صفحه‌ی 8 از 11
December 13, 2006 | چهارشنبه، 22 آذرماه 1385

بامداد


کنار هشتاد شمع سرخ لبخند می‌زند لنگر سیاه پوش زیبایی‌ها...

November 29, 2006 | چهارشنبه، 8 آذرماه 1385

مادر بزرگ

Aziz_060985.jpg


بتادين و پنبه بيهوده بود، داشت بال در مي آورد.
سبك پريد.


* دست خط پرنده

October 04, 2006 | چهارشنبه، 12 مهرماه 1385

سفری داریم در آب‌های آینه

عمران صلاحی رفت.
وقتی خوب می‌خندیم، نگران هم باید باشیم، خیلی نگران !
مراسم تشییع: فردا نه صبح خانه‌ی هنرمندان

سفری داریم در آب‌های آینه
با زورقی نگران

از نیمه‌ی تاریک در می‌آییم
و در نیمه‌ی روشن به خویش می‌رسیم

عبور می‌کنیم
از خویشتن
ما تصویر می‌شویم
و تصویرمان به جای ما می‌نشیند

هزار و یک آینه، عمران صلاحی، تهران: نشر سالی، 1380

September 04, 2006 | دوشنبه، 13 شهریورماه 1385

Pause

Pause.jpg


مردِ کارگری که در اتاقکِ آلومینیومی، بر تختِ آهنی، کنارِ پله برقی‌ی پل ِعابرِ بزرگراه می‌خوابد، از من پرسید:
" کسی که روی پل مزاحم شما نشد؟ " ، گفتم خیر. کلاهش را برداشت، چشمانِ آبی‌اش در صورت حسابی
سوخته‌اش می‌درخشید، لبخند زد و گفت: " حسابی کتک خوردند، جوان‌ها‌ی بی‌شخصیت"


August 31, 2006 | پنجشنبه، 9 شهریورماه 1385

نا به سامانی

statuette8503.jpg

همه‌ی آن چه می‌خواستم آن بود که صادقانه به مردم بگویم:
" نگاه کنید به خودتان. نگاه کنید چه زندگی‌ی نا به سامان و ملال انگیزی را می‌گذرانید."

چخوف

* یک میلیون آدم کنشگر

June 21, 2006 | چهارشنبه، 31 خردادماه 1385

باز... آینه

دوستان مهربانی که درباره‌ی آینه می‌پرسید،
سارا هم دوست دارد آینه گردگیری شود اما باید کسی هم باشد
که کارهای فنی آن را انجام دهد.
بنابراین سارا با این که دلش می‌خواهد اما نمی‌تواند کاری بکند.
او را ببخشید

سپاس‌گزار مهربانی شما

* دیر دیدم
هفتمین روز است امروز ...

به یک شال فکر می کنم،
" شالی به درازای جاده ابریشم "...

June 12, 2006 | دوشنبه، 22 خردادماه 1385

گزارش: مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد

LA liberté .jpg

خواسته‌ها روشن بود
مثلن منع چند همسري
شماره‌ی لیلا را می‌گیریم
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد
یا
لغو حق طلاق يکطرفه‌ی مرد،
مجید را می‌گیریم
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد
و
حق ولايت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک
مریم راستی،
مریم تازه جدا شده از همسرش
با دلشوره شماره‌ی او را می‌گیریم
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد
و
تغيير سن کيفري دختران به 18 سال،
حق شهادت برابر،
بچه‌هایی که دوربین داشتند
آن‌ها هم در دسترس نیستند

و لغو قانون قراردادهاي موقت كار
زیبا و مینا هم در دسترس نیستند

سمیرا زنگ می‌زند
بچه‌ها به خواب‌گاه برنگشتند
و موبایل همه یک چیز می‌گوید
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد

May 26, 2006 | جمعه، 5 خردادماه 1385

مسافرکشی

یک داستان نوشتم.

