صفحه‌ی 1 از 11
September 18, 2017 | دوشنبه، 27 شهریورماه 1396

شعر شوکی و نورا برای نورا

به‌به دوباره آمد
نورا رضادوست

چقدر قشنگ و زیباست
حوله‌ی ایشون

لخت لخت داره می‌گرده
نورا رضادوست

این شعر را برادرزاده‌ام همراه نورا رضادوست در استخر گفته‌اند. کلی از دست‌شان خندیدم.

September 15, 2017 | جمعه، 24 شهریورماه 1396

توضیح

نوشته‌ی آخر را دوست نداشتم. برش داشتم. شاید باز بنویسمش و بهتر شود و شاید نتوانم.

September 07, 2017 | پنجشنبه، 16 شهریورماه 1396

علیرضا

باید آن غده‌ی سرطانی امید را از قلبت بیرون می‌کشیدند
چشمت را چرا درآوردند؟
تو که با چشم‌هایت نمی‌دیدی

۳۰ اوت

August 09, 2017 | چهارشنبه، 18 مردادماه 1396

کابوس

حالا که نگاه می‌کنم انگار از یک کابوس بیرون آمد‌ه‌ام.
عجیب است چیزهایی هست که کاملن می‌دانم ولی وقتی با آن روبرو می‌شوم نمی‌توانم از دانسته‌هایم استفاده کنم.
انگار قرار است حتمن تجربه کنم.
انگار چیزی که می‌دانی کافی نیست.
تمام بدنم درد می‌گیرد وقتی با یک آدم ابله حرف می‌زنم.
چرا باید این بحث را ادامه داد؟
چون هنوز عمیق تجربه نکردی که این کار بی‌فایده است؟

انگار از یک کابوس درآمده‌ام

July 16, 2017 | یکشنبه، 25 تیرماه 1396

مرداد

گاهی هم دلم را خوش می‌کنم که اگر این ماه خراب‌کاری زیاد داشتم و خوب به برنامه‌هایم نرسیدم عیبی ندارد.
مرداد ماه خوبی‌ست، دوباره تلاش می‌کنم و مرداد خوبی می‌سازم.
کارهایی را که باید در مرداد انجام دهم ردیف کرده‌ام.
لیست را گذاشته‌ام پیش چشمم و خوش‌حالم.

June 29, 2017 | پنجشنبه، 8 تیرماه 1396

سپاس

باید از شما تشکر کنم. باید هزار بار از شما تشکر کنم.
این نوشتن در پاگرد بسیار عزیز است و همیشه در خودش چیزهای غریبی برای من داشته است.

باید از شما تشکر کنم.

این روزها روزهای شگفتی‌ست. نوشتن به سمت و سوهای تازه‌ و ناشناخته‌ای می‌رود. بیشتر از هر وقت نیازمند خواندن هستم.

چه خواهد شد؟ این زندگی غریب و بسیار غریب به کجا خواهد کشید؟ نفس‌گیر است.

June 29, 2017 | پنجشنبه، 8 تیرماه 1396

نامه

هستند دیگر؛ این فیس‌بوک و توییتر و اینستاگرام. اگر کسی بخواهد با تو حرف بزند یا دوستی کند نیازی به آن‌ها نیست. برای پیدا کردن دوست باید زحمت کشید و دقت به خرج داد. این طوری نیست که دکمه‌ای را فشار بدهی و وارد دنیای ذهنی کسی شوی. دارم برای آ. نامه می‌نویسم. چند روز است و به این زودی‌ها تمام نمی‌شود. دلم می‌خواهد نامه تمام آن‌چه که می‌خواهم باشد پس باید چندین بار بالا و پایینش کنم. آ. دور است و این جا را هم نمی‌خواند. باید با این نامه راه کم شود. عکس‌‌هایی که کسی ندیده را برایش می‌فرستم با جملاتی که کسی نخواهد خواند.

January 18, 2017 | چهارشنبه، 29 دیماه 1395

رنج، آدم را دقیق می‌کند

گفت‌و‌گو با سارا
رضا مهدوی هزاوه، روزنامه نسل فردا، اصفهان، ۲۷ دی ۹۵


به گذشته زیاد فکر می‌کنید؟ به گذشته نگاه دریغ آلود دارید؟
گاهی فکر می‌کنم. فکر می‌کنم می‌توانستم دلیرتر باشم؛ اما نه، نمی‌توانستم. توان من در آن‌وقت همان‌قدر بود. همان‌قدر که دنیا را درک کرده بودم، می‌توانستم مخالفت کنم. همان‌قدر که شجاعتم رشد کرده بود، می‌توانستم خودم باشم.

اگر دلیرتر بودید چه چیزهایی به‌دست می‌آوردید و چه چیزهایی را ازدست می‌دادید؟
نمی‌توانم به گذشته برگردم. اکنون پس از فرازونشیب بسیار دریافته‌ام که من آدم تجربه و تغییر هستم. شاید بتوان گفت اگر آدم خود و شخصیت خود را زودتر شناسایی کند سرعتش بیشتر خواهد شد و وقتش را صرف چیزهای بیهوده نمی‌کند. پیش‌تر این را درباره خودم دقیق نمی‌دانستم و گاهی راه‌هایی را که راه من نبود می‌رفتم و برایم نتیجه‌ خوبی نداشت یا گاهی از آن‌همه تغییر خجالت‌زده می‌شدم؛ ولی حالا می‌دانم که جز این برایم رنج‌آور است.

روزهایی را که به دبستان می‌رفتید به یاد دارید؟
بله، دقیق یادم هست که مادرم نگران بود. دقیق یادم هست که می‌خواستم به مادرم امیدواری بدهم که من می‌توانم نبودش را تحمل‌کنم؛ ولی بلد نبودم. مادرم طوری عجیب خوشحال و نگران بود. هنوز یاد آن لحظه، قلبم را دچار هیجان می‌کند. آن روز و آن مدل خداحافظی با مادرم برایم معنای عمیقی دارد: رهاشدن میان دیگران، پابه‌جهان‌گذاشتن و روبه‌روشدن با خود تنهایت.

روبه‌روشدن با خود تنهایت چگونه بود؟ به‌گفته خودتان بلد نبودید مادرتان را امیدوار کنید. انتخاب زبان شعر برای حل این معضل، در اینجا معنا پیدا نمی‌کند؟
از کودکی با خودم در آینه حرف می‌زدم. انتخاب نکردم که بنویسم. برایم تنها راه بود. شاید اگر اطرافم کسی ساز می‌زد یا نقاش توانایی بود وضع فرق می‌کرد. نوشتن نوعی زنده‌ماندن برایم بود و هست: جان دربردن.

