صفحه‌ی 8 از 11
March 25, 2006 | شنبه، 5 فروردینماه 1385

آینه

Ayene.gif

به عشق
به آزادی
راه‌های بسیاری هست

به صلح
به انسانیت نیز

گم نکن واژه‌های دلت را
خط نزن شعرهای بی‌شمارت را

که یکی شعر‌شکن
که یکی واژه‌سوز

خسته‌ام، خسته
مرا بنواز
مرا بساز

سارای پنج سال پیش یا بیشتر


می‌خواهد سالِ نو برود سراغِ گردگیریِ آینه، بغضش اگر شکست برو نیاورید.
سکوت بی‌بها و بهانه نیست.

March 21, 2006 | سه شنبه، 1 فروردینماه 1385

دی زنگه رو، ماه ول کن

gâteau.jpg

جایتان خالی نازنین

بهار، زیبارویی معصوم
گرفتار آمده در شهر

تهران، همان تهران
شهری تنها و اسیر

با این همه، شیرینی پختیم
باورتان می شود

قوی باشید
شاد باشید
دوست داریم ما هم را...

نوروزتان پیروز

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

مجلس امن و بهار و بحث شعر اندر میان
جام می نگرفتن از جانان گران جانی بود

من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

بی چراغ جام در خلوت نمی​یارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود

خلوت ما را فروغ از عکس جام باده باد
وقت گل مستوری مستان ز نادانی بود

گر چه بی​سامان نماید کار ما سهلش مبین
کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود

همت عالی طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب یاقوت رمانی بود

دی عزیزی گفت پنهان می​خورد حافظ شراب
ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود

حافظ

March 16, 2006 | پنجشنبه، 25 اسفندماه 1384

استاد علی تجویدی

monamie.jpg


او پر می‌زند
تو پر پر
دیدی که رسوا شد دلم...

تمام روز نامت را تکرار می‌کنم
نتِ بی‌پایان
افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم...

که آرامت کنم؟
که آرامت شوم!

دیدی که من با این دلِ بی‌آرزو عاشق شدم...
در نغمه‌های ویولنی خواب می‌روم

از گل شنیدم بوی او...
دست كمال الملك بر کاغذ می‌رقصد

بر زلف او عاشق شدم...
درويش خان با تار خود یکی شده

ای وای اگر صیاد من...
ظهيرالديني در فلوت جان می‌دمد

بر رشته‌ی گیسوی خود...
سپهري بر ويولن خم شده

گر شکوه‌ای دارم به دل
با یار صاحب دل کنم...
ياحقي با خرسندی تحسینت می‌کند

مستانه رفتم سوی او...
استاد ابوالحسن خان صبا سه‌تارش را از زمین برمی‌دارد

وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد

باله‌ی انگشتانت بر سپیدی کاغذ بیدارم می‌کند
ردِ پای تو پر از ردِ پاست آزاده جان
برگرد نگاه کن
نگاه کن
چه راه درازی آمدی

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

در عین غم ، آرامشی به سویم می‌آید

درود بر تو
ادامه
ادامه‌ی بی‌پایانِ عشق

درود
ادامه‌ی تمام آوازهای ناتمام و شکسته‌ی اجدادم
مرا پیوند بزن با نت‌هایت
با آوازِ آدمیان
مرا نت کن
بساز
بنواز

تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کنم...

.
.
.

پدربزرگ رنج‌ها و شادی‌هایش را بر شانه‌هایمان گذاشت و رفت.

سرم را به پنجره گذاشته‌ام، راه‌های رفته و نرفته‌ی عاشقی و عاشق ماندن...
فتادم به راهی که پایان ندارد...

March 08, 2006 | چهارشنبه، 17 اسفندماه 1384

سیمین خانم

رییس دکمه را فشار می‌دهد
مردان جوان سبزپوش حرکت می‌کنند

باتوم برقی در یک آن آدم را به جنبش‌های زنان در تمام جهان وصل می‌کند
زنان رسانا هستند

عایق‌ها هجوم می‌آورند
سیمین خانم می‌گویند آرام باشید، آرام

نعره می‌کشد:
" تا سه می‌شمارم، متفرق شوید"

وقت کمی است برای آتشی که گرفته‌است سال‌ها


یک
آیا پدرش مادرش را کتک می‌زده؟
دو
آیا پدرش او را مجبور به کاری می‌کرده؟
سه

سیمین خانم می‌گویند آرام باشید، آرام
جوان سبزپوش با سرشانه‌های مقدس به سیمین خانم لگد می‌زند، دختری که کنار او است
خونش به جوش می‌‌آید، فریاد می‌کشد، فریاد عجیب و نامفهومی است
تلخ و تاریخی،
انگار صدای یکی از مادربزرگ‌هایش است از دالون‌هایی تو در تو بیرون می‌ریزد
شاید زنی در دوره‌ی شاه عباس، نادرشاه، ...

