


نترسید از او
یک دیپلودوکوس است
سارا کشیده برایم
برگ درخت میخورد فقط
داده برای خودم
میشود با او پارک رفت
خیابان رفت
یا هر جا
خیلی گنده است
همه به شما احترام میگذارند
باورتان نمیشود
حتا سلام میکنند
در رستوران
ایستاده بود جلوی صندوق
چادر به سر، دست پسر بچهی چاقی در دستش
آدامس میجوید با حرص
همان طوری مثل قدیم
من یک روسری سفید کوچک داشتم
بند کفشم مثل مدرسه باز بود
نگاهم کرد سر تا پا و خیره
زود شناختمش
مبصر کلاس سوم دبیرستان
رضا پلنگ
دیوانهی محلهی ما،
همیشه ایستاده
به ماشینهایی که میروند
میگوید
نروند
به او سلام میکنم
دور از امپراطوری خود
انگار ملکهای باشم
تا کمر خم میشود
بلند و بیخیال
جوانهای کوچه میخندند
طوری که خیال میکنم
باز شعری گفتهام
میپرم روی دوچرخه
رکاب میزنم
جز باد
کسی تحمل این اشکها را ندارد
شعرهای شما چاپ شدند
شعرهایی که خواب دیده بودم
شعرهای شما اجازهی چاپ گرفتند
آنها خیال کردند آن سه نقطهها
جای پای شیخ شهاب الدین سهروردی است
شعرهای من برگشت خوردند
گفتند شانههای شعرم
بوی عطر مردانه میدهند
گفتند "کودک تو" را حذف کنم
"تپشهای تنم" را نیز
هر کتابی حالا چاپ شود
من حدس میزنم
کسی
جایی
سه نقطه شده است

معتادی
سر تکان میدهی
الکلی هستی
سر تکان میدهی
چی مصرف میکنید شما
- به مورچهی روی پروندهات خیرهای -
یک دفعه داد میکشد
- اشکهایت سر ریز میشوند -
همکاری کنید خانم
پرونده محرمانه است
برای کمک به شماست اینها که میپرسم
سرت را بالا میآوری
- تپش قلب داری -
بریده بریده جواب میدهی
شعر میگویم آقای دکتر
* بابت عکس از آقای ساسان سپاس گزارم.

طعم خوب قرمز
جای دندانهای شیری من بر تنت
نوشتن اولین شعر با هم بر سفال شمعدانیها:
" سارا انار دارد."
و کشیدن قلبی کج
پشت دیوار بلند دبستان
گلی کردن لبهایم با تو
پس از تو
چه مدادهای سیاهی که حرفهای سخت زدند
داد زدند
هیچ مدادی
مرا مثل تو شعر نکرد
هیچ مدادی
مرا مثل تو نقاشی نکرد
ماهی نشان ِ نوچ ِ عزیزترینم
عکس: بيل برانت 1904-1983
از منصورنصیری فتوبلاگ
* دی زنگرو
ماه وله کن
ماه چارده وله کن
ماه گرفتی
سی چی گرقتی
.
.
.
افسانه بوشهری در مورد ماه گرفتگی
حبیب: (حلب، دیگ، کوزه، دم دم، تمبورین)
کاری از حبیب مفتاح بوشهری
www.beethovenmc.com
www.avakhorshid.com
کاری زیبا
همراه موسیقی پارو زدن بر دریا و هنگام ساخت لنج...
دلم تنگه ما
تنگه از دست زمانه
والا زارم پیاپی
بشم واشم از این حال
از این عالم به در شم
بشم از چین و ماچین
از ماچین دورتر شم
والا دورتر شم
دورتر شم
والا هول ناکست
اگر تو با منی
چه باک است
والا لشکر شکونم
والا قدرت می دونم

