

نه به خاطر شعر
نه به خاطر جور دیگر زیستن
خانه من برای دو نفر کوچک بود
به همین خاطر تنها ماندم
رسول یونان، دو ماهنامه شوکران، شماره بیست و ششش
دستکشهایم تاریک شدهاند
این جنازهها را
از کجا میآورند
از کدام شب ؟!
آب بریز پسرم!
بیشتر آب بریز
میخواهم
سیاهی از تن جهان بشویم.
روز بخیر محبوب من، رسول یونان،تهران، مینا، 1381
* از پرستو بی خبرم،
این همه که:
The requested page is Forbidden
Why Parastoo is forbidden
عشق را
بدون بزک میخواستیم
دنیا را بدون تفنگ
روی دیوارهای سیاه
گل سرخ نقاشی کردیم
رهگذران به ما خندیدند
به ما خندیدند رهگذران
ما فقط نگاه کردیم
جادهها
دور شهر گره خورده بودند
در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:
" قطاری که ما را از این جا نبرد
قطار نیست"
من یک پسر بد بودم، رسول یونان، تهران: افکار، 1384.
و
زندانِ بابا پارک ندارد
پارکِ ما بابا ندارد
انجمن دفاع از حقوق زندانیان
این دهکده بیهوده زیباست
آسیاب ها
بیهوده می چرخند
شعر دست مرا گرفته
به دور دست ها می برد
بیچاره پدر
بیچاره مادر
بیچاره لیلا
من دیگر باز نمی گردم.
من یک پسر بد بودم، رسول یونان، تهران: افکار، 1384.
من داشتم اینجا میآمدم که تصادف کردم. ناگهان یک ماشین آمد و مرا
زیر گرفت. وقتی میخواستم ازعرض خیابان رد شوم، این اتفاق افتاد.
جنازهام را گوشهی خیابان در برف رها کردم و آمدم اما کاش نمیآمدم.
نه مرا میبینی و نه صدایم را میشنوی. کاش نمیآمدم، من داشتم
به دیدن تو میآمدم که مردم.
فرشتهها، مینیمالهای رسول یونان، تهران: مشکی،1384
روز اول گفت:
- قلبم بد جوری میزند.
روز دوم گفت:
- کاش میشد پرواز کنم.
روز سوم احساس کرد میخواهد بالا بیآورد، دو دستی جلو دهانش را گرفت.
روز چهارم اتفاقی نیافتاد.
روز پنجم پرندهای از دهانش بال زد و رفت.
روز ششم مرد.
روز هفتم از شاخهای به شاخهای پرواز میکرد.
فرشتهها، مینیمالهای رسول یونان، تهران: مشکی،1384
هیچ کس باور نمیکند
که من
به خاطر صدایی که
دوباره بشنوم
در کوچه های شبانه
تلف شدم
مردم
تو صدای دلانگیز پیانویی بودی
که در یک شب مهتابی
از کلبهای مجهول به گوش میرسید
هیچ کس باور نمیکند
که من
به خاطر…
رسول یونان، روز بخیر محبوب من، تهران،1381
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم.
رسول یونان از مجموعه ی روزبخیر محبوب من
یک خرس قهوه ای مخملی خریده ام
برای دختری که
ندارم
و یک عینک
برای پدر
که چشم هایش دیگر نمی بیند
و حالا می روم
برای او که نیست
گل نسرین بچینم
شاد یا غمگین
زندگی، زندگی ست
و اگر فردا
برای شکار پلنگ
به دریا رفتم
تعجب نکنید.
رسول یونان، از کتاب روز بخیر محبوب من.