آینده تا کجا امتداد دارد؟ آینده‌نگر هستید؟
چندان درگیر آینده نیستم. تنها به برنامه‌هایم فکر می‌کنم. نوشتن چیزهایی که در سرم است. زندگی من با ایده پیش می‌رود. وقتی ایده دارم انگار نه گذشته و نه آینده‌ای هست؛ تنها در لحظه‌ای جاویدان هستم.

مطالب نوستالژیک را می‌خوانید؟ همین‌طور عکس‌ها و فیلم‌های قدیمی؟
فکر می‌کنم مدام در حال ساختن خود و دنیای ذهنی‌ام هستم؛ مثل معماری که مدام در حال ساختن عمارت موردعلاقه‌اش در باغ خودش است. وقتی با شور و هیجان این عمارت را کاشی به کاشی بسازی،‌ خیلی دوستش داری. عمارت‌های قدیم را دیگران برایم ساخته بودند. دیگران خوب بودند و عشق داشتند؛ ولی من را نمی‌شناختند و از دنیای ذهنی‌ام بیرون بودند. عمارت خودم را دوست دارم. تعلق‌خاطری به چرند و پرندهای فرهنگی هرچند جذاب ندارم. هرچند سینه‌به‌سینه به من رسیده باشند در اراجیف بودنشان شک ندارم.

چرند و پرندهای فرهنگی چیست؟ به‌نظر شما می‌توان قاطعانه حکم صادر کرد که مثلاً فلان مسئله اراجیف است؟
پذیرفتن قالب‌های فکری و دربست قبول‌کردن یک بسته‌ فرهنگی بی‌آنکه نقد شود و مورد سؤال قرار بگیرد. چرند و پرندهایی که درباره زنان و توانایی‌هایشان گفته می‌شود. این‌ها یک نوع حماقت جمعی است. این مثال خیلی رسوا بود؛ ولی از این نمونه‌ها بسیار دیده می‌شود و می‌شود گفت این‌ها اراجیف است.

آدم بی‌تاب و آشفته با شعر می‌تواند خودش را تسکین بدهد؟ اصلاً آیا بی‌تابی مثلاً نوعی بیماری است؟
تسکین نمی‌دانم؛ اما وقتی می‌توانم یک وضعیت را تا حدی دقیق بیان کنم احساس آسودگی می‌کنم؛ حتی وقتی آن وضعیت بسیار دردناک باشد. انگار به آن رنج مسلط شده‌ام و او را به‌چنگ آورده‌ام و دیگر نمی‌تواند من را در مشت خود فشار دهد. برخی آدم‌ها بی‌تاب‌اند. من مدتی از عمرم را گذاشتم برای این‌که یاد بگیرم چطور با این وضعیتم کنار بیایم. درگیر دکتر و روان‌پزشک و دارو شدم. به من گفتند دوقطبی هستی یا مبتلابه افسردگی شدید و... . بعد گفتند مشکوک‌اند دقیق در چه مدل دسته‌بندی قرار می‌گیرم. یک‌بار دکترم از من پرسید: چرا قرص نمی‌خوری؟ گفتم: چون نوشتنم قطع می‌شود. گفت: خب قطع شود. برایم وحشتناک و عجیب بود که هیچ درکی از وضعیت من ندارد. نوشتن، زندگی من است. پس‌ازآن دقیق فهمیدم که باید بروم به‌سمت راه خودم و اینجا جای من نیست. شروع کردم به جست‌وجو و خواندن کتاب. خودم بهتر می‌توانستم به خودم کمک کنم. کتابی به نام The Dialectical Behavior Therapy Skills Workbook خواندم. گمان نکنم به فارسی ترجمه‌شده باشد. این کتاب خیلی به من کمک کرد. جمله‌ زری نازنین هم بسیار اثرگذار بود. زری، متخصصی دانا، بسیار باتجربه و متفاوت بود. او به من گفت که اسم بیماری مهم نیست؛ مهم مهارت‌هایی است که خودت و تنها خودت باید برای روبه‌روشدن با این وضعیت پیدا کنی. تمرکز کردم روی خودم و شناخت مشکلاتم. راه‌هایی بسیار شخصی برای تسلط روی خلق ناآرامم کشف کردم.

نکته قابل‌تأملی گفتید. انسان رنجور انگار با خلق‌کردن، آرام می‌شود. انسان رنجور قابل‌درمان است و آرام خواهد شد؛ اما منبع خلق اثر بعد از درمان ممکن است از بین برود. این مسئله، به فرض اصالت خیلی تودرتو و عجیب است. نظرتان چیست؟
در تجربه‌ انگار روی لبه‌ یک تیغ راه می‌رفتم. تصمیم‌گیری و انتخاب روش برای روبه‎روشدن با روان ناآرامم و خلق‌کردن بسیار سخت بود. گاهی از رنج دراز له می‌شوی و فقط و فقط می‌خواهی درد قطع شود. چندان نمی‌شود چیزی را که این‌همه درونی است توضیح داد؛ ولی آنچه مهم است این‌که چقدر خود را می‌شناسی؟ چقدر نوشتن اهمیت دارد و با زندگی واقعی‌ات پیوند خورده؟ چه چیزی را حاضری از دست بدهی؟ چه چیزی را نمی‌توانی از دست بدهی و تعریف بودن توست؟ چطور بر ناآرامی می‌توانی مسلط شوی؟

با شعر می‌توان جهان بهتری ساخت؟
شعر، نشان‌دادن کیفیت‌های انسانی است. اگر تابلویی ببینید که شخصیت انسان یا غم او را خوب به تصویر کشیده سفری به اعماق خود خواهید داشت. اگر در شعری از شجاعت بخوانید، درون شما گویی بیدار می‌شود و به اعماق انسانی خود بازمی‌گردید. انگار کسی یادش رفته باشد نگریستن را و در زندگی روزمره خوب نگاه نکند و چیزها را نبیند و کسی بیاید از خوب نگریستن، از لایه‌های عمیق‌نگریستن و کشف‌کردن سخن بگوید. خب هر چه به توانایی‌هایمان نزدیک شویم زندگی معنادارتر و شیرین‌تر می‌شود. آدمی که مثل کورها روز را شب می‌کند چه می‌کند برای خودش؟

