

.
.
.
مسافر از اتوبوس
پیاده شد
چه آسمان تمیزی
و امتداد خیابان غربت او را برد
.
.
.
سهراب سپهری، بابل بهار ۱۳۴۵
.
.
.
من بانگ برکشیدم
از آستانِ یأس
آه ای یقینِ یافته، بازت نمینهم
.
.
.
احمد شاملو، ۱۳۳۸
دم مزن
گر همدمی میبایدت
خسته شو
گر مرهمی میبایدت
همچو غواصان
دم اندر سینه کش
گر چو دریا همدمی میبایدت
هر دو عالم گر نباشد
گو مباش
در حضور او دمی میبایدت
در غم هر دم که نبود در حضور
تا قیامت
ماتمی میبایدت
در حضورش عهد کردی
ای فرید
عهد خود مستحکمی میبایدت
فریدالدین عطار نیشابوری
برای چند روز بیشتر ماندن
تمام وسایل خانه را فروختم
حالا که این نوشته را برایت مینویسم
حتا نمیدانم ساعت چند است
شاید ظهر باشد
خداحافظ پیکر مهربان و فداکارم
پیوست : این شعر را پیرمردی که بارانی پوشیده بود، در خواب جوانی برای من فرستاده است.
تنها عنوان شعر از من است.
۲۹ فروردین ۸۹
توضیحی برای یادداشت اول این پست :
گاهی میسازم، گاهی خراب میکنم، گاهی یک قطعه را ثبت میکنم، نه برای خوشحالی یا بدحالی، قطعه وجود دارد، می خواهم جای امنی نگهش دارم، شاید بعدها باز نگاهش کنم. نمیدانم این دوست چرا این خواب را دیده، شاید هیچ وقت هم نفهمم، بعدها باز میخوانمش.
باز خوب است.
گاهی بار اول نمیبینم، گاهی بار دوم نمیبینم، گاهی بار سوم نمیبینم.
تازگیها هزار بار هم شده که ندیدهام، پس
من آدم دوبارهای شدهام
نبودم
شدم و سپاسگزارم .
و
همیشه دیگر "نگران" خواهم بود.
و
یک خواهش از خوانندگان بخشنده و مهربانم، کمی خستهام، کمی زخمی، کمی به هم ریخته، شاید بیدقت بنویسم، شاید با دلهره بنویسم، نامهها را درست نخوانم، به هنگام جواب ندهم. بعدها اگر بازی و دوبارهای بود و شد، درستش میکنم، دوباره کلمات را خیره نگاه میکنم، شاید سر از کارشان در آورم، نشد هم نشد، تسلیمم.
این روزها
مهربان بخوانید مرا
تا بگذرند این بارها و بازیها
سارای پاگرد شما
بانوی روزهای آخر مرداد !
دوستت دارم
اما نمیدانم
با کودتا چه باید کرد
تکهای از شعر بانوی روزهای آخر مرداد
عاشقانههای مصدق، مرتضی بخشایش، تهران: آهنگ دیگر، چاپ اول پاییز ۸۸
.
.
.
وقتی تصاویر شاد را، دیگر
تنها در خواب میتوان دید،
گمان میکنید
بیدار شدن از خواب آسان است؟
پاییزی کاملا متفاوت، هوانس گریگوریان، ترجمه واهه آرمن
در پایتخت قصههای هزار و یک شب
دیکتاتوری را به دار کشیدند
سلطان سلیم
برای جفت و جور کردن کابوس امپراتوری
به هلال خصیب سفر کرد
شاه عباس
برای لندن پیام فرستاد
عبدالوهاب
روی نقشهی صحرا خم گشته
تا رد پای ترکها و مجوسها را
به انگلیسیها نشان دهد
اینجا خاورمیانه است
سرزمین صلحهای موقت
بین جنگهای پیاپی
سرزمین خلیفهها، امپراتوران، شاهزادگان، حرمسراها
و مردم نمیدانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.
حافظ موسوی، خردهریزهای خاطرهها و شعرهای خاورمیانه، انتشارات آهنگ دیگر
گنجشکها با تو دوستند
گربهها از صدای پایت فرار نمیکنند
سوسکها
- اگر تو بخواهی -
کنار دمپاییها دراز میکشند
جانور درونم آرام شده است
تو با کدام زبان حرف میزنی؟!
شهریور ۸۲
حافظ موسوی
درد عشق از تندرستی خوشتر است
گرچه
بیش از صبر درمانیش نیست
هر که را با ماهرویی سر خوش است
دولتی دارد
که پایانیش نیست
خانه زندان است
و
تنهایی ضلال
هر که چون سعدی گلستانیش نیست
دستانت را گرفتند
و دهانت را خرد كردند
به همین سادگی تمام شدی
از من نخواه كه در مرگ تو غزل بنويسم
كلماتم را بشويم
آنطور كه خون لبهايت را شستند
و خون لبهايت بند نميآمد
تو را شهيد نميخوانم
تو كشتهي تاريكي هستي
كشتهي تاريكي
اين شعر نيست
چشمان كوچك توست
كه در تاريكي ترسيده است
در تنهايي
گريه كرده
اعتراف كرده است.
...
ادامه
شعر بسیار زیبا و غمگینی از الیاس علوی
تکهی آخر دیوانه کنندهاش را حتمن نگاه کنید.
«ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شدهام و هفتة ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بودهام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم به من نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت... ولي دیروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو ميكردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده ـ از ديروز تا حالا هرچه فكر ميكنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا ميگيرد يا بازويم بيحس ميشود. حالا كه دقت ميكنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيدهام تنها چيزي كه خوانده ميشود اينست:
« سه قطره خون »
.
.
.

