صفحه‌ی 3 از 11
July 03, 2015 | جمعه، 12 تیرماه 1394

پاگرد، پاگرد عزیز

سلام کاوه
خیلی ممنونم
دوباره می‌توانم بنویسم.
وااای
دوازده تیر نود و چهار
سارا

October 30, 2014 | پنجشنبه، 8 آبانماه 1393

دلتنگی

آن درها ریخته بودند، رنگ به رخ نداشتی, ماه می‌درخشید، یک کلمه را هزار بار گفتی، منتظر بودند گریه کنی، نکردی، نه که نمی‌خواستی، گریه روی بلند‌ترین کاج نشسته بود، بلندترین کاج رویش به تو نبود، موسیقی خوب بود، مراقب ساق‌هایت بودی، گفتی کاش دامن نپوشیده بودم. گفتم زودتر برویم، به من طوری نگاه کردی که انگار می‌توانم بلندترین کاج باشم. اسمت گم شده بود، ساق پایت کبود، خواستم بگویم سرجدت برویم، جرات نداشتم، سرت روی پاهایم بود و جملاتی را می‌گفتی که من مداد نداشتم بنویسم. هر جمله به تمام من حمله می‌کرد و خوشایند بود باز. قدرتم را جمع کردم بگویم برویم، جمله‌ی بعدی‌ات ویران‌کننده‌تر بود. می‌خواستند بلندت کنند ولی پاهای من را گرفته بودی و از زمان بیرون بودی. سرت را کمی بالا آوری با اندک توانی که داشتی لبخند زدی و دوباره رفتی میان کاج‌ها.

August 31, 2014 | یکشنبه، 9 شهریورماه 1393

اثر


ازیرا ناله‌ی مستان میان صخره و خارا اثر دارد, اثر دارد, اثر دارد, اثر دارد, اثر دارد, اثر دارد, اثر دارد.

May 10, 2014 | شنبه، 20 اردیبهشتماه 1393

Terrible Day

“The broken heart. You think you will die, but you just keep living, day after day after terrible day.”

-Miss Havisham, Great Expectations by Charles Dickens

May 04, 2014 | یکشنبه، 14 اردیبهشتماه 1393

زیبای عزیز من

دو کلمه‌ی خوانا, نیمه‌باز, چشم‌هایش را بوسیدم. تو بودی آن جا باز و وحشت بسته شدن آن در نیمه‌باز. نحیف و خسته کنار کتاب‌ها و کلیات سعدی. کلیات سعدی. خندید و دستم را فشار داد, باز هم شعر بخوان و حواسش تنها به کلمه بود. تمام شب صدایم می‌کردی و ساعت را می‌پرسیدی و همیشه دیر صبح می‌شد, به جز آن شب آخر که صبح شده بود و من داشتم بی‌خیال برایت گل مریم می‌گرفتم. گل‌های مریمی که در گلدان نگذاشتم. دانه دانه روی ملافه‌ی سفید گذاشته بودم. دستم را فشار داد و گفت باز هم شعر بخوان.

February 06, 2014 | پنجشنبه، 17 بهمنماه 1392

گیجی

سلام دوستان
اشتباهی چند یادداشت را پاک کردم. من را ببخشید.

سارا

January 29, 2014 | چهارشنبه، 9 بهمنماه 1392

از یادداشت نو یزد

بولتن داخلی شعر یادداشت نو (شماره بیستم و هشتم ـ هفتگی) مهدی اکبری فر

yaddashteno - boltan 27 (sara mohamadi ardehali)-1.jpg
یادداشت نو یزد

لینک صفحه‌ی یادداشت نو یزد:

http://yaddashteno86.blogfa.com/post-264.aspx

از اسماعیل شریف‌نژاد و مهدی اکبری‌فرد عزیز و بقیه دوستان یزد سپاس‌گزارم.


December 11, 2013 | چهارشنبه، 20 آذرماه 1392

" عصرهایت "

بداخلاقی عصرهایت
سوزنی است که مخصوصن نخش نمی‌کنم
من دوست دارم
دکمه‌ی آخر مانتوام باز باشد

۲۰ آذر ۹۲
سارا محمدی اردهالی

December 08, 2013 | یکشنبه، 17 آذرماه 1392

سنگ‌ها در جیبش
باز می‌گردد

بیگانه
می‌خندد


بیگانه می‌خندد.jpg

انتشارات مروارید
با امکان خرید آنلاین

August 23, 2013 | جمعه، 1 شهریورماه 1392

وحشت

در قلبت گنجشک مضطربی‌ست, سکوت کرده‌ای و او به در و دیوار می‌کوبد.
جهان سبک نمی‌شود.

June 19, 2013 | چهارشنبه، 29 خردادماه 1392

" جهان آخری بودن "

پا به سن گذاشتم, از بعد از انتخابات, درست ساعت سه, یکی از مهره‌هایم درد گرفت.


