صفحه‌ی 5 از 11
March 04, 2010 | پنجشنبه، 13 اسفندماه 1388

که ایام می‌رود

DSC_2985ee.jpg


پیاده‌روی با من زیاده‌روی می‌کند

February 16, 2010 | سه شنبه، 27 بهمنماه 1388

آخرین ‌بار موهایت را بافته بودی

لیوان چای را بر می‌دارم، کمی می‌نوشم و باز به نوشتن ادامه می‌دهم، درها و پنجره‌ها همه باز هستند، باد می‌آید، هیچ کس بلند نمی‌شود آن‌ها را ببندد، باد کاغذها را به هم ریخته، همه چیز روی زمین، پخش و پلا شده، می‌نویسم، فکر می‌کنم باید بنویسم که شبی هم بود که باد بدی می‌آمد، درها و پنچره‌ها محکم به هم می‌خوردند و هیچ کس بلند نمی‌شد درها را ببندد، ما هر کدام در خلسه‌ی خود فرو رفته بودیم و فکر می‌کردیم به هر جهت درها باید باز بمانند شاید کسی که نیمه شب رفته، نیمه شب باز گردد.

۲۷ بهمن آن سال
سارا محمدی اردهالی

January 13, 2010 | چهارشنبه، 23 دیماه 1388

صبح در کشورم

صبح در کشورم ساعت هشت یک نفر از زنش خداحافظی کرده رفته سمت ماشینش
این طور از خواب بیدار می‌شوم
می‌روم بیرون
هیچ جا

صبح در کشورم یک مرد دارد به سمت ماشینش می‌‌رود
سیلویا با شور می‌گوید برویم فیلم ایرانی ببینیم
فیلم ببینیم
دوست دارد
فیلم ایرانی
سالن پر است
فیلم را دیده‌ام
نگاه نمی‌کنم
صبح در کشورم زن در را می‌بندد
بی‌دفاعم
دست بسته
دارم می‌شنوم
پرویز پرستویی از گل‌شیفته می‌پرسد
کدام مین؟ سر کلاس درس مین چه کار می‌کرد؟
حالا نوبت گل‌شیفته است
کسی که می‌جنگد برای بچه‌هایش هم تصمیم گرفته
سیلویا فیلم ایرانی دوست دارد
در تاریکی برق کلاشینکف چشمم را می‌زند
کلمات خنثی نمی‌شوند
حواسشان نیست
وسط فیلم بلند می‌شوم
مرد افتاده
همه جا پر از شیشه خرده است
زن برمی‌گردد
بلندش می‌کند
آخرین خبر امشب را می‌خوانم
احمد شیرزاد نوشته
من دیدم
خودم دیدم
مغز متلاشی شده‌ی شوهرم را دیدم

سارا محمدی اردهالی، ب
۲۲ دی ۸۸

December 28, 2009 | دوشنبه، 7 دیماه 1388

در محرم سنه‌ی هزار و چهارصد و سی و یک

امروز که من این قصه آغاز می‌کنم،
از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌ای افتاده،
و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده‌است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار.
و ما را با او کار نیست هر چند مرا از وی بد آمد، به هیچ حال.
چه، عمر من به شست و پنج آمده و بر اثر ِ وی می‌بباید رفت. و در تاریخی که می‌کنم،
سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند:
" شرم باد این پیر را "
بل که آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند.


تاریخ بیهقی، ابوالفضلِ بیهقیِ دبیر

December 20, 2009 | یکشنبه، 29 آذرماه 1388

آیت الله حسینعلی منتظری در هشتاد و هفت سالگی

Montazeri.jpg


چه زمانی

سر بزنگاه سخن گفتن
کنار کشیدن
مناسب‌ترین زمان بودن
مناسب‌ترین زمان نبودن

چه زمانی

به زمان زندگی بخشیدن
تلف نکردن ثانیه‌ها
زندگی کردن در برابر تاریخ
در برابر مقبره‌ها
در برابر خود
ایستادن

