صفحه‌ی 6 از 11
January 11, 2009 | یکشنبه، 22 دیماه 1387

. . .

LaSouffrance870821.jpg

. . .

January 02, 2009 | جمعه، 13 دیماه 1387

یک پرنده‌ای هست

Parande.jpg


یک پرنده‌ای هست که این روزها می‌آید
هرسال
وقتی هوا سرد می‌شود
نمی‌دانم اسمش چیست

همین
که در عکس هست
Parandeh.jpg

November 27, 2008 | پنجشنبه، 7 آذرماه 1387

افغانستان

"پروفسور حسيني گفت: "بچه كه بوديم، هميشه پدرمان مي‌گفت دعا كنيد آدم در غربت نميره؛ ما نمي‌فهميديم؛ فكر مي‌كرديم البت بي‌پولي و فقيري را مي‌گه... حالي فهميديم كه بي‌وطني را مي‌گفته..." و چشم‌هايش را اشك زد... ديگران فهميدند يا نه، من فهميدم... خوب هم فهميدم كه پروفسور چي گفت. شايد او مي‌توانست از چشم‌هايم بفهمد كه شب گذشته چقدر حسود بودم وقتي كه دخترها و پسرهاي ايراني مغرورانه مي‌خنديدند، مي‌گفتند، مي‌رقصيدند... در رفتار و حركاتشان چيزي بود، يك دلگرمي بزرگ بود، يك تاريخ، يك هويت، يك چيزي كه به تك تك آن‌ها انرژي مي‌داد... اما ما شاد نبوديم؛ عراقي‌ها، پاكستاني‌ها و ايراني‌ها بودند... من نبودم! من هم غريب بودم! همين بود كه به دختر ايراني به شوخي گفتم: «بي وطني، آغاز جهان وطني است» از لبخندم فهميد كه دروغ مي‌گويم."


از عاصف حسینی، ما سرزمین‌های دوری هستیم.

داشتم شعر‌های الیاس علوی را می‌خواندم که سر از رنجی عمیق در آوردم، یاد محمد افتادم، در آینه داستانش را گقته بودم : گلادیاتور محمد، پسر ده ساله‌ی افغانی که روبروی سینما عصر جدید با او آشنا شدم و هنوز هر جای دنیا باشد از او خبر دارم، محمد سعی کرد برود دبی، ترکیه و هر بار پلیسی جلوی او را می‌گرفت، پلیس‌های مهربان، قانون مهربان، مرزهای مهربان...

محمد زندگی‌ را دوست دارد و این را پلیس‌ها و قانون نمی‌فهمند، هیچ کس نمی‌تواند جلوی او را بگیرد.

November 12, 2008 | چهارشنبه، 22 آبانماه 1387

کارتش روی میز است

Sahandoman870718.jpg


یک چیزی نوشته بودم، به دلم ننشست پس پاکش کردم.
گاهی نگفتن یک چیز خیلی باحال تر است.

×

یک رای گیری
اگر توکا نبود نمی‌دانستم به کی رای باید داد او در این دنیای مجازی بیش از هر چیز و هر کس خوب زندگی و بازی می‌کند.
چه جمله‌ای !

×

"مو‌ مو

تمام عمر منتظر دستاني بودم

تا مرا بغل بگيرد

لمس كند

دوستم داشته باشد..."

از الیاس علوی

×

عکس، مدل پیشنهادی من و سهند برای رفتن به کهکشان‌های همسایه

October 29, 2008 | چهارشنبه، 8 آبانماه 1387

این جا

penhan.jpg

مولانا جلال الدین محمد بلخی عزیز سلام،
این جا کسی است پنهان دامان من گرفته که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون ور بنهی پا بنهم سرمست و نعلین در بغل اصل تویی و خراب می‌روی خانه به خانه کو به کو با که حریف بوده‌ای رفتم سفر باز آمدم من آزمودم مدتی یک مدتی چون جان شدی بس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود من از که باک دارم که اغلب همه جغدند خاک سیه بر سر او من از کجا پند از کجا یک بار از این خانه بر این بام برایید بپرسید از آن ها که دیدند نشان‌ها مپرسید ز احوال حقیقت خواهی بیا ببخشا خواهی نشوی رسوا رو سر بنه به بالین گر مومنی و شیرین ماییم و آب دیده چه دانم‌های بسیار است نیست مرا وقت سحرها دل من وانگه از این خسته شود از طرفی روح امین آمد و ما مست چنین چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مست ؟

September 30, 2008 | سه شنبه، 9 مهرماه 1387

برای هفتم مهر

امروز فکر کردم بیش از هر کسی در عمرم با مادرم حرف زده‌ام و در حالی که در پیاده روی خیابان ولی عصر راه می‌رفتم
دلم برای تمام کسانی که به شکلی از مادرشان دورند گرفت.