سیمین خانم می‌گویند آرام باشید بچه‌ها‌جان، آرام
لبخند از لبشان دور نمی‌شود

آتش خوب گرفته است
دارد می‌سوزاند

و

دیگر خاموش نمی‌شود


February 25, 2006 | شنبه، 6 اسفندماه 1384

خواهش عمیق

نکنید این کار را، که مثلا سریع این صفحه را باز می کنید و می بندید.
هیچ جوابی نیست اینجا تنها آزار می دهید خود را.
بروید ! مرا بیهوده نکاوید
این پازلی نیست که تمام تکه هایش را بیابید
خواهش می کنم
عاشق باشید و زندگی کنید
این صفحه را آرام و بی خیال ببندید

آرام

و

بی خیال

پروانه ی قشنگ !


کاش بفهمد

گاهی رنگ هایی گوشه و کنار می بینم
آمده و رفته
بال هایش را اینجا زخمی کرده ...

December 30, 2005 | جمعه، 9 دیماه 1384

خواب

خوابم نمی‌برد، مشت عرق کرده‌‌ام را باز می‌کنم، کف دستم اکتاویو را می‌بینم بارانی خاکستری پوشیده،
گام برمی‌دارد. از دخترکی گل می‌خرد، دختر لبخند می‌زند، چشم‌هایش شبیه من است. اکتاویو را دنبال
می‌کنم، در پیاده‌رو مردی فلوت نواز خوابیده، نرگس‌ها را می‌گذارد کنار او، مرد بیدار می‌شود، به اکتاویو
که آرام دور می‌شود نگاه می‌کند. چشم هایش عجیب شبیه اکتاویوست، تکیه می‌دهم به دیوار، در آرامش
چشمان مرد فلوت نواز خواب می‌روم.

اکتاویو آرام دور می‌شود.

December 03, 2005 | شنبه، 12 آذرماه 1384

کاموا

من شال می بافم پس هستم
برای کی هم مهم نیست
تست

سارا

November 30, 2005 | چهارشنبه، 9 آذرماه 1384

هم‌پيمان دربرابر گسترش ايدز

تريبون {فيلترشده} فمينيستی ايران:
از همه‌ی آنان كه به مبارزه با گسترش ايذر در زمينه‌هاي فقر، نابرابری جنسيتی، خشونت با زنان و كودكان
و همچنین رفع انگ و تبعيض از افراد مبتلا به ايدز و حمايت از حقوق اجتماعی و دسترسی آنان به امكانات
بهداشتی-درمانی متعهد هستند، دعوت می‌كنيم روز پنج‌شنبه، 10 آذر، ساعت 1 بعدازظهر، در مقابل تئاترشهر
به ما بپيوندند.

انجمن تلاشگران سلامت
انجمن حمايتی-فرهنگی کودکان کار
انجمن پرسپوليس (کاهش خسارات اعتياد) – کميته رنگين‌كمان
نشريه دانشجويی رستا
کانون هستياانديش
مركز فرهنگی‌ زنان

توضيح: اين برنامه با هدف آگاهی‌بخشی درباره‌ی بيماری‌ ايدز و روش‌های پيشگيری از آن، ايجاد حساسيت
در ميان مردم و دولت نسبت به ابعاد گسترش اين بيماری و حقوق افراد اچ آی وی مثبت برگزار می‌‌شود.
اجرای موسيقی و نمايش خيابانی از جمله برنامه‌های اين روز است.

