

دوباره دستهایم خالی است
دوباره جای بوسهها تیر میکشد
دوباره من
پراکنده
شعرهایی نوشتهام
که زنی در آنها
پنهانی
ودکا مینوشد
تا در مراسم سوگواری آرام باشد
۱۵ آبان ۸۸
سارا محمدی اردهالی
در کمد
پولیور قرمز یقه بازی داری
وقتی آن را میپوشی
شبیه زنی میشوی
که عاشقش هستی
قلبت را
روی قلبم بگذار
دستهایمان سوختهاند
زنگ میزدی
یک تلفن کوچک
دو دقیقهای وسایلم را جمع میکردم
مداد و مسواک و مسکن
نه
مسکن هم بر نمیداشتم
دامن و لباس خواب فقط
بعد
سفر که نه
گم میشدیم
به حافظ موسوی
محلهی ما بدنام شده
پر از دزد و قاتل و حاکم
اینجا چاقوکشی و برادرکشی رسم است
خیابان سن میشل پاریس هم خانه اجاره کنیم
بچهی همین محلیم
بچهی خاورمیانه
با تنی که جای چاقو رویش مانده
با چشمهایی ترسیده و افسرده
۱۹ شهریور ۸۸
سارا محمدی اردهالی
اگر این شعر حرف نمیزند
اگر این شعر هر جا میرود
به هر زبانی ترجمه میشود
رد خون پشت سر میگذارد
اگر این شعر قابل چاپ نیست
او را بلند بلند در خیابان بخوانید
دستش را محکم بگیرید
تعادلش را از دست ندهد
اگر این شعر درد دارد
اگر این شعر لنگ میزند
به او تجاوز شده
حفظش کنید
۱۶ شهریور ۸۸
سارا محمدی اردهالی
به اخبار شامگاهی کاری ندارد
وقت آفتاب
برگ تازه میدهد
وسط برگهایش شرابی
کنارهها سبز
۱۷ مرداد ۸۸

آن سرباز را یادم نرود در سیبری با انگشتان قطع شدهاش روی تکه چوبی کلاویههای پیانو را کشیده بود و پیانو میزد، کامو تعریف میکرد. چشمهایت را ببند، صدای موسیقی را میشنوی؟
یادت هست آن اجرای کرگدن را؟ آخرش بازیگری از تماشاچیها میخواست انتخاب کنند و به یک گروه بپیوندند، ما دو دسته شدیم یک عده آن سو، یک عده این سو.
شمارهات را میگیرم
ده بار
صد بار
هزار بار
از تو فاصله گرفتهام
هر بار
که میشنوم
در دسترس نیستی
زندهتر میشوی
وجودت پخش میشود در کهکشانها
و من
مچاله
و مچالهتر میشوم
۸ مرداد ۸۸
مراسم چهلم ندا و سهراب و سعید و حسین و ناصر و محمد و کیانوش و کاوه و ابوالفضل و یعقوب و علیرضا و میثم و مسعود و محسن و اشکان و
اشکآور خوب است
مثل سوت مسابقهی دو
میدوی
چشمها میسوزد
بار اول میترسی
ـ مثل باتوم و کابل ـ
بارهای بعد سیگار در میآوری
دود میکنی
همسایهها از پنجره خبر میدهند: آمدند
باز میدوی
چه هوایی دارد دویدن
میان چنارهای ولیعصر
ـ از گشت ارشاد خبری نیست ـ
میان کتابفروشیهای انقلاب
ـ چقدر این جا کتاب ممنوعه پیدا کردیم ـ
میدویم
جای همه خالی
دوستان تبعیدی
برادرهای بزرگتر که برای یک اعلامیه زندگیتان را دادید
یا در جبهه
یا پشت دیوارهای اوین
از ما جدا شدید
میدویم
جایتان سبز
مشعل المپ دست ماست
زندهباد دویدن
با چشمهای اشکآلود
به سمت آزادی
۲۷ تیر ۸۸
مرگ
مرد ناشناسی است
که وسط جلسهی سهشنبهها
بیمقدمه بلند شد
کت سیاهش را پوشید و رفت
چگونه میشد شماره تلفن او را پیدا کرد
۲۵ اردیبهشت ۸۸
برای چک کردن ایمیلهایم
هر روز
شماره تلفن تو را تایپ میکنم
من پسوردهایم را عوض نکردهام
هنوز
شماره تلفن تو
با من حرف میزند
بی آن که جایی
صدا کند
زنگ بزند
۸ اردیبهشت ۸۸
باید برگردم
زیر بالشی شاید
ته جیب پیراهنی
باید خوب بگردم
پشت آینه
زیر فرش
لابه لای حولهها شاید
چیزی جا گذاشتهام
دو ـ سه خط شعر
دو ـ سه تار مو
خیال یک بوسه
لای کتابی حتا
چه میدانم
باید گشت
پشت سر چیزی مانده
این همه که زنده ماندهام
مثل عطری که از رو نمیرود
از تن
از تو
از یاد
کی بیشتر منو نوازش میکنه
این دستای سفید
یا اون دستای سیاه
کی بیشتر تو دلم میمونه
این مرد چشم و ابرو مشکی
یا اون مرد سبزه
توی بار آدما همو نگاه میکنن
۲۰ فروردین ۸۸
یک آینهی ایتالیایی
۸۰۰ چوب
یک آباژور فرانسوی
۴۰۰ چوب
یک دست گیلاس چک
۵۰۰ چوب
یک جفت شمعدان نقرهی ایرانی
۹۰۰ چوب
حالم خوش است
فروشندهها را سرگرم میکنم
۸ فروردین ۸۸