May 05, 2006 | جمعه، 15 اردیبهشتماه 1385

به شاپور جورکش، دوست‌ِ دوست

Bootigha.jpg

نوروز بود،
پرسیدم خیلی کار هست نه؟
گفت : هیچ، فقط به مادر باید سر بزنم.

شاپور مهربان، اردیبهشتِ شیراز ...
باید از او باز حرف بزنیم، از مادر.

تسلیت می‌گویم.


عکس: آرش عاشوری نیا

April 23, 2006 | یکشنبه، 3 اردیبهشتماه 1385

تمرینِ زبان

harry.jpg


"سه تا بچه، سگِ پا‌شکسته‌ای را دیدند اولی گفت:.. " دنی داستان را ادامه بده، البته یک
داستانی نباشه که خوابم ببره.
دانیال : خوب! یک دفعه سگِ بلند می‌شه مثل نئو توی ماتریکس از دیوار می‌ره بالا اونا شلیک
می‌کنند و نئو دستش را ...
داره خوابم می‌بره، کی بلیط می‌خره مدل سگی ماتریکس را ببینه، بجنب پسر، تو می‌گفتی
داستانهای من از هری‌ پاتر بیشر خواننده داره.
دانیال : اولی گفت، بیچاره...
خیلی خسته شدی، بعد؟
- دومی به سگ گفت شما کی هستید؟
آهان؟
- سگ گفت، My name is Bond, James Bond
آه؟
- سومی گفت، فرار کنید ما لو رفتیم. سگ رو پاهاش بلند می‌شه می‌گوید Hasta la vista
(به اسپانیایی یعنی خداحافظ شما) و هفت‌تیرش را بیرون می‌کشد، کباب می‌شوند!

صدای خنده‌ی ایزابل از آشپزخانه می‌آید.
دانیال می‌گوید باز می‌خواهید بگویید چرا آخرش تراژیک است.

برای چشم‌های درخشانش غم جدی نیست، می‌خندم برایش و جدی می‌گیرد...

March 25, 2006 | شنبه، 5 فروردینماه 1385

آینه

Ayene.gif

به عشق
به آزادی
راه‌های بسیاری هست

به صلح
به انسانیت نیز

گم نکن واژه‌های دلت را
خط نزن شعرهای بی‌شمارت را

که یکی شعر‌شکن
که یکی واژه‌سوز

خسته‌ام، خسته
مرا بنواز
مرا بساز

سارای پنج سال پیش یا بیشتر


می‌خواهد سالِ نو برود سراغِ گردگیریِ آینه، بغضش اگر شکست برو نیاورید.
سکوت بی‌بها و بهانه نیست.

March 21, 2006 | سه شنبه، 1 فروردینماه 1385

دی زنگه رو، ماه ول کن

gâteau.jpg

جایتان خالی نازنین

بهار، زیبارویی معصوم
گرفتار آمده در شهر

تهران، همان تهران
شهری تنها و اسیر

با این همه، شیرینی پختیم
باورتان می شود

قوی باشید
شاد باشید
دوست داریم ما هم را...

نوروزتان پیروز

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

مجلس امن و بهار و بحث شعر اندر میان
جام می نگرفتن از جانان گران جانی بود

من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

بی چراغ جام در خلوت نمی​یارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود

خلوت ما را فروغ از عکس جام باده باد
وقت گل مستوری مستان ز نادانی بود

گر چه بی​سامان نماید کار ما سهلش مبین
کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود

همت عالی طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب یاقوت رمانی بود

دی عزیزی گفت پنهان می​خورد حافظ شراب
ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود

حافظ

March 16, 2006 | پنجشنبه، 25 اسفندماه 1384

استاد علی تجویدی

monamie.jpg


او پر می‌زند
تو پر پر
دیدی که رسوا شد دلم...

تمام روز نامت را تکرار می‌کنم
نتِ بی‌پایان
افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم...