مادر بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلوی
دورهی کشف حجاب
عاشق شد
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد
اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابان ولیعصر
عاشق میشوم
عکس: تهران24
یک بار
با ساکی از لباس
وسط خیابان ولیعصر آن جا رسیدی
ماشینها بوق میزدند
بار بعد
فرصت کمتر بود
با کیفدستیات،
یک دفتر شعر
در یک تلفن همگانی به آخر خط رسیدی
شمارهای در ذهنت نبود
در باجه را بستی
برای گوش کر بوقها
برای اعداد
از صفر تا نه
بفهمند یا نه
شعر خواندی
خیال کردی
با کسی که باید حرف زدی
شق و رق آمدی بیرون
دوزاریات را دادی
به زن متعجبی که به شیشه میزد
و رفتی

خدای پیرِ زیگوراتِ چغازمبیل
قرنهاست
مقرریاش قطع شده
قربانی نمیخواهد
نه کاهنی، نه بندهای
گوشهی دشت، محترمانه
تکیه داده به عصایش
با این کمر درد
دیگر هوای آسمان به سرش نمیزند
آخرین هدایای بندگانش را
فرانسویها
با غرور در موزهها میچینند
همصحبت مهربان ِ مارمولکها
کسالتبار به توضیحات ِ راهنماها گوش میدهد
هیچ دوست ندارد کسی
به روزگارِ بلند اقتدارش
به خونهایی که بر سکوهای قربانگاه خشک میشده
اشاره کند
باد میوزد
زن و مردی کنار خِشتهای گِلی ایستادهاند
کودک میگوید
یک
دو
سه
شاتر را میزند
زیگورات واژه اکدی است. در اوايل قرن 13 قبل از ميلاد توسط پادشاه ايلامی "اونتاش نپيريشا"
(Untash Napirisha) در نزديكی رود دز ساخته شده است. زیگوراتها در بین النهرین و مصر
قدمتی چند هزار ساله دارند.
چ
* خیلی آرام، خیلی خیلی آرام بخوانید، انگار که اصلن نخواندهاید.
خیره به بازوانش
موهایم را شانه می کنم
خوشحالت شوند
خوابیده
از دستم بر نمیآید بگویم چگونه
زیبا، زیبا، زیباتر
به هر طرف بروم
در خواب به سمتم برمیگردد
خیال می کنم
شعری که برایش میگویم بالا گرفته
در میلان، رم، انطاکیه، تیسفون و همدان
بازرگانها کتیبههای شعرِ اکتاویو را
میان خاور و باختر میگردانند
خوابیده اکتاویو
بر نمیآید از دستم بگویم چگونه
به لبانش شبنم نشسته
چشمان بستهاش، کوزهی عسل
زیبا، زیبا، زیباتر
مردم، شعرِ اکتاویو را از بر میکنند
تاریخ برمیگردد
الب ارسلان به سپاه بیزانس شرابِ شیراز تعارف میکند
جنگهای صلیبی ورمیافتد
خدایان یونان و اورشلیم دوباره
با هم کافهرفتن را از سرمیگیرند
فقط خیال کن
لبانش نیمه بازند
نمیتوانم بگویم چگونه
خوابیده اکتاویو
گریههایت را کرده باشی
روزِ رفتن
روزِ سختی نیست
از زیرِ دست و پا
شعرهای نخواندهات را
جمع میکنی
میچپانی در کیف دستیات
پیراهن آبیه را اطو می کنی
میزنی به چوب لباسی
شیر را که ترشیده
میریزی توی توالت
پشتِ فیشِ برق مینویسی
منتظرم نباشید
میروم حافظیه
شاید هم نه
توفانی بود
آمد و رفت
دلِ دریا خالی شد
چند ماهیِ مرده
یک بطری
بی نقشهی گنجی

در تمامِ میهمانیها
آویزِ گردن ِ من
کلیدِ خانهی توست
حالا بگذریم
مرا جراتِ آمدن نیست و
تو را
جراتِ عوضکردنِ قفل