صفحه‌ی 18 از 28
May 06, 2007 | یکشنبه، 16 اردیبهشتماه 1386

تا چند

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید

April 17, 2007 | سه شنبه، 28 فروردینماه 1386

تیک تاک

من نیستم
شیر چکه می‌کند
چند پرنده پشت پنجره دانه می‌خورند
تلفن زنگ می‌زند

می‌آیم خانه
شیر چکه می‌کند
چند پرنده پشت پنجره دانه می‌خورند
تلفن زنگ می‌زند

April 03, 2007 | سه شنبه، 14 فروردینماه 1386

سپس

دلفین‌‌ها بی آن که نگاهم کنند
از کنارم می‌گذرند
بدنم از فراوانی‌ی رنج تکیده شده است
یک ستاره‌ی دریایی‌
آرام به شانه‌ام می‌زند
می‌پرسد:
" فکر می‌کنی آن بالاها نیلوفرهای آبی شکوفا شده باشند؟ "

March 19, 2007 | دوشنبه، 28 اسفندماه 1385

دسته گل بهاری

بهار می‌آید
دامن کوتاه، پرچین، بلند
بازیگوشی
ارغوانی
هر لباسی به من می‌آید

بهار می‌آید
خم‌های تنم سبز می‌شوند
ترانه، شوخی، شراب، سرخابی
به من می‌آید

بهار می‌آید
آوازخواندن، رقصیدن، پای‌کوبی
به من می‌آید
من به خاک می‌آیم
پرخیال می‌شوم
خراب‌کاری، دسته‌گل، غش غش خنده به من می‌آید

بهار می‌آید
من به تو
تو
اما
تنها
به بهار می‌آیی

March 12, 2007 | دوشنبه، 21 اسفندماه 1385

عزیز

نمی‌دانستم
آخرین بارست
نقره‌ای‌ی موهایت را کوتاه می‌کنم
کاش دیوانه‌وار آن‌ها را
می‌بوسیدم و می‌بوسیدم و می‌بوسیدم

نمی‌دانستم
آخرین بارست
تن روشنت را می‌شویم
دست‌ها و کمر و پهلوی خسته‌ات را
کاش آن‌ها را
بیشتر و بیشتر و بیشتر
نوازش می‌کردم

سرمی‌گذاشتم بر شانه‌ی دردناکت
سلسله‌ی رنج‌هایم
سرمی‌گذاشتم بر تاریخ راستین زندگی‌ام
بر سینه‌ات

من نام ندارم
بی‌خانمان شده‌ام
کج و مج راه می‌روم در کوچه‌ی فراش باشی
در خیابان‌هایی که تو نام قدیم‌شان را می‌دانستی
ماجرای زن صیغه‌ای ناصرالدین شاه
داستان شمسی و طوبا و قمر خانوم
قصه‌ی انتری‌های سرگردان تهران را
تو می‌دانستی
تو برایم گفته بودی

دیروز
مادر زنگ زد این جا
بغض داشت
گفت
گندمت را بگذار سبز شود
یادت نرود
دارد بهار می‌آید
مادربزرگ رفته
او دیگر زنگ نخواهد زد

March 09, 2007 | جمعه، 18 اسفندماه 1385

نقاشی

این شعر ممکن است باعث سرگیجه شود، پس از خواندن آن سخنرانی نکنید.

دارم بیدار می‌شوم
می‌خواهم پلک‌هایم را باز کنم
می‌گوید تکان نخور
تکان نمی‌خورم
دوباره خواب می‌روم

در فیگوری دیگر بیدار می‌شوم
لب‌هایم را اندکی باز می‌کنم
می‌گوید تکان نخور
خط‌ها باید قوی باشند
تا بی آن که بیدار شوی
تو را از کاغذ بیرون بیاورند

خواب می‌بینم
فیگورهایم را کنار هم چیده
حیرت زده قدم می‌زند
نمی‌داند
زنی را کشیده که خواب است
یا
خوابی را کشیده که
زن است

March 07, 2007 | چهارشنبه، 16 اسفندماه 1385

مینا

صبح
چین دامنش را که شکافته بود
می‌دوخت
دوباره شب
می‌رفت
دوباره نفس نفس زنان
باز می‌گشت
دوباره صبح زود
چین دامنش را
که می‌گفت گرفته به پرچین‌ها
آرام و با دقت
می‌دوخت
دوباره شب
می‌رفت
دوباره چین دامنش به جایی می‌گرفت
آرام و با دقت
دوباره می‌دوخت
دوباره شب می‌شد
دوباره
می‌رفت

February 27, 2007 | سه شنبه، 8 اسفندماه 1385

بیچاره دنیا

بیرون شامی می‌خورید
کمی قدم می‌زنید
یک ریز حرف می‌زند
داستان‌سرایی‌های شگفت انگیز
از کرور کرور آدم‌هایی که عاشقش شدند
بذله گویی می‌کند
ژست‌های بامزه می‌گیرد

نگاه می‌کنی به چشم‌هایش که دیگر رازآلود نیستند

بیچاره دنیا
نمی‌داند
خیلی وقت است
دل تو جای دیگری‌ست

February 17, 2007 | شنبه، 28 بهمنماه 1385

بیماری

آنتی بیوتیک‌هایم را چیده روی کاغذ
روبروی هر کدام ساعتی

شب‌ها گریه می‌کنم
نمی‌داند
تمام آن‌ها را یک جا
به وقت آمدنش
بالا می‌اندازم
به سلامتی‌اش

