

بيكشتی در آبهاي من
بادبان میگشايد
لنگری كه نكشيدهام
تكان تكانههای بدنه
بیكشتی
در آبهای من
موج میشكنی ناخدا!
دستی میكشم از دور
به نگاهی
كه ديدهبانی ميدهد
سكانی كه نگرفتهام
سينهی كشتی شكافته میشود
مدالها در آسمان غرق میشود
عرشه بیقايق نجات
تا دماغهای
كه در آب فرو خواهد رفت
كتايون ريزخراتي
منبع: وازنا
عروسکی که مرا وضع حمل کرد
نمیدانست
آدم
گریه میکند
شیر میخواهد
جیش میکند
اصلن
نمیفهمید
آدم
آدم میخواهد...
او دلش شور کودکش را میزد
که برای بازی
عروسک نداشت
فریبا جعفری
فصلنامه انجمن ادبی اشراق، زمستان هشتاد و چهار، استان زنجان
ميآيم و ميايستم
از دردي كه پاهام را ميكوبد.
ميخواهيام اگر
رها كن آن مرد را!
دخترك نشسته
برابر انبوه لحافهاش
كه مينهد بر هم.
رها شده چادرش
از دريچه ميپايدم
شكار كرده ام من
خرگوشي شكار كردهام،
پسري ندارم
تا شاد كند مرا
سيگاري ميكشم
رها ميشوم در بي خيالي دود
تو را زده است
تو را زده است مادرت
واي
اشك است چشمانت
درديست عاشقي
درد بي درمان
كر ميشود گوش
كورند چشمان
بليط گرفته
راهي بندرعباس ام من
بر اين خاك سوخته
سخت
سخت است بي برادري
صد ليكو، سروده هاي بلوچي، گردآوري و برگردان: منصور مومني، تهران:مشكي، 1384
*
...نه دوچرخه ای که زنم را ترکش بنشانم
نه زنی که می روم خانه
برایش گلابی بخرم
در را باز کرده نکرده....
تكه اي از شعر سعدی گل بیانی در كارگاه شعر وازنا
تمام اين مسافرخانه
از عطر دستهاي تو
پر خواهد شد
دهان اگر باز كند
اين چمدان
زن، تاريكي، كلمات ، حافظ موسوي، تهران: آهنگ ديگر،1384
سالها پیش از این
پیشگویان گفتهبودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیلهی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد
دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیدهاست
که ماه میگیرد
امشب همه هرچه داشتند را پنهان کردهاند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمهام آویختهام
که با آنها نیز تنها بودهام
(طاهره عبرالحنان)
این شعر را آقای اردشیر رستمی برایم خواند، رد شاعر را پیدا نکردم،
شعر سینه به سینه از شمال عراق به کردهای ایرانی رسیدهبود...
پاییز هیچ حرف تازهای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که میرود
درختها چه زود به گریه میافتند!!
(حافظ موسوی)
سطرهای پنهانی، نشر سالی، بهار1378

بغداد برای عشاق دور نیست.
گوته، 1819
بانوی سوگواری
بانوی زخم ها
بانوی صبر
ویران شده، در هم شکسته خون می ریزد از تو،
غبار در برگرفته روزهای تو را.
آتش فرو می نشاند داغ دل سوگوارت را،
بغداد . . . مردمانت چه وحشیانه به تو عشق ورزیدند.
تو هم جلادی و هم قربانی،
مردمانت به مرگ تو راضی شدند
تا نابودی جباران را شاهد باشند.
چشمی نمانده است دیگر،
که بر مردگان بگرید.
نه، این جنگ نبود.
جنگ، بغداد، آن بود که
در قلبهای مادران بود،
در اندوه کودکان،
در زندان ها،
در این سقوط،
در انتحار پرسش ها،
چه وحشیانه مردمانت به تو عشق ورزیدند.
اینک تو دور نیستی برای فاتحان،
اما چه دور، چه دوری تو برای عشاق.
أمل الجبوری
ترجمه خسرو ناقد