29 خرداد 92

February 05, 2013 | سه شنبه، 17 بهمنماه 1391

بلند می‌خندیدیم

در فیلمی قدیمی, با موهای یک طرف بافته شده, بیست ساله, می‌خندد, فیلمی که فراموش کرده بودمش, لیلا, ژاله, بهار, همه می‌خندیدیم, برای من کتاب جامعه‌شناسی نظم را کادو آورده‌اند, از مسعود چلپی, یار محمد عبدالهی, همیشه با هم در جلسات انجمن هرهر می‌خندیدند, چلپی عادت داشت در مثال از طبقه‌ی بالا می‌گفت یک شازده نمی‌تواند این کار را بکند منافعش این طور است و فلان... روزهای دانشگاه شهید ملی, مجلس ختم غفار حسینی, چرا کتاب‌هایتان را با روزنامه جلد می‌کنید, چرا سر کلاس بحث می‌کنید, چراهای ما و چراهای آن‌ها, دانش‌جوهای فلسفه سیگار دود می‌کردند, فرانسه‌ها قربان صدقه‌ی هم می‌رفتند و ما جامعه‌شناسی‌ها خل‌وضع ترین بودیم, از روانشناسی‌ها هم بدتر. غفار به اسم کوچک صدایمان می‌کرد, آن موقع خیلی بد بود, بچه‌های آن وری پلاک‌هایشان را دور انگشت می‌چرخاندند و بد نگاهمان می‌کردند, غفار شعری برای ماه گفته بود و در اتوبوس برای ما خواند, بد نگاهمان می‌کردند و ما بلند می‌خندیدیم, فراموش کرده بودم. می‌خواهم به یاد بیاورم.

۱۷ بهمن ۱۳۹۱

November 24, 2012 | شنبه، 4 آذرماه 1391

ده سال است در پاگرد می‌نویسم

تصدقت گردم.

دختری بودم بیست و شش ساله, سایت آینه را به روز می‌کردیم, دوستانی که وبلاگ داشتند می‌گفتند بیا بنویس, مثل همیشه‌ام کمی گارد داشتم, بعد در همین پاگرد, میان همین راه‌پله‌های هر روزه شروع کردم به نوشتن, سال هشتاد و یک, و شما آمدید و چه خوب آمدید, هیچ وقت فراموش نمی‌کنم تک تک اسم‌های قشنگ‌تان را, مهربان و بخشنده برایم نوشتید که فلان کلمه اشتباه است, فلان کتاب را بخوان, فلان آهنگ را گوش بده و ... گاهی مجله‌ای, روزنامه‌ای, سایتی هم از من شعر می‌خواستند و من با تعجب برای‌شان شعر می‌فرستادم. خب آدم یک بار دل می‌بندد و من دل بسته بودم و بقیه‌اش را تلاش می‌کردم مهربان باشم, من دل بسته‌ی همین گپ زدن با شما بودم با یکی دو دوست که کلمه کلمه‌ی من را می‌خواندند و نقد می‌کردند, از جنوب می‌نوشتند که این شعر آخرت چرا بد تمام شده, و من تا دیر وقت می‌نشستم به پایان شعرم نگاه می‌کردم, گریه‌ام هم می‌گرفت.
موهای من بیشتر کوتاه است, وقتی به هم می‌ریزم, باید بروم موهایم را کوتاه کنم, انگار فکرهای زهرماری از سرم بیرون می‌روند, من آرایشگرم را دوست دارم یک زن میان‌سال ارمنی است, ژولیت, ما با هم دوستیم, گاهی فقط می‌روم موهایم را کوتاه می‌کنم چون دلم برایش تنگ شده, حرفی هم نمی‌زنیم تنها تو آینه چشم تو چشم می‌شویم که حس خوبی است.
فیلمی که دوست داشته باشم ده بار می بینم, کلن من کم فیلم می بینم چون همیشه گرفتار فیلم‌هایی هستم که قبلن دیده‌ام, هی باز می‌بینمشان و توی سرم پر از خیال می‌شود و از این دنیا بیرون می‌روم.
می‌دانید برای چه دارم این‌ها را می‌نویسم, دلیل اصلی‌اش را که هیچ کس نمی‌داند, ولی دلم خواست با شما از خودم بگویم, شما که این همه سال تلاش من را برای نوشتن نگاه کرده‌اید.
حالا سی و شش ساله‌ام, البته دوست دارم بگویم سی و هفت ساله, چون به نظرم سی و هفت خیلی باحال‌تر است, دوست دارم یک دو سالی سی و هفت ساله باشم.
یاد گرفتم با تمام مشکلاتی که پیش می‌آید به سمت خودم راه بروم, دقت کنم به رفتارم و سعی کنم زر زیادی نزنم, حرکت به سمت خود شیرین‌ترین کاری است که یاد گرفتم, زندگی‌ام با تمام لحظه‌های تلخش لذت بخش می‌شود.
هر کاری را یا با علاقه انجام بدهم یا اصلن سمتش نروم, اگر می‌خواهم اسپاگتی درست کنم با عشق این کار را انجام بدهم, انگار دارم در آزمایشگاه کار می‌کنم با شور و دقت, بهترین اسپاگتی دنیا, این طوری باز دیگر از این دنیا بیرون می‌روم و در خیال‌هایی لذت بخش فرو می‌روم.
دیگر برایتان چه بگویم, ده سال با هم بودن کم نیست, دوست‌تان دارم, باز می‌نویسم, راه درازی در پیش است.
در پایان می‌توانستم اسم کسانی که این سال‌ها با صداقت به من کمک کرده‌اند ببرم ولی آنقدر همه چیز روشن است که می‌دانم ما در سکوت بیشتر حرف‌های هم را شنیده‌ایم و هر دو بی‌نیازیم از دیدن نام‌هایمان در زیر نوشته‌ها.
موهایم دارند سفید می‌شوند, حس خوبی است, طبیعت در تن من است, و طبیعت مدام چیزی می‌دهد و چیزی می‌گیرد, گران فروشی نمی‌کند هر چیزی بهایی دارد, همین یک زن سی و هفت ساله شدن و لذت بردن از چهار فصل سال بهایی دارد.
هی می‌خواهم تکرار نکنم دوست‌تان دارم که بی‌مزه نشود, ولی همین است, اول و آخر این نوشته همین بود.