زیبایی در حال زوال است؟
زیبایی به‌نوعی در حال زوال است. صورت من وقتی‌ بیست‌سالم بود درخشش دیگری داشت؛ اما زیبایی تجربه را چه کسی درک می‌کند؟ این تجربه‌ من که یاد گرفتم خودم را بشناسم و تحت‌تأثیر نام بیماری‌های روانی نباشم و به‌نوعی خودم را از یک حلقه‌ خطرناک (برای مدل من) بیرون کشیدم، زیبا نیست؟ برای خودم که زیباست. برای کسانی هم که درگیر این مشکلات هستند، تسلط و مهارت پیداکردن بسیار زیباست. این مدل زیبایی‌ها را گوهرشناسان درک می‌کنند. عموی من، احمد محمدی اردهالی، پیرمردی بسیار زیبا بود؛ مردی که بسیار شریف زندگی کرده بود. نفس‌کشیدن کنار او آدم را زیبا می‌کرد. او از درون به من می‌گفت هیچ شک نکن زیبایی و شرافت و درستی و دیگر کیفیت‌های انسانی شکست‌ناپذیرند. او چند سالی است از دنیا رفته، ولی همچنان زیباست.

در جایی گفته‌اید: «به‌خاطر این‌همه رنج، خوش‌بخت‌ترم» توضیح می‌دهید؟
رنج شبیه شعر، تو را دقیق و نازک می‌کند، حواست را جمع می‌کند. گیج‌وگنگ، روز و شب را گذراندن لطفی ندارد و البته روشن است هر درکی بهایی دارد.

بهای این رنج چیست؟ بهای این درک؟
شادی‌های متداول را نداری. راحتی‌های تعریف‌شده از تو دورند. درک زندگی‌ات شاید برای دیگران سخت باشد. شاید دیگران تو را ترک کنند. شاید به‌سادگی بگویند رفتارهایش قابل‌درک نیست؛ ولی از توفان‌های درون تو بی‌خبرند؛ این‌که تو بارها روی عرشه به‌زانو درآمده‌ای و سکان را با دست‌هایی لرزان گرفته‌ای و مدام در وحشت توفانی سهمگین‌تری.

January 12, 2017 | پنجشنبه، 23 دیماه 1395

ماه دی

گر چه بسیار وقت‌ها در ماه دی قلبم سنگین می‌شود ولی به هر حال دی را دوست دارم.
دی ماه تولد من است و در این ماه ناخودآگاه ذهنم درگیر کنکاش خودم می‌شود.
بگذریم
کتاب اولم روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود تجدید چاپ می‌شود.
این کتاب را آهنگ دیگر چاپ کرده بود و حالا نشر چشمه دوباره آن را چاپ خواهد کرد.
کارهایش پیش رفته و خبر چاپش را همین جا خواهم گذاشت.

امیدوارم آرام باشید
آرامش ارزش بسیار دارد و به این معنا نیست که آدم بی‌تفاوت است.
برای من آرامش یعنی تسلط بر خودم تا بتوانم ایده‌هایم را با هوشیاری پیش ببرم.

بله برایتان آرامش می‌خواهم، تا از تمام توان‌تان سود ببرید در زندگی که گاهی بسیار سخت می‌شود.


سارا محمدی اردهالی

پ. ن. برایت کتاب را خواهم فرستاد.
پ. ن. :)

November 26, 2016 | شنبه، 6 آذرماه 1395

بررسی سه مجموعه‌ شعر از سارا محمدی اردهالی / شیرین کریمی/ مدرسه فمینیستی

خواندن قسمتی از نمایشنامه ی «ژاک و اربابش» اثر میلان کوندرا، که در واقع از رمان «ژاک قضا قدری و اربابش» نوشته‌ی دیدرو اقتباس شده است، باعث شکل گیری این پرسش شد که امروز شعرِ کدام شاعران جوان بیشتر خوانده می شوند؟ جامعه، در میان این خیل عظیم شاعران غزل‌سرا و سپیدسرای جوان، نوبت سرودن و در واقع، نوبت خوانده شدن را به چه کسی می‌دهد؟ در این میان انتخاب شاعران زن، به خاطر تعلقی که به پژوهش در حوزه زنان دارم برایم در اولویت قرار داشت و سارا محمدی اردهالی یکی از چند شاعر زن جوانی است که اشعارش در جامعه ی امروز ما از اقبال عمومی خوبی برخوردار است.