که آرامت کنم؟
که آرامت شوم!

دیدی که من با این دلِ بی‌آرزو عاشق شدم...
در نغمه‌های ویولنی خواب می‌روم

از گل شنیدم بوی او...
دست كمال الملك بر کاغذ می‌رقصد

بر زلف او عاشق شدم...
درويش خان با تار خود یکی شده

ای وای اگر صیاد من...
ظهيرالديني در فلوت جان می‌دمد

بر رشته‌ی گیسوی خود...
سپهري بر ويولن خم شده

گر شکوه‌ای دارم به دل
با یار صاحب دل کنم...
ياحقي با خرسندی تحسینت می‌کند

مستانه رفتم سوی او...
استاد ابوالحسن خان صبا سه‌تارش را از زمین برمی‌دارد

وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد

باله‌ی انگشتانت بر سپیدی کاغذ بیدارم می‌کند
ردِ پای تو پر از ردِ پاست آزاده جان
برگرد نگاه کن
نگاه کن
چه راه درازی آمدی

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

در عین غم ، آرامشی به سویم می‌آید

درود بر تو
ادامه
ادامه‌ی بی‌پایانِ عشق

درود
ادامه‌ی تمام آوازهای ناتمام و شکسته‌ی اجدادم
مرا پیوند بزن با نت‌هایت
با آوازِ آدمیان
مرا نت کن
بساز
بنواز

تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کنم...

.
.
.

پدربزرگ رنج‌ها و شادی‌هایش را بر شانه‌هایمان گذاشت و رفت.

سرم را به پنجره گذاشته‌ام، راه‌های رفته و نرفته‌ی عاشقی و عاشق ماندن...
فتادم به راهی که پایان ندارد...

March 08, 2006 | چهارشنبه، 17 اسفندماه 1384

سیمین خانم

رییس دکمه را فشار می‌دهد
مردان جوان سبزپوش حرکت می‌کنند

باتوم برقی در یک آن آدم را به جنبش‌های زنان در تمام جهان وصل می‌کند
زنان رسانا هستند

عایق‌ها هجوم می‌آورند
سیمین خانم می‌گویند آرام باشید، آرام

نعره می‌کشد:
" تا سه می‌شمارم، متفرق شوید"

وقت کمی است برای آتشی که گرفته‌است سال‌ها


یک
آیا پدرش مادرش را کتک می‌زده؟
دو
آیا پدرش او را مجبور به کاری می‌کرده؟
سه

سیمین خانم می‌گویند آرام باشید، آرام
جوان سبزپوش با سرشانه‌های مقدس به سیمین خانم لگد می‌زند، دختری که کنار او است
خونش به جوش می‌‌آید، فریاد می‌کشد، فریاد عجیب و نامفهومی است
تلخ و تاریخی،
انگار صدای یکی از مادربزرگ‌هایش است از دالون‌هایی تو در تو بیرون می‌ریزد
شاید زنی در دوره‌ی شاه عباس، نادرشاه، ...

سیمین خانم می‌گویند آرام باشید بچه‌ها‌جان، آرام
لبخند از لبشان دور نمی‌شود

آتش خوب گرفته است
دارد می‌سوزاند

و

دیگر خاموش نمی‌شود


February 25, 2006 | شنبه، 6 اسفندماه 1384

خواهش عمیق

نکنید این کار را، که مثلا سریع این صفحه را باز می کنید و می بندید.
هیچ جوابی نیست اینجا تنها آزار می دهید خود را.
بروید ! مرا بیهوده نکاوید
این پازلی نیست که تمام تکه هایش را بیابید
خواهش می کنم
عاشق باشید و زندگی کنید
این صفحه را آرام و بی خیال ببندید

آرام

و

بی خیال

پروانه ی قشنگ !


کاش بفهمد

گاهی رنگ هایی گوشه و کنار می بینم
آمده و رفته
بال هایش را اینجا زخمی کرده ...

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11