پنجرهها بازند
تمیز و براق
امروز چهاردهم فروردین است
آفتاب روی پوستم خوابیده
مینوشم نور را
نخواهم ترسید
من رنگ موهایم و کشیدگی انگشتهایم را
دوست دارم
نزدیک کافه هیچ کس نیست
مردی پیانو میزند
آرام میخواند
کسی شاید غمگین باشد جایی
همیشه همین است
یک جا بزن بکوب یک جا سوگواری
بهت زدهام به مردی که جارو میکشد خیابان را
نخواهم ترسید
در کیفدستیام کلید و آینه و تقویم دارم
امروز چهاردهم فروردین است
قلبم در آینه پیداست
میروم
میروم
چرا صدایت از ته چاه میآید وقتی مرا در آینه میبینی
نگو زیبا شدهام
زیبایی مرا با خود برده
کمی نزدیک شو
میبینی
من نیستم
در زنگها و خانهها
فراموش کن آن در سبز را
عادات و حرف و حدیث و علفهای هرز را
مرد خیابان را با دقت جارو میکشد
تیر میکشد دلم
میروم آن سوی رودخانه
در خیابان خبری نیست
در سبز را میبندم
کسی در آپارتمانش را باز میکند
نمی شناسمش
روی تابلوی مغازهی روبرو نوشته به شیرینی فروشی خوش آمدید
یک نفر حرف میزند
تنها لبهایش را میبینم
تکان میخورند
دورها آکاردئون میزنند
صداها در تنم فرو میروند
بعد از ظهر است
میخواهم کسی کنارم باشد با هم بخندیم به خاطراتمان
لبم را ماتیک چربی میمالم
باید بلند بخندم
نباید ترک بخوردند لبهایم
آه
ترکم کردهاند
من کسی را ترک کردم
آنها هم را ترک کردند
ترک شدن
بیا با هم بشمریم انگشتهایمان را
انگشتها
کسی دارد تن مرا مینوازد
میشنوی؟
نمیدانم او را می شناسم یا نه
آرام است
از دورها دارد به من نزدیک میشود
شاید دارد فلوت میزند
چقدر در این زندگی زمین خوردیم
چقدر گریه کردیم
حالا دیگر تاریخ ندارم
هیچ تاریخی
پشت سر هیچ نیست
پیش میروم
با تمام نتهای تنم
در نتهایی بیخانمان
با لبی که از خنده خون آمده
امروز چهاردهم فروردین است
مردی با دقت خیابان را جارو میکشد

