


پنج قرار داشت، پنج و پنج دقیقه نمیدانم چطور sms زد، من که داشتم با عجله میرفتم بیرون، در حالی که یک آستین لباسم را هنوز نپوشیده بودم sms را اشتباهی خواندم که طرف شبیه آلن دلون است، برایش نوشتم معلوم است که طرف او باید همچین تیپی باشد، که مثلن اعتماد به نفس بدهم، بدجوری دلخورش کرده بودم. نگو او نوشته وودی آلن، بعد از کلی sms بیربط، آخر شب که زنگ زد تازه متوجه عینک قاب مشکی و معصومیت پسرک شدم. دستش را زده بود زیر چانه و در اولین روز ملاقات تمام بدشانسیها و شکستهایش را تعریف کرده بود. دوبار هم گریهاش گرفته بود: " همون سال اول انداختنم بیرون چون سر امتحان آخر ترم متافیزیک تقلب کردم. میدونین، داشتم توی روح پسری که کنارم نشسته بود نگاه میکردم."*
* وودی آلن
کنار هشتاد شمع سرخ لبخند میزند لنگر سیاه پوش زیباییها...

بتادين و پنبه بيهوده بود، داشت بال در مي آورد.
سبك پريد.
* دست خط پرنده
عمران صلاحی رفت.
وقتی خوب میخندیم، نگران هم باید باشیم، خیلی نگران !
مراسم تشییع: فردا نه صبح خانهی هنرمندان
سفری داریم در آبهای آینه
با زورقی نگران
از نیمهی تاریک در میآییم
و در نیمهی روشن به خویش میرسیم
عبور میکنیم
از خویشتن
ما تصویر میشویم
و تصویرمان به جای ما مینشیند
هزار و یک آینه، عمران صلاحی، تهران: نشر سالی، 1380

مردِ کارگری که در اتاقکِ آلومینیومی، بر تختِ آهنی، کنارِ پله برقیی پل ِعابرِ بزرگراه میخوابد، از من پرسید:
" کسی که روی پل مزاحم شما نشد؟ " ، گفتم خیر. کلاهش را برداشت، چشمانِ آبیاش در صورت حسابی
سوختهاش میدرخشید، لبخند زد و گفت: " حسابی کتک خوردند، جوانهای بیشخصیت"

همهی آن چه میخواستم آن بود که صادقانه به مردم بگویم:
" نگاه کنید به خودتان. نگاه کنید چه زندگیی نا به سامان و ملال انگیزی را میگذرانید."
چخوف
دوستان مهربانی که دربارهی آینه میپرسید،
سارا هم دوست دارد آینه گردگیری شود اما باید کسی هم باشد
که کارهای فنی آن را انجام دهد.
بنابراین سارا با این که دلش میخواهد اما نمیتواند کاری بکند.
او را ببخشید
سپاسگزار مهربانی شما
* دیر دیدم
هفتمین روز است امروز ...
به یک شال فکر می کنم،
" شالی به درازای جاده ابریشم "...

خواستهها روشن بود
مثلن منع چند همسري
شمارهی لیلا را میگیریم
مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد
یا
لغو حق طلاق يکطرفهی مرد،
مجید را میگیریم
مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد
و
حق ولايت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک
مریم راستی،
مریم تازه جدا شده از همسرش
با دلشوره شمارهی او را میگیریم
مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد
و
تغيير سن کيفري دختران به 18 سال،
حق شهادت برابر،
بچههایی که دوربین داشتند
آنها هم در دسترس نیستند
و لغو قانون قراردادهاي موقت كار
زیبا و مینا هم در دسترس نیستند
سمیرا زنگ میزند
بچهها به خوابگاه برنگشتند
و موبایل همه یک چیز میگوید
مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد
یک داستان نوشتم.

نوروز بود،
پرسیدم خیلی کار هست نه؟
گفت : هیچ، فقط به مادر باید سر بزنم.
شاپور مهربان، اردیبهشتِ شیراز ...
باید از او باز حرف بزنیم، از مادر.
تسلیت میگویم.
عکس: آرش عاشوری نیا

"سه تا بچه، سگِ پاشکستهای را دیدند اولی گفت:.. " دنی داستان را ادامه بده، البته یک
داستانی نباشه که خوابم ببره.
دانیال : خوب! یک دفعه سگِ بلند میشه مثل نئو توی ماتریکس از دیوار میره بالا اونا شلیک
میکنند و نئو دستش را ...
داره خوابم میبره، کی بلیط میخره مدل سگی ماتریکس را ببینه، بجنب پسر، تو میگفتی
داستانهای من از هری پاتر بیشر خواننده داره.
دانیال : اولی گفت، بیچاره...
خیلی خسته شدی، بعد؟
- دومی به سگ گفت شما کی هستید؟
آهان؟
- سگ گفت، My name is Bond, James Bond
آه؟
- سومی گفت، فرار کنید ما لو رفتیم. سگ رو پاهاش بلند میشه میگوید Hasta la vista
(به اسپانیایی یعنی خداحافظ شما) و هفتتیرش را بیرون میکشد، کباب میشوند!
صدای خندهی ایزابل از آشپزخانه میآید.
دانیال میگوید باز میخواهید بگویید چرا آخرش تراژیک است.
برای چشمهای درخشانش غم جدی نیست، میخندم برایش و جدی میگیرد...

