صفحه‌ی 12 از 29
April 14, 2009 | سه شنبه، 25 فروردینماه 1388

کی

کی بیشتر منو نوازش می‌کنه
این دستای سفید
یا اون دستای سیاه

کی بیشتر تو دلم می‌مونه
این مرد چشم و ابرو مشکی
یا اون مرد سبزه

توی بار آدما همو نگاه می‌کنن

۲۰ فروردین ۸۸

April 08, 2009 | چهارشنبه، 19 فروردینماه 1388

خیلی ممنون آقا

یک آینه‌ی ایتالیایی
۸۰۰ چوب
یک آباژور فرانسوی
۴۰۰ چوب
یک دست گیلاس چک
۵۰۰ چوب
یک جفت شمعدان نقره‌ی ایرانی
۹۰۰ چوب

حالم خوش است
فروشنده‌ها را سرگرم می‌کنم

۸ فروردین ۸۸

April 03, 2009 | جمعه، 14 فروردینماه 1388

هنگام بعد از ظهر

880110lavasoon.jpg


پنجره‌ها بازند
تمیز و براق
امروز چهاردهم فروردین است
آفتاب روی پوستم خوابیده
می‌نوشم نور را

نخواهم ترسید
من رنگ موهایم و کشیدگی انگشت‌هایم را
دوست دارم

نزدیک کافه هیچ کس نیست
مردی پیانو می‌زند
آرام می‌خواند
کسی شاید غمگین باشد جایی
همیشه همین است
یک جا بزن بکوب یک جا سوگواری
بهت زده‌ام به مردی که جارو می‌کشد خیابان را

نخواهم ترسید
در کیف‌دستی‌ام کلید و آینه و تقویم دارم
امروز چهاردهم فروردین است
قلبم در آینه پیداست
می‌روم
می‌روم

چرا صدایت از ته چاه می‌آید وقتی مرا در آینه می‌بینی
نگو زیبا شده‌ام
زیبایی مرا با خود برده
کمی نزدیک شو
می‌بینی
من نیستم
در زنگ‌ها و خانه‌ها
فراموش کن آن در سبز را
عادات و حرف و حدیث‌ و علف‌های هرز را

مرد خیابان را با دقت جارو می‌کشد
تیر می‌کشد دلم
می‌روم آن سوی رودخانه
در خیابان خبری نیست
در سبز را می‌بندم

کسی در آپارتمانش را باز می‌کند
نمی شناسمش
روی تابلوی مغازه‌ی روبرو نوشته به شیرینی فروشی خوش آمدید
یک نفر حرف می‌زند
تنها لب‌هایش را می‌بینم
تکان می‌خورند

دورها آکاردئون می‌زنند
صداها در تنم فرو می‌روند
بعد از ظهر است
می‌خواهم کسی کنارم باشد با هم بخندیم به خاطرات‌مان
لبم را ماتیک چربی می‌مالم
باید بلند بخندم
نباید ترک بخوردند لب‌هایم

آه
ترکم کرد‌ه‌اند
من کسی را ترک کردم
آن‌ها هم را ترک کردند
ترک شدن
بیا با هم بشمریم انگشت‌هایمان را

انگشت‌ها
کسی دارد تن مرا می‌نوازد
می‌شنوی؟
نمی‌دانم او را می شناسم یا نه
آرام است
از دورها دارد به من نزدیک می‌شود
شاید دارد فلوت می‌زند
چقدر در این زندگی زمین خوردیم
چقدر گریه کردیم
حالا دیگر تاریخ ندارم
هیچ تاریخی
پشت سر هیچ نیست

پیش می‌روم
با تمام نت‌های تنم
در نت‌هایی بی‌خانمان
با لبی که از خنده خون آمده

امروز چهاردهم فروردین است
مردی با دقت خیابان را جارو می‌کشد

March 29, 2009 | یکشنبه، 9 فروردینماه 1388

کت خوشگل

پدر
یک کت خوشگل
سوغاتی آورده

اگر
کت را می‌دادم
کسی بپوشد
توی خیابان‌ها سوت بزند

آن وقت
سرم را می‌گذاشتم
روی بسته‌ی کاغذها
گریه می‌گردم

۸ فروردین ۸۸

March 05, 2009 | پنجشنبه، 15 اسفندماه 1387

شعر نیمه‌تمام

دیشب
از تاریکی شب نترسیدم
تمام شب
شعر نیمه‌تمامت
با من بود

ترس ما
ـ من و شعر ـ
تنها
این بود
که تو
تمامش کنی

بیا
باز هم
شب‌ها
شعر نیمه‌تمام بگو

۱۵ اسفند ۸۷

March 01, 2009 | یکشنبه، 11 اسفندماه 1387

تنهایی

LePoison870723.jpg

تلفن زنگ می‌زند
شماره‌ی اوست
مانند جامی زهر
برش می‌دارم
تا ته می‌نوشم
بدون خداحافظی
می‌گذارد مرا
میان جام‌های نیم خورده‌اش
روی میز سالن پذیرایی

