صفحه‌ی 26 از 28
November 06, 2004 | شنبه، 16 آبانماه 1383

عجیب است!

ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
سودای تورا بر سر بازار نبردیم
.
.
.
ای دوست که آن صبح دل‌افروز خوشت باد
یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم
ه. ا. سایه


آتشی نیست بترسند اغیار
می‌زند چند به چند
گرگی به دل گله‌ی من
می‌کند خون دگر
خانه‌ی ویران دلم
زیر لب هق‌هق یک زخم عمیق
می‌کشم آه از جگرم
می‌کنم رو به دل تیره‌ی شب
ای دریغا نی آن کافه نشین!
ای دریغا شبان خوش‌سفرم!

October 27, 2004 | چهارشنبه، 6 آبانماه 1383

تفاهم طبقاتی

cafe.jpg
عکس: آرش عاشوری نیا، تئاتر بی شیر و شکر
شعر ربطی به تم تئاتر ندارد.

می‌گوید کاری باید کرد
دارد دیر می‌شود
می‌گویی بله قربان دارد دیر می‌شود
_ تلاش می‌کنی نلرزی_

می‌گوید شب‌های پاییز سوز دارد
_نمی‌دانی از کجا فهمیده‌است_
می‌گویی بله قربان شب‌های پاییز سوز دارد

می‌گوید خدا‌نگهدار
می‌پرسی ضروری است قربان؟
_دور را نگاه می‌کند_
بله جانم ضروری است
می‌گویی باشد
خدا‌نگهدار قربان

می‌خندد
_ فکر می‌کنی چه ساده،
چه با شکوه و چه زیبا_
می‌گوید برایم کمی سخت است
لبخند می‌زنی
_سخت
و برای اینکه دم آخر زیبا باشی_
می‌گویی
راحت باشید قربان
ضروری است
ضروری است قربان.

October 14, 2004 | پنجشنبه، 23 مهرماه 1383

گزارش پستچی

اشتباه از شما نبود!
تقصیر من هم نبود!
به جان مادرم
خودکشی هم نبود

زنگ که زدم
اشتباهی
پنجره را
جای در باز کرد

گفتم از شیراز نامه دارید
به جای پله‌ها
باز اشتباهی
مثل پرنده‌ها از پنجره پرواز کرد.

October 06, 2004 | چهارشنبه، 15 مهرماه 1383

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیدار که می‌شوم
زانوانم ضعف دارند
لب‌هایم خشک‌اند

در خواب
دنبال آن کاروان هزارو یک شب
هزار دور
دور زمین
در شب می‌دویدم
خسته‌ترم
خیلی خسته‌تر

در خواب
بال‌هایم درمی‌آمدند
بلند و رها می‌شدند
در انتظارت
خشک و سیاه
زمین را تیره‌تر می‌کردند

تیره‌تر
خیلی تیره‌تر

من که از تاریکی بیابان گلایه نکرده بودم
من که لام تا کام از خستگی حرفی نزده بودم

پس چرا می‌خواهی از خواب‌هایم نیز سفر کنی؟

October 03, 2004 | یکشنبه، 12 مهرماه 1383

سبزینه

بر صندلی چوبی ‌نشسته‌ای
شعر می‌خوانی
زمینی
که گردشت به گرد خورشید
و به گرد خویش
پیدا نیست

آنجا نشسته‌ای
با چشمانی بی پلک
که بر خطوطی می‌خزند
سطور یک متن عبری شاید
متنی به قدمت زمین
به قدمت خودت

زمین آرام است
منظومه‌ی شمسی آرام است
کهکشان راه شیری
و کهکشان‌های دیگر
آرام گرفته‌اند

آنجا
در بارگاهت
بر صندلی چوبی‌ فرسوده‌ی من
خوابت برده‌است

کیهان خم شده‌
بازوهایت را می‌بوید
ذره‌ی بنیادی
با تپش هوش‌ربای سینه‌ات
نفس تازه می‌کند

جاده‌ی ابریشم گرد زمین می‌پیچد
‌ می‌پیچد
کاروان‌ها با همهمه‌ی بسیار
از جاده‌های شنی می‌گذرند
کاروان‌هایی
بارشان حریرهای زربافت
سرمه و ادویه‌های هندی
هزار و یک شب و چند دست نوشته‌ی نایاب و ناخوانا

بارسالار بر شتر به خواب رفته
کاروان گوش به موسیقی تو
در بیابان راه می‌جوید

September 01, 2004 | چهارشنبه، 11 شهریورماه 1383

یار مرا، غار مرا

وقت اذان نیمه شب
رو به قبله تلفن همگانی کوچه هفتم
من ذکر تو به سلول سلول تنم می گویم

                                   پاک و منزهی تو
                                   پاک و منزهی تو
                                   پاک و منزهی تو

