صفحه‌ی 6 از 23
novembre 07, 2009 | شنبه، 16 آبانماه 1388

دوباره


دوباره دست‌هایم خالی است
دوباره جای بوسه‌ها تیر می‌کشد
دوباره من
پراکنده
شعرهایی نوشته‌ام
که زنی در آن‌ها
پنهانی
ودکا می‌نوشد
تا در مراسم سوگواری آرام باشد

۱۵ آبان ۸۸
سارا محمدی اردهالی

octobre 13, 2009 | سه شنبه، 21 مهرماه 1388

سرد‌ترین شب‌ها


در کمد
پولیور قرمز یقه بازی داری

وقتی آن را می‌پوشی
شبیه زنی می‌شوی
که عاشقش هستی

octobre 03, 2009 | شنبه، 11 مهرماه 1388

...

قلبت را
روی قلبم بگذار

دست‌های‌مان سوخته‌اند


septembre 16, 2009 | چهارشنبه، 25 شهریورماه 1388

بی‌قرار

زنگ می‌زدی
یک تلفن کوچک
دو دقیقه‌ای وسایلم را جمع می‌کردم
مداد و مسواک و مسکن
نه
مسکن هم بر نمی‌داشتم
دامن و لباس خواب فقط
بعد
سفر که نه
گم می‌شدیم

septembre 10, 2009 | پنجشنبه، 19 شهریورماه 1388

سرزمین خلیفه‌ها

به حافظ موسوی


محله‌ی ما بدنام شده‌
پر از دزد و قاتل و حاکم
این‌جا چاقو‌کشی و برادر‌کشی رسم است
خیابان سن‌ میشل پاریس هم خانه اجاره کنیم
بچه‌ی همین محلیم
بچه‌ی خاورمیانه
با تنی که جای چاقو رویش مانده
با چشم‌هایی ترسیده و افسرده

۱۹ شهریور ۸۸
سارا محمدی اردهالی

septembre 07, 2009 | دوشنبه، 16 شهریورماه 1388

این شعر

اگر این شعر حرف نمی‌زند
اگر این شعر هر جا می‌رود
به هر زبانی ترجمه می‌شود
رد خون پشت سر می‌گذارد

اگر این شعر قابل چاپ نیست

او را بلند بلند در خیابان بخوانید
دستش را محکم بگیرید
تعادلش را از دست ندهد

اگر این شعر درد دارد
اگر این شعر لنگ می‌زند
به او تجاوز شده

حفظش کنید

۱۶ شهریور ۸۸
سارا محمدی اردهالی

août 08, 2009 | شنبه، 17 مردادماه 1388

حُسن یوسف

به اخبار شام‌گاهی کاری ندارد
وقت آفتاب
برگ تازه می‌دهد
وسط برگ‌هایش شرابی
کناره‌ها‌ سبز

۱۷ مرداد ۸۸
HosneYousef880517.jpg

آن سرباز را یادم نرود در سیبری با انگشتان قطع شده‌اش روی تکه چوبی کلاویه‌های پیانو را کشیده بود و پیانو می‌زد، کامو تعریف می‌کرد. چشم‌هایت را ببند، صدای موسیقی را می‌شنوی؟
یادت هست آن اجرای کرگدن را؟ آخرش بازی‌گری از تماشاچی‌‌ها می‌خواست انتخاب کنند و به یک گروه بپیوندند، ما دو دسته شدیم یک عده آن سو، یک عده این سو.

juillet 30, 2009 | پنجشنبه، 8 مردادماه 1388

دلهره

شماره‌ات را می‌گیرم
ده بار
صد بار
هزار بار

از تو فاصله گرفته‌ام

هر بار
که می‌شنوم
در دسترس نیستی
زنده‌تر می‌شوی
وجودت پخش می‌شود در کهکشان‌ها
و من
مچاله
و مچاله‌تر می‌شوم

۸ مرداد ۸۸
مراسم چهلم ندا و سهراب و سعید و حسین و ناصر و محمد و کیانوش و کاوه و ابوالفضل و یعقوب و علی‌رضا و میثم و مسعود و محسن و اشکان و


juillet 19, 2009 | یکشنبه، 28 تیرماه 1388

حق نداشتیم در خیابان بدویم

اشک‌آور خوب است
مثل سوت مسابقه‌ی دو
می‌دوی
چشم‌ها می‌سوزد
بار اول می‌ترسی
ـ مثل باتوم و کابل ـ
بارهای بعد سیگار در می‌آوری
دود می‌کنی
همسایه‌ها از پنجره خبر می‌دهند: آمدند
باز می‌دوی
چه هوایی دارد دویدن
میان چنارهای ولی‌عصر
ـ از گشت ارشاد خبری نیست ـ
میان کتاب‌فروشی‌های انقلاب
ـ چقدر این جا کتاب ممنوعه پیدا کردیم ـ
می‌دویم
جای همه خالی
دوستان تبعیدی
برادرهای بزرگتر که برای یک اعلامیه زندگی‌تان را ‌دادید
یا در جبهه
یا پشت دیوارهای اوین
از ما جدا شدید
می‌دویم
جایتان سبز
مشعل المپ دست ماست

