صفحه‌ی 5 از 11
May 31, 2011 | سه شنبه، 10 خردادماه 1390

. . .

برایشان جان گذاشته بودی

فردا
مورچه‌های غمگین
تکه‌های جانت را به دندان گرفته
راه می‌گیرند به سمت خانه‌ات

۱۰ خرداد ۹۰
سارا محمدی اردهالی

May 29, 2011 | یکشنبه، 8 خردادماه 1390

این هم از این

barayeSanghaa.jpg
تهران, نشر چشمه, ۱۳۸۹
تیراژ: ۱۲۰۰ نسخه

.
.
.


آب
سنگ را سوراخ می‌کند

May 10, 2011 | سه شنبه، 20 اردیبهشتماه 1390

آری آری ضروری است

Roobaah.jpg


روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود به چاپ دوم رسید, طرح روی جلدش عوض شده که کار آقای فرزاد ادیبی است.
این طرح را خیلی دوست دارم,
به آهنگ دیگر گفتند نباید در نمایشگاه شرکت کند.

مجموعه شعر جدیدم "برای سنگ‌ها" را نشر چشمه چاپ کرده است.

آهنگ دیگر و نیز نشر چشمه با من بسیار مهربان بودند, قدردان‌شان هستم.


پاگرد چند روزی مشکل داشت, من هم این روزها نبودم, از کسانی که پیگیری کردند بسیار سپاس‌گزارم.

مراقب خودتان باشید که خیلی خیلی ضروری است.

February 25, 2011 | جمعه، 6 اسفندماه 1389

روز تعطیل

آدم با حوا تنهاست, حوا با همه

January 08, 2011 | شنبه، 18 دیماه 1389

کادو : رنگوبارنگی

shakiba.jpg

October 03, 2010 | یکشنبه، 11 مهرماه 1389

ترس

دست‌هایم توی جیبم بود و...
باشد وقتی دیگر

September 10, 2010 | جمعه، 19 شهریورماه 1389

kings of Convenience

Kings890619 copy.jpg

گوش می‌دهم
چشم‌هایم را می‌بندم
گوش می‌دهم
چشم‌هایم را باز می‌کنم
گوش می‌دهم

جمعه نرم می‌شود

گوش می‌دهد
چشم‌هایش را می‌بندد
گوش می‌دهد
چشم‌‌هایش را باز می‌کند
گوش می‌دهد

نرم می‌شوم


× دوربینم به خانه برگشت، روزهای خوبی خواهم داشت
‌ عکس گرفتن و نگاه کردن
به سمت اقیانوس شنا می‌کنم

۱۹ شهریور ۸۹
همین طوری نوشتن‌های جمعه
سارا محمدی اردهالی


August 01, 2010 | یکشنبه، 10 مردادماه 1389

آمدی بر بام جان پر زدی

.
.
.

زنگ زدی گفتی کنسرت محمد نوری هستی و موبایلت را روشن گذاشتی

.
.
.


زندگی‌است رویای زیبای عشق

July 19, 2010 | دوشنبه، 28 تیرماه 1389

نوشتن

چه وحشتی دارد نوشتن
نوشتن و روبرو شدن
چه وحشتی دارد ننوشتن
خاموشی و تاریکی و گم شدن

می‌نویسم، دل‌باخته‌ی این وضعیت، نوشتن، بی‌آن که توان خوانده شدن داشته باشم، شاید روزی جسارت خوانده شدن هم بیاید، بی‌نیاز از تحسین، برهنه و هولناک.


۲۸ تیر ۸۹
سارا محمدی اردهالی

June 26, 2010 | شنبه، 5 تیرماه 1389

داستان

CAFUU8GF.jpg

.

.

.

یک روز یک نفر شبیه دختری که صندل پوشیده باشد و عطر زده باشد از خانه بیرون آمد، شبیه مردی که بخواهد ماست بخرد از خیابان‌ها گذشت، شبیه زنی که به دیدن معشوقش رفته باشد کلیدی را در قفل دری پیچاند، کسی را دید که شبیه پسری بود که منتظر دختری است که صندل پوشیده باشد و عطر زده باشد، آن‌ها هفت دقیقه سال‌ها‌ی سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.



