صفحه‌ی 25 از 28
March 06, 2005 | یکشنبه، 16 اسفندماه 1383

خانه تکانی

نوک می‌زند به پنجره
بیدار می‌شوم
صبحت به خیر شوالیه !

همه پنجره‌هایشان را پاک می‌کنند
آپارتمان‌ها شیشه‌ای می‌شوند
خانه‌ی کوچک تو به من تعظیم می‌کند
سرم را دربالش فشار می‌دهم

شانه‌هایت پنجره را تمام کرده
می‌تکانی ملحفه‌ات را
عطر تن توست
نوک می‌زند به پنجره

March 02, 2005 | چهارشنبه، 12 اسفندماه 1383

سطرهای پنهانی

این شهر سنگین است
شانه‌های مرا خط می‌اندازد
همیشه انگشتان من
خط‌‌کش خورده و کبودند
یک بلیط بگیر و مرا روانه کن
آن جا که برای آن لاک پشت و تالابش
شعر می‌گفتی

مردان موتور سوار
سر راه ترانه‌های من ویراژ می‌دهند
ببین تمام واژه‌ها در شعرهایم
مدام سرفه می‌کنند

انگار همواره در این بزرگراه‌ها
چراغ قرمز است و
زبان من سبز نمی‌شود

February 22, 2005 | سه شنبه، 4 اسفندماه 1383

علامت سرخ آبی

می‌گوید دوستم دارد
مثل تو

می‌گوید زیباترین زن جهانم
درست مثل تو

دوستش دارم
مثل تو

و فکر می‌کنم
آیا روزی با لبه‌ی کلاهش بازی خواهد کرد؟


breaking news: ماه کامل است.

February 05, 2005 | شنبه، 17 بهمنماه 1383

پسرک آلوچه فروش

طعم خوب قرمز
جای دندان‌های شیری من بر تنت
نوشتن اولین شعر با هم بر سفال شمعدانی‌ها:
" سارا انار دارد."

و کشیدن قلبی کج
پشت دیوار بلند دبستان

گلی کردن لب‌هایم با تو

پس از تو
چه مدادهای سیاهی که حرف‌های سخت زدند
داد زدند

هیچ مدادی
مرا مثل تو شعر نکرد


ماهی نشان ِ نوچ ِ عزیزترینم

January 28, 2005 | جمعه، 9 بهمنماه 1383

... از منظومه‌ی باران

Dscf0061-1.jpg
*

دم غروب
کنار زاینده‌رود
زنی باردار قدم می‌زند
کسی او را نمی‌شناسد

زن به سختی خم می‌شود
به لهجه‌ی محله‌ای قدیمی در تهران
به گیتارنواز چیزی می‌گوید

"سلطان قلب‌ها" سی‌وسه پل را فتح کرده‌است.


* عکس آرش عاشوری‌نیا

January 20, 2005 | پنجشنبه، 1 بهمنماه 1383

پرواز

گذرنامه‌ام را روی میز می‌گذارم
پی اثر انگشت تو
تمام مرزها را بسته‌اند
زنی با شال کشمیر در عکس می‌خندد

هواپیما بلند شده‌است
روسری‌ام را باز می‌کنم
اثر انگشت تو
از شانه‌ها‌یم سرریز می‌شود

January 15, 2005 | شنبه، 26 دیماه 1383

شعر هر شب من

needle-_-thread.gif
دیر است
دو سه شعر باید رفو کنم،
برای یک مجله‌ی ادبی

حرف‌هایی است
باید درز بگیرم
برای سر مقاله‌ی یک روزنامه

و چند حرف حساب
که به زحمت انگشتانه باید
به سرشانه‌های یک سردار
وصله کنم

زخم سرانگشتانم دهان باز کرده
شعر تو باشد برای فردا
مبادا لک خون بماند رویش
و هر چه بگویم به تنت زار باشد

فردا بیدار خواهم ماند
فردا شعر تو را
بهترین شعر را
خواهم گفت

January 13, 2005 | پنجشنبه، 24 دیماه 1383

انعکاس

دنیا پر از آینه است

نگو حواست نیست
نگو خودت را نگاه می‌کنی،
یا موهای سفیدت مثلاً را می‌شماری!

