


هوایی است امروز !
می خوانم تو را
چونان قاریان مسجد ایاصوفیا
که در تکانی گیج
مصحف می خوانند
می خوانم تو را
در متن
در مولف
می خوانم تو را
با هزاران عقوبت
ایستاده بر پای خویش
می خوانم تو را
تا بی نهایت
گرچه ایمان نمی آورم

عشق
چونان شمشیر کشیدن بر خود است
یا جسورانه
به یک ضربه
کار را باید تمام کرد:
که دوست بداری
بی انتظاری از معشوق،
و یا به شمشیر
خود را زخمی کنی تنها
این لبخند بر لب من
رژ " بورژوا" نیست
مژه هایم طبیعی برگشته اند
رژ گونه نزده ام
برق چشمانم نیز
در چشم هیچ رقاصه ای پیدا نمی شود
وقتی بروی
چراغ ها خاموش می شوند
و سیندرلا یت
شستن زمین را
از سر خواهد گرفت
به پسرم فکر کردم
دیدم
حالا بزرگ شده
چشم ها یش شبیه من
و لبهایش...
گفتم
شاید صدایش به من رفته باشد
و نگاهش...
آخ
جه بازیگوشانه می خندد جادوگر!
با آن منگوله کلاهش
به خودم می آیم
هوایی است امروز ها!
من که هیچ پسری نداشته ام
من که هیچ وقت باردار نشده ام
انگار یاد نگاهی افتادم
یاد لب هایی !
منم
آن كه سنگسار مي شود هر روز
در فاصله شعر گفتن هايش
و پيامبران به كتابش حسودي مي كنند
منم
حوايي كه سيب مي چرخاند
تن خدايان را مي لرزاند
و بهشت را از چشم مي اندازد
منم
سزاوار تمام دشنام ها
گناه تر از آن كه در وصف آيد
مغضوب آن ها كه شرع سنگ شان كرده
ـ و نه گمراهان ـ
منم
خراب
شاعر
آبروي زمين
چشم هايم را باز مي كنم
يك خرس پنبه اي خم شده
ــ عروسك هايش را سارا ريخته روي تخت باز ـ
خرس انگار نمي داند
ببوسد مرا يا نه
چشم هايم را مي بندم
من هم نمي دانم
چشم هايم را باز مي كنم
رفته است انگار
سر شب شايد
و روز شده دوباره
چشم هايم را مي بندم
پس انگار ديشب بود
بهترين روز زندگي ام گويا
چشم هايم را باز مي كنم
پنجره صليب مي كشد و چشم مي بندد
ماه انگشتان خورشيد را مي بوسد
آهسته مي گويد
شب بخير سارا
تنت گاهی کبود
گاهی سرخ
تنت رنگین کمان است مادر
صد تومانی های ما
بوی عطر های مردانه می دهد
نانوا با ما مهربان نيست مادر
بزرگ می شوم
برايت شربت سينه می خرم
برای خواهرم مداد رنگی هزار رنگه می خرم
رنگين کمان به آسمان بر می گردد
و شبها کنارت خواهيم خوابيد
بیلرزش دل اگر
بگویی دوست دارمت
و روا داری
خشونتی چنین هولناک
به عشق
بخواهی داشتهباشیاش تنها
بر سرشانههایت
روحی را
ای ژنرال فاتح
ساده بگویمت
یعنی نسلکشی
یعنی تمام بشریت را
در اتاق گاز رها کردن
چراغ را خاموش کن
اما هرگز به خواب نمیروی
با این دستهای نوازشگرت
که بوی جنایتی مخوف میدهند
تو میتوانی
جنگ جهانی سوم را
به راه بیاندازی
بی لرزش دل حتی
مرا دوست نداشتهباش
من هنوز به دنيا نيامده
دل به مردی مرده دادم
که قبرش سنگ نداشت
... چه مردی!
مرا دوست نداشتهباش
مرد من ـــ که روزی عاشق زنی مرده بود ـــ
زير پایم خفتهاست
و مرا به هزار اسم آشنا صدا میزند
... چه صدايی!
مرا دوست نداشتهباش
من دنبال زيباترين جمله ام
برای سنگ مزار او
و پيدا کردن تاريخ تولدش
... چه تولدی!
شبی صدایم کرده بودی برگ!
یادت هست ؟
چرا سر بر گردانم؟
مگر من برگ بودم؟!
این باد
مرا به حیاط تو انداخت
مرا با خود برد باز
مگر من برگ بودم؟!
این همه که دوستم داشتی
چرا نگفته بودی
چرا صدایم کرده بودی برگ؟
چرا جوابت را داده بودم؟
مگر من برگ بودم؟!
(حافظ می گوید شعر اینجا تمام می شود
ولی دوست دارم ادامه بدهم )
سبز و پرهیزگار و زرد
رنج درختان را
می بارم بر زمین
برگ، برگ، برگ، برگ
شاید آرام گیرد قلبم
نکته: قسمت داخل پرانتز جزو شعر نیست
حافظ، مهربان شاعری است که شعر هایم را
نقد می کند، من در این مورد با او موافقم ولی
باز نتوانستم تکه آخر را حذف کنم.

صدای خنده توست
وقت مسواک زدن
بستن بند کفش
کشيدن خط چشم
نگاه مرا می شکند
صدای خنده توست
اشکی از چشم زنی در تاکسی
به مقصدی نا معلوم
فرو می غلتد
صدای خنده توست
مرزی می کشد ميان من و همه
که نمی دانند
خنده چه رازی نهفته دارد
می خندم، می خندم
نه به کسی، چيزی يا هرچه
دلم سخت فشرده است
صدای خنده توست اين
صدای خنده توست.

عصر بود
مثل تمام عصر ها ی خالی
سارا از پله ها دوید آمد
کتاب ها را ريخت روی زمين
روی آنها با لا وپايين پريد
با شکلات روی ديوار
قناری کشيد
وقتی می رفت
زد توی سر من و گفت
مجسمه ها هم می خندند
خاک بر سر تو.
...سارا دوست ۵ ساله من است.
تشت را به سمت من می کشد
سابه ها روی ديوار حمام
رقصی موهوم بر معبدی کهن را
ميان دود های مقدس
آغاز می کنند
آهو به دام افتاده
بازوهايم را محکم گرفته اند
ميله را فرو می کند
بغض زنانگی ام می شکند
خون از ديوارهای تشت بالا می آيد
مردان قبيله گردن شکار را له کرده اند
سر آهو بر دست ها آويزان است
چشمان درشتش برگشته اند
به رحم من خيره نگاه می کنند
به ديواره رحم محکم تر ضربه می زند
ميله در قلبم می چرخد
ديگر به جايی چنگ نمی زنم
در همهمه اوراد مقدس
روی پوست گاو است شايد
قانون با خون آهو نوشته می شود
جشنی با شکوه بر پاست
مردان قبيله بالا و پايين می پرند
به صورتم آب می پاشد
جنين در خون شناور است
چشمان آهو
خاموش شده اند.