صفحه‌ی 23 از 29
October 16, 2005 | یکشنبه، 24 مهرماه 1384

پری

یه پری بود
زیباترین
ماه‌ترین
قشنگ‌ترین
صاف‌ترین

موهاش شبق
دلش حریر
نگاش آفتاب
حرفاش نبات
دستاش سحر

اما پریِِ آینه‌ای
راه رفتن بلد نبود

هی راه رفت
خوردش زمین

هی راه رفت
خوردش زمین

یه روز پری
خوردش به سنگ
دلش شکست
افتاد مرد
ای روزگار


بالا رفتیم آسمون
پایین آمدیم
زمین بود
اگه پری دروغ بود
ماها همه دروغ تریم
قصه‌ی ما دروغ بود

پریِ من ماه بود

October 09, 2005 | یکشنبه، 17 مهرماه 1384

هیچ کس را

سِرم به سادگی می‌چکد
دستم را محکم بسته‌اند به تخت
پرستار مدام با تلفن حرف می‌زند

نفس ندارم
خون بند نمی‌آید
اشک‌هایم سرریزاند بی‌اختیار

هیچ چیز ندارم که آرامم کند
هیچ کس را

نمی‌توانم بگویم کاش جای من بود
این جا خیلی سخت است
شکی هم ندارم

بچه‌ام باید می‌مرد

October 07, 2005 | جمعه، 15 مهرماه 1384

حبس

از چشم‌هایش
می‌افتم درون تو

از درون تو
بیرون می‌آیم

روی یک میز
در چشم‌های عسلی یک دختر ناشناس

اکتاویو
چشم هایت را باز کن
من گم شده‌ام


October 01, 2005 | شنبه، 9 مهرماه 1384

تولد

اکتاویو
بیدار شو
وقتی مردم خوابیده اند
وقت خواب نیست
باید زندگی را بدزدیم

اکتاویو
گیتارت را بیاور
دلم یک رقص دیوانه می خواهد
وقتی نیست
من که اندازه ی زاغ سیاه ها عمر نمی کنم

زود باش مرد
پس از سپیده باید خواهر روحانی شوم
به مردم بگویم
سلام سلام
روزتان پر برکت باد

September 12, 2005 | دوشنبه، 21 شهریورماه 1384

تهران

پرده را کنار می‌زنم
رنگش پریده

می‌داند
من مثل او عادت نمی‌کنم
که در شهر من
پرده با پنجره
پنجره با دیوار
دیوار با هیچ
فرقی نمی‌کند


September 06, 2005 | سه شنبه، 15 شهریورماه 1384

پیاده‌روی

این پیراهنِ بنفش مردانه را
یک روز خریدم
شاد شدم کمی

هر از چندی چرک می‌شود
در انزوای کمد

می‌شویم آن را
پهن می‌کنم
زیرِ آفتاب خیره‌ی جمعه

September 02, 2005 | جمعه، 11 شهریورماه 1384

آه

من یک قو هستم
با پاهای بلند و کشیده
بر دانوپ آبی

قرار است جفتم بیاید
برقصیم پری‌وار
با ملودی امواج

با ریتم نت‌ها
دست‌هایم را باز می‌کنم
بر نوک انگشتانم می‌ایستم
آرام نفسم را بیرون می‌دهم
سرم را بالا می‌آورم
به افق می‌فرستم نگاه بی‌تابم را


سینه‌ام سنگین می‌شود
خم می‌شوم
مثل یک رز بی‌آب
چیزی پیش پایم می‌شکند

ردیف سوم نشسته‌ای
دستمالی سوسنی در دست

August 25, 2005 | پنجشنبه، 3 شهریورماه 1384

اثر هنری

vincent_van_gogh.jpg
Bedroom at Arles,Vincent Van Gogh, 1888


نمی‌توانم تکان بخورم
باید روی این تخت خوابم برده‌باشد
صبح زیر اتاق را امضا کرد و
رفت مزرعه‌ی آفتاب‌گردان

پنجره باز نمی‌شود

خیلی تنها هستم
سلام
سلام
توریست‌های موزه‌ی لوور

August 16, 2005 | سه شنبه، 25 مردادماه 1384

هر سه

baran.jpg

قلبم جایی می‌ایستد

صدای کودکم را می شناسم
درون مردی می‌گرید
چشم می‌چرخانم
انتهای کدام جاده‌ای آیا؟

August 14, 2005 | یکشنبه، 23 مردادماه 1384

تماس آخر

یک اتاق می‌خواهم
بی تخت
با هزار پنجره رو به آسمان
طبقه‌ی آخر یک هتل بی‌ستاره

سهم من رویاست
برای صبحانه بیدارم نکنید

رزروش می‌کنم
با ده ترانه
به یاد کسی که هرگز نیامد

July 26, 2005 | سه شنبه، 4 مردادماه 1384

نه به خاطر دنيا

گفتی محکم باش
عاشقت بودم
فولاد شدم

خرد شدی
شکستی
رفتی

نه به خاطر من


* خنده یا گریه مهم نیست یاد بامداد انداختی مرا.

