صفحه‌ی 3 از 29
July 25, 2013 | پنجشنبه، 3 مردادماه 1392

" امید "

انسان‌ها ناتوان‌اند
محکوم به بی‌وفایی

جز با واژه‌ها
خیالم راحت نیست
هزار حرف می‌زنند
و
دهانشان کیپ است

سوم مرداد نود و دو
سارا محمدی اردهالی

July 22, 2013 | دوشنبه، 31 تیرماه 1392

" تیری در تاریکی "

با من نیامیز
افسانه‌های قدیمی
درست از آب در می‌آیند
گرگ‌ها به کودکی‌ات می‌روند
قنداقت را به دندان می‌گیرند و
در تاریکی گم می‌شوند

با من نیامیز
در شبی یخ‌زده برای همیشه
چشمانت باز می‌مانند
و جادوگر قبیله هیچ وردی برای شفای تو پیدا نخواهد کرد

دور شو
دور شو
دور شو
مباد سلطان من
به زانو در آید

آخر تیر نود و دو
سارا محمدی اردهالی

July 17, 2013 | چهارشنبه، 26 تیرماه 1392

" ساعت‌ها "

زنی بود
از دکمه‌ی سِیو می‌ترسید
عینک تیره می‌زد
طوری شالش را پشت گوش می‌انداخت
که کسی به خاطر نیاوردش

در کامپیوترش هیچ عکسی نبود
هیچ نامه‌ای
مدام سطل آشغالش را خالی می‌کرد
انگار همین حالا لپ‌تاپش را از جعبه در‌آورده بودند

طوری در را می‌بست
که گویی
هرگز به خانه برنخواهد گشت

شب‌ها که مسواک می‌زد
اثر انگشتی از گردنش بالا می‌آمد
گلویش را می‌فشرد

لک‌لکی بود در آسمانی خالی
که خرچنگی رهایش نمی‌کرد

همسایه‌ها می‌گفتند
همیشه گردنش خراش داشت
و لبش مکیده شده بود
معلوم نبود
از کدام طرف

اردیبهشت نود و دو
سارا محمدی اردهالی

July 10, 2013 | چهارشنبه، 19 تیرماه 1392

" داستان تو "

هر از چندی نوشتن را رها می‌کنم
به انگشتانم خیره می‌شوم

می‌گفتی زنان زیبا آزارت می‌دهند
و هر انگشت من زنی زیباست
که آرامت می‌کند

به هر انگشتم که نگاه می‌کنم
یاد زنی زیبا می‌افتم
که از دستش گریزی نداری

می‌خندم
و نوشتن داستان تو را از سر می‌گیرم

۹۲/۰۴/۱۹
سارا محمدی اردهالی

July 07, 2013 | یکشنبه، 16 تیرماه 1392

" برای مهدیه میم "

چگونه خیره نشوم به مردم
که می‌خندند و می‌بلعند هم را
در خیابان‌ها

تنه می‌زنند
به زنِ جوانِ مو سفید تو
و
نمی‌دانند
مردی
تمام روز ایستاده‌
به شب نگاه می‌کند

۹۲/۰۴/۱۶
سارا محمدی اردهالی

June 30, 2013 | یکشنبه، 9 تیرماه 1392

" تیر آخر "

حقِ استرداد دادخواست باید سلب شود
استرداد استخوان‌ها
حقِ عزل, تا خاتمه‌ی عمل سلب می‌شود
حقِ سنگینیِ سنگ‌ها
حقِ به خاطر آوردنِ استخوان‌ها
سلب می‌شود
در سند استخوان‌ها و سنگ‌ها ثبت می‌شوند

حقِ سربرگرداندن
از زمین و آسمان سلب می‌شود


نه تیر نود و دو
سارا محمدی اردهالی

June 25, 2013 | سه شنبه، 4 تیرماه 1392

" بر اسب‌ها "

گفت تو که مادر نیستی

سعی کردم
انگشتانم را در جیبم بچپانم
جیب‌هایم تنگ شده بودند
جهان تنگ بود
سعی کردم نفس عمیق بکشم
سعی کردم
سعی کردم
ادامه بدهم
تمام سعی‌ام را
در این زاییدن
بدون ماما
در بزرگراه
فریاد کشیده بودم

زنان ایل در دشت ایستادند
در چشم‌های هم نگاه کردند
و دوباره راه افتادند


چهارم تیر نود و دو
سارا محمدی اردهالی

June 23, 2013 | یکشنبه، 2 تیرماه 1392

" حالا "

به ساعتم نگاه می‌کنم
زمان می‌گیرم
تکیه داده‌ام به باد صبا

دوم تیر نود و دو
سارا محمدی اردهالی

June 01, 2013 | شنبه، 11 خردادماه 1392

...