نه اشکی، نه لبخندی
نه پیر می‌شوم، نه جوان‌تر
می‌بینی؟
آنجا ایستاده‌ام
و تو...

گریه نکن!
این تنها آینه است
شانه‌های من حالا خیلی دورند
خیلی تنهاتر
قوی شده‌اند
بی‌رحم اما نه
شاید چون

دنیا پر از آینه است

December 29, 2004 | چهارشنبه، 9 دیماه 1383

چرا ساعت روی شب مانده؟

باران!
کجایی!
_نگفته بودم اسم دخترم را؟_

باران!
مادر!
وقت شیرت شده
_بی‌تابم_

باران،
جان دل!
روی تختش نیست
عجب!
_اسباب‌بازی‌هایش را جمع کرده_

باران!
باران!

روی آینه یادداشتی است:

می‌روم دانشکده
دیر بر می‌گردم مادر
جان باران آرام باش!
جان باران زود بخواب!

December 25, 2004 | شنبه، 5 دیماه 1383

باید فکر زمین هم بود

roses_marc_chagall.jpg
*

درست که دردناک می‌شود شانه‌هایم
و تنم می‌خواهد
پرتش کنم از بالکن به خواب باغچه

اما مگر از تنی خسته
که شانه خالی کرده از رنج بودن
چند گل سرخ ممکن است بروید؟
هیچ،
می‌دانم!

بماند تنم برای جشنی،
که جسور و پولادین
اراده کند
برای خاطر چشمی یا شاپرکی
دست بشوید از بودن بالای مرز خاک

و بشود بروید هزاران گل سرخ از هر سلول تنهایم


*Marc Chagall
دست دوست درد نکند.

December 24, 2004 | جمعه، 4 دیماه 1383

جزر و مد

gaz2farzads.jpg
*

تو می‌روی
قایقت آرام آرام از جزیره ام دور می‌شود
نقطه می‌شوی

موجی نیست
آب‌ها آرام‌اند

زیر آب کشتی‌های غرق شده
و غم‌های سنگین
و سکوت صدف‌ها

دوباره دنبال هیزم می‌گردم


* عکس: بهمن فرزاد

December 09, 2004 | پنجشنبه، 19 آذرماه 1383

یونس

پسر بچه‌ای شیطان کاش
زنگ این خانه را می‌زد
از صلیب آشپرخانه
تا رستاخیز آیفون
و شنیدن صدای خالی خیابان

چقدر رویا!
چقدر رنج!
چقدر پرواز!

November 29, 2004 | دوشنبه، 9 آذرماه 1383

شاهد


آرام باش
قبول
نمی‌توانی تحمل کنی
باور می‌‌کنم
راست می‌گویی
خودم طناب را برداشتم
خودم به گردنم انداختم
باشد

اما کوچولوی تنهایم
زودتر فرار کن
پلیس‌ها می‌رسند
و
نه آنها
نه قاضی
و نه هیچ کس دیگر
مرا باور نمی‌کند

November 26, 2004 | جمعه، 6 آذرماه 1383

حوادث

یک مرد دیشب
پشت دری حیران بود

آمده بود گویا
زباله‌اش را دم در بگذارد

زباله او را
گذاشته‌بود و
در را بسته‌بود

November 14, 2004 | یکشنبه، 24 آبانماه 1383

شاگرد فرانسه زبان چهار ساله ام!

ژوستین کوچولویم!
حالا
وقت آمدن
صورتت پراز لبخند نمی‌شود،
می‌گویی سلام!

خود دیوانه‌ام
فارسی یادت دادم

حالا
برایت نقاشی که می‌کشم
"این سیب است ژوستین!"
می‌گویی
ممنون!
دستم را نمی‌گیری فشار دهی،

نمی‌پری بوسم کنی
می‌گویی :
خدانگهدار سارا!

چه زود بیچاره و تنها شدم

خودم به تو یاد دادمشان
کلمات بیهوده را
از من گرفتندت
و رها شدی
میان همگان!