septembre 23, 2003 | سه شنبه، 1 مهرماه 1382
کوله
من از زندگی چه می خواهم
چند کاست موسيقی و واکمنی درپيت
يک مداد
کاغذ يا گوشه سپيد روزنامه ای
فنجانی شير
لحظه ها، ثانيه ها، ساعت ها
من از زندگی چه می خواهم
جين با تی شرتی آبی
کمی آبنبات با طعم نعناع
سوت زدن بر جدول خيابان ها
عصرها، جمعه ها، شب ها
من از زندگی چه می خواهم
گپ زدن با دزدان، قاتلان، روسپيان
کافه رفتن با قديسان، پيامبران، ساحران
تقسيم حق و خنده و چای
نوشتن شعری بر در توالت جهان
که چون سنگی در کفش ها بماند
روزها، سالها، قرن ها...
septembre 20, 2003 | شنبه، 29 شهریورماه 1382
شرمندگی
داور سوت کشيد
کارت قرمز را بالا برد
ديوانه ای که گيج و وحشت زده می دويد
از زمين بيرون بردند
اشتباهی رخ داده بود؟
می خواستم برايت گل بزنم!
août 27, 2003 | چهارشنبه، 5 شهریورماه 1382
قايم باشک
به صد رسيده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما يک بازی ساده بود
نيامدی بگردی
و شايد از هزار هم گذشته بودی
من پشت درختها زرد می شدم
و ديگر خيال پيدا شدن
از سرم پريد.
août 17, 2003 | یکشنبه، 26 مردادماه 1382
گمشده
يک زن جوان
با پيژامه آبی
همراه يک مداد زرد دندان زده
گم شده است
جان مادرتان
صدايش را در نياوريد
août 05, 2003 | سه شنبه، 14 مردادماه 1382
يک غصه

خودم که هستم
بالا نمی آورم
تنم هی درد نمی کند
مخصوصا کمرم
خودم که هستم
شب ها صداهای عجيب نمی شنوم
و کابوس هايی که هزار بار درش
عروسک هايم خرد و خمير می شوند
خودم که هستم
ديگر آن قرص های قهوه ای را نمی خورم
آخر شب تنها چند شعر می نويسم و
خوابم می برد
خودم که هستم
اصلا به دستم کرم نمی زنم
موهايم خوش حالت و براق می شود
اشتهايم خوب است
خودم که هستم
فقط يک غصه می ماند برايم
چرا ديگران دوستم ندارند.
juin 19, 2003 | پنجشنبه، 29 خردادماه 1382
صبح
...
حاکم به خواب و خروس ها می خوانند
چوپانان از ميگساری بر نخواسته
در دشت يله، گوسپندان
به گله می زند هر از گاهی گرگی
سگانی می درندش،
بيل به دست گم می شوند
دو سه روستايی،
در خم کوچه ای
مانده ار شب هيچ.
juin 11, 2003 | چهارشنبه، 21 خردادماه 1382
جاذبه آخر
...
پر از ترانه و پرسش
برهنه خواهم ماند
ميان طناب هاي رخت
ميان اين همه ميز
کافه هاي تلخ و دور
...
مي شنوم مبهم و مدام
زمزمه مهربان طناب هاست گويا
"به گرهي گره بگشا!"
به دست جاذبه زمين
و آن دوستي پنهان
با وزن خموش خویش
...
شرمم آيد از چهارپايه
آن نگاه پرسش گر
"پس کي از من خواهي پريد؟"
mai 27, 2003 | سه شنبه، 6 خردادماه 1382
ويرانی
ويرانم
در جستجويی ناکام
وجودی زنده
که نبودش
ويرانم کند !
mai 16, 2003 | جمعه، 26 اردیبهشتماه 1382
حضور
- کمان را بکش!
- به هدف نخواهد نشست نيک می دانم.
- کمان را بکش جوزجانی،
با منِ خويش رها کن!
هدف خود می نشيند.
- نمی توانم بو علی
کشش بازوانم بر خطاست.
- بازوانت را رها کن !
خود، من صفتانه کمان را بکش.
- زاويه درست را نمی دانم.
تیر می لرزد بو علی.
- پس زاويه را هم رها کن.
در بازوانت بگذار
بنشيند سبک
و کمان را رها کن!
...با گل حرف می زدم ...
mai 12, 2003 | دوشنبه، 22 اردیبهشتماه 1382
پرچين شخصی
باری از انسان می خواستم سخن بگویم
بی وقفه اين صفر و يک ها، اما
به صليب می کشندم :
گاو همسايه
چند تخم می گذارد روزی ؟
mars 14, 2003 | جمعه، 23 اسفندماه 1381
جستجو
فرار نکن
آسمان ها به هم راه دارند،
بروی ابری باز هم را خواهيم ديد.
فرار نکن،
به سادگی خواندمت
به سادگی بد خطی مکن.
مي روم!
اگر مرا نخواهی
به آفرينشی ديگر
ناگزير
جهان را دوباره خلق می کنم،
و توی بهتری می سازم !
mars 08, 2003 | شنبه، 17 اسفندماه 1381
جنبش مردگان !
شورشی بر خاک
زمين کلافه
پليس خسته،
گاز اشک آور سودی ندارد:
مردگان فرياد می زنند
مارا از تعفن زندگان نجات دهيد.
novembre 19, 2002 | سه شنبه، 28 آبانماه 1381
شب بخير حسنيه
ـ سلام سارا .
ـ سلام.
ـ تنم درد می کند سارا !
ـ خانه نيستی ؟
ـ چرا ، خواب است .
ـ نمی ترسی ؟
ـ خوابش سنگين است .
ـ کی بود ؟
ـ طرف های ظهر ،پرده را کنار زدم نور بيايد.
ـ مردی آن طرف ها بود ؟
ـ بله مرد همسايه .
ـ خونريزی داری ؟
ـ کمتر از دفعه پیش.
ـ چیزی ندارم بگویم حسنیه ،برای چه زنگ زدی ؟
ـ سارا خوابم نمی برد، خیلی دوستش دارم!
ـ باشد حسنیه می دانم،خیلی دوستش داری، می دانم.
ـ ممنونم سارا !
ـ شب بخیر حسنیه .
novembre 09, 2002 | شنبه، 18 آبانماه 1381
به اندازه ۵۰ ريال زندگی
سه دقيقه حرف بزن !
به اندازه يک سکه ....
وسط حرف هايم قطع می شود ...
بقيه حرف هايم با خودت