صفحه‌ی 10 از 28
April 10, 2010 | شنبه، 21 فروردینماه 1389

ایستگاه فوبیرلند*

سوزن‌بان جوانی هستم
سر ساعت باید
با کلاه و کروات
در ایستگاه‌ بایستم

گاهی قطار باری رد می‌شود
کوزه‌ها و سفال‌های اخرایی، جسد
گاهی قطار مسافربری
فالگیرها و کشیش‌های پیر، سربازها

هرگز نپرسیده‌ام درون کوزه‌ها چیست
کوپه‌های بویناک کجا می‌روند
سر دو راهی
ریل‌ها را
وصل یا قطع می‌کنم
دو راهی که نمی‌دانم به کجا می‌رسند

شب‌ها بی‌خوابی می‌کشم
از ازدحام آدم‌ها در ایستگاه‌
همیشه ترسیده‌ام
از این که آدم‌ها زیادند
ایستگاه‌ها کم
از اخراج شدن

چندی است
دشت را مه گرفته
هیچ کس مرا نمی‌بیند
کتری را با کرواتم از روی آتش برمی‌دارم
کلاهم را از پنجره
پرت می‌کنم بیرون
من شانس اخراج شدن را از دست داده‌ام


۲۰ فروردین ۸۹
سارا محمدی اردهالی

Phobeerland : دشتی سر سبز که یک بار برای همیشه در مه فرو رفت، شمال خیالات من

March 08, 2010 | دوشنبه، 17 اسفندماه 1388

ارتش سری

DSC_4988c5.jpg

روزی
نامت را فاش خواهم کرد

در این سال‌ها
که پروردگار
با لباس مبدل از شهر ما رفت

تو
خلبان‌ها‌ی افسرده‌ی بسیاری را
با دوچرخه‌ای فکسنی‌
از مرزهای جنون
رد کردی

سارا محمدی اردهالی
۱۲ اسفند ۸۸
عکس: آرش عاشوری‌نیا

February 27, 2010 | شنبه، 8 اسفندماه 1388

تعطیلات

ایستاده‌ای پیش چشمم
هر چه شاتر را می‌زنم
در عکس
تنها دریا پیداست
و دختر بچه‌ای که قلعه‌ای شنی می‌سازد

سارا محمدی اردهالی
۷ اسفند ۸۸

February 19, 2010 | جمعه، 30 بهمنماه 1388

شمعدانی شمعدانی است

روي آينه‌ي اتاق خواب
نوشته بودي
من اگر نبودم شمعداني را آب بدهيد

فریاد می‌کشید
شمعدانی اسم رمز کیست
شمعدانی به کجا وابسته است

می‌گفتی
شمعدانی آب می‌خواهد
هیچ رمزی نیست
گیاهی که در سرما گل می‌دهد
شمعدانی شمعدانی است


۳۰ بهمن آن سال
سارا محمدی اردهالی


January 25, 2010 | دوشنبه، 5 بهمنماه 1388

چه آتشی

Beyrouth881105.jpg

خورشید خانم ِ فلات قاره‌ی من
کجایی

من تنها لب مدیترانه‌ام
غرب ِ شرق

خم شو به سمت من
بپيچ
به طول من
به عرض من

کلمه‌ها نم کشیده‌اند
با چوب‌های خیس
چه آتشی روشن کنم


سارا محمدی اردهالی
بیروت، ۵ بهمن۱۳۸۸

January 17, 2010 | یکشنبه، 27 دیماه 1388

به هم ریخته و آشفته

با دمپایی‌ راحتی
راه می‌افتد
کتاب‌های نیمه‌باز زیر تخت را بر می‌دارد
لباس‌های پراکنده را تا می‌کند
مداد‌ها و فنجان‌ها را جمع می‌کند
می‌آید پشت‌سرت
دل دل می‌کند
نزدیک نرمه‌ی گوشت می‌آورد لبش را
صدای نفسش را حس می‌کنی

برمی‌گردی

اتاق خالی است
به هم ریخته و آشفته

سارا محمدی اردهالی، ب
۲۷ دی ۸۸

January 07, 2010 | پنجشنبه، 17 دیماه 1388

کافی نت

هزار پنجره باز است
انگشت‌ها می‌دوند روی دکمه‌ها
سمت عکس‌های منتظر
صدای قدم‌ها قطع نمی‌شود