۱۰ اسفند ۸۷

February 25, 2009 | چهارشنبه، 7 اسفندماه 1387

یه کم نمک

مثه یه کم نمک
که مزه غذا رو
از این رو به اون رو می‌کنه

آخ
اگه می‌شد
توی این تاریکی
یکی روش رو بر گردونه
و یه کم
فقط یه کم
به من گوش کنه

۶ اسفند ۸۷

February 08, 2009 | یکشنبه، 20 بهمنماه 1387

نمایش

théâtre871014.jpg

موهای سیاهم
که خیال می‌کنی
کوتاهند
تیمارستانی‌ست
پر از جانی‌های بسته به تخت
پیش‌تر نیا محبوب من
آرام نمی‌گیرند
هر کدامشان داستانی‌ دارند
که فراموش کرده‌ام

از دست‌هایم نیز
بترس
آن‌ها عاشق خنجرهای خوش دستند
و تراژدی‌های بزرگ
پیش‌تر نیا محبوب من

پرده‌ی قرمز
پایین که بیافتد
همه خواهند فهمید
این یک نمایش نبوده‌است

۱۱ بهمن ۸۷

January 27, 2009 | سه شنبه، 8 بهمنماه 1387

قرار عاشقانه

Lavie.jpg
عکس: آرش عاشوری‌نیا


تقاطع میرداماد ـ ولی عصر
کنار شیر آتش‌نشانی
زود رسیدم
سر قرار

به شیر چهار‌‌شانه و جدی نگاه کردم
ـ چند وقت است منتظری ؟
ـ ده سال
ترجیج می‌دهم
منتظر بمانم
جایی آتش نگیرد

به قرار ما
پنج دقیقه مانده
بروم یا بمانم ؟

۷ دی ۸۷

January 17, 2009 | شنبه، 28 دیماه 1387

دی، بهمن و اسفند لعنتی

Quand870206.jpg

سه نفری
می‌ریزند توی خانه
لباس‌هایت را
که از سرما روی هم پوشیده‌ای
به تنت می‌درند
برهنه
از پله‌ها پرتت می‌کنند پایین
موهایت را می‌پیچند دور دست
می‌کشندت روی برف
در خرابه‌ای
صورتت را در گل و لای فرو می‌کنند
و تو
در حالی که دنده‌هایت خرد می‌شوند
و دهانت پر از خون است
فکر می‌کنی
کی اردیبهشت می‌رسد

۲۷ دی ۸۷


January 14, 2009 | چهارشنبه، 25 دیماه 1387

پروانه



بال‌هایم
هنگام رقص
رگ به رگ می‌شوند
می‌چرخم
با سرگیجه
ساق‌های نازکم در هم پیچ می‌خورند
پیر می‌شوند

آیا پی دستی، سوزنی
خواهم گشت
که در کمرم بنشیند
قاب شوم
با چهارچوبی طلایی
خواب روم بر دیوار
با بال‌های باز و بی‌حرکت

۸ دی ۸۷

January 10, 2009 | شنبه، 21 دیماه 1387

شبی‌خون

هفت‌ بار
می‌شویم
لیوان‌ها و
بشقاب‌ها و
قابلمه‌ها را

چقدر جان دارد این شب


۲۱ دی ۸۷

January 04, 2009 | یکشنبه، 15 دیماه 1387

می‌گریست

مردی که می‌گریست
نیمه‌شب آمد
تمام مردان زمین در چشم‌هایش سر پایین انداخته بودند
می‌لرزیدند

دستم را گرفته بود
اجازه نمی‌داد
چراغ را روشن کنم

با آن هیکل غول
تنها گریه کرد
و پیش از سحر
شرمگین و سراسیمه رفت

۱۳ دی ۸۷

January 01, 2009 | پنجشنبه، 12 دیماه 1387

هدیه

کاغذ کادویی که دوست دارم
می‌خرم
با آن روبان‌های سه رنگ
سپس
آن هدیه‌ی همیشگی را
با دل‌نگرانی‌‌ی تو
کادو می‌کنم
خطت را خوب بلدم

طوری رفتار می‌کنم
که واقعن
خیال کنم
این هدیه‌ی توست
اما نمی‌دانم
چه می‌نویسی روی کارت
برای
روز تولدم

December 23, 2008 | سه شنبه، 3 دیماه 1387

متروی تجریش

آخرهای شب
پنج کامیون مست
تلو تلو خوران
از کوچه‌ی نحیف ما گذشتند

پنجره لرزید
گلدان چسبید به چهارچوب
ظرف غذای میناها
تعادلش را از دست داد
افتاد پایین

پنجره را باز کردم
مشت‌هایم را
گره نکردم
فریاد
نکشیدم

پیشانی‌ام را تکیه دادم به سینه‌ی ماه
کامیون‌ها را نگاه کردم
چقدر خسته بودم
آخرهای شب


بیست و سه آذر هشتاد و هفت