

شبها طپانچهام را چک میکنم
همه چیز باید درست باشد
ماشه خوب چکانده شود
گلوله به موقع آتش کند
جذاب است
کاری را که هیچ وقت انجام نخواهم داد
مو به مو مرور میکنم
۳۰ دی ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی
در اتاق کناری خواب رفتهای
درها و پنجرهها باز است
پرندگان به هوای دانه به این خانه میآیند
من
در قاب در
دست به سینه
لبخند میزنم
تو
قلب مرا خوردهای
۶ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی
خورشید بالا آمده است
در رختخواب میچرخم
موبایل و مداد و مسکنها پایین میریزند
کمرم دو تکه شده است
لوکوموتیورانی هستم
بارم سنگ آهن
از روی خودم رد شدهام
۵ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی
نیمه شب
صدای نفست میآید
برمیگردم سمت تو
" آب میخواهی ؟ "
چه خیالها میکنم
مگر تاریکی آب میخورد
میگویی بله
۳۰ دی ۸۹
سارا محمدی اردهالی
روغن خوب داغ شده است
کوکو را میگذارم
پیشبندم را میبندم
ریمل میزنم
با قابلمههای سیاه و لیوانهای کثیف
از در پشتی فرار میکنیم
۲۲ دی ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی
تاریکیها با هم فرق دارند
یک نوع تاریکی هست
تاریکی من و تو
تاریکی مطلق
سوزن گرامافون در لحظهای ویژه
در شیار این تاریکی فرو میغلتد
تو دکمهی کتت را میبندی
دستی در جیب
آهسته
میان سالیات را طی میکنی
سمت من میآیی
به جوانیام میرسی
نفس من حبس میشود
ساعتم را باز میکنم
میگذارم روی آخرین کتاب
با هم
در زمانی که نمیگذرد
میایستیم
۸ دی ۸۹
سارا محمدی اردهالی
انکارت میکنم
تا برای زمستان
آتشی بیافروزم
۶ آذر ۸۹
سارا محمدی اردهالی
خیلیها آن سال
کرکرهها را کشیدند پایین
بی آن که پشت در چیزی بنویسند
درگذشت نابهنگام کی
با نهایت تاسف که چی
حسش نبود حتا بگویند
تا اطلاع ثانوی
۵ دی ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی
اسبی که شیهه میکشد در دهان من
صلح نمیکند
بلوف میزند
هر کجا که میروم
جا نمیشوم
۲۴ آذر ۸۹
سارا محمدی اردهالی، گرگان
همه چیز پیداست
در سی و پنج سالگی
بی آن که
برهنه شوی
سارا محمدی اردهالی
۷ آذر ۱۳۸۹
خانمها آقایان
پنج ساعت دیگر
در این جاده
تصادف سختی روی خواهد داد
هیچ خروجیای وجود ندارد
آمبولانسها دیر خواهند رسید
خانمها آقایان
متاسفم
۱۸ آبان ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی
عضلات عزادار
رگی که در ساق پا میگیرد
قلبی که در هاون آب میکوبد
تو خوابیدهای
میان گرگ و میش
مه پایین میرود
خیال تو
خمیده خمیده
از شهر تن
دور میشود
۸ آبان ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی
پرده کنار میرود
پشت پنجره
دفترچهات را در میآوری
چانهام را بالا میبری
گردنم را میگردانی سمت ماه
اِتود میزنی
از هر سمتی که میشود مرا باز و باز میکشی
پرده رها میشود
مهمانها میپرسند
" به چه خشکت زده
این باد است که از هر سو میوزد سمت هر کس "
من اما میدانم
یک مدل خوب لب از لب باز نمیکند
۲۸ شهریور ۸۹
سارا محمدی اردهالی
دستم را
نمیتوانند بخوانند
دستهای من
شعر منتشر نشدهی توست
۵ شهریور ۸۹
سارا محمدی اردهالی
نان تازه بگیر
به خانهام بیا
دریانورد خسته
میخواهم لباسهای خیست را
از تنت در بیاورم
شیر گرم کنم برایت
بگویی
شانههایم
سکان زندگی توست
و من
پنجرههای این شهر طوفانزده را محکم ببندم
۳۰ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

