صفحه‌ی 4 از 23
août 17, 2010 | سه شنبه، 26 مردادماه 1389

. . .

مسافران این شب مه گرفته
به هر قیمتی
می‌خواهند زودتر به مقصد برسند

کسی
با دیدن ما
زنگ خطر این قطار را
به صدا در نخواهد آورد

میان دو ایستگاهی که
تنها تو
می‌توانی از آن‌ گذر کنی
خوابید‌ه‌ام
روی این ریل‌ها
با خاطره‌ای
در استخوان‌هایم


۲۵ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

août 15, 2010 | یکشنبه، 24 مردادماه 1389

عصر سنگین

دستم
به سمت تلفن می‌رود و
باز می‌گردد

چون کودکی که به او گفته‌اند
شیرینی روی میز
مال مهمان‌هاست


۲۴ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

août 09, 2010 | دوشنبه، 18 مردادماه 1389

دوستت دارم

دوستت دارم
و هیچ نیازی نیست
که کسی شمعی روشن کند
در این کوچه‌
که بگوید
این‌جا بارگاهی هست

دوستت دارم
میان هوس‌هایم
به مردی که عاشقم است
و زنی را دوست دارد
که عاشقش است

دوستت دارم
میان این کوچه‌های فرعی
بن بست

دوستت دارم
سرخوشانه
تهی‌دست
ثانیه به ثانیه
لرزان
اصل

سارا محمدی اردهالی
۱۸ مرداد ۸۹


août 04, 2010 | چهارشنبه، 13 مردادماه 1389

فارغ از این ماجرا

صدای ساییده‌ شدن به کلیدهای دیگر
دیوانه‌ام می‌کند
در این جیب تنگ و تاریک
کلید خانه‌ی مادر بزرگ شده‌ام
خانه را کوبیده‌اند
مادر بزرگ مرده

چرا مرا از این حلقه در نمی‌آوری ؟


۱۳ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

août 02, 2010 | دوشنبه، 11 مردادماه 1389

شاهد عینی

بچه‌های قطعه‌ی ۲۵۷ بهشت زهرا
می‌دوند

در کوچه پس کوچه‌ها
به رهگذران تنه می‌زنند
هنوز می‌دوند

پلیس ضد شورش
به آن‌ها شلیک می‌کند

آن‌ها می‌خندند
بلند می‌خندند

و گلوله دیوارها را سوراخ می‌کند

سارا محمدی اردهالی
۱۱ مرداد ۸۹

juillet 29, 2010 | پنجشنبه، 7 مردادماه 1389

شب‌های ما

دوستی ما دارد عمیق و عمیق‌تر می‌شود

تنها نگران او بودم
وقتی چمدان را ‌می‌بستم

سا‌لهاست
شب‌ها
روشنش می‌کنم
خاموشش می‌کنم

خو‌ گرفته‌ایم ما
من و آباژور کوچک
به شب‌هایمان

روشن می‌شود
خاموش می‌شود

سارا محمدی اردهالی
۴ مرداد ۸۹

juillet 23, 2010 | جمعه، 1 مردادماه 1389

فیلم کوتاهی درباره‌ی دیگران

kieslowski_double_vie_veronique_editing.jpg

زن و مرد ناشناسی بودیم
در دو پلان ِمتفاوت ِ فیلمی از کیشلوفسکی

ساعت‌ها
درباره‌ی بالا رفتن من از پله‌های تاریک
پایین آمدن تو از پله‌های مترو
می‌توان حرف زد
نوشت

بی‌ آن که چیزی
در داستان اصلی فیلم روشن شود

یک مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

juillet 09, 2010 | جمعه، 18 تیرماه 1389

عصر جمعه

870121misscall.jpg

دلم می‌خواهد
یک میس‌کال باشم برایت
شماره‌ای که سیوش نکرده‌ای
زیر لب تکرارم کنی
به یادم نیاوری

دلم می‌خواهد
بی‌اجازه‌ی تو
پادشاهی کنم
در ناخودآگاهت

۱۸ تیر ۸۹
سارا محمدی اردهالی

juillet 01, 2010 | پنجشنبه، 10 تیرماه 1389

حال ساده

حال مرا می‌خواهی
از حوله‌ات بپرس
چگونه مرا در آغوش می‌کشد

وقتی که تو نیستی


۷ تیر ۸۹
سارا محمدی اردهالی

mai 29, 2010 | شنبه، 8 خردادماه 1389

شیشه‌گری

زمین می‌خورد
بارها و بارها
مچاله می‌شود از درد
شرمگین از بی‌دست و پایی‌اش

حیران است
این پیکر ِ غول کیست هر بار
آرام و بی‌گلایه و استوار
بلند می‌شود
از زمین در او

.
.
.

سارا محمدی اردهالی، لواسان
۸ خرداد ۸۹
× من همگی چو شیشه‌ام، شیشه‌گری است پیشه‌ام، آه که شیشه‌ی دلم از حجری چه می‌شود(جلال‌‌الدین محمد بلخی)

mai 20, 2010 | پنجشنبه، 30 اردیبهشتماه 1389

باستانی پاریزی

توتِ رسیده
پیش پایم می‌افتد
بر می‌دارمش
سر میز می‌گذارم

پیرمرد بلند می‌شود
سمتش می‌روم
چند جمله می‌گوید
سر تکان می‌دهد
و
به مهمان‌ها در باغ می‌پیوندد


سارا محمدی اردهالی
جمع یاران یکشنبه، سروستان شیراز، ۲۷ اردی‌بهشت ۸۹

mai 01, 2010 | شنبه، 11 اردیبهشتماه 1389

باران، زنان سیاه پوش، پیرمرد سنگک به دست

begounia890211.jpg


باید پنجره‌ها را بست
مردم رنج‌هایشان را
مانند بادکنک‌های رنگی ِ یک جشن بی‌هوده
در هوا رها کرده‌اند

سارا محمدی اردهالی
۱۱ اردی‌بهشت ۸۹، اتوبوس تجریش ـ سیدخندان

avril 28, 2010 | چهارشنبه، 8 اردیبهشتماه 1389

فیلارمونیک

اکنون که برایت تایپ می‌کنم
نشسته‌ام
مثل یک پیانیست
پشت این میز
برایت پیانو می‌زنم

صبح پس از چای
مانند پیانیستی کهنه کار گفتم
" باید امروز پیش از رفتن
کمی پیانو بزنم"

انگشتانم نبایند خشک شوند
حتا وقتی وجود نداری

آرام
بی آن که نگاه کنم به صفحه کلید
پیانو می‌زنم

این قطعه را هیچ وقت نزده بودم
این قطعه را هیچ کس نشنیده است

امروز باید
پیش از رفتن
پس از خوردن چای
همه‌ی قطعات نیمه کاره‌ی تنم را فراموش می‌کردم

اول فروردین ۸۹
سارا محمدی اردهالی

avril 10, 2010 | شنبه، 21 فروردینماه 1389

ایستگاه فوبیرلند*

سوزن‌بان جوانی هستم
سر ساعت باید
با کلاه و کروات
در ایستگاه‌ بایستم

گاهی قطار باری رد می‌شود
کوزه‌ها و سفال‌های اخرایی، جسد
گاهی قطار مسافربری
فالگیرها و کشیش‌های پیر، سربازها

هرگز نپرسیده‌ام درون کوزه‌ها چیست
کوپه‌های بویناک کجا می‌روند
سر دو راهی
ریل‌ها را
وصل یا قطع می‌کنم
دو راهی که نمی‌دانم به کجا می‌رسند

شب‌ها بی‌خوابی می‌کشم
از ازدحام آدم‌ها در ایستگاه‌
همیشه ترسیده‌ام
از این که آدم‌ها زیادند
ایستگاه‌ها کم
از اخراج شدن

چندی است
دشت را مه گرفته
هیچ کس مرا نمی‌بیند
کتری را با کرواتم از روی آتش برمی‌دارم
کلاهم را از پنجره
پرت می‌کنم بیرون
من شانس اخراج شدن را از دست داده‌ام


۲۰ فروردین ۸۹
سارا محمدی اردهالی

Phobeerland : دشتی سر سبز که یک بار برای همیشه در مه فرو رفت، شمال خیالات من

mars 08, 2010 | دوشنبه، 17 اسفندماه 1388

ارتش سری

DSC_4988c5.jpg

روزی
نامت را فاش خواهم کرد

در این سال‌ها
که پروردگار
با لباس مبدل از شهر ما رفت

تو
خلبان‌ها‌ی افسرده‌ی بسیاری را
با دوچرخه‌ای فکسنی‌
از مرزهای جنون
رد کردی

سارا محمدی اردهالی
۱۲ اسفند ۸۸
عکس: آرش عاشوری‌نیا




бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.