

" تنت را بالا بکش"
عضلههایم کشیده میشوند
خون حرکت میکند
روی یک پا معلقم
نباید به چراها فکر کنم
داستانها با هم فرق دارند
مانند تو ندیده بودم
داستانی سخت و باور نکردنی
میلرزم
مربی اخم میکند
"به تنت فرمان بده
یک پا داری
وزنت رام "
باد در صفحههای ننوشته میوزد
"تنفس آرام و منظم
درختی کهنسال
با هزاران حلقه"
به داستانم باز میگردم
به مداد و کاغذ خودم
پرندگان بسیار
برگهای تازه
و
هزاران تخم سفید منتظر
پشت شیشهی دکان آقا خیام نوشته
یک انگشتری عقیق زنانه پیدا شده
می گذرم
از تو
از نشانیها
نشانیهای دقیق یک انگشتری عقیق زنانه
روزها میگذرند
کمی آفتاب
کمی باران
شمعدانی پشت پنجره است، نور مایل
نامهات را دیر پاسخ ندادهام
ندیدمت
میشناسمت
پاریس یا دروازه غار
اکنون
هیچ جا دور نیست
کنار پنجره و فنجان چای و آفتاب مایل
کسی از پاگرد میگذرد
انتقام میگیرد
از مسافرخانههای پرت
کشتیهای تفریحی
زنان رهگذر بیخبر
زنان ِ درمانده
بور، خرمایی، سیاه
خودشان را پرت میکنند
در قهوهی تو
در همان ایوان نشستهای
بچهی سومت روی پا خواب رفته
فالگیر میگوید
یک دیوانه میبینم
میروم نمایشگاه کتاب
پرست از شعرها و قصههای گذشته از فیلتر
خیلی باید بگردم
دلم زندگی میخواهد
یک ملاقات غیر قابل چاپ
شیر سر رفته
گاز را محکم دستمال می کشم
در می رود دستم
می گیرد گوشه ی گاز
خون می آید
برمی گردم
سر تو که نیستی داد می زنم
"دلم می خواهد"
می لرزم
مثل همیشه می گویی
"آرام باش"
اما نمی توانی ادامه دهی که
"من اینجایم کنارت"
.
.
.
* حکایت ما، شعری ست از عباس صفاری، سایت رندان دیروز چند بار خواندمش، آرامش بخش بود.
این بیمار
همراه ندارد
بستریاش کنید
در بخش قلب
به او
مسکن قوی بزنید
رهایش کنید
تا صبح
تمام نستعلیقهای خطش
صاف می شود

شب خیابان مثل من است
هر از چندی
خاطرهای بیاحتیاط میگذرد
دلم یک تصادف جدی میخواهد
پر سر و صدا
آمبولانسها سراسیمه شوند
و
کار از کار بگذرد

مرد پرسید
می توانم کنارتان بنشینم
به یادداشت کنار نیمکت اشاره کردم
رنگی میشوید
مرد رفت

خانهی من
آنتن نمیدهد
نزدیک خانهام
رودخانه ای ست
آن جا هم
آنتن نمیدهد
دلم میخواهد
کسی کنار رودخانه
مدام
شمارهی مرا بگیرد
و مدام
بشنود
مشترک مورد نظر در دسترس نیست
بر میگردم
پشت سرم
چمدانیست
به سختی بسته شده
لباسهایی گرم
مداد و مسواک و مسکن
بر میگردم
صدای بوق وانت
قلبم را
می کند
از دیوارهایی که
برای عید
دستمال میکشیدمشان
بر میگردم
زنی به من میخندد
زنی در آغوشم میگرید
زنی در من
مانند دیوارههای رحم
با درد
فرو میریزد
و خاموش میشود
تمام سالهایی که
جوان صدایم میکردند
فصل جفتگیری سگهای زرد بود
این فصل ادامه دارد
میروم عطاری
حنا و قهوه و روناس میخرم
با رنگهای طبیعی شروع میکنم
رنگ کردن
موهای بلندم را
دارم از یاد میبرم
دست خط تنم را
نستعلیق شانهها و منحنی خندههایم را
باید برهنه شوم
بروم زیر آفتاب
پیش باد
رفته بودم سفر
مدیترانه به من خندید
گفت
چرا از آب میترسی؟
امپراطوری ایران شکست خورده
قرارمان تابستان
بیا با ملاحان پیر فینیقیه
برویم دریانوردی

نیمه شب
آرام قدم می زنم
در کوچه پس کوچههای بیروت
وسط میدان شهر
پشت تانک
از خواب میپرد
جوان لبنانی
لبخند میزنم به او
لبخند میزند به من
شاید او هم دلش
مثل من
یک خواب راحت میخواهد
در اتاقم دراز کشیده ام
روی تخت
با ملحفه ی آبی ی روشن
از پنجره
پیچی سبز در باد می رقصد
نمی رسد برگ هایش به من
دوباره و دوباره دست دراز می کند
دوستش دارم