صفحه‌ی 9 از 11
September 08, 2004 | چهارشنبه، 18 شهریورماه 1383

ترور بازی...

دیوانه می شوی
اگر بخواهی
برای کودگان مرثیه بگویی

کودکان!
آبروی زمین
آبروی حواس پنج گانه

... و ما هی پیش آسمان بی آبرو می شویم

هی فریب خط خطی هامان را می خوریم
فریب رنگها را
و حواس پنج گانه مان زار می زند.

August 19, 2004 | پنجشنبه، 29 مردادماه 1383

بزن تار و بزن تار و بزن تار ...

که چی؟

مثلا، سبز قشنگ است.

حیف درخت!

که شعرهایم چاپ شوند.

July 30, 2004 | جمعه، 9 مردادماه 1383

از آینه

whitedov.gif
پابلو پیکاسو


نه رهایی می بخشد نور نه در بند می کشد
نه دادگر است نه بیدادگر
با دست های نرم خویش
ساختمان های قرینه می سازد نور

از گذرگاه های آینه می گریزد نور و
به نور باز می گردد.
به دستی می ماند که خود را باز می آفریند
و به چشمی که خود را
در آفریده های خویش باز می نگرد.
اکتاویو پاز


دوستانی که آینه را با نوشته هایشان شاد می کنند...
دوستانی که نقدهای ماه شان آینه را بیدار می کند ...

هیچ سپاسی شایسته این محبت بی قیمت و قاعده شان نیست!

چندی است sara@ayene.com مشکل پاسخ دادن دارد،
و پاسخ ندادن به نامه ها به این علت بوده، می توانید به
saraharayene@yahoo.com نامه بدهید.
سپاسی ساده و عمیق
سارا

سپاس می گزارم
کشتی هایم را شکستی
قطب نمایم را گم کردی
و کاشف سرگردان را
به قاره بی پایانش رساندی.
شمس لنگرودی

June 06, 2004 | یکشنبه، 17 خردادماه 1383

ا. بامداد

شعر و سياست دركجا به هم مي رسند؟

متقابلا بر سر نعش يكديگر!
احمد شاملو

February 21, 2004 | شنبه، 2 اسفندماه 1382

خواهش

دوست دارم پاگرد آرام باشد، جایی برای دوستی، جای اندکی برای زنده بودن.
برای بهانه های کوچک خوشبختی...
هرکس به دل خودش بیاید و اگر به دلش ننشست برود...هیاهو برای هیچ نباشد.
این حرف های تازه گاهی پر از موسیقی است...انگار کسی از راه پله ها رد شود
و ترانه ای را زمزمه کتد...
خواهش می کنم پاگرد را...
چه می دانم اصلا !
گفتن ندارد!

December 15, 2003 | دوشنبه، 24 آذرماه 1382

ديکتاتور

dictator

نوبت کيست ديکته امروز، بچه ها ؟!

October 08, 2003 | چهارشنبه، 16 مهرماه 1382

بگذر

زخم زخمم
سنگی زمين نمانده باشد!
دست می سايم
دست می سايم
...

October 01, 2003 | چهارشنبه، 9 مهرماه 1382

پرپر

گربه خرسند دور می شود
دانه بر جا مانده
و پر هايی
پر از آواز نخوانده...

July 13, 2003 | یکشنبه، 22 تیرماه 1382

ساعت دو و چهل و پنج دقيقه

کليد را می گذارم پيش آينه

بی کليدی در دست

و قلبی که چون چمدانم

به سختی درش بسته شده.

July 01, 2003 | سه شنبه، 10 تیرماه 1382

هان من اينجا يم

انسان به معنا نياز دارد، تمامی نسل ها
.... حتا اگر معنا هايی شکست بخورند.
فلاسفه سلاخی شان کنند ....سیاست پیشگان ریشخندشان کنند.
انسان واقعيت جهان را تاب نمی آورد... شعر می گويد...
با اسطوره ها گلاويز می شود...
با آرمان هايش بر ساختارهای سگ جان فرياد می کشد:

هان ! من اينجايم ! و بر ديوار سخت واقعيت شعر عاشقانه می نويسم !
من از آزادی که نديدمش سخن ها دارم...و شاید هرگز نبینمش!