مریضم
چرک کرده‌ام
گریه می‌کنم
دیرخواهد فهمید
کمبودش را

در گلوبول‌های رنگ پریده‌ام


February 09, 2007 | جمعه، 20 بهمنماه 1385

کبود و سیاه

inpain.jpg


من حرفی نداشتم
کلمات مرا زدند
سخت و ستمگرانه
چونان که به سخن در آمدم
رسوا و بی‌پروا

اینک
چه کسی مرا به خانه راه خواهد داد

با این همه تنِ
سیاه و کبود

نقاشی:
xovika , www.rissmoon.com

January 26, 2007 | جمعه، 6 بهمنماه 1385

ابله‌ترین عضو ارکستر سمفونیک

violins.jpg

خرها
گاو‌ها
شمعدانی‌ها
کبوترچاهی‌ها
حتا یک نت بالا و پایین نمی‌زنند

بروم طویله‌ای
بست بنشینم
چشم برندارم از سم‌های استاد

من همیشه فالش می‌زنم

January 21, 2007 | یکشنبه، 1 بهمنماه 1385

دیر آمدی

malade.jpg


مریض شده‌ام
تلاش زیادی کردم
بار سنگینی بود
فکر کردم تنهایی می‌توانم
با هیچ کس حرف نزدم
کمرم شکست
کاری هم پیش نبردم
دکتر می‌گوید
دیر آمدی

خسته‌ام
خیلی خسته
به من جایی بدهید
می‌خواهم بخوابم
من مریض شده‌ام
یک تخت خالی به من بدهید
یک دنیای خالی
یک قلب خالی
من مریض شده‌ام

January 12, 2007 | جمعه، 22 دیماه 1385

کارول

کارول در ورشو زندگی می‌کند
همسایه‌ها نمی‌دانند چه کاره است
برای یک مجله‌ی کم تیراژ ادبی
داستان‌های مصور می‌فرستد
قهوه‌اش را که هم می‌زند
قاشق‌ چای‌خوری‌اش را در می‌آورد
صورت کش‌آمده‌اش را در آن نگاه می‌کند
لبخندی احمقانه می‌زند

خوشش می‌آید
ته فنجانش روی کاغذها جا بی‌اندازد

گاهی رادیو را روشن می‌کند
کمی گوش می‌دهد
می‌گوید آشغال‌های لعنتی
دوباره خاموش می‌کند

میگرن که سراغم می‌آید
آن جا پرسه می‌زنم
بی آن که روحش خبر داشته باشد

از پنجره‌ی او
یک مسافرخانه‌ی قدیمی پیداست
آدم‌هایی که همیشه با چمدان در رفت و آمدند

نمی‌دانم
کارول هم میگرن دارد یا نه
شاید اکنون روی کاناپه‌ی من لم داده
بی آن که روحم خبر داشته باشد
پرده را کنار می‌زنم

از پنجره‌ی من چه چیزی پیداست ؟

December 28, 2006 | پنجشنبه، 7 دیماه 1385

خواست

je.jpg


هنگام عشق ‌بازی
پر از دل شوره
پر از شورم

رازهای تنش را با دلدادگی کشف می‌کنم
در سپیدی‌ی اقیانوس‌وارش
حیران و شرمگین
پیش می‌روم

می‌ترسم
نکند خوب نازش را نکشم
نکند قهر کند

می ترسم
نکند عقیم باشم
نکند خوب ارضا نکنم تن کاغذ را

دلم بچه می‌خواهد
جنینی چونان سنگین
که ماه‌های آخر
کمرم را بشکند
نفسم را بند آورد

کودکی با زیبایی‌ی تکان دهنده


November 22, 2006 | چهارشنبه، 1 آذرماه 1385

معلم زبان من

سه ساله بود که با او دوست شدم
دوست بزرگی‌ست برای من
مادرش می‌گوید فقط با من فارسی حرف می‌زند
شب‌ها می‌نشینم گریه می‌کنم
دست خودم نیست
خیلی دوستش دارم
می‌ترسم پدر و مادرش او را ببرند سفر
به محل تولدش
دامنه‌ی کوه‌های آلپ
بیشتر وقت‌ها سر کلاسِ فارسی دور دهانش شکولاتی‌ست

با هم نقاشی می‌کشیم
بین ما سه چیز خیلی مهم وجود دارد:
یک، توی گوش خرگوش‌ها صورتی‌ست
دو، ته دم روباه‌ها سفید است
سه، روی دامن دخترها قلب است
بقیه چیزها خیلی مهم نیست

این سال‌های سخت
کمکم کرد
نوشته‌هایم را نگاه کرد
سر در نمی‌آورد
خطم را ناز کرد
‌گفت جادوگرم من

یادم داد
کم حرف بزنم
یادم داد
ته آینه ساکت بنشینم
به آدم‌ها نگاه کنم
خوب نگاه کنم
مثل یک بچه‌ کوچولو
که زبان مادری‌اش فارسی نیست
و هر لحظه ممکن است
برود سفر