پیش از بررسی مجموعه های شعر سارا لازم است قسمتی از نمایشنامه ی کوندرا را مرور کنیم، چرا که پرسش اصلیِ این نوشتار بعد از خواندن این از بخش نمایشنامه ایجاد شد. کوندرا وزنه و توان شاعران امروز را به وزنه ی سرایش شعر توسط شاعران بزرگ نسل های پیش از آنها مرتبط می داند، در واقع شاعرانِ خوب را ایستاده بر سنت شاعران بزرگ نسل های پیشین خود می داند و این همان نظری است که کوندرا درباره نویسندگی هم دارد و رمان نویس خوب را کسی می داند که به ریشه ها رجوع می کند؛ همچنان که خودش را مدیونِ سروانتس می داند. در این نمایشنامه، ارباب، ژاک و مهمانخانه‌دار سه کاراکتر اصلی هستند که دیالوگهاشان توسط کوندرا نوشته شده اند و ارباب بزرگ، خالق آنها یعنی دیدرو، خالق رمان «ژاک قضاقدری و اربابش» است. خلاصه‌ی این بخش از نمایشنامه اینست: «ارباب:… روزی شاعر جوانی به ملاقات اربابی که ما را ابداع کرده است آمد. شاعران مدام به او پیله می کردند. همیشه مازاد شاعران جوان وجود دارد. آنها با نرخ تقریباً چهارصد هزار در سال افزایش می یابند. فقط در خود فرانسه. وضع در کشورهای عقب مانده از این هم بدتر است!
– ژاک: مردم با آنها چکار می‌کنند؟ غرق‌شان می‌کنند؟
– ارباب: قبلاً می‌کردند، در آن ایام خوب قدیم، در اسپارت. در آن دوران شاعران را به محض تولد از بالای صخره‌ای بلند به دریا پرت می‌کردند. اما ما در عصر روشنگری‌مان اجازه می‌دهیم تمام انواع زندگی کنند… یک روز شاعر جوانی با یک ورق کاغذ در پیشگاه اربابمان حضور یافت. اربابمان گفت «عجب سورپریزی، اینها شعر هستند!» شاعر گفت «بله، ارباب، اینها اشعاری به قلم خود من هستند، و از شما تقاضا می‌کنم که حقیقت را، و فقط حقیقت را درباره‌ی این اشعار به من بگویید.» اربابمان گفت «و شما از حقیقت بیم ندارید؟»، شاعر با صدایی لرزان جواب داد «نه». و اربابمان به او گفت: «دوست من، شما نه تنها به من نشان داده‌اید که اشعارتان ارزش گه هموزن خود را ندارند؛ بلکه نشان داده‌اید که کارتان هرگز هم ذره‌ای از این بهتر نخواهد شد!» شاعر جوان گفت: «متأسفم که این را دانستم، این یعنی اینکه باید تمام عمر شعرهای بد بنویسم» که در جواب آن اربابمان گفت «مرد جوان، بگذارید هشداری به شما بدهم. نه خدایان، نه انسانها و نه تیرهای راهنما شاعران میانه‌حال را نمی‌بخشند!» شاعر گفت «فهمیدم، ارباب، اما دست خودم نیست. این نوعی اجبار و بی اختیاری است… من اجبار و بی اختیاری فوق العاده‌ای به سرودن شعر بد دارم» اربابمان داد زد «یک بار دیگر درباره‌ی عواقب آن به شما هشدار می‌دهم!» اما شاعر جوان جواب داد «شما دیدروی بزرگ هستید، من یک شاعر بدم. اما ما شاعران بد به لحاظ تعداد بسیار زیادیم؛ همیشه در اکثریت خواهیم بود! تمام نوع بشر از شاعران بد تشکیل شده است! و عامه – ذهنیتش، سلیقه‌اش، نازک‌طبعی‌اش- چیزی به جز شاعران بد نیست… شاعران بد که نوع بشر را تشکیل می‌دهند عاشق شعر بد هستند! در واقع من فقط به این دلیل شعر بد می‌سرایم که روزی در پرستشگاه شاعران بزرگ قرار خواهم گرفت!»…
– ژاک:… آیا ارباب ما هم شاعر بدی نبوده است؟ آیا فکر می‌کنید اگر کس دیگری ابداعمان کرده بود وضعمان بهتر از این می‌بود؟
– ارباب: بستگی دارد. اگر از قلم یک نویسنده‌ی حقیقتاً بزرگ، یک نابغه، در آمده بودیم… البته.
– ژاک: غم‌انگیز است که شما درباره‌ی خالقتان همچه عقیده‌ی مبتذلی دارید.
– ارباب: من در مورد خالق از روی کارهایش قضاوت می‌کنم.
– ژاک: … من این را کفر می‌نامم.
– مهمانخانه‌دار : اربابتان تعیین خواهد کرد که اول چه کسی صحبت می‌کند… آنچه آن بالا نوشته شده است اینست که نوبت من است که حرف بزنم.»

بنا این نیست که در این نوشتار در نهایت نتیجه بگیریم کدام شاعر خوب است و کدام شاعر بد و شعر سارا خوب است یا بد. هیچکدام از اینها مسئله ی این نوشتار نیست، بلکه پرسش این است که در میدان شعر و ادبیات امروز، در میان این خیل عظیم شاعران، نوبت سرودن و در واقع خوانده شدن به چه کسانی داده خواهد شد؟ چند ویژگی که در شعر سارا به چشم می خورد «سادگیِ بیان»، «ملموس بودن»، «اینجایی بودن» و «داشتن حس زیبایی شناختی» در شعرش است و همچنان خلاقیتی است که در نحوه‌ی انتشار آن داشته است. سارا در آغاز فعالیت ادبی خود سروده‌هایش را از طریق وبلاگ و شبکه های اجتماعی مجازی به دست مخاطب رساند، و چرخه‌ی همیشگی تولید، توزیع، مصرف را بر هم زد. منتظر نماند تا شعرش در یک مجله یا روزنامه‌ای چاپ شود و بعد یکی دو نفر زنگ بزنند دفتر روزنامه و بگویند این شعر خوب بود یا بد بود. شعر می‌سراید و بلافاصله در اختیار مصرف‌کننده‌ی فرهنگی قرار می‌دهد و مخاطب بی واسطه با کلمات ارتباط برقرار می‌کند، این خلاقیت و سخاوت است، شاعر خود را بر میدان ادبی تحمیل نمی‌کند، کار خودش را می‌کند، واسطه را حذف می‌کند، و اشعار بکر و دست‌نخورده و زیر تیغ سانسور نرفته‌اش را به دست مخاطب می‌رساند؛ چرخه را بر هم می‌زند، کاغذ و سانسور و ممیزی و انتشاراتی و جوهر و مجوز و رونمایی از کتاب و امضاء و دفتر دستک را بیخیال می‌شود و شعرش را مثل دسته‌ی پرندگانی که در هوا آزاد می‌شوند در دنیا منتشر می‌کند مخاطبانی که در همه‌ی شهرهای دنیا هستند: «در گذرنامه‌ام / مهر شهرهایی خورده / که هرگز نرفته‌ام[1].» شعرها مثل پرندگانی آزاد به شهرهایی رفته‌اند که شاعر هرگز نرفته است. سارا شاعر امروز است، امروز، اینجا نوبت شعرِ سارا است.

سارا محمدی اردهالی در رشته ی جامعه شناسی تحصیلات عالی داشته است و رابطه‌ای که شاعر بین شعر و علمی که کسب کرده است برقرار می کند – چه این رابطه برای شاعر آگاهانه باشد چه ناآگاهانه – در اشعار سارا بسیار نمایان است توجه به تفاوتهای بین نسل ها و توجه به نوع روابطی که در جهان امروز متفاوت از دیروز شده است توجه به مسائل اجتماع مثل مهاجرت، رفتن یا ماندن، افزایش فردگرایی، تنهایی آدمها و عشق از نوع عشقی متفاوت با دیروزِ این اجتماع است. سارا جامعه ی امروز را می سراید و این ویژگی، شعر را برای مخاطب ملموس‌ می‌کند.

