صفحه‌ی 2 از 3
July 30, 2009 | پنجشنبه، 8 مردادماه 1388

ویرانی

دستانت را گرفتند

و دهانت را خرد كردند

به همین سادگی تمام شدی


از من نخواه كه در مرگ تو غزل بنويسم

كلماتم را بشويم

آنطور كه خون لبهايت را شستند

و خون لبهايت بند نمي‌آمد


تو را شهيد نمي‌خوانم

تو كشته‌ي تاريكي هستي

كشته‌ي تاريكي

اين شعر نيست

چشمان كوچك توست

كه در تاريكي ترسيده است

در تنهايي

گريه كرده

اعتراف كرده است.

...


ادامه
شعر بسیار زیبا و غمگینی از الیاس علوی
تکه‌ی آخر دیوانه کننده‌اش را حتمن نگاه کنید.

July 04, 2009 | شنبه، 13 تیرماه 1388

سه قطره خون

«ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همان‌طوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفتة ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت... ولي دیروز بدون اين‌كه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي‌كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده ـ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي‌كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي‌گيرد يا بازويم بي‌حس مي‌شود. حالا كه دقت مي‌كنم مابين خط‌هاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده‌ام تنها چيزي كه خوانده مي‌شود اينست:

« سه قطره خون »
.
.
.

صادق هدایت

April 09, 2009 | پنجشنبه، 20 فروردینماه 1388

جين هيرشفيلد

jane_hirshfield01.jpg


وقتی بيست ساله بودم و بيرون از پرينستون در يک خانه زراعتی زنده‌گی می‌کردم، يك روز مشغول شنيدن يك آلبوم موسيقی به‌نام «يک نوع آبی» از «مايلز ديويس» بودم. با آن به‌طرز عميقي احساس نزديکی می‌کردم و تنها كاري كه مي‌كردم فقط گوش دادن بود. در آن لحظه جز همان موسيقي چيز ديگري را حس نمی‌کردم. خب، جايي آلبوم تمام شد و سوزن شروع به‌کليک، کليک، کليک کردن‌های کوچک کرد. (‌صدايی که من فکر می‌کنم روزی به‌زودی‌ي زود ناشناخته خواهد شد، چرا که هر روز افراد کمتر و کمتری به‌گرامافون وينيل گوش می‌دهند.) شب بود و در نيوجرسی باران می‌باريد. چون هيچ «مني» حاضر نبود، و «مايلز ديويس» هم در صداي‌اش تمام شده بود، شنيدن موسيقي با شب و باران و بی‌کرانه‌گی پيوند خورده بود. و باران و تاريکی‌ي بی‌نهايت بودند و اين همان چيزي بود که من بودم. بي‌اختيار زدم زير گريه. دوست‌ام به‌طرف من دويد: ـ مشکلی هست؟ گفتم: ـ مشکلی نيست. و چيزی هم نبود. برای آن احساس بزرگی که در آن غرق شده بودم، اشک مي‌ريختم. اين اتفاق شبيه درک حقيقت وجود بود.

قسمتی از مصاحبه با جین هیرشفیلد، ذن و هنر شعر، ترجمه فرانک احمدی، خانه شاعران جهان

February 27, 2009 | جمعه، 9 اسفندماه 1387

کردان، درخت مو

LaRaisin871208e.jpg

رو ترش کردی
مگر دی باده‌ات گیرا نبود؟
ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود؟
...
در دل مردان شیرین
جمله تلخی‌های عشق
جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود
این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولی‌ست
اندر آن دریای بی‌پایان، بجز دریا نبود

یک زمان گرمی بکاری
یک زمان سردی در آن
جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود

هین خمش کن
در خموشی نعره می‌زن روح وار
تو که دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود؟

مولانا جلال الدین محمد بلخی

February 12, 2009 | پنجشنبه، 24 بهمنماه 1387

افسانه‌ی هفت برادر و هفت خواهر

صبح علی‌الطلوع پیش از هزاره‌ی چندم
از غارهایمان بیرون زدیم
و راه افتادیم

ما هفت برادر بودیم.
و هفت خواهر
در هفت آبادی
پشت هفت کوه
که هفت دیو نگهبان داشت
در سپیده‌دمی اخرایی
منتظرمان بودند

ما هفت برادر بودیم
و باید تا صبح روز بعد
از هفت چشمه
در هفت گوشه‌ی دنیا
هفت مشت آب به صورت‌مان می‌زدیم
و هفت شاخه سوسن کمیاب
برای دخترها می‌چیدیم

