صفحه‌ی 20 از 29
July 02, 2006 | یکشنبه، 11 تیرماه 1385

دوچرخه‌ي من

flying850215.jpg

دوچرخه‌ي من
خوشبخت‌ترين دوچرخه‌ي دنياست

اسمش پرنده ست
روي زين و سبد و فرمانش
نقش پرنده دارد

هرجا پاركش ‌كنم
بچه‌ها
دوچرخه‌ها و سه‌چرخه‌ها‌شان را
به او تكيه مي‌دهند

وقتي برمي‌گردم
پرنده و جوجه‌ها كولاژي زيبا شده‌اند
و من
عضو افتخاري زيباترين گالري هنري جهان

June 27, 2006 | سه شنبه، 6 تیرماه 1385

آرتروز مادر بزرگ

دایی سیاوش عزیز
فوری یک نامه بنویس
داستان شکاندن کوزه شراب عباس آقا را تعریف کن
بنویس مادر بزرگ چه دعوایی کرد با تو
تعریف کن
سه دور یک نفس دور حوض‌خانه دنبالت کرد
حتا بگو قول دادی تمام تابستان اذان صبح نان سنگک بگیری
بگو حساب می‌بردی از او

خواهش می کنم
همه چیز را مو به مو بنویس
زود پستش کن
نامه‌ات که برسد
آرتروز مادر بزرگ خوب می‌شود

June 17, 2006 | شنبه، 27 خردادماه 1385

Diplodocus

sarah.jpg
نترسید از او
یک دیپلودوکوس است
سارا کشیده برایم
برگ درخت می‌خورد فقط
داده برای خودم

می‌شود با او پارک رفت
خیابان رفت
یا هر جا
خیلی گنده است
همه به شما احترام می‌گذارند
باورتان نمی‌شود
حتا سلام می‌کنند

June 14, 2006 | چهارشنبه، 24 خردادماه 1385

بدها

در رستوران
ایستاده بود جلوی صندوق
چادر به سر، دست پسر بچه‌‌ی چاقی در دستش
آدامس می‌جوید با حرص
همان طوری مثل قدیم

من یک روسری سفید کوچک داشتم
بند کفشم مثل مدرسه باز بود
نگاهم کرد سر تا پا و خیره

زود شناختمش
مبصر کلاس سوم دبیرستان

June 04, 2006 | یکشنبه، 14 خردادماه 1385

رضا پلنگ

رضا پلنگ
دیوانه‌ی محله‌ی ما،
همیشه ایستاده
به ماشین‌هایی که می‌روند
می‌گوید
نروند

به او سلام می‌کنم
دور از امپراطوری خود
انگار ملکه‌ای باشم
تا کمر خم می‌شود

بلند و بی‌خیال
جوان‌های کوچه می‌خندند
طوری که خیال می‌کنم
باز شعری گفته‌ام

May 29, 2006 | دوشنبه، 8 خردادماه 1385

فردا روز دیگری است

می‌پرم روی دوچرخه
رکاب می‌زنم

جز باد
کسی تحمل این اشک‌ها را ندارد

May 21, 2006 | یکشنبه، 31 اردیبهشتماه 1385

دوستت دارم

شعرهای شما چاپ شدند
شعرهایی که خواب دیده بودم

شعرهای شما اجازه‌ی چاپ گرفتند
آن‌ها خیال کردند آن سه نقطه‌ها
جای پای شیخ شهاب الدین سهروردی است

شعرهای من برگشت خوردند
گفتند شانه‌های شعرم
بوی عطر مردانه می‌دهند
گفتند "کودک تو" را حذف کنم
"تپش‌های تنم" را نیز

هر کتابی حالا چاپ ‌شود
من حدس می‌زنم
کسی
جایی
سه نقطه شده است

May 19, 2006 | جمعه، 29 اردیبهشتماه 1385

درمانگاه روانپزشکی

poem.jpg

معتادی
سر تکان می‌دهی

الکلی هستی
سر تکان می‌دهی

چی مصرف می‌کنید شما
- به مورچه‌ی روی پرونده‌ات خیره‌ای -

یک دفعه داد می‌کشد
- اشک‌هایت سر ریز می‌شوند -
همکاری کنید خانم
پرونده محرمانه است
برای کمک به شماست این‌ها که می‌پرسم

سرت را بالا می‌آوری
- تپش قلب داری -
بریده بریده جواب می‌دهی

شعر می‌گویم آقای دکتر


* بابت عکس از آقای ساسان سپاس گزارم.

May 09, 2006 | سه شنبه، 19 اردیبهشتماه 1385

"پسرک آلوچه فروش"

femme.jpg


طعم خوب قرمز
جای دندان‌های شیری من بر تنت
نوشتن اولین شعر با هم بر سفال شمعدانی‌ها:
" سارا انار دارد."

و کشیدن قلبی کج
پشت دیوار بلند دبستان

گلی کردن لب‌هایم با تو

پس از تو
چه مدادهای سیاهی که حرف‌های سخت زدند
داد زدند

هیچ مدادی
مرا مثل تو شعر نکرد

هیچ مدادی
مرا مثل تو نقاشی نکرد

ماهی نشان ِ نوچ ِ عزیزترینم


عکس: بيل برانت 1904-1983
از منصورنصیری فتوبلاگ

* دی زنگرو
ماه وله کن
ماه چارده وله کن

ماه گرفتی
سی چی گرقتی
.
.
.
افسانه بوشهری در مورد ماه گرفتگی
حبیب: (حلب، دیگ، کوزه، دم دم، تمبورین)

کاری از حبیب مفتاح بوشهری
www.beethovenmc.com
www.avakhorshid.com

کاری زیبا
همراه موسیقی پارو زدن بر دریا و هنگام ساخت لنج...