از پرستو

November 12, 2005 | شنبه، 21 آبانماه 1384

قلبم را چون شاخه‌ی زیتون در تن تو می‌کارم

ahmad.jpg

یک کودک فلسطینی با اسباب‌بازی‌اش بازی می‌کند.
یک سرباز اسرائیلی فکر می‌کند دست او اسلحه است.
سرباز اسرائیلی به کودک فلسطینی شلیک می‌کند.
کودک فلسطینی می‌میرد.
پدر کودک که دوازده سال به او عشق ورزیده و تا پایان عمر هم
با خودش خواهد گفت اگر احمد زنده بود حالا چند سال داشت،
اندام او را به کودکان اسرائیلی می‌بخشد.

• اسماعيل خطيب می گويد: "من اعضای بدن پسرم را در کودکان اسرائيلی کاشتم
و اين برای من مظهر صلح است."

• A victory over death and hate

November 05, 2005 | شنبه، 14 آبانماه 1384

شعر یا شکل ، من یا هرکسی

01.jpg

دلم می‌خواهد از این پس با هر شعری، عکسی بگیرم.
این عکس چیزی شبیه دست خط من است و چندان مهم نیست.
این عکس را از چیزهایی می‌گیرم که اطراف من هستند، نمی‌دانم
مثلا قوری، قلم یا گوشه‌ی کتابی …
همین ها که شکل زندگی من یا هر کسی هستند …
یا شعر زندگی من یا هر کسی…

October 21, 2005 | جمعه، 29 مهرماه 1384

مادر

مادر زبان ندارد
یک لکنت ارثی مزمن
از مادرِ مادرِ مادربزرگ‌هایش

دکترها جوابش کرده‌اند
هر چه کتاب می‌خواند، حالش بدتر می‌شود
از عکس‌های بیست سالگی‌اش می‌هراسد
نامش را به او یاد دادم
جایی میان قلبش تیر می‌کشد
می‌گوید اشتباه می‌کنم
نامش بسیار زیباتر بوده‌است

صدای سوت قطار می‌آید
حوصله‌ی دعوای ژاندارم‌ها و ژاندارک‌ها را ندارد
او را مجاب کرده‌اند که اهل این‌جا نیست
چمدانش خالی است
و
گریه نمی‌کند

می‌دانم
هرجا برود چیزی به خاطر نخواهد آورد
و من تا زنده باشم
به زبان مادری‌ام شعر خواهم گفت
امیدوارم
سخت امیدوار
روزی کلمه‌ای که مادرم گم کرده‌است
در شعرهایم پیدا می‌شود
و
او
هرجا که باشد

به زبان خواهدآمد

مانند یک مرغ عشق


July 18, 2005 | دوشنبه، 27 تیرماه 1384

تمام

redfox_InSnowAtSunset.jpg
از روباه سفید به شاهین
از روباه سفید به شاهین

موقعیت گندیده
آواز به جگر بگیر
بالا پرواز کن
شکارها مرده‌اند

July 14, 2005 | پنجشنبه، 23 تیرماه 1384

پس از انفجار

london.jpg

محبوب من،
نگران نباش، برای اولین بار برای گذشتن از مرز بازجویی نشدم
اما مرا ببخش که بی‌خبر منفجر شدم، تروریست‌ها سورپریز کردن
را دوست دارند.
اسمم هنوز در رسانه‌ها نیامده اما مطئن باش مرده‌ام چون از این بالا
همه چیز زیباست و احساس امنیت می‌کنم.

خیابان اج‌ور، لندن


و
انفجار دیگر
ما جهان را بمب‌گذاری کرده‌ایم.

June 25, 2005 | شنبه، 4 تیرماه 1384

اشاره

مهربان‌های دوست ،
گاهی نوشته‌های این جا زیر دسته‌ی شعر قرار می‌گیرند، به خیال خودم،
و گاهی هم در حد یک نوشته می مانند.

چه فکر می کنید آیا این را زیرشان بنویسم !؟ (شعر، نوشته)

چرا که به نام شعر جای دیگر نقل قول می‌شود و یا نقد می‌شود…

سپاس گزارم

June 23, 2005 | پنجشنبه، 2 تیرماه 1384

و مردم محله‌ی کشتارگاه...

kasi ke.jpg

من خواب دیده‌ام
که کسی نمی آید
کسی به فکر ما نیست
و کسانی که دوست داریم
هی کم و کم‌تر می شوند
.
.
.


و
* مردم محله‌ی کشتارگاه... از فروغ
عکس و طراحی این صفحه کار آرش عاشوری نیا است .

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11