آبادی‌ای در کار نبود
و استخوان‌های اسب‌ها و قاطرها
کنار سنگ‌های رودخانه‌های خشک
سوسو می‌زد
و ما باید کوله‌هامان را
خودمان به دوش می‌کشیدیم
از کنار جسدها
و از روی پل‌های شکسته
با احتیاط عبور می‌کردیم

عبور کردیم
و اکنون صبح است
صبح علی‌الطلوع هزاره‌ی چندم
و ما که هفت برادر هستیم
در هفت گوشه‌ی دنیا سرگردانیم:
بعضی از ما سوسن کمیاب را چیده‌ایم
اما دختری را که در انتظارمان باید باشد
پیدا نمی‌کنیم
و بعضی‌هامان هم
دختر موعودمان را پیدا کرده‌ایم*
(زیرنویس خوانده شود)
اما هنوز سوسن کمیاب را نچیده‌ایم
تا بتوانیم به خواستگاری‌شان برویم!


*زیرنویس:
یکی‌شان کارمند شرکتی‌ست در محله‌ی منهتن
یکی دیگر، در شانگهای، مدیر فروش یک کارخانه‌ی اسباب‌بازی‌ست
یکی‌شان به عنوان سرباز ناتو در افغانستان می‌جنگد
یکی دیگر، در بالیوود ستاره‌ی سینما شده‌است.

شهریور ۸۷
حافظ موسوی
ارمغان فرهنگی شماره ۲و۳


February 01, 2009 | یکشنبه، 13 بهمنماه 1387

تو صاف و ساده‌ای

cheshvad.jpg
عکس: برف نو


اين رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می‌شود
بی‌هوسی مکن
ببين
کز هوسی چه می‌شود

دزد دلم به هر شبی
در هوس شکر لبی
در سر کوی شب روان
از عسسی چه می‌شود

هيچ دلی نشان دهد
هيچ کسی گمان برد
کاين دل من ز آتش عشق کسی چه می‌شود

آن شکر چو برف او
وان عسل شگرف او
از سر لطف و نازکی از مگسی چه می‌شود

عشق
تو صاف و ساده‌ای
بحر صفت گشاده‌ای
چونکه در آن همی فتد خار و خسی چه می‌شود

از تبريز شمس دين
دست دراز می‌کند سوی دل و
دل من از دسترسی
چه می‌شود


مولانا جلال الدين محمد بلخی


× کتابم چاپ شده، انتشارات آهنگ دیگر.
از همه‌ی شما بسیار سپاس‌گزارم
از ته دل
و به بعضی نمی‌دانم چه بگویم برای سپاس‌گزاری
و اسم‌شان برایم عزیزتر است که به سادگی این جا بگویم.
تا بعد

December 05, 2008 | جمعه، 15 آذرماه 1387

نيلوفر كبود

water_lily.jpg


زن ، زنده بود
و ايستاده بود
آن سوي جوي كه در عكس بود
و دست دراز كرده بود
كه نيلوفر كبود را بدهد
به مرد
كه اين سوي جوي
در عكس ايستاده بود

زن ، فكرش را نكرده بود
كه عكس ،‌قديمي است

و مرد تكه تكه شد
فرو ريخت
در جدول كنار خيابان

نيلوفر كبود
بر آب بود

حافظ موسوی

October 24, 2008 | جمعه، 3 آبانماه 1387

از تنگ بی ماهی


دلم برای کلاغم تنگ شده

آخر
تلفنی که زنگ نمی‌خورد
مثل دمپایی پاره
فقط به درد پراندن کلاغ می‌‌‌خورد


دوست دارم
برگردد
و صابون‌هام را بدزدد
بدوم تا سر کوچه
صابونی بخرم
و با بقال محله کمی حرف بزنم


از هرکسی باید چیزی خرید
تا با آدم حرف بزند
به جز کلاغ‌ها
که زیادی حرف می‌زنند

کلاغم
برگرد!
لبِ حوض
یک قالب پنیر گذاشته‌ام.


بیست مهر هشتاد و هفت
مهدی علاقمند


.

.

.

رودخانه با آب قشنگ است از حدیث

May 09, 2008 | جمعه، 20 اردیبهشتماه 1387

یک کتاب: انفرادی

860219.jpg


ناگزیر از اندازه های خودم
از رنگ چشم و از جنس روح
مغلوب حاشیه ها و مفتون متن
ناگزیر از نگارش نشانی های خود
هر جا که بخواهی

شعرهای علی حسن آبادی، متولد 1341، سمنان
عکس های علی بخشی، متولد 1357، سمنان، تصویرگر و طراح

تهران: نشر و پژوهش فرزان روز،1386

April 22, 2008 | سه شنبه، 3 اردیبهشتماه 1387

سرود ِ آن کس که از کوچه به خانه بازمی‌گردد

نه در خيال، که روياروي مي‌بينم
سالياني بارآور را که آغاز خواهم کرد.

خاطره‌ام که آبستن ِ عشقي سرشار است

کيف ِ مادر شدن را
در خميازه‌هاي ِ انتظاري طولاني
مکرر مي‌کند.

*

خانه‌ئي آرام و
اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
تا نخستين خواننده‌ي ِ هر سرود ِ تازه باشي
چنان چون پدري که چشم به راه ِ ميلاد ِ نخستين فرزند ِ خويش است;
چرا که هر ترانه
فرزندي‌ست که از نوازش ِ دست‌هاي ِ گرم ِ تو
نطفه بسته است...
ميزي و چراغي،
کاغذهاي ِ سپيد و مدادهاي ِ تراشيده و از پيش آماده،
و بوسه‌ئي
صله‌ي ِ هر سروده‌ي ِ نو.

و تو اي جاذبه‌ي ِ لطيف ِ عطش که دشت ِ خشک را دريا مي‌کني،
حقيقتي فريبنده‌تر از دروغ،
با زيبائي‌ات ــ باکره‌تر از فريب ــ که انديشه‌ي ِ مرا
از تمامي‌ي ِ آفرينش‌ها بارور مي‌کند!
در کنار ِ تو خود را

من

کودکانه در جامه‌ي ِ نودوز ِ نوروزي‌ي ِ خويش مي‌يابم
در آن ساليان ِ گم، که زشت‌اند
چرا که خطوط ِ اندام ِ تو را به ياد ندارند!

*

خانه‌ئي آرام و
انتظار ِ پُراشتياق ِ تو تا نخستين خواننده‌ي ِ هر سرود ِ نو باشي.

خانه‌ئي که در آن

سعادت

پاداش ِ اعتماد است

و چشمه‌ها و نسيم

در آن مي‌رويند.

بام‌اش بوسه و سايه است
و پنجره‌اش به کوچه نمي‌گشايد
و عينک‌ها و پستي‌ها را در آن راه نيست.

*

بگذار از ما

نشانه‌ي ِ زنده‌گي

هم زباله‌ئي باد که به کوچه مي‌افکنيم

تا از گزند ِ اهرمنان ِ کتاب‌خوار
ــ که مادربزرگان ِ نرينه‌نماي ِ خويش‌اند ــ امان ِمان باد.

تو را و مرا

بي‌من و تو

بن‌بست ِ خلوتي بس!

که حکايت ِ من و آنان غم‌نامه‌ي ِ دردي مکرر است:
که چون با خون ِ خويش پروردم ِشان
باري چه کنند

گر از نوشيدن ِ خون ِ من ِشان

گزير نيست؟

*

تو و اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
من و خانه‌مان
ميزي و چراغي...

آري
در مرگ‌آورترين لحظه‌ي ِ انتظار
زنده‌گي را در روياهاي ِ خويش دنبال مي‌گيرم.
در روياها و
در اميدهاي‌ام!


احمد شاملو، آیدا در آینه
۲۴ ارديبهشت ِ ۱۳۴۲


.
.
.
منصوره اشرافی: نقدی بر یکی از عاشقانه های احمد شاملو
محسن عمادی: یادداشتی پیرامون نقد بالا

برای من آوردن این شعر اکنون بهانه‌ای دیگر داشت(شخصی)، اما وقتی نگاه‌هایی متفاوت را دیدم، بهانه‌ام بهانه‌تر شد و شیرین‌تر.
حالا دوست دارم با بهانه‌ام مدتی شکیبایی کنم.

February 07, 2008 | پنجشنبه، 18 بهمنماه 1386

بلندی های بادگیر

برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد


کتایون ریزخراتی

بلندی های بادگیر روزنوشت های کتایون ریزخراتی

November 04, 2007 | یکشنبه، 13 آبانماه 1386

اسب‌ها ۲

وقتی کسی قرار نیست بیابد
خانه را برای اوهامت مهیا می‌کنی
لازم نیست موهای سفیدت را رنگ کنی
با زیرپیراهن سفیدت راه می‌روی
و یال بلند اسبی سفید را نوازش می‌کنی که یک پایش می‌لنگد
بچه‌ گربه‌های مرده را از زیر مبل‌ها بیرون می‌آوری
و زیر خروارها کاغذ سفید دفن می‌کنی
در خورجین اسب
دفترچه‌ی نتی می‌یابی
پشت پیانوی شانزده‌سالگی‌ات می‌نشینی
همه‌ی نت‌ها، نت‌های وداع‌اند
وداع‌ها در هوا معلق‌اند
در چشم‌های اسب
در بوی همه‌ی مردگان نوشته‌هایت
در زنگ در که لال است
و در ماه که از قاب پنجره‌هایت رفته است
در هر وداع
وهمی نو به خانه‌ات می‌آید
خانه را برایش مهیا می‌کنی.


محسن عمادی

September 30, 2007 | یکشنبه، 8 مهرماه 1386

من فرزند عشقم

من فرزند عشقم.
مرا نجوا کرده‌اند
بوسیده‌اند

مرا زیر پوست یکدیگر
به ناخن خراشیده‌اند.
مرا زیر لب گفته‌اند
نفس کشیده‌اند.

در بستر عاشقان
چیزی هست برتر از خیال.
مرا به گرمی ساخته‌اند
به نرمی پرداخته‌اند
چرا که دل با یکدیگر داشتند،
عاشق بودند.


مرا که آوردند
نوازشم کردند
تا نابود نشوم
در خطر اولین شبیخون خویش.

و من در وجود مادر رخنه کردم
و در این راه
میلیون‌ها برادر از دست رفته‌
زندگی را به من هدیه کردند.
من تنها یادگار آنها هستم
و بازمانده‌ی عشق زینا و الکساندر.

نمی‌توانم زنده نباشم
دوست نداشتن حتی در خیال من نیست.

بی آن که نشانی به پیشانی کسی باشد
آدمیان تقسیم می‌‌شوند به :
فرزندان عشق
و بی عشقی
فرزندان مستی، تجاوز
و بی‌اعتنایی.

هیچ گناهکاری وجود ندارد
ای طبیعت آدمی را از نفرین رها کن.

" پدر، کیست خدای لاک پشت‌ها؟ "
" پدر، آتلانتیس کجا سر به نیست شد؟ "
" پدر، عمو بولات الان کجاست؟ "
" پدر تو واقعا مادر را دوست داری؟ "

پسر من، همتای من، مدام سوال می‌کند.
فرزندم
_ تندیس یادبود عشقم _
اکنون هم قامت من است.
من لحظه‌ی اشتعال دو روح بودم
آن دم که در جسمی با هم روبرو شدند.
می‌خواهم ذره‌ای عشق هدیه کنم
به آنان که عشق را نشناختد.

من فرزند عشقم
از این است که حسادت
اطراف من بسیار است.
و اما عشق حتی اگر یکی
و تنها در روسیه باشد
برای تمام بشریت کافی است.


پیوندهای ناپیدا، یوگنی یفتوشکو(شاعر روس متولد 1933 شهر زیما واقع در سیبری روسیه، پدرش زمین شناس مادرش آوازه خوان)، ترجمه‌ی نسترن زندی، نشرمرکز، تهران 1386

May 25, 2007 | جمعه، 4 خردادماه 1386

هشت

در آتش می‌سوخت
به ما خیره بود.
طلب یاری داشت
در آتش صاحب دو قلب
شده بود.
قلبی برای ماندن و قلبی برای
رفتن.


قسمتی از " یک منظومه در بیست و پنج شماره"
ساعت ده صبح بود، احمدرضا احمدی، نشر چشمه :1385

February 19, 2007 | دوشنبه، 30 بهمنماه 1385

ابیات پراکنده

از دستان من نیاموختی
که من برای خوشبختی تو
چه قدر ناتوانم
من خواستم با ابیات پراکنده‌ی شعر
تو را خوشبخت کنم
آسمان هم نمی‌توانست ما را تسلی دهد
خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،
به پایان ماه و به پایان سال موکول می‌کردم
هفته پایان می‌یافت
ماه پایان می‌یافت
سال پایان می‌یافت
هنوز در آستانه‌ی در
در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه می‌کردم
که کسی خوشبختی و جامه‌ای نو به ارمغان بیاورد
روزها چه سنگدل بر ما می‌گذشت
ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می‌کردیم
چه فرسوده و پیر شده بودیم
می‌خواستیم
با دانه‌های بادام و خاکسترهای سرد که
از شب مانده بود خود را تسلی دهیم
همیشه در هراس بودیم
کسی در خانه‌ی ما را بزند و ما در خواب باشیم،
چه‌قدر می‌توانستیم بیدار باشیم
یک شب پاییزی
که بادهای پاییزی همه‌ی برگ‌های درختان را بر زمین
ریختند
به زیر برگ‌ها رفتیم
و برای همیشه خوابیدیم.

ساعت ده صبح بود، مجموعه شعر، احمد رضا احمدی، تهران: نشرچشمه،1385
این کتاب به یک دوست تقدیم شده
که دستگاه ماهور و همایون و آواز بیات ترک را دوست دارد:
ابراهیم گلستان


* فعالاني كه دختران جوان را ”اغفال“ مي‎كنند : انجمن زنان زنده
* بازارچه خیریه برای کودکان سرطانی، سوم و چهارم اسفند: محک

1 2 3