به صفحه کلید نگاه می کنم
هیچ حرفی ندارم
پنجره‌ی تو بسته است

۱۵ دی ۸۸
سارا محمدی اردهالی، ب

December 31, 2009 | پنجشنبه، 10 دیماه 1388

ماهی‌ها

ماهی‌های پرورشی
با تکثیری مصنوعی
در حوضچه‌ها
به دنیا می‌آیند
دستگاه‌ها به استخرهای کوچک‌شان
اکسیژن تزریق می‌کنند
فربه می‌شوند
در بسته‌هایی با تاریخ مصرف
به هنگام
می‌برندشان بازار

ماهی‌های آزاد
در وحشت کوسه‌ها
خلاف جریان آب
شنا می‌کنند
عاشق می‌شوند
جفت‌گیری می‌کنند
و
بسیاری‌شان
هیچ وقت
به آب‌های آزاد نمی‌رسند

۱۰ دی ۱۳۸۸
سارا محمدی اردهالی

December 19, 2009 | شنبه، 28 آذرماه 1388

دعوت

رنگش پریده بود
موهایش مشکی‌تر
لب‌هایش می‌لرزید از سرخی
کوزه‌ی خالی شراب را گذاشت لب حوض
بشوید

به سمت باختر
که نبینم صورتش را
می‌گریست

موهایش سیاه و براق
به غروب
می‌خندید

سارا محمدی اردهالی
۲۸ آذر ۸۸

December 11, 2009 | جمعه، 20 آذرماه 1388

گرگ و میش


تلفن
ایستگاه متروکی شده
گاهی قدم می‌زنم
کنارش می‌ایستم
صدای زنگی اگر بیاید
یک قطار باری است
کمی می‌ایستد
می‌رود

سارا محمدی اردهالی
۱۷ آذر ۸۸

December 03, 2009 | پنجشنبه، 12 آذرماه 1388

اردی‌بهشت هشتاد و نه


پاییز کارش را بلد است
پس از این همه پاییز
من هم
چیزی در چنته دارم
پس باز هم بازی در آور
برو سینما
برو سفر
با شعرهای نگفته‌ی من

قبول
تو ما را زدی
به همه هم بگو زدی*

ما هم برای خودمان اردی‌بهشتی داریم


سارا محمدی اردهالی
۱۲ آذر ۸۸

اشاره به دیالوگی از فیلم قیصر*

November 27, 2009 | جمعه، 6 آذرماه 1388

عصر جمعه

بی آن که قراری داشته باشیم
همان جای همیشگی ایستاده
حرف نمی‌زنیم
همه چیز بر سینه‌اش نوشته شده
شیر
چای
قهوه

سکه را می‌اندازم
دکمه‌ی چای را فشار می‌دهم

سارا محمدی اردهالی
سینما فرهنگ
۱ آذر ۸۸

November 25, 2009 | چهارشنبه، 4 آذرماه 1388

بوی خون

شنا می‌کنم
از این سو به آن سو
زیرآبی می‌روم
تا آن جا که نفس دارم
انگشتانم را به کف استخر می‌کشم
ناگهان
یادت
چون کوسه‌ای به سمتم برمی‌گردد

۲ آذر ۸۸
سارا محمدی اردهالی

بی‌ربط : Shark Attack Map

November 22, 2009 | یکشنبه، 1 آذرماه 1388

تشییع ‬

‫قویی سپید‬
‫با چشمان ریمل زده‬
‫بر دریاچه‌ای متروک

‫کودکان برایم خرده نان می‌ریزند‬

سرم پایین است‬
‫تشییع هنوز تمام نشده‬
‫من‬
‫بیوه‌ی فرمانده‌ي دلاور جنگی نابرابرم

سارا محمدی اردهالی
۳۰ آبان ۸۸

November 19, 2009 | پنجشنبه، 28 آبانماه 1388

مهتاب لب‌پَر

می‌شکند
همه چیزی
در آشپزخانه‌ی من

مدام التهاب
التهاب ِ دست‌ها و پاهای بریده
شیرهای سر رفته
روباه‌های زخمی

سارا محمدی اردهالی
۲۶ آبان ۸۸