زیاده قربانت, به یاد صادق هدایت
۴ آذر ۱۳۹۱, تهران
سارا محمدی اردهالی

November 21, 2012 | چهارشنبه، 1 آذرماه 1391

صبح

صبح, همین طوری به دیوار سلام می‌کنم, جوابم را می‌دهد, حالا هر دو معذب شده‌ایم.

October 10, 2012 | چهارشنبه، 19 مهرماه 1391

درباره‌ی نقاشی‌های فریما فولادی, گالری شیرین

1-8-2f.gif


این نمایشگاه با عنوان خروس‌ها در ۲۴ شهریورماه ۹۱ درگالری شیرین برگزار شد.

دوازده اثر نقش بسته بر بوم نقاشی در اندازه‌ی بزرگ و میانه با تکنیک اکرولیک قابل مشاهده است. دو نماد: یکی خروس که سمبلی از جنس و حظور مرد است و دیگری سنجاق‌سر که یاد آور جنس زنانگی است و حضور زن را به عهده دارد. فرمِ سوژه‌های اصلی کاملا عینی و واقعی است حال آنکه رنگ‌ها حال و هوای مینیاتور را تداعی می‌کند . خطوط عمودی و افقی که همواره رنگی می‌باشد مکرر بر روی آثار کشیده شده , نمایشِ جریان(جریان داشتن زندگی) است .
آنچه گفته شد تصویری کلی است برای بیان مفهومی با نام نقش و حضور یک مرد و یا به گفته منتقدان آثار این هنرمند جوان (مرد سالاری) که البته خود هنرمند چندان موافق با این نقد نیست.
حضور خروس اگر چه بزرگ‌تر و فضایی بیشتر و غالبی از یک اثر را فراگرفته اما یک شُک و یا ناراحتی و جریان منفی در بیننده ایجاد نمی‌کند. درست است او برای نشانی با عنوان مرد به عرصه نمایش در آمده اما حالتی ستیزه‌جو و انتقام گیرنده و یا هر پرخاشی در ظاهر (فرم و رنگ) این مرد خروس‌نما دیده نمی‌شود و تضاد و درگیری بین خروس‌ها و سنجاق‌سرها وجود ندارد بلکه همگی در جریانی مسالمت‌آمیز در کنار هم زندگی می‌کنند فقط شاید جریان زندگی و یا تفکرات یک جامعه او را وادار به بزرگ‌نمایی بیشتری از سنجاق‌سرها کرده است و سنجاق‌ها اگر چه کوچک‌تر و ظریف‌تر به نمایش در آمده‌اند اما یکی از قدرت‌های پنهانی آن‌ها را می‌توان انعطاف‌پذیری بر حسب جنسیت انتخاب شده بیان کرد. پس نمی‌توان آثار او را با عنوانی به تنهایی به نام خروس‌های مرد‌سالار خطاب کرد بلکه دیدی عمیق‌تر و نگاهی نافذ‌تر را می‌طلبد. لازم به ذکر است خانم فولادی تحصیلات خود را در کارشناسی ارشد نقاشی به پایان رسانده و تا کنون آثار خود را در نمایشگاه‌های داخلی و معتبر خارجی به نمایش در آورده است.

مونا زارعی

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11