روز تولد مادر است.


.
.
.
* یک جای خوب : روزنگارهای سین برای شین، می‌توانید یک تاج خوشگل طلایی برای کوچولوها یا هر پادشاه بی تاج و تختی که می‌شناسید، بسازید.
در صفحه‌ی توکای مقدس دیدمش.

August 28, 2008 | پنجشنبه، 7 شهریورماه 1387

دل‌خوشی من چه بود ؟

Delkhoshi.gif


توکای مقدس که روشن می‌شود می‌روم می‌خوانمش، درباره‌ی دل‌خوشی‌هایش نوشته، دلم می‌خواهد یادداشتی بگذارم صفحه را باز می‌کنم اما چیزی به نظرم نمی‌رسد.

شال و کلاه می‌کنم پیاده شریعتی را بالا می‌روم، دارینوش یک آهنگ مثل مارش عزا برای شب جمعه انتخاب کرده، به مغازه شکلات فروشی می رسم.

قدم زدن وقت غروب خوب است.

یک دل‌خوشی من می‌تواند شکلات باشد،Ritter SPORT شیری و بیسکوییتی، یاد سارا می‌افتم عصرانه روی نان سنگک شکلات می‌مالید و سر میز می‌نشست.
در پاریس دلش برای نان سنگک تنگ می‌شود، دلخوشی من این است همان قدر یاد من بکند و یک نقاشی برایم پست کند.

یاد دانیال هم می‌افتم به "خاک بر سرش" می‌گفت "چک بر سرش"، آخرین جمله سازی‌اش را در دفترم یادداشت کرده‌ام(یادگرفتن فارسی برایش سخت بود):
دردناک ـ زندگی دانیال خیلی دردناک است.
غمناک ـ فیلم زندگی دانیال خیلی خیلی غمناک است.
نمناک ـ لباس‌های دانیال همیشه از اشک نمناک هسنتد.
درسمان ساختن صفت با ناک بود.

برای گرفتن شیرشکلات از دستگاه سینما فرهنگ بلیط می‌خرم بیست دقیقه به فیلم است و پنج شنبه، ولی بلیط‌ها تمام نشده باید فیلم غمناکی باشد.

یک دل‌خوشی من می‌تواند دیدن فیلم خوب باشد که موسیقی‌اش در ذهنم بماند.

آدم‌ها به طرز عجیبی بی‌سر و صدا سر جایشان می‌نشینند، فیلم فرزند خاک شروع می‌شود موسیقی کار آریا عظیم‌نژاد است و دردناک، وسط فیلم بلند نمی‌شوم ولی از این سوژه‌های از سر اجبار است: جنگ، جنازه، عشق و ایمان ...

به خانه برمی‌گردم.

یک دل‌خوشی‌ام کتاب شعری‌ست که روی میز است، کسی فرستاده، چه بگویم !

می‌نشینم این چیزها را تایپ می‌کنم با موسیقی فیلم Atonement (کفاره) کار Dario Marianelli ، یک دل‌خوشی‌ام نوشتن است همراه با موسیقی مورد علاقه‌ام.

یک آدرس در دفترچه یادداشتم دارم خیلی دور، کالیفرنیا، نوشتن نامه به این آدرس هم یک دل‌خوشی می‌تواند باشد.

شیر سه درصد چربی پاک با شیرین گندمک.

آب دادن به شمعدانی.

دانه دادن به میناهای پشت پنجره.

و ...

حالا می‌بینم کم نیستند دل‌خوشی‌ها مثلن همین مداد Fabber Castel اگر B بود که دیگر معرکه می‌شد.

از آدم‌ها نخواستم زیاد چیزی بگویم چون این نوشته باید جایی تمام می‌شد.

سپاس‌گزارم توکای مقدس !

.
.
.