پیچیدگی‌های ذهن را ساده نوشتن، هنر است، هنر در اینجا شعر است، سارا با خلاقیت و سادگی صحنه‌ای را خلق می‌کند بدون صحنه‌آرایی، هفت هشت کلمه را کنار هم می‌چیند و یک صحنه‌ی شاعرانه خلق می‌کند و بلافاصله در اختیار مخاطبش قرار می‌دهد، معادلات را بر هم می‌زند و شعرش خوانده می‌شود، پروایی ندارد که اشتباه کند؛ طرح شعرهایش را هم منتشر می‌کند، پا را از مرز زبان فراتر می‌گذارد و در شعرش در کنار کلمه‌های فارسی، بدون ترس از معلمانی که همیشه خط‌کش اندازه‌گیری دستشان است از کلمه‌های انگلیسی هم استفاده می‌کند و آنقدر شجاع است که بگوید «گاهی هم می‌ترسم» وقتی می‌سراید: «نوک بزنید / این همه کاه را از سر من بیرون بکشید / مترسکی هستم / از خودم ترسیده‌ام.»

سارا در راهی قدم گذاشته که یک سنت شعری غنی را پشت سر گذاشته است، شاعران بزرگی مثل نیما یوشیج، فروغ فرخزاد، مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، احمدرضا احمدی و دیگران را در عقبه‌ی خود دارد، که هر کدام شاهکارهای بسیاری درباره اجتماع سروده اند و خواندنشان ممکن است این فکر را برای شاعران جوان ایجاد کند که اینها درباره ی همه چیز به زیباترین شکل ممکن سروده اند دیگر حرف تازه ای نمی ماند و هر چه بسرایند نسخه ی بهترش را شاعران پیشین و به قول کوندرا اربابان نابغه ی نسل قبل سروده اند و امروز مخاطب به دنبال حرف تازه ای است.

شعر سارا مبارزه است، مبارزه در جنگی نابرابر با کلمه‌هایی که نم کشیده‌اند – زبان فارسی لاغر شده است – و با چوب‌های خیسی که نمی‌تواند با آنها آتشی روشن کند، ناتوانی‌اش را پنهان نمی‌کند، اسطوره سازی و قهرمان سازی ندارد، تردیدش را پنهان نمی‌کند و در ساده می‌پرسد «بروم یا بمانم؟»، «… باران می آید / کف کوچه / پر از آگهی های زبان برای رفتن / تافل، آیلتس…» از وقایع روز آگاه است، تحول نقش زنان و رنج زنان در اجتماع را در قالب یک شعر کوتاه به نام «امید» بیان می‌کند، دخترکی که برای مادرش که زنی روسپی است آرزوی زندگی‌ بهتر را دارد و یا زنی که تا دیروز در خانه بود، امروز حضورش در صف نانوایی مرد متعصب را آزار می‌دهد و فردا نان‌آور خانواده می‌شود، مستقل می‌شود، رها می‌شود و آرزو می‌کند که مادرش شب‌ها را دور از خشونت جنسی و مردسالاری، در آرامش سپری کند[2] و شاعر ریسک سرودنش را می‌پذیرد، سرودن «گزاره های انعکاسی از خود» مشکل است، در زمان فروغ فرخزاد مشکل‌تر بود و امروز هنوز مشکل است، زیرا «گزاره های انعکاسی از خود» یا سرودن درباره ی خود می تواند انعکاس یک اجتماع باشد، انعکاس روان و ذهن آدمها باشد، و انعکاس ذهن جامعه باشد، بی آنکه شاعر با آنها کلمه ای رد و بدل کرده باشد. نگاه زن امروز به زندگی با نگاه زن نسل قبل متفاوت است اما این تفاوت باعث ایجاد تنش نمی شود، زنان نسلهای مختلف درک متقابلی از وضعیت زندگی هم دارند و با هم مهربان هستند، بلوغ اجتماعی و فکری زنان در این اشعار سارا نمایان است: «آخرهای شب / مبل مادربزرگ / تکانی به خودش داد / محتاط گفت / سخت می گیری دخترم / بغضم شکست»، «موزیک را بلند می‌کنم / در آیینه ی عقد مادرم می رقصم / زمان آینده است / زمان گذشته است / حال نیست» شعرها بیانگر تقلای زن امروز در دنیایی که نه سنتی است نه مدرن، تقلا برای بودن در دنیای بلاتکلیف امروز است.

و مردان ِ اشعار، مردانی که زنان ِ آزاد و ریسک پذیر را نمی‌خواهند و با این وجود همراه هزاران نفر دیگر برای زنان موفق‌ کف می‌زنند: « هیچ مردی نمی‌خواهد / عاشق زنی شود / که در سیرک کار می‌کند / از آن زنها که باید روی طناب راه بروند / عاشق زنی شود / که هر لحظه ممکن است سقوط کند / و اگر سقوط نکند / هزارها نفر برایش / کف می‌زنند.» مردان جوان که زنان موفق را می ستایند اما برای زندگی و ازدواج برابری با زن را بر نمی تابند و زنی به مراتب خام تر و مطیع تر را انتخاب می کنند. هنوز شاعر و نویسنده توسط اجتماع قضاوت می‌شوند و امکانش هست که هرچه بنویسند و بسرایند را به زندگی خصوصی آنها ربط بدهند، بخصوص وقتی نویسنده یا شاعر یک زن باشد، مخاطب ممکن است بپرسد دوستی که در شلوغی شهر کشته شد کیست؟ کدام شلوغی؟ معشوق شاعر کیست؟ واقعیت اینست که گذشته از اینکه، اینها هیچ ربطی به ما ندارد، خودِ شعر سارا ذهن را کمتر به سمت انگیزه خوانی می‌برد چرا که تجارب زنان و مردان را در سادگی شگفتی بیان می‌کند خواننده خودش را در شعرها پیدا می کند و می گوید این درست همان است که من هم تجربه می کنم! وقتی می‌سراید: «شنا می‌کنم / از این سو به آن سو / زیرآبی می‌روم / تا آنجا که نفس دارم / انگشتانم را به کف استخر می‌کشم / ناگهان / یادت / چون کوسه‌ای به سمتم بر می‌گردد.» برای خواننده خاطره‌ی تلخ خشونتی تداعی می‌شود که در ذهنش از گذشته مانده و یادآوری اش او را آزار می‌دهد. وقتی از ماهی‌های آزادی می‌سراید که خلاف جریان آب شنا می‌کنند و این ریسک را می‌پذیرند که ممکن است هرگز به آب‌های آزاد نرسند[3]. داشتن توان روایت داستان مبارزان راه آزادی به این سادگی شگفت انگیز است و ساده‌انگارانه است این شعر را به علت سادگی زبانش فاقد عمق و ارزش بدانیم.