سارا محمدی اردهالی

June 20, 2010 | یکشنبه، 30 خردادماه 1389

یک سال زندگی

پاهایم درد می‌کند، سرم پر از فریاد است، گلویم می‌سوزد، زنگ را که می‌زنم همه هراسان می‌آیند، در آغوش می‌گیرند مرا، مدام حالم را می‌پرسند و می‌بوسند مرا، برادرم می‌لرزد، ناگهان از پشت شانه‌هایش متوجه صفحه‌ی مانیتور می‌شوم:

اولین بار است او را می‌بینم، دارد به من نگاه می‌کند، به زنده ماندنم، زنده است هنوز و خون صورتش را می‌پوشاند.

سارا محمدی اردهالی

March 04, 2010 | پنجشنبه، 13 اسفندماه 1388

که ایام می‌رود

DSC_2985ee.jpg


پیاده‌روی با من زیاده‌روی می‌کند

February 16, 2010 | سه شنبه، 27 بهمنماه 1388

آخرین ‌بار موهایت را بافته بودی

لیوان چای را بر می‌دارم، کمی می‌نوشم و باز به نوشتن ادامه می‌دهم، درها و پنجره‌ها همه باز هستند، باد می‌آید، هیچ کس بلند نمی‌شود آن‌ها را ببندد، باد کاغذها را به هم ریخته، همه چیز روی زمین، پخش و پلا شده، می‌نویسم، فکر می‌کنم باید بنویسم که شبی هم بود که باد بدی می‌آمد، درها و پنچره‌ها محکم به هم می‌خوردند و هیچ کس بلند نمی‌شد درها را ببندد، ما هر کدام در خلسه‌ی خود فرو رفته بودیم و فکر می‌کردیم به هر جهت درها باید باز بمانند شاید کسی که نیمه شب رفته، نیمه شب باز گردد.

۲۷ بهمن آن سال
سارا محمدی اردهالی

January 13, 2010 | چهارشنبه، 23 دیماه 1388

صبح در کشورم

صبح در کشورم ساعت هشت یک نفر از زنش خداحافظی کرده رفته سمت ماشینش
این طور از خواب بیدار می‌شوم
می‌روم بیرون
هیچ جا

صبح در کشورم یک مرد دارد به سمت ماشینش می‌‌رود
سیلویا با شور می‌گوید برویم فیلم ایرانی ببینیم
فیلم ببینیم
دوست دارد
فیلم ایرانی
سالن پر است
فیلم را دیده‌ام
نگاه نمی‌کنم
صبح در کشورم زن در را می‌بندد
بی‌دفاعم
دست بسته
دارم می‌شنوم
پرویز پرستویی از گل‌شیفته می‌پرسد
کدام مین؟ سر کلاس درس مین چه کار می‌کرد؟
حالا نوبت گل‌شیفته است
کسی که می‌جنگد برای بچه‌هایش هم تصمیم گرفته
سیلویا فیلم ایرانی دوست دارد
در تاریکی برق کلاشینکف چشمم را می‌زند
کلمات خنثی نمی‌شوند
حواسشان نیست
وسط فیلم بلند می‌شوم
مرد افتاده
همه جا پر از شیشه خرده است
زن برمی‌گردد
بلندش می‌کند
آخرین خبر امشب را می‌خوانم
احمد شیرزاد نوشته
من دیدم
خودم دیدم
مغز متلاشی شده‌ی شوهرم را دیدم

سارا محمدی اردهالی، ب
۲۲ دی ۸۸

December 28, 2009 | دوشنبه، 7 دیماه 1388

در محرم سنه‌ی هزار و چهارصد و سی و یک

امروز که من این قصه آغاز می‌کنم،
از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌ای افتاده،
و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده‌است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار.
و ما را با او کار نیست هر چند مرا از وی بد آمد، به هیچ حال.
چه، عمر من به شست و پنج آمده و بر اثر ِ وی می‌بباید رفت. و در تاریخی که می‌کنم،
سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند:
" شرم باد این پیر را "
بل که آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند.


تاریخ بیهقی، ابوالفضلِ بیهقیِ دبیر

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11