تو مرده‌ای و
من
روی کاناپه
کانال عوض می‌کنم
تلویزیون گوشت چرخ می‌کند

تعریف کن از زندگی‌ات
هزار و یک شب پیش را یادت هست؟

یازده خرداد نود و دو
سارا محمدی اردهالی

May 28, 2013 | سه شنبه، 7 خردادماه 1392

" فقط "

می‌گذرم
از پهلوهایم
به گونه‌ات

نمی‌نویسم

سرگرم دست‌خط تو
از پشت گردنم
تا سر‌انگشتانم
مداد را
می‌چرخانم
فقط

هفت خرداد نود و دو
سارا محمدی اردهالی

May 08, 2013 | چهارشنبه، 18 اردیبهشتماه 1392

" نیمه شب "

به پنجره مشت زدم
چندین بار
در تاریکی بلند نالیدم

اهمیتی نداشت
از این پنجره‌های دو جداره بود

5/2/92
سارا محمدی اردهالی

April 21, 2013 | یکشنبه، 1 اردیبهشتماه 1392

" در ایستگاه "

مثل دخترانی که قرار دارند
ایستاده‌ام
جوانی با همراهش ویسکی سفارش می‌دهد

مثل دخترانی که هدف دارند
ایستاده‌ام
زنی فحش می‌دهد به بقال پیر
" بی‌شرف‌ها دروغ خوب بلدند "
میوه گران شده

مثل دخترانی که مغز دارند
ایستاده‌ام
اتوبوس پر می‌شود می‌رود

مثل دخترانی که لال‌اند
ایستاده‌ام
پسری از نیمکت ساعت را می‌پرسد
می‌رود

خیابان حناق گرفته
من چه شکلی بوده‌ام؟
به چه زبانی
با چه لباسی
با چه ایده‌هایی

هر شکلی راه می‌روم
مسخره‌ام
و مردم
دیگرانِ من نیستند

اول اردی‌بهشت نود و دو
سارا محمدی اردهالی

April 03, 2013 | چهارشنبه، 14 فروردینماه 1392

" شکسته "

پوستم ترکیده بود
ریز‌ریز
استخوان‌هایم
شکسته
با خرده‌ریزهایم خوابیدم
و بی‌رحمانه
خواب آفتاب دیدم

۱۴ فروردین ۹۲
سارا محمدی اردهالی

March 19, 2013 | سه شنبه، 29 اسفندماه 1391

" ساعت‌ها "

سفرم
مدت‌هاست
نمی‌دانستم
خیال می‌کردم کلید را می‌پیچانم وارد آن خانه می‌شوم
ولی سفرم

همین طور که چای را می‌گذاشتم روی میز
رفته بودم
خیلی دور
نمی‌فهمیدم

باز تلفن را بر می‌داشتم
کافه می‌رفتم
در ایستگاه مترو منتظر می‌نشستم
حتا جایم را می‌دادم به دیگران
خیال می‌کردم با دقت گوش می‌دهم به حرف‌ها و جواب‌های درستی می‌دهم

در لیست هیچ مسافرخانه‌ای نامم نبود
دیر فهمیدم
دیرتر از تو

در اتوبوسی ارزان قیمت
در جاده‌ای خاکی دور می‌شدم
دور و دورتر

شما خیال می‌کردید حال مرا می‌پرسید
می‌گفتم خیلی ممنون
راننده خیال می‌کرد کنار پنجره نشسته‌ام
می‌پرسید همه چیز خوب است
می‌گفتم
خیلی ممنون

۲۹ اسفند ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی

February 28, 2013 | پنجشنبه، 10 اسفندماه 1391

" این طوری "

به یک مهمانی دعوت شده‌ام
اگر کفش پاشنه‌بلند بپوشم
حرف‌های اغوا‌گرانه خواهند زد
ریشه‌های چند‌همسری بررسی خواهد شد

اگر کفش تخت بپوشم
سیاست‌های غلط دولت
فشار روی مطبوعات
گرانی نان و کاغذ و مسکن
وارد صورت جلسه می‌شود

اگر کتانی بپوشم
می‌روند سراغ حق طلاق و حضانت
این که شهادت زن امکان ندارد نصف مرد باشد

وارد مساله‌ی دامن و شلوار نمی‌شوم
پیچیده می‌شود
دلم می‌خواهد
پابرهنه بروم
پابرهنه برگردم

۵ اسفند ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی