صفحه‌ی 3 از 3
February 19, 2007 | دوشنبه، 30 بهمنماه 1385

ابیات پراکنده

از دستان من نیاموختی
که من برای خوشبختی تو
چه قدر ناتوانم
من خواستم با ابیات پراکنده‌ی شعر
تو را خوشبخت کنم
آسمان هم نمی‌توانست ما را تسلی دهد
خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،
به پایان ماه و به پایان سال موکول می‌کردم
هفته پایان می‌یافت
ماه پایان می‌یافت
سال پایان می‌یافت
هنوز در آستانه‌ی در
در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه می‌کردم
که کسی خوشبختی و جامه‌ای نو به ارمغان بیاورد
روزها چه سنگدل بر ما می‌گذشت
ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می‌کردیم
چه فرسوده و پیر شده بودیم
می‌خواستیم
با دانه‌های بادام و خاکسترهای سرد که
از شب مانده بود خود را تسلی دهیم
همیشه در هراس بودیم
کسی در خانه‌ی ما را بزند و ما در خواب باشیم،
چه‌قدر می‌توانستیم بیدار باشیم
یک شب پاییزی
که بادهای پاییزی همه‌ی برگ‌های درختان را بر زمین
ریختند
به زیر برگ‌ها رفتیم
و برای همیشه خوابیدیم.

ساعت ده صبح بود، مجموعه شعر، احمد رضا احمدی، تهران: نشرچشمه،1385
این کتاب به یک دوست تقدیم شده
که دستگاه ماهور و همایون و آواز بیات ترک را دوست دارد:
ابراهیم گلستان


* فعالاني كه دختران جوان را ”اغفال“ مي‎كنند : انجمن زنان زنده
* بازارچه خیریه برای کودکان سرطانی، سوم و چهارم اسفند: محک

January 07, 2007 | یکشنبه، 17 دیماه 1385

میوه

1385_0415Mive2.jpg

چون میوه بر شاخه‌ای
احساس سنگینی می‌کنم

بگذار میوه‌ی تابستانی
آرام آرام
سر بخورد
بیافتد بر گردن صاف‌ات

بگذار دور شود
لبریز استغنای پردرد‌ش

میوه

از درخت بالا نرو
آرامش شاخه‌ها را برهم نزن
بگذار برسد به دست‌هایت

من عین میوه‌ام.

شعر از هالینا پوشویا توسکا- ترجمه‌ی محسن عمادی
عکس: سارا
کردان، خرداد هشتاد و پنج

January 02, 2007 | سه شنبه، 12 دیماه 1385

حجابِ اینجا و آنجا

غریبه،
عشق برای تو گذشتِ زمان است در تن-
در قبیلهء من امّا
تنی است که زمان بر آن می گذرد.

چه اینجا و چه آنجا
عشق
کالایی است بی ارزش،
که در هوس آدم می روید
و در دل حوّا فنا می شود.


أمل الجبوری
ترجمه از خسرو ناقد

October 23, 2006 | دوشنبه، 1 آبانماه 1385

ويسواوا شيمبورسکا

خواهرم شعر نمی‌‌گه
خيلی بعيده که یهو شروع کنه به شعر گفتن
به مادرش رفته، که شعر ننوشت
و به پدرش که اونم شعر ننوشت.
تو خونه‌ی خواهرم احساس امنيت می‌کنم:
هيچی باعث نمی‌شه شوهرش شعر بگه.
چه‌برسه عين يه شعر از آدام ماکدونسکی دربياد.
هيچ‌کی از فاميلام دربند شعر‌گفتن نيس.

رو ميز خواهرم شعر کهنه پيدا نمی‌شه
شعر نو هم اصلا تو کيف دستیش نيس.
وقتی منو واسه شام دعوت می‌کنه
می دونم که خيال شعر خوندن نداره
سوپای ناب بار می ذاره و هيچ‌وقت خدا کار نيم‌بند نمی‌کنه
قهوه‌ هم رو دست‌نوشته‌هاش نمی‌ريزه

تو خيلی از فاميلا هيچکی شعر نمی‌گه
اگه هم بگن گاس فقط يه نفره
يه وقتايی شعر راه می افته تو آبشار نسلا
که گرداب وحشتو تو روابط خونواده‌ها بپا می کنه
خواهرم مروج يه نثر گفتنی محجوبه
همه‌ی ماحصل ادبيش رو کارت‌پستالای سفره
که هرسال قول همون يه‌چيزو می ده:
که وقتی بر‌گشت
بهمون ‌میگه: همه‌چيزو
همه‌چيزو
همه‌چيز.

شعر از ويسواوا شيمبورسکا- ترجمه‌ی محسن عمادی

September 06, 2006 | چهارشنبه، 15 شهریورماه 1385

ناخدا

بي‌كشتی در آبهاي من
بادبان می‌‌گشايد
لنگری كه نكشيده‌ام
تكان تكانه‌های بدنه
بی‌‌كشتی
در آبهای من
موج می‌‌شكنی ناخدا!
دستی می‌‌كشم از دور
به نگاهی
كه ديده‌بانی مي‌دهد
سكانی كه نگرفته‌ام
سينه‌ی كشتی شكافته می‌‌شود
مدال‌ها در آسمان غرق می‌‌شود
عرشه بی‌‌قايق نجات
تا دماغه‌ای
كه در آب فرو خواهد رفت

كتايون ريزخراتي
منبع: وازنا

July 15, 2006 | شنبه، 24 تیرماه 1385

شعری از فریبا جعفری

عروسکی که مرا وضع حمل کرد
نمی‌دانست
آدم
گریه می‌کند
شیر می‌خواهد
جیش می‌کند
اصلن
نمی‌فهمید
آدم
آدم می‌خواهد...

او دلش شور کودکش را می‌زد
که برای بازی
عروسک نداشت

فریبا جعفری
فصلنامه انجمن ادبی اشراق، زمستان هشتاد و چهار، استان زنجان

June 29, 2006 | پنجشنبه، 8 تیرماه 1385

سروده هاي بلوچي

مي‌آيم و مي‌ايستم
از دردي كه پاهام را مي‌كوبد.
مي‌خواهي‌ام اگر
رها كن آن مرد را!


دخترك نشسته
برابر انبوه لحاف‌هاش
كه مي‌نهد بر هم.
رها شده چادرش
از دريچه مي‌پايدم


شكار كرده ام من
خرگوشي شكار كرده‌ام،
پسري ندارم
تا شاد كند مرا


سيگاري مي‌كشم
رها مي‌شوم در بي خيالي دود
تو را زده است
تو را زده است مادرت
واي
اشك است چشمانت


دردي‌ست عاشقي
درد بي درمان
كر مي‌شود گوش
كورند چشمان


بليط گرفته
راهي بندرعباس ام من
بر اين خاك سوخته
سخت
سخت است بي برادري


صد ليكو، سروده هاي بلوچي، گردآوري و برگردان: منصور مومني، تهران:مشكي، 1384

*

...نه دوچرخه ای که زنم را ترکش بنشانم

نه زنی که می روم خانه

برایش گلابی بخرم

در را باز کرده نکرده....

تكه اي از شعر سعدی گل بیانی در كارگاه شعر وازنا

November 24, 2005 | پنجشنبه، 3 آذرماه 1384

[...]

تمام اين مسافرخانه‌
از عطر دست‌هاي تو
پر خواهد شد

دهان اگر باز كند
اين چمدان

زن، تاريكي، كلمات ، حافظ موسوي، تهران: آهنگ ديگر،1384

December 19, 2004 | یکشنبه، 29 آذرماه 1383

پیرترین زن قبیله

سال‌ها پیش از این
پیشگویان گفته‌بودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیله‌‌ی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد

دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیده‌است
که ماه می‌گیرد

امشب همه هرچه داشتند را پنهان کرده‌اند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمه‌ام آویخته‌‌ام
که با آنها نیز تنها بوده‌ام

(طاهره عبرالحنان)


این شعر را آقای اردشیر رستمی برایم خواند، رد شاعر را پیدا نکردم،
شعر سینه به سینه از شمال عراق به کردهای ایرانی رسیده‌بود...

November 24, 2004 | چهارشنبه، 4 آذرماه 1383

پاییز

پاییز هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که می‌رود
درخت‌ها چه زود به گریه می‌افتند!!

(حافظ موسوی)
سطرهای پنهانی، نشر سالی، بهار1378

April 20, 2004 | سه شنبه، 1 اردیبهشتماه 1383

بغداد


aljabourii.jpg


بغداد برای عشاق دور نیست.
گوته، 1819


بانوی سوگواری
بانوی زخم ها
بانوی صبر

ویران شده، در هم شکسته خون می ریزد از تو،
غبار در برگرفته روزهای تو را.
آتش فرو می نشاند داغ دل سوگوارت را،
بغداد . . . مردمانت چه وحشیانه به تو عشق ورزیدند.

تو هم جلادی و هم قربانی،
مردمانت به مرگ تو راضی شدند
تا نابودی جباران را شاهد باشند.

چشمی نمانده است دیگر،
که بر مردگان بگرید.
نه، این جنگ نبود.
جنگ، بغداد، آن بود که
در قلبهای مادران بود،
در اندوه کودکان،
در زندان ها،
در این سقوط،
در انتحار پرسش ها،
چه وحشیانه مردمانت به تو عشق ورزیدند.

اینک تو دور نیستی برای فاتحان،
اما چه دور، چه دوری تو برای عشاق.


أمل الجبوری
ترجمه خسرو ناقد

1 2 3 >>