مبارزه از طریق «گفتمان شاعرانه»، به قول آنا آخماتوا مبارزه برای رها کردن پرنده سپید خود، برای آزاد شدن، رها شدن از اسارت دیگری و بدست آوردن اعتماد به نفس و شناخت خودِ مستقل از دیگری در شعر سارا نمود دارد، وقتی از «عشق» در دنیای امروز می‌سراید، روابط جامعه‌ی امروز را روایت می‌کند، از عشقی می‌سراید که خواهان برابری است و اینجا، امروز از عشق اساطیری و عاشقِ مجنون‌ و معشوق منفعل خبری نیست. اینجا، امروز عشق‌ها از جنس زمان خود هستند، سارا گاهی عشق را می‌ستاید و گاه بر عشق می‌تازد بر عشقی که او را اسیر و رام بخواهد می‌تازد: «من و استکان‌نعلبکی‌ها از تاریکی نمی‌ترسیم / این دری هم که به هم کوبیدی / درِ آشپزخانه بود / نه درِ خوشبختی / ناخن‌هایم را سوهان می‌زنم / یک مدل دیگر.» با رفتن معشوق (مرد)، زن خودش را نمی کشد و همچنان به زندگی خود ادامه می‌دهد و می‌تواند خوشبختی را دوباره باز یابد. دیگر عشق نابرابر معنی ندارد. ترک کردن معشوقی که برابری در عشق یا بودن با عاشق را به هر دلیلی نپذیرد سخت است اما «… گریه هایت را کرده باشی / روز رفتن / روز سختی نیست… پشت فیش برق می‌نویسی / منتظرم نباشید.» و می‌رود. «قهوه که می‌خوردم با تو / گل‌ها سر خم کرده بودند… هیچکس خوشحال نیست … می‌روم کمی برقصم / خداحافظ / دوست دیگری[4].» جایی که هنوز فردیت، استقلال، عشقِ رها از بایدها و عشق برابر را نمی شناسد، ترک می‌کند و این نشانه ی بلوغ شخصیت شاعر و شناخت خویشتن به عنوان یک انسان برابر با دیگر انسان ها، و درک تحولی است که به تدریج در جامعه ی ما در حال رخ دادن است. این ویژگی که در شعر امروز بیان شود خوانده می شود، چون امروز نوبت خواندن این نوع شعر است. و سارا یکی از چند شاعر معدودی است که تحولات جهان و آدمها را می‌شناسد و زبان اجتماع امروز است. با هنر می توان دنیا را زیباتر کرد، دنیا را تغییر داد، نگاه انسان ها را به زندگی زیباتر کرد، شعر هنر است و شاعر هنرمند و سارا با شعر هرچند گاه تلخ، گاه مثل نقاشی چیره دست روایت کننده ی این تحول است تحولی که زیر پوست زنان و مردان این اجتماع به تدریج در حال رخ دادن است. تحولی که از حرکت باز نمی ایستد و منتظر شاعران نمی ماند، و باید دید آیا فکر و شعر سارا محمدی اردهالی در شعرهای منتشر نشده اش و در سروده های آینده اش توان همراهی با تحولات اذهان و اجتماعات را خواهد داشت یا تبدیل به سراینده ی ایام خوب قدیم و دوران جوانی خود و عشق‌های از دست رفته خواهد شد؟

پانوشت ها:

[1] شعر «بلیت رفت» منتشر شده در مجموعه‌ی «بیگانه می‌خندد» : «چمدان مرا بغل گرفته / در گذرنامه‌ام / مهر شهرهایی خورده / که هرگز نرفته‌ام / کسی به من می‌گوید / خوش آمدی / و در هواپیما بسته می‌شود.»، ص 67

[2] شعر «امید» منتشر شده در مجموعه‌ی «روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود» : «تنت گاهی کبود / گاهی سرخ / تنت رنگین کمان است مادر / صد تومانی‌های ما / بوی عطرهای مردانه می‌دهد / نانوا با ما مهربان نیست مادر / بزرگ می‌شوم / برایت شربت سینه می‌خرم / برای خواهرم مدادرنگی هزار رنگه می‌خرم / و شب‌ها کنارت خواهیم خوابید.»، ص 18

[3] شعر «ماهی‌ها» منتشر شده در مجموعه‌ی «برای سنگ‌ها» : «ماهی‌های پرورشی / با تکثیری مصنوعی / در حوضچه‌ها / به دنیا می‌آیند / دستگاه‌ها به استخرهای کوچکشان / اکسیژن تزریق می‌کنند / فربه می‌شوند / در بسته‌هایی با تاریخ مصرف / به هنگام / می‌برندشان بازار / ماهی‌های آزاد / در وحشت کوسه‌ها / خلاف جریان آب شنا می‌کنند / عاشق می‌شوند / جفت‌گیری می‌کنند / و / بسیاری‌شان / هیچ‌گاه / به آب‌های آزاد نمی‌رسند.»، ص 52

[4] روشن مثل روز، از کتاب «روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود»، ص 63

November 18, 2016 | جمعه، 28 آبانماه 1395

آبان ۹۵

گفت شما وارث من هستید


چیزهایی که جهان درون و بیرون را دگرگون می‌کنند. هر جا که بروی کلمه با تو خواهد بود. کلمه بر سینه‌ی تو رشد می‌کند. کلمه به تو فرمان ایست می‌دهد.
کلمه نوازشت می‌کند. کلمه می‌گوید شکیبایی. کلمه در جانت، رگ‌هایت و استخوان‌‌هایت :


شما وارث من هستید


November 14, 2016 | دوشنبه، 24 آبانماه 1395

روز و شب

نوشته بودمش توی دفترم و دفترم روی میز باز بود و دلم می‌خواست دفتر را، همه‌ی صفحاتش را ریز ریز کنم و نکردم و رد می‌شدم و نگاهش می‌کردم و درون خودم لب برمی‌چیدم:
.
.
.
اندک
مرا خشمگین می‌کند

