صفحه‌ی 1 از 3
janvier 30, 2010 | شنبه، 10 بهمنماه 1388

بهمن

شکایت‌ها همی‌کردی
که بهمن برگ‌ریز آمد

کنون برخیز و
گلشن بین
که بهمن
بر گُریز آمد

ز رعدِ آسمان بشنو تو آواز دُهُل
یعنی:
عروسی دارد این عالم
که بُستان پُر جَهیز آمد

که یاغی رفت و
از نصرت
نسیم مشکبیز آمد

به گوش غنچه
نیلوفر
همی‌گوید
که یا عبهر
به استیز عدو
می خور
که هنگام ستیز آمد

که نبوَد خواب را لذت چو بانگِ خیز خیز آمد

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

janvier 16, 2010 | شنبه، 26 دیماه 1388

چون

سر را گرفته بودم
یعنی که در خمارم

گفت
ار چه در خماری
نی در خمار مایی ؟

گفتم
چو چرخ گردان
والله که بی‌قرارم

گفت
ار چه بی‌قراری
نی بی‌قرار مایی ؟

سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
این‌جا دویی نباشد
این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی

خاموش کن که دارد هر نکته‌ی تو جانی

مسپار جان به هر کس

چون جان‌سپار مایی

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

décembre 24, 2009 | پنجشنبه، 3 دیماه 1388

گفتا که چند جوشی گفتم که

تا قیامت

گفتا کجاست آفت
گفتم به کوی عشقت

گفتا که چونی آن جا

گفتم

در استقامت


.
.
.

مولانا جلال الدین محمد بلخی

décembre 16, 2009 | چهارشنبه، 25 آذرماه 1388

صد بار

دامی‌ست در ضمیرم
تا باز ِ عشق گیرم
آن باز ِ بازگونه چون مرغ در ربودم

ای شعله‌های گردان
در سینه‌های مردان
گردان به گرد ِ ماهت
چون گنبد کبودم

عقلم ببرد از ره
ک "ز من رسی تو در شه"
چون سوی عقل رفتم
عقلم نداشت سودم

مولانا جلال الدین محمد بلخی

novembre 16, 2009 | دوشنبه، 25 آبانماه 1388

بانوی ...

بانوی روزهای آخر مرداد !
دوستت دارم
اما نمی‌دانم
با کودتا چه باید کرد

تکه‌ای از شعر بانوی روزهای آخر مرداد

عاشقانه‌های مصدق، مرتضی بخشایش، تهران: آهنگ دیگر، چاپ اول پاییز ۸۸

novembre 05, 2009 | پنجشنبه، 14 آبانماه 1388

چو دیدی روز روشن را

...
چو دیدی روز روشن را
چه جای پاسبان باشد
برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش
تو لطف آفتابی بین
که در شب‌ها نهان باشد
دلا !
بگریز از این خانه
که دلگیر است و بیگانه
به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد
بجو آن صبح صادق را
که جان بخشد خلایق را
هزاران مست عاشق را صبوحی و امان باشد
یکی خوبی
شکرریزی
چو باده رقص انگیزی
یکی مستی
خوش‌آمیزی
که وصلش جاودان باشد
...
کسی کاو یار صبر آمد
سوار ماه و ابر آمد
مکن باور که ابر تر گدای ناودان باشد
...
کسی کاو خواب می‌بیند که با ماه است
بر گردون
چه غم
گر این تن خفته میان کاهدان باشد
دهان بربند و خامش کن که نطق جاودان داری
سخن با گوش و هوشی گو
که او هم جاودان باشد

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

octobre 22, 2009 | پنجشنبه، 30 مهرماه 1388

حرف آخر

.
.
.


وقتی تصاویر شاد را، دیگر
تنها در خواب می‌توان دید،
گمان می‌کنید
بیدار شدن از خواب آسان است؟

پاییزی کاملا متفاوت، هوانس گریگوریان، ترجمه واهه آرمن

septembre 20, 2009 | یکشنبه، 29 شهریورماه 1388

بیمار

گه از آن سوی کشندم
گه از این سوی کشندم
ز کشاکش چو کمانم

قدر از بام در افتد
چو در خانه ببندم

مگر استاره‌ی چرخم
که ز برجی سوی برجی به نحوسیش بگریم
به سعودیش بخندم

نفسی آتش سوزان
نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ؟
ز چه فصلم ؟
به چه بازار خرندم ؟

نفسی همره ماهم
نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم
نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم
نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم، که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب، قانون
هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم
وتد هوش بکندم
.
.
.
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم؟
هله ای اول و آخِر
بده آن باده‌ی فاخِر

جلال‌الدین محمد بلخی


septembre 14, 2009 | دوشنبه، 23 شهریورماه 1388

. . .

در پایتخت قصه‌های هزار و یک شب
دیکتاتوری را به دار کشیدند

سلطان سلیم
برای جفت و جور کردن کابوس امپراتوری
به هلال خصیب سفر کرد
شاه عباس
برای لندن پیام فرستاد
عبدالوهاب
روی نقشه‌ی صحرا خم گشته
تا رد پای ترک‌ها و مجوس‌ها را
به انگلیسی‌ها نشان دهد

این‌جا خاورمیانه ‌است
سرزمین صلح‌های موقت
بین جنگ‌های پیاپی
سرزمین خلیفه‌ها، امپراتوران، شاهزادگان، حرمسراها
و مردم نمی‌دانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.

