


در تمامِ میهمانیها
آویزِ گردن ِ من
کلیدِ خانهی توست
حالا بگذریم
مرا جراتِ آمدن نیست و
تو را
جراتِ عوضکردنِ قفل
نیمنگاهی رد و بدل شد
روشن بود و ساده
سلام و احوالپرسی
به اندازهیِ شرطِ ادب
او شکلِ خوشبختها
تو هم نمونهی کاملِ یک فلکزده
ساده و روشن بود
راهتان را کشیدید رفتید
بیامیدِ دیداری
حتا به اندازهی شرطِ ادب
که صدا
صدا نبودهاست
که رنگها
رنگ نبودهاند
و نه اصلا قرمزها،
قرمز
و نه اصلا آبیها،
آبی
که تو دست تکان دادی...
جاده شدم
سنگِ زیرِ پا شدم
علایمِ بیانتها شدم
مقصد مچاله شد
آسمان و زمین روبوسی کردند
قطبها در هم خوابیدند
همآغوشیِ قطب شمال و قطب جنوب
زمین دریاها را بلعید
کوهها به آسمان پناه بردند
چایت نصفهکاره بود
پرسیدی
"فردا کِی است؟"
چند ماهی از شاخهها عبور کردند
نه انگار که زن بودم
گفتم هماکنون فرداست
نه انگار آدم بودم
از پنجره به آسمان پر کشیدم
نه که بخواهم ماه باشم
یا که ماهی
میخواهم ماه و ماهی را بخوابم
نه که بیدار نباشم
بخوابم که بیدار باشم
نه که بیدارِ بیدار
بیدار که بخوابم
و
رویاهایم را برای باغهای میوه بچینم
این را قدیم نوشته بودم، از لای کتابی افتاد، دنبال کتاب گیریشمن، ایران پیش از اسلام میگشتم.
از آینه:
صفحهی اول آینه به کمک و با صبوریهای آقای آرش تغییرکرده، بخشهایی حذف میشود و بخشهایی
اضافه میشود، به احتمالِ زیاد پاگرد میرود صفحهی اول، تا ببینیم چه میشود سرانجام.
شیر را سفت میکنی
در را میبندی
چراغ را خاموش میکنی
پرده را میکشی
مدادت را پرت میکنی پشتِ تخت
تلفن را قطع میکنی
پتو را میکشی رویِ سرت
در تاریکی
یک جفت چشم خیره نگاهت میکنند

حس میکرد جفتش صدایش را میشنود
آواز خواند مدام قناری
دانهاش تمام شد
آبش هم
قناری آواز خواند
حس میکرد آوازش را میشنود جفتش
از این میله به آن میله
آواز خواند قناری
بهار آمد
کفِ قفس افتاد بیجان
بالهایش تکان میخوردند
دلش میخواست
آواز بخواند
قناری

صدایی
در سپیدیِ محض
میخواند مرا به نامِ شبم
از ته چاهِ نور
بپر
نترس بپر
در سپیدی نمیافتی
لباسِ شبم
تو را میپوشم
کنار پرتگاه میروم
تهی باز میشود
هیچ نیست
هیچ هست
این واژهها که جز تو نیستند
شب و روز
تمام زندگی من نیز همین است
که بتراشم واژهها را
چون آنجلو
که داوود را
و بیرون بکشم تو را
از دل سنگشان
قلبت تند میزند
مثل یک گنجشک
میپری
روی تمام شاخههای درخت
بالا و پایین
تمام درختها
تمام زمین
بالا و پایین
فرقی نمیکند
فرقی نمیکند

by Rei
خیابانها سرد و کثیف هستند
بیهوده پارس میکنم
هیچکس بلد نیست خوب نوازشم کند
پاهای کوچکم زود خسته میشوند
یک سگم
با قلادهای ابریشمین به گردن

وقت تولدش
پشت کوهها، بالای ابرها
هر جا که باشم
دلم را چنگ خواهم زد
ناخواسته
زشت یا زیبا
از هر زنی که باشد
یک کلام
کودک من است
Photo: David J. Nightingale
و
...شعر عاشقانهی مدرن
شعری از تادوش روزويچ، ترجمهی محسن عمادی
می سوزم
دیوارها مدام میخورند به هم
منتطر کسی هستم
میآید گلهای گلدان را عوض میکند
سوپ داغ درست میکند
روبان آبی موهایم را می بندد به پردهها
نمیشناسم او را
هنوز نیامده

یک میگو کنار شومینه
سرمای هزار اقیانوس سرمهای در دلش
نه گرم میشود
نه تکان میخورد
سیاه چالهای قلب سپیدش را
از سینهی او بیرون کشیده
یک صداست
میگوید
"تا این جا آمدی دیگر بس است"
تمامش کن
صداهای دیگر دیر و دورند
میان شعلهها
صورت خواهرانش را میبیند
ویرجینیا
فروغ
سیلویا
ماه توی جوی افتاده بود
زبالهها رد میشدند
خیارهای گندیده
گوجههای له و بد بو
ماه ته جوی افتاده بود
یک پریِ آرام با دو چشم درشت و سیاه
هیچ لب از لب باز نمیکرد
هیچ نقرهایاش کم نمیشد
پشت پنجرهها میله است
سینی غذا، بدون کارد با لیوانی کاغذی
همراه مردی چهار شانه تو میآید
سینی بر میگردد
اگر سه قرص آرامش بخش را نخورم
لبخندی صاف بر لب
پرستار هر روز
از پشتِ مرد چهار شانه حالم را میپرسد
برای بازرس ژاور گزارش مینویسد:
حالش خوب است
اقدام به خودکشی نکرده
پیشرفت میکند
نه برای شما:
در رمان بینوایان ویکتور هوگو، بازرس ژاور موظف به بستن درهای رحمت
به روی ژان والژان بود، وی مامور نمونهی قانون است(متعهد و متخصص).
تلفن زنگ میزند
شبِ شب است
میرود روی منشی
- سارا بیداری ؟
گوشی را بر میدارم
- چیزی شده ؟
- مرا ببخش،
یک تک پا بیا پشت پنجره
نگاه کن
ماه گم شده