

میگوید دوستم دارد
مثل تو
میگوید زیباترین زن جهانم
درست مثل تو
دوستش دارم
مثل تو
و فکر میکنم
آیا روزی با لبهی کلاهش بازی خواهد کرد؟
breaking news: ماه کامل است.
طعم خوب قرمز
جای دندانهای شیری من بر تنت
نوشتن اولین شعر با هم بر سفال شمعدانیها:
" سارا انار دارد."
و کشیدن قلبی کج
پشت دیوار بلند دبستان
گلی کردن لبهایم با تو
پس از تو
چه مدادهای سیاهی که حرفهای سخت زدند
داد زدند
هیچ مدادی
مرا مثل تو شعر نکرد
ماهی نشان ِ نوچ ِ عزیزترینم

*
دم غروب
کنار زایندهرود
زنی باردار قدم میزند
کسی او را نمیشناسد
زن به سختی خم میشود
به لهجهی محلهای قدیمی در تهران
به گیتارنواز چیزی میگوید
"سلطان قلبها" سیوسه پل را فتح کردهاست.
* عکس آرش عاشورینیا
گذرنامهام را روی میز میگذارم
پی اثر انگشت تو
تمام مرزها را بستهاند
زنی با شال کشمیر در عکس میخندد
هواپیما بلند شدهاست
روسریام را باز میکنم
اثر انگشت تو
از شانههایم سرریز میشود

دیر است
دو سه شعر باید رفو کنم،
برای یک مجلهی ادبی
حرفهایی است
باید درز بگیرم
برای سر مقالهی یک روزنامه
و چند حرف حساب
که به زحمت انگشتانه باید
به سرشانههای یک سردار
وصله کنم
زخم سرانگشتانم دهان باز کرده
شعر تو باشد برای فردا
مبادا لک خون بماند رویش
و هر چه بگویم به تنت زار باشد
فردا بیدار خواهم ماند
فردا شعر تو را
بهترین شعر را
خواهم گفت
دنیا پر از آینه است
نگو حواست نیست
نگو خودت را نگاه میکنی،
یا موهای سفیدت مثلاً را میشماری!
نه اشکی، نه لبخندی
نه پیر میشوم، نه جوانتر
میبینی؟
آنجا ایستادهام
و تو...
گریه نکن!
این تنها آینه است
شانههای من حالا خیلی دورند
خیلی تنهاتر
قوی شدهاند
بیرحم اما نه
شاید چون
دنیا پر از آینه است
باران!
کجایی!
_نگفته بودم اسم دخترم را؟_
باران!
مادر!
وقت شیرت شده
_بیتابم_
باران،
جان دل!
روی تختش نیست
عجب!
_اسباببازیهایش را جمع کرده_
باران!
باران!
روی آینه یادداشتی است:
میروم دانشکده
دیر بر میگردم مادر
جان باران آرام باش!
جان باران زود بخواب!

*
درست که دردناک میشود شانههایم
و تنم میخواهد
پرتش کنم از بالکن به خواب باغچه
اما مگر از تنی خسته
که شانه خالی کرده از رنج بودن
چند گل سرخ ممکن است بروید؟
هیچ،
میدانم!
بماند تنم برای جشنی،
که جسور و پولادین
اراده کند
برای خاطر چشمی یا شاپرکی
دست بشوید از بودن بالای مرز خاک
و بشود بروید هزاران گل سرخ از هر سلول تنهایم
*Marc Chagall
دست دوست درد نکند.

*
تو میروی
قایقت آرام آرام از جزیره ام دور میشود
نقطه میشوی
موجی نیست
آبها آراماند
زیر آب کشتیهای غرق شده
و غمهای سنگین
و سکوت صدفها
دوباره دنبال هیزم میگردم
* عکس: بهمن فرزاد
پسر بچهای شیطان کاش
زنگ این خانه را میزد
از صلیب آشپرخانه
تا رستاخیز آیفون
و شنیدن صدای خالی خیابان
چقدر رویا!
چقدر رنج!
چقدر پرواز!
آرام باش
قبول
نمیتوانی تحمل کنی
باور میکنم
راست میگویی
خودم طناب را برداشتم
خودم به گردنم انداختم
باشد
اما کوچولوی تنهایم
زودتر فرار کن
پلیسها میرسند
و
نه آنها
نه قاضی
و نه هیچ کس دیگر
مرا باور نمیکند
یک مرد دیشب
پشت دری حیران بود
آمده بود گویا
زبالهاش را دم در بگذارد
زباله او را
گذاشتهبود و
در را بستهبود
ژوستین کوچولویم!
حالا
وقت آمدن
صورتت پراز لبخند نمیشود،
میگویی سلام!
خود دیوانهام
فارسی یادت دادم
حالا
برایت نقاشی که میکشم
"این سیب است ژوستین!"
میگویی
ممنون!
دستم را نمیگیری فشار دهی،
نمیپری بوسم کنی
میگویی :
خدانگهدار سارا!
چه زود بیچاره و تنها شدم
خودم به تو یاد دادمشان
کلمات بیهوده را
از من گرفتندت
و رها شدی
میان همگان!
ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
سودای تورا بر سر بازار نبردیم
.
.
.
ای دوست که آن صبح دلافروز خوشت باد
یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم
ه. ا. سایه
آتشی نیست بترسند اغیار
میزند چند به چند
گرگی به دل گلهی من
میکند خون دگر
خانهی ویران دلم
زیر لب هقهق یک زخم عمیق
میکشم آه از جگرم
میکنم رو به دل تیرهی شب
ای دریغا نی آن کافه نشین!
ای دریغا شبان خوشسفرم!

عکس: آرش عاشوری نیا، تئاتر بی شیر و شکر
شعر ربطی به تم تئاتر ندارد.
میگوید کاری باید کرد
دارد دیر میشود
میگویی بله قربان دارد دیر میشود
_ تلاش میکنی نلرزی_
میگوید شبهای پاییز سوز دارد
_نمیدانی از کجا فهمیدهاست_
میگویی بله قربان شبهای پاییز سوز دارد
میگوید خدانگهدار
میپرسی ضروری است قربان؟
_دور را نگاه میکند_
بله جانم ضروری است
میگویی باشد
خدانگهدار قربان
میخندد
_ فکر میکنی چه ساده،
چه با شکوه و چه زیبا_
میگوید برایم کمی سخت است
لبخند میزنی
_سخت
و برای اینکه دم آخر زیبا باشی_
میگویی
راحت باشید قربان
ضروری است
ضروری است قربان.