من
عاشقِ
تمامم

September 23, 2016 | جمعه، 2 مهرماه 1395

اثبات خوب‌نوشتن سارا سخت شده، لیلا کردبچه

مجموعه گل سرخی در زد» چهارمین مجموعه‌شعر سارا محمدی‌اردهالی است که توسط نشر چشمه منتشر شده؛ مجموعه‌ای که در طی روند طبیعی شعر این شاعر، قدم‌های بلندتر و سریع‌تری برداشته، به‌گونه‌ای‌که مخاطب را وامی‌دارد تا یکبار دیگر مجموعه‌های قبلی او را بازخوانی کرده، و عقیده‌اش را دربارۀ شعر و روند شاعری او بازبینی کند.
محمدی‌اردهالی در «روباهی که عاشق موسیقی بود» شاعری دیگر است و در «برای سنگ‌ها» و «بیگانه می‌خندد» شاعری دیگر. پی‌گیری مجموعه‌های اخیر شاعر، مخاطب را به این نتیجه می‌رساند که باید منتظر یک تغییر مسیر جدی و بسیار محسوس در کار او باشد؛ تغییر مسیری که البته هیچ تمایلی به رعایت جانب مخاطب ندارد. حقیقت این است که اگر شاعر پیشتر در مواردی نگران حوزۀ درک و دریافت مخاطب بود و خود را ملزم می‌کرد که گاهی توضیحی کوچک در شعرش بدهد، اگر در مواردی برای آنکه مخاطب لذت موسیقایی از اثرش ببرد دست به ایجاد توازن‌های آوایی و موسیقایی می‌زد که شعرش در ذات نیازی به آن‌ها نداشت، و اگر گاهی از موضوعاتی می‌نوشت که مخاطب بهتر بتواند با آن‌ها ارتباط برقرار کند و صرفاً شخصیِ خود شاعر نباشند، از «بیگانه می‌خندد» به‌بعد، به‌ هیچ‌عنوان دغدغۀ مخاطب را ندارد و این مسیر تازه‌ای است که با پیشروی شاعر در آن به «گل سرخی در زد» می‌رسد.
سارا محمدی‌اردهالی در سال‌های اخیر هرچه می‌نویسد، قدمی به‌سمت خودش حرکت می‌کند، و با هر قدمی که به‌سمت خود برمی‌دارد، دو قدم از مخاطب دور می‌شود و همین مسأله است که باعث دورشدن بخش عمدۀ مخاطبان عام از شعر او می‌شود، و درعوض مخاطبان خاص شعر او را ملزم می‌کند که از این پس با هوشیاری بیشتری آثار او را دنبال کنند. ازسویی نزدیک‌شدن بیش از پیش شاعر به خودش باعث می‌شود که بی‌تعارف‌تر از قبل حرف بزند و احساساتش را با صداقتی مثال‌زدنی بیان کند؛ چراکه او با خودش تعارف و رودربایستی ندارد.
سارا محمدی‌اردهالی هرچه از نخستین مجموعه شعرش فاصله گرفت، به ایجاز نزدیک‌تر شد، تا جایی‌که در آخرین مجموعه‌اش «گل سرخی در زد» حتی یک واو اضافه پیدا نمی‌کنیم. شاعر می‌خواهد بگوید کوه روی انگشت پایش بلند شد تا ببیند من امروز چیزی نوشته‌ام یا نه؟ بعد می‌بیند «پا» اضافه است و نبودنش چیزی از شعر کم نمی‌کند، پس می‌گوید: «روی انگشت بلند می‌شود...» و مخاطب خودش می‌فهمد که منظور شاعر، روی «انگشت پا» بوده، یعنی شاعر تا این حد کمر همت به حذف اضافات بسته است و همین حذف اضافات، همین حذف توضیحات اضافی است که شعر او را در آخرین مجموعه، از دسترس ذهنی مخاطب کم‌حوصله‌ای که به شعر راحت‌الحلقوم این سال‌ها عادت کرده دور می‌کند، تا جایی‌که دیگر ‌سخت شده ثابت‌کردن اینکه سارا دارد خوب می‌نویسد و حتی خیلی خوبتر از قبل. و سخت‌تر از آن، توضیح دربارۀ چرایی این خوب‌نوشتن است.
سارا محمدی‌اردهالی در مجموعه‌های پیشین خود، شاعری بود با انفعالی خودخواسته و محسوس، اما در «گل سرخی در زد» پیداست که شاعر دریافته که همین نوشتن دربارۀ اتفاقی خاص، نشان‌دادن واکنش به آن است و درحقیقت فاصله‌گیری روشنفکرانه از انفعال. به‌عبارت بهتر، شاعری که در مجموعه‌های پیشین، مؤلفی بود که در انفعالی خودخواسته، کاری به کار جهان نداشت و مایل بود دیگران هم به او کاری نداشته باشند (نمونه‌اش شعری که در آن شاعر احساس رضایت می‌کند از اینکه خانه‌اش جایی است که موبایلش آنتن نمی‌دهد، یا شعری که در آن شاعر روی نیمکت تازه‎‌رنگ‌شده نشسته)، پذیرفته که باید کاری به کار جهان داشته باشد، باید بنویسد، باید بنویسد، و باید بنویسد: (تکه‌ روشنی از کوه نگاهم می‌کند... عصر شده و هنوز کلمه‌ای به زبان نیاورده‌ام)؛ یعنی‌که جهان خودش نمی‌خواهد دربرابرش سکوت کنی، یعنی‌که کوه نمی‌خواهد پژواک سکوتت را به‌سمتت برگرداند، یعنی‌که باید صدایی داشته‌باشی که بماند.
یا در مواردی، حتی اگر واکنش نشان‌دادنش بی‌فایده باشد، بازهم به پنجره پشت می‌کوبد: (به پنجره مشت زدم/ چندین‌بار در تاریکی نالیدم// اهمیتی نداشت/ از این پنجره‌های دوجداره بود)، درست برخلاف شعری در مجموعه‌های قبلی که در آن شاعر به‌خاطر صدای کامیونی کنار پنجره می‌رود، ولی درنهایت می‌گوید چیزی نگفتم... «چقدر خسته بودم آن وقت شب».
در مجموعه «گل سرخی در زد» اتفاقی افتاده که نه‌تنها در شعرهای سابق سارا، بلکه اصولاً در شعر این سال‌ها اثری از آن نیست، و آن توجهی خاص به زمان است، به لحظه، به یک لحظۀ خاص، و در پی آن ایجاد تعامل انسانی با آن لحظه، آنجاکه شاعر می‌گوید: (ناگهان لحظه می‌ایستد/ مرا می‌شناسد/ نگاهم می‌کند// من آن لحظه/ که او عقلش را از دست داد/ به خاطر می‌آورم). همین‌طور ثبت یک لحظۀ خاص و جاودانگی بخشیدن به موقعیت افرادی خاص در همان لحظۀ خاص: (روی تختی سفری دراز کشیده‌ام/ سه‌قدم آن‌طرف‌تر نشسته‌ای کمانچه می‌زنی/ پنج‌قدم آن‌طرف‌تر لیلا در سرمای اسفند/ پنجره را چارتاق بازکرده/ ماه کامل است/ نمی‌دانم به چه نگاه می‌کند/ اگر یکی اندکی زاویه‌اش عوض شود/ دوتای دیگر نابود می‌شوند// در سه‌مدار آن‌قدر چرخیده‌ایم/ تا در این‌فاصله، در این اتاق، بی‌حرف شده‎ایم// هیچ‌کس به دیگری نزدیک نمی‌شود/ هیچ‌کس از دیگری دور نمی‌شود).
همینطور باید به تصویرسازی‌های خاص شاعر با مضمون زمان توجه کرد. شاعری که شعرش اساساً بر تصویرسازی متکی نیست، ناگهان برای عینی‌کردن و نشان‌دادن تهی‌بودن زمان می‌گوید: (ساعت‌ها عقربه‌ نداشتند/ لوله‌های آبی/ که آبی از آن‌ها نمی‌گذشت).

