


سنگ قبرم سبک باشد
حبسم نکنید در یک فاصلهی کوتاه
تاریخ تولد و مرگم را رها کنید
نامم را نیز
یک جمله تنها حک کنید آن جا
مثل یادداشتی
زیر دست و پای باد
" میروم چای دم کنم"
بیست و پنج آبان هشتاد و پنج

چون پلنگی
از لا به لای درختچهها
بیرون خرامید
لبخند چنگیزخان بر لبش
چشمان سیاهش زبانه میکشیدند
دستش را پیش آورد
شاعران نیشابور
ابریشمهای رنگارنگ بلخ
انبارهای غلهی خراسان و خوارزم
در من
میسوختند و
دود میشدند
دست دادم
ده آبان هشتاد و هفت
این نوشته را کسی صدا کرد شعر، حالا هر چه بادا باد.
دلم سفید شدهاست
نمیدانم
مثل سیاه سفید
اما فقط سفید
وقتهایی که سیاه سفید میشود
گریه میکنم
خوب میشوم
فقط سفید
اما نمیدانم
مثل سقف
یا دیوار تازه رنگ شده
دل سفید خالی
یعنی چه
پنج آبان هشتاد و هفت

بیهوده از دستهای من قول نگیر
چشمهای من خائنند
دن ژوانهایی بالفطره
این را
تمام عاشقان من میدانند
میناها و شمعدانیها و فنجانها
.
.
.
بیست و دو مهر هشتاد و هفت

بیچاره شمعدانی
این روزها که ناخوشم
دو سه برگش خشک شده
چه میشود کرد
لیوان آب ما یکی ست
چهارم خرداد هشتاد و هفت
شکستم
مهیب، با شکوه
مانند جامی به رنگ آبی فیروزهای
با رگههای بنفش
گرانبهاترین جامها نیز
در مجلسی اشرافی
زمین بخورد
تکه تکه شود اگر
نباید رو برگرداند
تبسمها و شادباشها
پیش میرود
شکستم
مهمانها دستم را فشردند
با گردنهای افراشته
بیخبر از تمام تراژدیها
رقصیدم
با همهی آهنگها
بی آن که دعوتی را رد کنم
در پیراهن آبی فیروزهای و دستمال گردن بنفش
خدمتکارها
در سکوت و دست به سینه
خیره بودند
به من
و به دست تو
به تلنگر کوچک دست تو
یازدهم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت

زن درونم
روزی چند بار سنگسار شود خوب است؟
باور نمیکنید
سبک بلند میشود از خاک
دوش میگیرد
موهایش را با شامپوی خوشبویی میشوید
با دقت پوستش را کرم میزند
سیگاری میگذارد میان لبهای سحرآمیزش
به چشمان حیرتزدهی من میگوید
آتیش لطفن
.
.
.
× معرفی :
سایت شاپور جورکش
باید روزی دربارهی کتاب "بوطیقای شعر نو" نگاهی دیگر به نظریه و شعر نیما، کار آقای جورکش بنویسم.
کتابی ست بسیار گیرا و خاص که نمیشود به سادگی از کنارش گذشت.
به خانهام بیا
اندکی از قلبم مانده
ما که با هم این حرفها را نداریم
آتشش بزن
تو به گرمای قلب من عادت کردهای

همین روزهاست
قحطی شود
کلمه قطع شود
لوله بکشند
از استانبول
یا بغداد
کلمات تقلبی وارد کنند
شاعران و نویسندگان جوع بگیرند
هر چه میگویند
گنگ نگاهشان کنیم
همین روزهاست
مردم کوچه و بازار
ناتوان شوند
از گفتن یک قصهی عاشقانه
لکنت بگیرند
بپیچند به خود از درد
صف بکشیم
بازار سیاه
درمانده
زندگیمان را بدهیم
برای چند واژهی نایاب
Passion
Human
Imagination
میخواهم پایین و پایینتر روم
با سنگینی زخمی تنم
تاریک و تاریکتر شوم
صداها را نشنوم
صدای مرغ ماهیخوار
صدای مرد ماهیگیر
گلولهها بسیارند
عمیق و قدیمی
در باز و بسته میشود
چاقوها میچرخند
هر از گاهی
صدای شلیکی دوباره
اتاق را میپراند
دستها درمانده
کنار تخت خونین تو
فرو میریزند
صدایت بالا نمیآید
از گلولهی اصلی بگویی
و هیچ کس حواسش
به اشارهی ناتوان دست تو
به قفسهی سینهات
نیست
.
.
.
محمود درویش درگذشت.
در شعری مینویسد«بیست سطر از عشق نوشتم و محاصره، بیست متر، عقبنشینی کرد.»، سایت شاملو
او را در فلسطین به خاک خواهند سپرد.
صدای پیانو میآمد
خیال میکردم عاشقم
پیانو قطع میشد
میگفتم فریب خوردهام
پیانوی لعنتی
سنگینتر از آن بود که جا به جایش کنم
میگفتند دوستم دارند
باور نمیکردم
پافشاری میکردند
جدی نمیگرفتم
کارهای عجیب میکردند
سر تکان میدادم
میگفتند از من متنفر شدهاند
باور نمیکردم
پافشاری میکردند
جدی نمیگرفتم
کارهای عجیب میکردند
سر تکان میدادم
.
میچرخم
یک ماهوارهی قراضه
دستی مچاله
قلبی مستعمل
از پیش چشمم عبور میکنند
گریه نمیکنیم
این جا پر است از اشکهای معلق
رازهای فرسوده
و صداهای شکسته
میچرخیم
و
از پیش چشم هم عبور میکنیم
× مرضیه جان ممنون از مهربانیات.
× این کار هیچ ربطی به من ندارد. نام سایت نام کتاب خانم آیدا عمیدی است که کتاب خوبش را آهنگ دیگر چاپ کرده است البته شعر هم شعر زیبای ایشان است.
× این یادداشتها حواس را پرت میکرد و شعر بالا درست خوانده نمیشد پس آوردمشان این جا.
آرامم
شکل تورهای کتان لباسهای خواب
شکل یک آباژور کم نور
در سالنی متروک
آرامم
شکل چمدان لباسهای زمستانی
شکل یک رومیزی که هزاربار
در ماشین لباسشویی شسته شده
روی بند خشک شده
روی میز پهن شده
آرامم
شکل مدادهای سفید مدادرنگیها
آرامم
و به اشکهایم کاری ندارم