× قصه‌ای به یاد ماندنی از احمد پوری

August 23, 2008 | شنبه، 2 شهریورماه 1387

آب نه

درد
از سر می‌گذرد
و هر نیزه‌اش
نیزه‌ای

July 14, 2008 | دوشنبه، 24 تیرماه 1387

روز امروز

Sarayejan.jpg


امروز روز سختی ست
سارا می رود
سارای کوچولو، که اکنون هشت ساله شده...
چطور می شود گفت که یک بچه چقدر به من چیز یاد داده است،
چقدر دست مرا گرفته
چقدر ...

نمی شود گفت.


* دست شما درد نکند بابت مهربانی ها، نامه یا احوال پرسی ها
دست شما درد نکند که ساده و صمیمی پیگیر پاگرد بودید.

مرا ببخشید، درگیر بودم.

سلام
سارا محمدی اردهالی


.
.
.
متوجه شدم که گنگ نوشتم، سارا شاگرد کوچولوی فرانسه زبان من است که به او فارسی یاد می دادم،
امروز آخرین جلسه ی کلاس است و او به کشورش باز می گردد.

May 01, 2008 | پنجشنبه، 12 اردیبهشتماه 1387

سنگینی

sylvia-plath.jpg


سیلویای عزیزم،

آدم از اندوه فراوان نمی‌میرد
آدم از تنهایی بسیار نمی‌میرد
آدم از اشک ریختن مدام هم نمی‌میرد
آدم تنها از اندکی گرسنگی و تشنگی می‌میرد.

باز برایت خواهم نوشت، حرف‌هایی هست ...
سارا

April 07, 2008 | دوشنبه، 19 فروردینماه 1387

Lynda Lemay

یاد یک کار قدیمی افتادم.

یاد موسیقی آن، خواننده‌اش و کسی که با هم متنش را ترجمه کردیم.
یاد دست خطم آن روزها...

:
" چه زیبا باشی، چه زشت زشت
چه تردید داشته باشی، چه برایت مهم باشد
...
حتا اگر دنيايت نمي‌داند که من وجود دارم، حتا اگر بدجنس باشي
...
چه من شيرين‌ترين افسوست باشم چه بدترين خاطره‌ات باشم..."

یک آوا: Lynda Lemay


دوستی مرا یاد آن روزها انداخت.


March 20, 2008 | پنجشنبه، 1 فروردینماه 1387

رنگ کردن

Green.jpg

میز کهنه‌ی مادر بزرگ را رنگ می‌زنم، قلمو آرام بالا و پایین می‌رود، قهوه‌ای‌های سوخته
سبز م‌ شوند، سبز سبز ... انگار نه انگار قهوه‌ای سوخته بودند...

روز خوبی‌ست
یک ماه به اردی‌بهشت مانده

سالش حالا
هر چه می‌خواهد باشد

February 11, 2008 | دوشنبه، 22 بهمنماه 1386

چای خوب دم کنید

برای کسی که تفاوت چای خوب دم کشیده و چای جوشیده را می داند، نمی شود ساده چای دم کرد.
نجف دریا بندری در مورد چای دم کردن فصلی دارد که می توانید آن را بادقت بخوانید، همین قدر بگویم
که همه چیز آن مانند قوری و کتری و آب و. .. مهم است.

خواستم بگویم احمد پوری این جا هستند
چای را درست دم کنید !

