی جدید گرفتهام
اسم قبلیات تقلبی بود
فراموشش کن
من با تمام مرزها رابطه دارم
همهی پروازها با من هماهنگند
حواست
تنها به چشمهای من باشد
در یک چشم به هم زدن
ردت میکنم
باید سه چهار تا بچه داشتم
شیطان و تخم جن
از خونهای پریشان و دیوانه
خانه را که چیده بودی
به هم میریختند
یادها و عکسهایت را
پخش و پلا میکردند
نامههایت را پاره میکردند
میگذاشتم
روی دیوارها آدمهای لخت بکشند
پنجرهها را بشکنند
به بزرگترهای عصا قورت داده بخندند
به پلیسها اردنگی بزنند و فرار کنند
یکی دستم را بکشد
یکی موهایم را
یکی از سینهی داغم آویزان شود
شوریدگیهایم را
وحشیانه مک بزنند
سلولهای سرطانیی عشق تو را
که مدام تکثیر میشوند
که جانم را به لب رساندهاند
آن چه از جد و آبادشان دریغ شده بود
از دستهای من بیرون بکشند و
رها کنند در جهان تهی
تو خوب میدانی
من میتوانستم
من هرگز کم نمیآوردم
شاید سرانجام
من
این بچههای بی پدر
سرِشب
آرام خوابمان میبرد
حتی تو
آن دورها
بی هیچ فکر و غلت زدن بیهوده
*
سعی کردم نامهها را با دقت بخوانم و پاسخ دهم.
اگر نامهای بی پاسخ مانده آن را ندیدهام، مرا ببخشید.
از مهربانیتان (مدلهای نرمال و همین طور آنرمال) بسیار سپاس گزارم .
پرینترم دیوانه شده
هر چه پرینت میفرستم
تنها شعر پرینت میکند
فرمان شعر را
هزار بار پاک کردهام
کنسل کردهام
ولی
باز
شعر پرینت میکند
بیچاره پرینتر
سیمش را میکشم از برق
میزنم به شانهاش
کمی بخواب
من هم جای تو بودم
میمردم و
اخبار روز را
پرینت نمیگرفتم
* اردهال
اردهال منطقهاى در 45 كيلومترى شمال غربى كاشان و ميان كوههاى كركس است و از يك طرف به قم و طرف ديگر به دليجان مربوط مىشود. اردهال دو منطقه كنارى هم دارد، يكى منطقه مشهد اردهال و ديگرى بارِ كَرَس. كلمه اردهال از دو كلمه «اَژدَ» و «هال» به معناى سرزمين مقدس تشكيل شده است.
بخارا، آرش شهنواز
پدر بزرگ اردهال به دنیا آمد. تاجر بود، پس از فتنه ی نایب حسین کاشی (به جان و مال مردم تجاوز میکرد) به اراک مهاجرت میکند. در سال 1317برای کار در چاپ خانه ی تابان به تهران میآید. روزنامه ی ستاره صبح و جمعه و...
روز و شب
به سمتی
غیر از چهار جهت اصلی
با تمام قدرت
چیزی درونم
میدود
نفس نفس میزنم
عرق میکنم
گلویم خشک میشود
سرگیجه دارم
دیوانهوار میدود
پایانی ندارد
تا ابد خواهد دوید
او را بد زدهاند
آخرهای شب
از آینه بیرون میآید
شانهها و کمرم را نوازش میکند
دستهایم را میبوسد
دریچههای قلبم را بتادین میزند
باندهایم را عوض میکند
میگوید
قوی باش
و من
پیش از آن که
به صورتش نگاه کنم
به خواب میروم
آرام

"چرا گریه کردی؟"
دلم میخواست کسی میپرسید
نیل باز میشد
از میان آتش
کورها را شفا میدادم
بدون ده فرمان
آخر هفته
دسته جمعی
میرفتیم ماداگاسکار
برنزه میشدیم
یوز پلنگی
میدود در من
فلج میکند
قطب شمال و جنوب مرا
بیدار که میشوم
بوی جنگل میدهم
جنگلی که خط استوا از میانهی آن گذشته
پرندگان عجیبی
از دهانم
پر میکشند به آسمان
حیواناتی وحشی
از چشمانم
پا به فرار میگذارند
نه کمین میکند
نه میایستد از دویدن
بیخیال شکار است
یوز پلنگ نادر ایرانی
یک بستهی پستیام
آدرس فرستنده و گیرندهام پاک شدهاست
از این سو به آن سو
مردم کمی نگاهم میکنند
شانه بالا میاندازند
سپاس گزاری میکنم
آهسته برمیگردم
مادر همیشه میگوید
هنگام تولد
روی پیشانیی من نوشته بود :
با احتیاط !
شکستنیست
* . . .
* یک عشق دیرپای، روان بخش صادقی
دلم
مرد میخواهد
نابینا
خط بریل بداند
فصل به فصل
تنم را بخواند
بازیهای ادبیام را کشف کند
دستش را بگیرم
بازو به بازو
دنیا را برایش تعریف کنم
چشمش شوم
عصایش
و تمام زشتیهای جهان را
برای او
از قلم بیاندازم