انسان ترکیبی است از این همه، منطق، فلسفه، شعر، اسطوره، جنون ...
دست، مغز، قلب، چشم... مگر دوره ای، تاریخی، جغرافیایی می تواند پیروزی
مغز را جشن بگیرد و بگوید قلبی در کار نیست،
یا تمامی آرمان ها را باید رها کرد !

انسان پیش می رود ...پیشاپیش تمامی تعاریف ...با ذات طبیعی اش،
چونان دانه که روییدن را نمی تواند برتابد.

و پیکرهای نحیف با غول های درون که در سرزمین های حاصلخیز اساطیری
پا گرفته اند،سختی زندگی را در سرمای دنیایی که قواعد کار، قانون سود،
بردگی های پنهان و...بر آن فکر می کنند حاکم شده اند، تاب می آورند
و نسل انسان را جان می بخشند.


June 22, 2003 | یکشنبه، 1 تیرماه 1382

اسير و تحت انقياد


::: درک "اسیر" بر خلاف آنچه پنداشته می شود، درکی آزاده است و می تواند
رویای شورش کردن در سر بپروراند، اما درک فرد تحت انقیاد وابستگی او را تقویت
می کند، او باور دارد که در خدمت خدایش، وطنش، نیکی و حق است.
(ادگار مورن، هویت انسانی)

::: در یک دوره آشفته، مشکل ترین چیز انجام وظیفه نیست بلکه شناختن آن
است. (ریوارول)


May 31, 2003 | شنبه، 10 خردادماه 1382

مبارزه


تنها وقتی اميد و ايمانت را از دست داده باشی
مبارزه معنا دارد !

May 10, 2003 | شنبه، 20 اردیبهشتماه 1382

طنزی که من را معنا می کند، گمان ديگران و من...خنده ای بيکران!


«يک نجيب زاده ي خوش مشرب روستايي دن کيشوت را به منزل خود که در آن با پسرشاعرش روزگار ميگذراند، دعوت ميکند. پسر، که از پدر هشيار تر است ، بلا فاصله به شوريده حالي ميهمان پي ميبرد و آشکارا از او فاصله مي گيرد. آنگاه، دون کيشوت از مرد جوان مي خواهد تااشعارش را براي او بخواند. وي با اشتياق قبول ميکند و دون کيشوت ستايشي پر طمطراق از استعداد او سر ميدهد؛ پسر خوشحال و سرمست از هوشياري ميهمان به وجد آمده، در جا شوريده حالي اورا به فراموشي مي سپارد. حال چه کسي شوريده حال تر است؟ ديوانه اي که از عاقل ستايش ميکند و يا عاقلي که ستايش هاي يک ديوانه را باور کرده است؟ اينجاست که ما وارد بعد ديگري از کمدي مي شويم، که زيرکانه تر و بينهايت با ارزش تر است. ما نه با تمسخر واستهزاء و تحقير ديگران بلکه به اين دليل مي خنديم که واقعيتي يکباره خودرا در تماميت پر ابهام خود نشان مي دهد، مسائل معناي ظاهري خودرا از دست مي دهند و آدمها چهره اي متفاوت از آنچه خود مي پندارند از خويش ارائه مي دهند.»

ميلان کوندرا


April 09, 2003 | چهارشنبه، 20 فروردینماه 1382

آش


تلويزيون:کشتار مردم عراق...

- عزيزم شام آمده است.
غذای مورد علاقه ات!



March 18, 2003 | سه شنبه، 27 اسفندماه 1381

جنگ


فقط اگر اندکی شعر می فهميد !
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11