چه زمانی


October 09, 2009 | جمعه، 17 مهرماه 1388

تجدید نظر مستمر در آرای خود

880717hosne.jpg

نصفه شبی فکر کردم حسن یوسف بزرگ شده و جایش تنگ است، برداشتم شاخه‌هایش را کوتاه کردم گذاشتم توی کوزه‌ی عزیز، مادر‌بزرگم که از زیرزمین خانه‌ی نظام‌ آباد سال هزار و سیصد و هشتاد و دو برداشته بودم، بعد فکر کردم نکند خشک شود پس از آن عکس گرفتم، خانه تاریک بود، گذاشتمش کنار آباژور روی مبل، درست نمی‌ایستاد فکر کردم زیرش کتاب بگذارم یک کتاب از کتاب‌خانه برداشتم، جست و جوی همچنان باقی، زندگی نامه‌ی فکری و خودنوشت کارل ریموند پوپر، چاپ اول نود و دو، یاد کلاس فلسفه‌ی علم دکتر پایا افتادم و فکر کردم جزوه‌هایش را کجا گذاشته‌ام، یادم نیامد، کتاب را باز کردم دیدم چاپ تهران پاییز هشتاد است و آن سا‌ل‌ها با مداد نارنجی یک خط‌هایی کشیدم زیر بعضی جملات: " پوپر التزام به عقل و عقلانیت را بیشتر از آن که عقلانی بداند، اخلاقی می‌بیند چرا که این امر بیشتر الزامات اخلاقی به بار می‌آورد تا عقلانی" چند صفحه پیش رفتم : "چه چیز را باید کنار گذاشت و چه چیز را باید نگه داشت، مساله این است" (هو لافتینگ) تا صفحه‌ی هفتاد و سه دوام آورده بودم و کتاب را با یک پرسش که با مداد سبز خودم برای خودم مطرح کرده بودم بسته بودم پرسشی که همین چند روزه درگیرش بودم: وفادار به چی ؟

August 19, 2009 | چهارشنبه، 28 مردادماه 1388

بنویس

بنویس
گوشه‌ی روزنامه
روی کاغذ توالت
پشت هر در بسته‌ای
بنویس
نامت را
تاریخ تولدت را
آرزوهایت را
هر چه
هر وقت
عجله کن
بنویس
آن‌ها همه چیز دارند
نوشتن نمی‌دانند

بنویس
سرگردانشان کن


سوم مرداد ۸۸

August 05, 2009 | چهارشنبه، 14 مردادماه 1388

صد و سه سال در جستجوی عدالت خانه

صبا، مریم، لیلا و (سه نقطه نمی توانم بگذارم) نیامده اند، رفته بودند میدان بهارستان، نمی دانیم از چه کسی سراغشان را بگیریم.

پی نوشت(ساعت ده): خدا بزرگ تر از آن است که...
ماه کامل است می بینی ؟

March 20, 2009 | جمعه، 30 اسفندماه 1387

ایستاده‌ با مشت یا ایستاده‌ی تنها

volonté.jpg


بچه‌ها چه خواهند گفت از ما، متولدین هفتاد و هشتاد ؟
شعر دارند؟
داستان‌های شهرشان را می‌دانند؟

نوروزتان پیروز

در آستانه‌ی سال نو، به تصویر، به تاریخ و ادبیاتی که می‌ماند فکر می‌کنم.

چه توفانی‌ست!
چطور سال‌های شصت تمام شد! هفتاد هم و هشتاد در ادامه آمده !
کجا رفتند قصه‌ها و شعرهایی که از حفظ بودیم!

چه شعرها و داستان‌هایی در انتظار ما هستند؟
نمی‌دانم!
ما تنها در مه فرو می‌رویم و این با تمام بیم‌ها و امیدهایش زیباست.

پیروز باشید
سارا محمدی اردهالی

March 08, 2009 | یکشنبه، 18 اسفندماه 1387

رنگی می‌شوید

voisin871125.jpg

این روزها همه گرفتارند، برخی در حال شستن برخی رنگ کردن.
خلاصه مراقب باشید.

× آقای مصطفی پورنجاتی درباره‌ی "روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود" متنی در فرهنگ آشتی نوشته‌اند.
عنوان این کار همین است: "رنگی می‌شوید"

از مهربانی و دقت ایشان بسیار سپاس گزارم.

× عکس را از پنجره گرفتم.