به عشق
به آزادی
راههای بسیاری هست
به صلح
به انسانیت نیز
گم نکن واژههای دلت را
خط نزن شعرهای بیشمارت را
که یکی شعرشکن
که یکی واژهسوز
خستهام، خسته
مرا بنواز
مرا بساز
سارای پنج سال پیش یا بیشتر
میخواهد سالِ نو برود سراغِ گردگیریِ آینه، بغضش اگر شکست برو نیاورید.
سکوت بیبها و بهانه نیست.

جایتان خالی نازنین
بهار، زیبارویی معصوم
گرفتار آمده در شهر
تهران، همان تهران
شهری تنها و اسیر
با این همه، شیرینی پختیم
باورتان می شود
قوی باشید
شاد باشید
دوست داریم ما هم را...
نوروزتان پیروز
در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
تا ابد جام مرادش همدم جانی بود
مجلس امن و بهار و بحث شعر اندر میان
جام می نگرفتن از جانان گران جانی بود
من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود
خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود
بی چراغ جام در خلوت نمییارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود
خلوت ما را فروغ از عکس جام باده باد
وقت گل مستوری مستان ز نادانی بود
گر چه بیسامان نماید کار ما سهلش مبین
کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود
همت عالی طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب یاقوت رمانی بود
دی عزیزی گفت پنهان میخورد حافظ شراب
ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود
حافظ

او پر میزند
تو پر پر
دیدی که رسوا شد دلم...
تمام روز نامت را تکرار میکنم
نتِ بیپایان
افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم...
که آرامت کنم؟
که آرامت شوم!
دیدی که من با این دلِ بیآرزو عاشق شدم...
در نغمههای ویولنی خواب میروم
از گل شنیدم بوی او...
دست كمال الملك بر کاغذ میرقصد
بر زلف او عاشق شدم...
درويش خان با تار خود یکی شده
ای وای اگر صیاد من...
ظهيرالديني در فلوت جان میدمد
بر رشتهی گیسوی خود...
سپهري بر ويولن خم شده
گر شکوهای دارم به دل
با یار صاحب دل کنم...
ياحقي با خرسندی تحسینت میکند
مستانه رفتم سوی او...
استاد ابوالحسن خان صبا سهتارش را از زمین برمیدارد
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
بالهی انگشتانت بر سپیدی کاغذ بیدارم میکند
ردِ پای تو پر از ردِ پاست آزاده جان
برگرد نگاه کن
نگاه کن
چه راه درازی آمدی
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
در عین غم ، آرامشی به سویم میآید
درود بر تو
ادامه
ادامهی بیپایانِ عشق
درود
ادامهی تمام آوازهای ناتمام و شکستهی اجدادم
مرا پیوند بزن با نتهایت
با آوازِ آدمیان
مرا نت کن
بساز
بنواز
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کنم...
.
.
.
پدربزرگ رنجها و شادیهایش را بر شانههایمان گذاشت و رفت.
سرم را به پنجره گذاشتهام، راههای رفته و نرفتهی عاشقی و عاشق ماندن...
فتادم به راهی که پایان ندارد...
رییس دکمه را فشار میدهد
مردان جوان سبزپوش حرکت میکنند
باتوم برقی در یک آن آدم را به جنبشهای زنان در تمام جهان وصل میکند
زنان رسانا هستند
عایقها هجوم میآورند
سیمین خانم میگویند آرام باشید، آرام
نعره میکشد:
" تا سه میشمارم، متفرق شوید"
وقت کمی است برای آتشی که گرفتهاست سالها
یک
آیا پدرش مادرش را کتک میزده؟
دو
آیا پدرش او را مجبور به کاری میکرده؟
سه
سیمین خانم میگویند آرام باشید، آرام
جوان سبزپوش با سرشانههای مقدس به سیمین خانم لگد میزند، دختری که کنار او است
خونش به جوش میآید، فریاد میکشد، فریاد عجیب و نامفهومی است
تلخ و تاریخی،
انگار صدای یکی از مادربزرگهایش است از دالونهایی تو در تو بیرون میریزد
شاید زنی در دورهی شاه عباس، نادرشاه، ...
سیمین خانم میگویند آرام باشید بچههاجان، آرام
لبخند از لبشان دور نمیشود
آتش خوب گرفته است
دارد میسوزاند
و
دیگر خاموش نمیشود