حافظ موسوی، خرده‌ریز‌های خاطره‌ها و شعر‌های خاورمیانه، انتشارات آهنگ دیگر

septembre 04, 2009 | جمعه، 13 شهریورماه 1388

[...]

گنجشک‌ها با تو دوستند
گربه‌ها از صدای پایت فرار نمی‌کنند
سوسک‌ها
- اگر تو بخواهی -
کنار دمپایی‌ها دراز می‌کشند

جانور درونم آرام شده است
تو با کدام زبان حرف می‌زنی؟!

شهریور ۸۲
حافظ موسوی

août 29, 2009 | شنبه، 7 شهریورماه 1388

نیک‌بختی

درد عشق از تندرستی خوش‌تر است
گرچه
بیش از صبر درمانیش نیست
هر که را با ماه‌رویی سر خوش است
دولتی دارد
که پایانیش نیست

خانه زندان است
و
تنهایی ضلال
هر که چون سعدی گلستانیش نیست

juillet 30, 2009 | پنجشنبه، 8 مردادماه 1388

ویرانی

دستانت را گرفتند

و دهانت را خرد كردند

به همین سادگی تمام شدی


از من نخواه كه در مرگ تو غزل بنويسم

كلماتم را بشويم

آنطور كه خون لبهايت را شستند

و خون لبهايت بند نمي‌آمد


تو را شهيد نمي‌خوانم

تو كشته‌ي تاريكي هستي

كشته‌ي تاريكي

اين شعر نيست

چشمان كوچك توست

كه در تاريكي ترسيده است

در تنهايي

گريه كرده

اعتراف كرده است.

...


ادامه
شعر بسیار زیبا و غمگینی از الیاس علوی
تکه‌ی آخر دیوانه کننده‌اش را حتمن نگاه کنید.

juillet 04, 2009 | شنبه، 13 تیرماه 1388

سه قطره خون

«ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همان‌طوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفتة ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت... ولي دیروز بدون اين‌كه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي‌كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده ـ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي‌كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي‌گيرد يا بازويم بي‌حس مي‌شود. حالا كه دقت مي‌كنم مابين خط‌هاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده‌ام تنها چيزي كه خوانده مي‌شود اينست:

« سه قطره خون »
.
.
.

صادق هدایت

avril 09, 2009 | پنجشنبه، 20 فروردینماه 1388

جين هيرشفيلد

jane_hirshfield01.jpg


وقتی بيست ساله بودم و بيرون از پرينستون در يک خانه زراعتی زنده‌گی می‌کردم، يك روز مشغول شنيدن يك آلبوم موسيقی به‌نام «يک نوع آبی» از «مايلز ديويس» بودم. با آن به‌طرز عميقي احساس نزديکی می‌کردم و تنها كاري كه مي‌كردم فقط گوش دادن بود. در آن لحظه جز همان موسيقي چيز ديگري را حس نمی‌کردم. خب، جايي آلبوم تمام شد و سوزن شروع به‌کليک، کليک، کليک کردن‌های کوچک کرد. (‌صدايی که من فکر می‌کنم روزی به‌زودی‌ي زود ناشناخته خواهد شد، چرا که هر روز افراد کمتر و کمتری به‌گرامافون وينيل گوش می‌دهند.) شب بود و در نيوجرسی باران می‌باريد. چون هيچ «مني» حاضر نبود، و «مايلز ديويس» هم در صداي‌اش تمام شده بود، شنيدن موسيقي با شب و باران و بی‌کرانه‌گی پيوند خورده بود. و باران و تاريکی‌ي بی‌نهايت بودند و اين همان چيزي بود که من بودم. بي‌اختيار زدم زير گريه. دوست‌ام به‌طرف من دويد: ـ مشکلی هست؟ گفتم: ـ مشکلی نيست. و چيزی هم نبود. برای آن احساس بزرگی که در آن غرق شده بودم، اشک مي‌ريختم. اين اتفاق شبيه درک حقيقت وجود بود.

قسمتی از مصاحبه با جین هیرشفیلد، ذن و هنر شعر، ترجمه فرانک احمدی، خانه شاعران جهان

février 27, 2009 | جمعه، 9 اسفندماه 1387

کردان، درخت مو

LaRaisin871208e.jpg

رو ترش کردی
مگر دی باده‌ات گیرا نبود؟
ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود؟
...
در دل مردان شیرین
جمله تلخی‌های عشق
جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود
این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولی‌ست
اندر آن دریای بی‌پایان، بجز دریا نبود

یک زمان گرمی بکاری
یک زمان سردی در آن
جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود

هین خمش کن
در خموشی نعره می‌زن روح وار
تو که دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود؟

مولانا جلال الدین محمد بلخی

<< 1 2 3