زنده‌باد دویدن
با چشم‌های اشک‌آلود
به سمت آزادی

۲۷ تیر ۸۸

mai 16, 2009 | شنبه، 26 اردیبهشتماه 1388

مرگ

مرگ
مرد ناشناسی است
که وسط جلسه‌ی سه‌شنبه‌ها
بی‌مقدمه بلند شد
کت سیاهش را پوشید و رفت

چگونه می‌شد شماره تلفن او را پیدا کرد

۲۵ اردی‌بهشت ۸۸

avril 29, 2009 | چهارشنبه، 9 اردیبهشتماه 1388

Add me as a friend

برای چک کردن ایمیل‌هایم
هر روز
شماره تلفن تو را تایپ می‌کنم
من پس‌ورد‌هایم را عوض نکرده‌ام

هنوز
شماره تلفن تو
با من حرف می‌زند
بی آن که جایی
صدا کند
زنگ بزند

۸ اردی‌بهشت ۸۸

avril 20, 2009 | دوشنبه، 31 فروردینماه 1388

از یاد

باید برگردم
زیر بالشی شاید
ته جیب پیراهنی
باید خوب بگردم
پشت آینه
زیر فرش
لابه لای حوله‌ها شاید

چیزی جا گذاشته‌ام
دو ـ سه خط شعر
دو ـ سه تار مو
خیال یک بوسه‌
لای کتابی حتا

چه می‌دانم
باید گشت
پشت سر چیزی مانده
این همه که زنده مانده‌ام

مثل عطری که از رو نمی‌رود
از تن
از تو
از یاد

avril 14, 2009 | سه شنبه، 25 فروردینماه 1388

کی

کی بیشتر منو نوازش می‌کنه
این دستای سفید
یا اون دستای سیاه

کی بیشتر تو دلم می‌مونه
این مرد چشم و ابرو مشکی
یا اون مرد سبزه

توی بار آدما همو نگاه می‌کنن

۲۰ فروردین ۸۸

avril 08, 2009 | چهارشنبه، 19 فروردینماه 1388

خیلی ممنون آقا

یک آینه‌ی ایتالیایی
۸۰۰ چوب
یک آباژور فرانسوی
۴۰۰ چوب
یک دست گیلاس چک
۵۰۰ چوب
یک جفت شمعدان نقره‌ی ایرانی
۹۰۰ چوب

حالم خوش است
فروشنده‌ها را سرگرم می‌کنم

۸ فروردین ۸۸

avril 03, 2009 | جمعه، 14 فروردینماه 1388

هنگام بعد از ظهر

880110lavasoon.jpg


پنجره‌ها بازند
تمیز و براق
امروز چهاردهم فروردین است
آفتاب روی پوستم خوابیده
می‌نوشم نور را

نخواهم ترسید
من رنگ موهایم و کشیدگی انگشت‌هایم را
دوست دارم

نزدیک کافه هیچ کس نیست
مردی پیانو می‌زند
آرام می‌خواند
کسی شاید غمگین باشد جایی
همیشه همین است
یک جا بزن بکوب یک جا سوگواری
بهت زده‌ام به مردی که جارو می‌کشد خیابان را

نخواهم ترسید
در کیف‌دستی‌ام کلید و آینه و تقویم دارم
امروز چهاردهم فروردین است
قلبم در آینه پیداست
می‌روم
می‌روم

چرا صدایت از ته چاه می‌آید وقتی مرا در آینه می‌بینی
نگو زیبا شده‌ام
زیبایی مرا با خود برده
کمی نزدیک شو
می‌بینی
من نیستم
در زنگ‌ها و خانه‌ها
فراموش کن آن در سبز را
عادات و حرف و حدیث‌ و علف‌های هرز را

مرد خیابان را با دقت جارو می‌کشد
تیر می‌کشد دلم
می‌روم آن سوی رودخانه
در خیابان خبری نیست
در سبز را می‌بندم

کسی در آپارتمانش را باز می‌کند
نمی شناسمش
روی تابلوی مغازه‌ی روبرو نوشته به شیرینی فروشی خوش آمدید
یک نفر حرف می‌زند
تنها لب‌هایش را می‌بینم
تکان می‌خورند

دورها آکاردئون می‌زنند
صداها در تنم فرو می‌روند
بعد از ظهر است
می‌خواهم کسی کنارم باشد با هم بخندیم به خاطرات‌مان
لبم را ماتیک چربی می‌مالم
باید بلند بخندم
نباید ترک بخوردند لب‌هایم

آه
ترکم کرد‌ه‌اند
من کسی را ترک کردم
آن‌ها هم را ترک کردند
ترک شدن
بیا با هم بشمریم انگشت‌هایمان را

انگشت‌ها
کسی دارد تن مرا می‌نوازد
می‌شنوی؟
نمی‌دانم او را می شناسم یا نه
آرام است
از دورها دارد به من نزدیک می‌شود
شاید دارد فلوت می‌زند
چقدر در این زندگی زمین خوردیم
چقدر گریه کردیم
حالا دیگر تاریخ ندارم
هیچ تاریخی
پشت سر هیچ نیست

پیش می‌روم
با تمام نت‌های تنم
در نت‌هایی بی‌خانمان
با لبی که از خنده خون آمده

امروز چهاردهم فروردین است
مردی با دقت خیابان را جارو می‌کشد




бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.