روزنامه‌ی قدس/ یکم مهر نود و پنج

August 13, 2016 | شنبه، 23 مردادماه 1395

Displacement / به محل عبور گوزن نزدیک شو

13939582_10154552188199170_7343917696275764908_neee.jpg

نمایشگاه نقاشی و شعر
فریما فولادی
سارا محمدی اردهالی
پنسیلوانیا

August 10, 2016 | چهارشنبه، 20 مردادماه 1395

وضعیت عبور

(درباره مجموعه شعر «گل سرخی در زد»)

مصطفا پورنجاتی

تحلیل شعر، خیلی وقت‌ها سر از تحلیل ذهنیت شاعر درمی‌آورَد. مخصوصاً زمانی که به جای نقد «شعر» قرار است دربارۀ کل «کتاب شعر» فکر کنی. و مجال نباشد تک‌تک کارها سنجیده شود.
من هر چهار مجموعه شعر سارا محمدی اردهالی را از «روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود» تا کتاب اخیر: «گل سرخی در زد»، دقیق خوانده‌ام. پس به خود اجازه می‌دهم دربارۀ آنها نظر مقایسه‌ای بدهم. اما می‌خواهم قبل از آن، کمی دربارۀ برداشتم از ذهنیت شاعر بنویسم. چرا که جهان‌بینی و تفکر، یکی از منشأهای اصلیِ شکل‌گیری شعر و سایر نوشتارهای ادبی است. همان طور که می‌دانید، منشأ و نقطه شروع اصلی دیگر، تصویر (image)محض است که بسیار انتزاعی و تفسیرگریز است. البته در واقعیت ذهن ما، فکر نمی‌کنم این تفکیک وجود داشته باشد و رابطه میان تفکر و تصویر ـ و برعکس ـ پیچیده‌تر و به‌هم‌بافته‌تر از این حرف‌هاست. ولی متن را می‌شود از این نظر تحلیل کرد. به هر حال برای بیان مسئله و منظور، چاره‌ای از این تقسیم‌بندی‌ها نیست.
با این فرض و توافق، اگر شاعری از نظر نگرش و دستگاه تحلیل، تکلیفش با خود و اطراف روشن باشد، احتمال نوشتن شعرهایی منسجم و خلاق در او قوّت می‌گیرد. همان طور که اگر در لحظه، تصویر یا تصویرهایی قدرتمند، به ذهن او هجوم آورَد، از چنان شعری گریز ندارد.
این مقدمه را از جهت تناسب با شعرهای مجموعۀ «گل سرخی در زد»، لازم دیدم. چون برخلاف دفترهای قبلی سارا محمدی اردهالی، شعرهای عاشقانۀ کتاب اخیر، یا مشکل پایان‌بندی دارد، یا زبان. که هر دو منجر شده اکثر عاشقانه‌های این دفتر، از نظر خلاقیت فرم ـ در مقایسه با کتاب‌های قبلی همین شاعر ـ از کار درنیامده باشد. به استثنای برخی عاشقانه‌ها که ساختار و گاهی هم پایان‌بندی عجیب و غیرقابل پیش‌بینی آنها باعث نجات شعر شده؛ مثل شعر «قرار»: چرخیدم/جنگل‌های فنلاند/ چرخیدند/در جاده‌ای/ با یک پیراهن چروک مردانه. // کسی میان درخت‌های سوزنی/ در نیم‌کره‌ی شمالی مغزم/ چشم‌های پر از گیاهت را/ به جا نمی‌آورد // سرعتم را کم می‌کنم/سال‌هاست باید به هم بزنیم/ به محل عبور گوزن نزدیک شو (ص13).
ولی برعکس، شعرهای اجتماعی این دفتر، قوّت‌های بیشتری دارد. و استراتژیِ «از خیال به واقعیت و از واقعیت به خیال» که یکی از شیوه‌های مشترک شعرهای اردهالی است، در این دسته شعرها بهتر و نوتر اجرا شده است. حتا از نظر تصویرها و استعاره‌ها و غافلگیری پایان‌بندی‌ها نیز برتری این دسته از شعرها حس می‌شود. مثل شعر «این‌طوری» در صفحه 72 (به یک مهمانی دعوت شده‌ام...).
به همین دلیل فکر می‌کنم اکثر شعرهای بخش سوم کتاب («چند پرتره»)‌ باکیفیت‌ترین شعرهای این مجموعه است. مثلاً شعر «هما»: غسال‌خانه برق نداشت/ تابوت/ سنگین‌تر از شب بود// و در تاریکی/ پرچمی که روی تو انداختیم/ سه رنگ داشت/ قرمز/ قرمز/ قرمز (ص87). گویا انسجام ذهنی و جهان‌نگری شاعر در این دفتر، در مسائل اجتماعی و پیرامونی بیشتر بوده و این تسلطِ موقعیتی، راه او را برای خلاقیت‌های فرمی و استعاری صاف‌تر کرده است.
در ادامۀ مقایسۀ چهار مجموعه شعر سارا اردهالی، به نظرم این را هم باید گفت که نوعی تغییر در ساختار و فرم شعرهای او به چشم می‌آید. که هنوز نمی‌شود اسم «سبک تازه» در فرایند کار او، بر آن گذاشت.
همچنان «روح» شعرهای اردهالی، سادگی و صمیمیت، انزوا، تلخی اجتماعی و عاشقانه است اما در تحلیل و نقد شعر، همه چیز نه به روح، بلکه به «شکل»ِ نهایی و اجراشدۀ اثر بازمی‌گردد.

روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه، هفت مرداد نود و پنج

<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11