دلم تنگه ما
تنگه از دست زمانه
والا زارم پیاپی

بشم واشم از این حال
از این عالم به در شم
بشم از چین و ماچین
از ماچین دورتر شم

والا دورتر شم
دورتر شم

والا هول ناکست
اگر تو با منی
چه باک است

والا لشکر شکونم
والا قدرت می دونم

May 02, 2006 | سه شنبه، 12 اردیبهشتماه 1385

فردا


قديم ها
او مرا می خواست
تو شيرين را
شيرين او را
من، تو را

حالا
شيرين تو را
من او را
او شیرین را
تو مرا !

یاد قدیم کردم، بیست و چهار آذر هشتاد و یک...


April 27, 2006 | پنجشنبه، 7 اردیبهشتماه 1385

اردیبهشتِ تهران

rue.jpg


مادر ‌بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلوی
دوره‌ی کشف حجاب
عاشق شد

دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد

اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابان ولی‌عصر
عاشق می‌‌شوم

عکس: تهران24

April 24, 2006 | دوشنبه، 4 اردیبهشتماه 1385

آخر خط

یک بار
با ساکی از لباس
وسط خیابان ولی‌عصر آن جا رسیدی
ماشین‌ها بوق می‌زدند

بار بعد
فرصت کمتر بود
با کیف‌دستی‌ات،
یک دفتر شعر
در یک تلفن همگانی به آخر خط رسیدی
شماره‌ای در ذهنت نبود

در باجه را بستی
برای گوش کر بوق‌ها
برای اعداد
از صفر تا نه
بفهمند یا نه
شعر خواندی

خیال کردی
با کسی که باید حرف زدی
شق و رق آمدی بیرون
دوزاری‌ات را دادی
به زن متعجبی که به شیشه می‌زد

و رفتی

April 20, 2006 | پنجشنبه، 31 فروردینماه 1385

عکس یادگاری با خدای بزرگِ شوش

zigurat.jpg


خدای پیرِ زیگوراتِ چغازمبیل
قرن‌هاست
مقرری‌اش قطع شده
قربانی نمی‌خواهد
نه کاهنی، نه بنده‌ای

گوشه‌ی دشت، محترمانه
تکیه داده به عصایش
با این کمر درد
دیگر هوای آسمان به سرش نمی‌زند

آخرین هدایای بندگانش را
فرانسوی‌ها
با غرور در موزه‌ها می‌چینند

هم‌صحبت مهربان ِ مارمولک‌ها
کسالت‌بار به توضیحات ِ راهنماها گوش می‌دهد

هیچ دوست ندارد کسی
به روزگارِ بلند اقتدارش
به خون‌هایی که بر سکوهای قربانگاه خشک می‌شده
اشاره کند

باد می‌وزد
زن و مردی کنار خِشت‌های گِلی ایستاده‌اند
کودک می‌گوید
یک
دو
سه
شاتر را می‌زند


زیگورات واژه اکدی است. در اوايل قرن 13 قبل از ميلاد توسط پادشاه ايلامی "اونتاش نپيريشا"
(Untash Napirisha) در نزديكی رود دز ساخته شده است. زیگورات‌ها در بین النهرین و مصر
قدمتی چند هزار ساله دارند.
چ

April 14, 2006 | جمعه، 25 فروردینماه 1385

خوابیده اکتاویو

* خیلی آرام، خیلی خیلی آرام بخوانید، انگار که اصلن نخوانده‌اید.

خیره به بازوانش
موهایم را شانه می کنم
خوش‌حالت شوند

خوابیده
از دستم بر نمی‌آید بگویم چگونه
زیبا، زیبا، زیباتر
به هر طرف بروم
در خواب به سمتم برمی‌گردد

خیال می کنم
شعری که برایش می‌گویم بالا گرفته
در میلان، رم، انطاکیه، تیسفون و همدان
بازرگان‌ها کتیبه‌های شعرِ اکتاویو را
میان خاور و باختر می‌گردانند

خوابیده اکتاویو
بر نمی‌آید از دستم بگویم چگونه
به لبانش شبنم نشسته
چشمان بسته‌اش، کوزه‌ی عسل
زیبا، زیبا، زیباتر

مردم، شعرِ اکتاویو را از بر می‌کنند
تاریخ برمی‌گردد
الب ارسلان به سپاه بیزانس شرابِ شیراز تعارف می‌کند
جنگ‌های صلیبی ورمی‌افتد
خدایان یونان و اورشلیم دوباره
با هم کافه‌رفتن را از سرمی‌گیرند

فقط خیال کن
لبانش نیمه بازند
نمی‌توانم بگویم چگونه
خوابیده اکتاویو


April 13, 2006 | پنجشنبه، 24 فروردینماه 1385

قربانت، سیندرلا

گریه‌هایت را کرده باشی
روزِ رفتن
روزِ سختی نیست

از زیرِ دست و پا
شعرهای نخوانده‌ات را
جمع می‌کنی
می‌چپانی در کیف دستی‌ات

پیراهن آبیه را اطو می کنی
می‌زنی به چوب ‌لباسی


شیر را که ترشیده
می‌ریزی توی توالت

پشتِ فیشِ برق می‌نویسی
منتظرم نباشید
می‌روم حافظیه
شاید هم نه