از هم گسسته ام، بارها
مهره هایم تمام بیابم یا نه
دوباره نخ می کنم
گره می زنم
تسبیح تو آغاز می کنم

                                  حمد و سپاس تو را
                                  حمد و سپاس تو را
                                  حمد و سپاس تو را

چند مهره هر بار
گم می شوند از من
باز به مهره های باقی مانده تنم
یاد تو تکرار می کنم

                                   نیست یاری جز تو
                                   نیست یاری جز تو
                                   نیست یاری جز تو

August 05, 2004 | پنجشنبه، 15 مردادماه 1383

و اما بعد

سیگار روشنت را
در جنگل خشک و آشفته‌ی من انداختی

بعد

پرسیدی
"مزاحمتان که نشدم؟"

خندیدم
"نه! اصلا"

July 26, 2004 | دوشنبه، 5 مردادماه 1383

دچار...ناچار...یا چیزی میان این سه!

امان از گره‌های کور!

چرا باز نمی‌شود
نخ نگاهم
از انگشت اشاره‌ات؟

July 22, 2004 | پنجشنبه، 1 مردادماه 1383

همیشه‌ی نابهنگام!

گاهی خیال می‌کنم
شعری نوشته‌ام
اما می‌بینم
تنها اشک بوده‌است
کاغذی خیس و سپید

گاهی خیال می‌کنم
هق‌هق گریسته‌ام

خطوط اسلیمی و رقصان کاغذ می‌خندند که
شعری نوشته‌ای

حالا هم نمی‌دانم
چه می‌کنم!
شعری هق‌هق است انگار

اما نه نگاه کن!
تنها نام توست
هزار بار بر کاغذ

خیس و موزون

July 11, 2004 | یکشنبه، 21 تیرماه 1383

حقیقت

یک آبکش پلاستیکی می‌خواهم
این نان خشکی‌ها پس کجا رفته اند؟

پیش چشمان گرد ماهی‌ها
حرف‌هایت را باید لب حوض
آبکش کنم
شاید حقیقت از سوراخ‌ها نگذرد.

June 26, 2004 | شنبه، 6 تیرماه 1383

پیاله‌های ده‌منی

فک گریخته
نیزه‌ی شکارچی شکسته در تنش
از درد نعره می‌کشد
می‌‌رود
می‌رود به پیش

هر از چندی
نیزه می‌گیرد به مرجان‌ها
فک گیج می‌شود
از درد کهنه‌ی بی‌درمان

در ازدحام پچ‌پچ ماهی‌های مدعی
رنج هزارباره می‌برد مدام

خواستم بگویمت
بی نیزه‌ی شکسته‌ات
چه تاریک بودم
چه بی‌ثمر
چه نا‌امید

هی صیادی که کاش
صیدم کرده بودی درست.

June 24, 2004 | پنجشنبه، 4 تیرماه 1383

صنم

پیاده روها تنهایند
تاکسی‌ها می‌روند ته دنیا
با صدایی مهیب
در ‌هیچ سقوط می‌‌کنند

کسی از اینکه درخت‌ها
بیهوده روی یک پا ایستاده‌اند
نه خنده اش می‌گیرد
نه تعجب می‌کند

کافه‌ها روزنامه قدیمی بالا می‌آورند
رهگذران ناشناس سرگیجه دارند

آسمان برای زمین
زمین برای آسمان
شانه بالا می اندازد

کسی رفتنت را به عهده نمی‌گیرد
مواظب خودت باش
این هم بین خودمان باشد
سری که درد می کند را
دستمال نمی‌بندند.

June 19, 2004 | شنبه، 30 خردادماه 1383

...

من از شما سپاسگزارم
دستانم را سبز کردید

هیچ وقت
هیچ کس
این همه مرا جدی نگرفت
که شما
بعد از ظهر جمعه در آن پارک

مرا درختی خواندید
و به بازی راهم دادید

آه گنجشک های عزیز!
آیا یکبار دیگر
بر شانه ام خواهید نشست؟

June 17, 2004 | پنجشنبه، 28 خردادماه 1383

...

پس از تو
فقط یک شیمیایی ام
یک مجروح جنگی

گاهی
خیس عرق
صدای آژیر می شنوم

گاهی
فرار می کنم
سنگر می گیرم

از همه می ترسم
مبادا اسیرم کنند

بی صبرانه منتظرم
پایم را روی مینی بگذارم
و
مفقود الاثر شوم.

April 30, 2004 | جمعه، 11 اردیبهشتماه 1383

آگهی

حوالی خیابان آزادی
یک حلقه ی نورانی
گم شده
متعلق به قدیسی افسرده

آن را لگد نکنید
لطفا با احترام
دفنش کنید
بدون جنجال مطبوعاتی.