صفحه‌ی 3 از 23
février 11, 2011 | جمعه، 22 بهمنماه 1389

چیزی ته کشو

شب‌ها طپانچه‌ام را چک می‌کنم
همه چیز باید درست باشد
ماشه خوب چکانده شود
گلوله به موقع آتش کند

جذاب است
کاری را که هیچ وقت انجام نخواهم داد
مو به مو مرور می‌کنم

۳۰ دی ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

février 02, 2011 | چهارشنبه، 13 بهمنماه 1389

درگاه

در اتاق کناری خواب رفته‌ای
در‌ها و پنجره‌ها باز است
پرندگان به هوای دانه به این خانه می‌آیند

من
در قاب در
دست به سینه
لبخند می‌زنم

تو
قلب مرا خورده‌ای


۶ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

janvier 27, 2011 | پنجشنبه، 7 بهمنماه 1389

روز بعد

خورشید بالا آمده است
در رختخواب می‌چرخم
موبایل و مداد و مسکن‌ها پایین می‌ریزند
کمرم دو تکه شده است

لوکوموتیورانی هستم
بارم سنگ آهن

از روی خودم رد شده‌ام

۵ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

janvier 21, 2011 | جمعه، 1 بهمنماه 1389

گلویت

نیمه شب
صدای نفست می‌آید
برمی‌گردم سمت تو
" آب می‌خواهی ؟ "

چه خیال‌ها می‌کنم
مگر تاریکی آب می‌خورد

می‌گویی بله

۳۰ دی ۸۹
سارا محمدی اردهالی

janvier 13, 2011 | پنجشنبه، 23 دیماه 1389

دارد تلویزیون نگاه می‌کند

روغن خوب داغ شده است
کوکو را می‌گذارم
پیشبندم را می‌بندم
ریمل می‌زنم
با قابلمه‌های سیاه و لیوان‌های کثیف
از در پشتی فرار می‌کنیم

۲۲ دی ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

janvier 05, 2011 | چهارشنبه، 15 دیماه 1389

تاریکی مطلق

تاریکی‌ها با هم فرق دارند
یک نوع تاریکی هست
تاریکی من و تو
تاریکی مطلق
سوزن گرامافون در لحظه‌ای ویژه
در شیار این تاریکی فرو می‌غلتد

تو دکمه‌ی کتت را می‌بندی
دستی در جیب
آهسته
میان سالی‌ات را طی می‌کنی
سمت من می‌آیی

به جوانی‌ام می‌رسی
نفس من حبس می‌شود
ساعتم را باز می‌کنم
می‌گذارم روی آخرین کتاب

با هم
در زمانی که نمی‌گذرد
می‌ایستیم


۸ دی ۸۹
سارا محمدی اردهالی

décembre 30, 2010 | پنجشنبه، 9 دیماه 1389

سرما

انکارت می‌کنم
تا برای زمستان
آتشی بیافروزم

۶ آذر ۸۹
سارا محمدی اردهالی

décembre 26, 2010 | یکشنبه، 5 دیماه 1389

۱۳۸۹

خیلی‌ها آن سال
کرکره‌ها را کشیدند پایین
بی آن که پشت در چیزی بنویسند
درگذشت نابهنگام کی
با نهایت تاسف که چی

حسش نبود حتا بگویند
تا اطلاع ثانوی


۵ دی ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

décembre 19, 2010 | یکشنبه، 28 آذرماه 1389

. . .

اسبی که شیهه می‌کشد در دهان من
صلح نمی‌کند
بلوف می‌زند

هر کجا که می‌روم
جا نمی‌شوم


۲۴ آذر ۸۹
سارا محمدی اردهالی، گرگان

novembre 29, 2010 | دوشنبه، 8 آذرماه 1389

زن

همه چیز پیداست
در سی و پنج سالگی
بی‌ آن که
برهنه شوی


سارا محمدی اردهالی
۷ آذر ۱۳۸۹

novembre 14, 2010 | یکشنبه، 23 آبانماه 1389

تابلویی میان راه

خانم‌ها آقایان
پنج ساعت دیگر
در این جاده
تصادف سختی روی خواهد داد
هیچ خروجی‌ای وجود ندارد
آمبولانس‌ها دیر خواهند رسید

خانم‌ها آقایان
متاسفم

۱۸ آبان ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

novembre 02, 2010 | سه شنبه، 11 آبانماه 1389

خواب استخوان‌ها

عضلات عزادار
رگی که در ساق پا می‌گیرد
قلبی که در هاون آب می‌کوبد

تو خوابیده‌ای
میان گرگ و میش
مه پایین می‌رود
خیال تو
خمیده خمیده
از شهر تن
دور می‌‌شود


۸ آبان ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

septembre 20, 2010 | دوشنبه، 29 شهریورماه 1389

یک مدل خوب

پرده کنار می‌رود
پشت پنجره
دفترچه‌ات را در می‌آوری
چانه‌ام را بالا می‌بری
گردنم را می‌گردانی سمت ماه
اِتود می‌زنی
از هر سمتی که می‌شود مرا باز و باز می‌کشی

پرده رها می‌شود
مهمان‌ها می‌پرسند
" به چه خشکت زده
این باد است که از هر سو می‌وزد سمت هر کس "

من اما می‌دانم
یک مدل خوب لب از لب باز نمی‌کند

۲۸ شهریور ۸۹
سارا محمدی اردهالی

août 31, 2010 | سه شنبه، 9 شهریورماه 1389

شعر منتشر نشده

دستم را
نمی‌توانند بخوانند

دست‌های من
شعر منتشر نشده‌ی توست

۵ شهریور ۸۹
سارا محمدی اردهالی

août 21, 2010 | شنبه، 30 مردادماه 1389

تن‌ها

نان تازه بگیر
به خانه‌ام بیا
دریانورد خسته

می‌خواهم لباس‌های خیست را
از تنت در بیاورم
شیر گرم کنم برایت

بگویی
شانه‌هایم
سکان زندگی توست

و من
پنجره‌های این شهر طوفان‌زده را محکم ببندم

۳۰ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی




бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.