February 23, 2009 | دوشنبه، 5 اسفندماه 1387

اتفاقی

آدم‌ها گاهی از بلندی می‌افتند و گاهی به سادگی می‌میرند وقتی پایشان لیز می‌خورد.
بله ممکن است.
رنگ‌ها ولی مثلن بنفش و سبز وحشتناکند با هم مثل دو آدم که گاهی اگر درست سر بزنگاه با هم باشند می‌شوند وحشتناک.
قرار نیست بی‌قراری سرقرار باشد یا همه چیز پنج عصر.
به برگ نگاه می‌کنی و پاییز، که نارنجی اتقاق می‌افتد.
کلیدها هم البته مهمند و اینکه کلید کجا را به کی و چه وقت داده‌اند.
مهم اما مهم نیست.
دنبال دی‌ان‌آ بگرد و هورمون‌ها و ضدافسردگی‌ها ولی اتفاق آن جا که بخواهد می‌خوابد.
بچه‌های نامشروع همیشه بهترین بچه‌های طبیعت هستند محکم و پررنگ و هنر اتفاق می‌افتد.
از او پرسیدم چرا گفت می‌افتد و می‌اندازد.
دیدی دو تن روی زمین و سایه‌ها که ...
می‌خوابم دیگر
پس اتفاق هر جا باشد می‌افتد و دیگر نگران نیستم.
ولی تو می‌دانی خیالم راحت نیست خیالم دیوانه‌ی اتقاق است که میان مرگ و زندگی تلو تلو می‌خورد و
... می‌افتد.

February 13, 2009 | جمعه، 25 بهمنماه 1387

درباره‌ی روباه سفید

دوستان مهربان

خودم هم جز پاساژ فروزنده روبروی دانشگاه تهران
کتاب فروشی خانه شاعران نمی‌دانم کجا می‌شود کتاب را پیدا کرد.

بگذارید با ناشر صحبت کنم.

توضیح ناشر:

متقاضیان کتاب بهتر است از کتابفروشی مورد نظر خود بخواهند که
برای آنها کتاب را از یکی از مراکز پخش زیر تهیه کند:
مراکز پخش این کتاب: ققنوس - پیام امروز - سرزمین - ماد - شولا - آدوین - کلبه ی کتاب

به همه ی این مراکز پخش کتاب داده شده است.

February 07, 2009 | شنبه، 19 بهمنماه 1387

گفتگو با ماتئی ویسنی یک

visniec10.jpg

"گفتگو با نمایشنامه نویس مطرح فرانسوی ( رومانی تبار) ماتئی ویسنی یک در خانه هنرمندان تالار بتهون پیش از اجرای نمایشنامه خوانی پیکر زن همچون میدان نبرد... ( با ترجمه و کارگردانی تینوش نظم جو) انجام شد. این نمایشنامه نویس که آثارش توسط تینوش نظم جو به فارسی برگردانده شده است از بدو ترجمه آثارش مورد اقبال قرار گرفت. آثار او چه در فروش، چه در اجرا و چه در نمایشنامه خوانی یکی از پر طرفدارترین نویسنده های معرفی شده در دهه اخیر است. اغلب آثار او را در نشر نی می توان یافت که همت بلندی در چاپ آثار او و دیگر نمایشنامه نویسان داشته است. تینوش نظم جو با صبر، خوش رویی، و علاقه بسیار این گفتگو را برای ما ترتیب داد و خود مانند بخشی از بزرگی یک نویسنده در کنار ما قرار گرفت. هر چند تینوش حرف های ماتئی را به ما انتقال می داد اما گوئی او تمام پاسخ ها را می دانست و در ترجمه آثارش به خوبی به آراء او نزدیک شده است."

گفتگو از پیام عزیزی
نشریه تئاتری پز


× شاید این روزها پاگرد مدام تغییر کند، نزدیک نوروز است دیگر، این گرد و خاک را تحمل کنید.

February 02, 2009 | دوشنبه، 14 بهمنماه 1387

روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود

نام کتابم است.

از آقای حافظ موسوی بسیار سپاس‌گزارم، از حوصله‌اش
از آقای احمد پوری عزیز، صداقتش
از مهربانی‌های آقای شهاب مقربین
و از نگاه خوب آقای شمس لنگرودی

و از دوستانی که با قلب تمام دوست بودند

و از سارایم.

January 20, 2009 | سه شنبه، 1 بهمنماه 1387

پس از مهمانی

عکس تو را
از لای دفتر روزانه بر‌می‌دارم
با آهن‌ربا
دوباره
روی در یخچال می‌زنم

۲۰ دی ۸۷

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11