July 27, 2007 | جمعه، 5 مردادماه 1386

کودکان عصر اطلاعات

...فقط در ایالات متحده حدود 300000 روسپی‌ی خردسال وجود دارد، در کل دنیا این رقم به میلیون‌ها می‌رسد. بعد از آن مسئله‌ی فقر کودکان هم هست که حتی در جهان توسعه یافته به دلیل تفاوت در نرخ موالید روز به روز بدتر می‌شود...همه اذعان می‌کنند که کودکان بسیار مهم‌اند، مهم‌اند، مهم‌اند، اما جامعه مراقب آن ها نیست. زندگی انسان غالبا ارزشی ندارد و مردم به ضعیف‌تر‌ها رحم نمی‌کنند ،مردم به ضعیف‌تر‌ها رحم نمی‌کنند، مردم به ضعیف‌تر‌ها رحم نمی‌کنند. و چه کسی ضعیف‌تر از کودکان؟ سربازان خردسال، روسپیان خردسال، و کارگران خردسال: همه‌ی این چیزها اتفاق می افتد، اتفاق می افتد، اتفاق می افتد چون کودکان بی دفاع‌اند و آسان‌ترین کسان برای سوءاستفاده.
در دنیای توسعه یافته، مردم اغلب کودکان را مصرف می‌‌کنند نه تولید...مردم نیازی به انسجام و پیوستگی احساس نمی‌کنند، بلکه در پی ارضای نیازهای خود هستند. پس کودکان، کاملا کالای مصرفی محسوب می‌شوند. ما آن‌ها را جزئی از خودمان نمی‌دانیم، چه بصورت جمعی و چه بصورت فردی: بیشتر مایلیم آن‌ها را یکی از چیزهای زندگی‌ی خود قلمداد کنیم نه این که، نه این که، نه این که در وجود آن‌ها خودمان را ببینیم، و این افشا کننده‌ی خود- ویرانگرترین جنبه‌ی جامعه‌ی ما است. در یک جامعه‌ی برابر کودکان به خوبی در جامعه ادغام می‌شوند. در وضعیت فعلی، موقعیت کودکان بر ملا کننده‌ی کاستی‌ها و شکست‌های جامعه ما است. این مرا رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، و نشانه‌ی هزینه‌هایی است که برای نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود در جامعه می‌پردازیم...افراطی‌ترین شکل آن در تجارت جهانی کودکان دیده می‌شود، از جمله روسپی‌ها ، خدمتکاران، و کارگران که شاید 250 میلیون کودک و نوجوان 6 تا 14 ساله را شامل می‌شود...در برخی از موارد بدبختی‌ی این کودکان بسیار بیشتر از کودکانی است که در دوره‌ی انقلاب صنعتی به اعماق معادن فرستاده می‌شدند و این برخلاف بهبود کلی وضع آن‌ها در جامعه از انقلاب صنعتی به بعد است، و دلیلش بازار جهانی‌ی کودکان است. آن‌ها ارزان هستند و می‌توان به دلخواه هر کاری با آن‌ها کرد چون موجودات بی‌دفاعی هستد.
بدتر این‌ که ما به این مسئله آگاهی داریم، آگاهی داریم، آگاهی داریم، آگاهی داریم، آگاهی داریم. کاتالوگ‌های س.ک.س کودکان به صورت قانونی، قانونی، قانونی، قانونی، قانونی پخش می‌شود...اما هیچ یک از این‌ها اجتناب‌ناپذیر نیست این سویه‌ی تاریک بازار آزاد است که نیازمند نظارت و تنظیم اخلاقی است در غیر این صورت دنیایی خواهیم داشت که در آن همه چیز را همه جا می توان فروخت، در آن همه چیز را،همه چیز را، همه چیز را، همه جا می توان فروخت، در آن همه چیز را همه جا می توان فروخت، می توان فروخت، می توان فروخت،در آن همه چیز را همه جا می توان فروخت. ما می‌دانیم چه کسانی خطاکارند...بنابراین اگر می‌خواهید بدانید چرا من نظر مساعدی به حکومت‌ها ندارم، نحوه‌ی برخورد آن‌ها با کودکان بخش عمده‌ی پاسخ من خواهد بود...دنیایی خواهیم داشت که در آن همه چیز را همه جا می توان فروخت، در آن همه چیز را،همه چیز را، همه چیز را، همه جا می توان فروخت، در آن همه چیز را همه جا می توان فروخت، می توان فروخت، می توان فروخت، در آن همه چیز را همه جا می توان فروخت....همه چیز را همه جا..همه...


گفتگوهایی با امانوئل کاستلز(جامعه شناس)، ترجمه چاوشیان و افشانی، تهران: نشرنی، 1384
- می‌خواستم چیزی بگویم، بی‌نتیجه ماند.
- کسی می‌داند چرا سایت‌های دفاع از حقوق کودکان فیلتر است.

April 13, 2007 | جمعه، 24 فروردینماه 1386

نامه

شما کدام بند هستید؟
چه کسانی در بند شما هستند؟
چند نفر در یک بند هستید؟
بند شما بزرگ است؟
کوچک است؟
در بند چه خواب‌هایی می‌بینید؟
در بند چه بازی‌هایی می‌کنید؟
چه آوازهایی می‌خوانید؟
می‌رقصید؟
به چه چیزهایی می‌خندید در بند؟

می‌خواهند بند شما را عوض کنند؟
به کدام بند خواهید رفت؟

دلم می‌خواهد
از بندهایمان حرف بزنیم
می‌خواهم
هزار و یک داستان کوتاه بنویسم

برای من
تو بنویس
نامه‌ات را پنهان کن
قرار ما
همین جا
همین شکاف دیوار


نامه‌ی ناهید و محبوبه
نامه‌ی نوشین


1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11