از عموهای‌ات
برای سياوش کوچک
ا. بامداد

نه به‌خاطر آفتاب نه به‌خاطر حماسه
به‌خاطر سايه‌ی بام کوچک‌اش
به‌خاطر ترانه‌يی
کوچک‌تر از دست‌های تو


نه به‌خاطر جنگل‌ها نه به‌خاطر دريا
به‌خاطر يک برگ
به‌خاطر يک قطره
روشن‌تر از چشم‌های تو


نه به‌خاطر ديوارها ــ به‌خاطر يک چپر
نه به‌خاطر همه انسان‌ها ــ به‌خاطر نوزاد دشمن‌اش شايد
نه به‌خاطر دنيا ــ به‌خاطر خانه‌ی تو
به‌خاطر يقين کوچک‌ات
که انسان دنيايی است


به‌خاطر آرزوی يک لحظه‌ی من که پيش تو باشم
به‌خاطر دست‌های کوچک‌ات در دست‌های بزرگ من
و لب‌های بزرگ من
بر گونه‌های بی‌گناه تو


به‌خاطر پرستويی در باد، هنگامی که تو هلهله‌می‌کنی
به‌خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای
به‌خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی


به‌خاطر يک سرود
به‌خاطر يک قصه در سردترين شب‌ها تاريک‌ترين شب‌ها
به‌خاطر عروسک‌های تو، نه به‌خاطر انسان‌های بزرگ
به‌خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست


به‌خاطر ناودان، هنگامی که می‌بارد
به‌خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به‌خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام


به‌خاطر تو
به‌خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاک‌افتادند
به‌يادآر
عموهای‌ات را می‌گويم
از مرتضا سخن‌می‌گويم.


۱۳۳۴

July 21, 2005 | پنجشنبه، 30 تیرماه 1384

بگو حلزون

hazalun.jpg
Photographer: Stefan Cruysberghs


با بچه‌ها حرف زدن
مثل با ستاره ها حرف زدن است

با ستاره‌ها حرف زدن
مثل با تو حرف زدن است

با تو حرف زدن
مثل با هیچکس حرف نزدن است


- حزلون درست تر بود راست می‌گفتی.

و
من در این کاروان به دنیا آمدم.(متن، ویدئو کلیپ)
مرا ببخش! ترجمه به زودی.

July 10, 2005 | یکشنبه، 19 تیرماه 1384

گم شده

rubahsefid.jpg


یک هفته‌ی تمام با تو لج‌بازی کردم
می‌خواستم دعوتم کنی به خانه‌ات
مرا ببخش!

امروز همه‌ی چیزهایی را که این مدت گم کرده‌بودم
در اتاقت پیدا کردم

گل سرنقره‌ای‌ام
روبان آبی موهایم
عکس هفت سالگی‌ام
و
قلب مهربان تو را

واقعا مرا می‌بخشی!


و
نیم نگاه

July 05, 2005 | سه شنبه، 14 تیرماه 1384

اتهام: مندرج در پرونده

این یک ماه عجیب بود،
تلفن‌ها
برگه‌ی احضار
کابوس‌ها
طرز حرف زدن مرد همسایه

نه این یک ماه
این یک سال آخر شاید
نه
این دو سال

نمی‌دانم حواسم پرت است
یا دارم دروغ می‌گویم!

این یک عمر
خیلی عجیب بود

و
تئاتر بهرام بیضایی

June 29, 2005 | چهارشنبه، 8 تیرماه 1384

فاصله

رهایم کن

تو می‌ترسی
تو از نت‌های بازیگوش
تو از فاصله‌ی گیج سطرها
تو از فاصله‌ی خالی
تو از هیچ
از پریدن بی‌هوا

تو می‌ترسی

تو از شعر می‌ترسی
تو نثری

یک نثر
با نقطه‌ها و ویرگول‌های محکوم و به‌موقع
ویرایش شده

رهایم کن

برو زیر چاپ
با تیراژ بالا