وقتی بيست ساله بودم و بيرون از پرينستون در يک خانه زراعتی زندهگی میکردم، يك روز مشغول شنيدن يك آلبوم موسيقی بهنام «يک نوع آبی» از «مايلز ديويس» بودم. با آن بهطرز عميقي احساس نزديکی میکردم و تنها كاري كه ميكردم فقط گوش دادن بود. در آن لحظه جز همان موسيقي چيز ديگري را حس نمیکردم. خب، جايي آلبوم تمام شد و سوزن شروع بهکليک، کليک، کليک کردنهای کوچک کرد. (صدايی که من فکر میکنم روزی بهزودیي زود ناشناخته خواهد شد، چرا که هر روز افراد کمتر و کمتری بهگرامافون وينيل گوش میدهند.) شب بود و در نيوجرسی باران میباريد. چون هيچ «مني» حاضر نبود، و «مايلز ديويس» هم در صداياش تمام شده بود، شنيدن موسيقي با شب و باران و بیکرانهگی پيوند خورده بود. و باران و تاريکیي بینهايت بودند و اين همان چيزي بود که من بودم. بياختيار زدم زير گريه. دوستام بهطرف من دويد: ـ مشکلی هست؟ گفتم: ـ مشکلی نيست. و چيزی هم نبود. برای آن احساس بزرگی که در آن غرق شده بودم، اشک ميريختم. اين اتفاق شبيه درک حقيقت وجود بود.
قسمتی از مصاحبه با جین هیرشفیلد، ذن و هنر شعر، ترجمه فرانک احمدی، خانه شاعران جهان

رو ترش کردی
مگر دی بادهات گیرا نبود؟
ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود؟
...
در دل مردان شیرین
جمله تلخیهای عشق
جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود
این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولیست
اندر آن دریای بیپایان، بجز دریا نبود
یک زمان گرمی بکاری
یک زمان سردی در آن
جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود
هین خمش کن
در خموشی نعره میزن روح وار
تو که دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود؟
مولانا جلال الدین محمد بلخی
صبح علیالطلوع پیش از هزارهی چندم
از غارهایمان بیرون زدیم
و راه افتادیم
ما هفت برادر بودیم.
و هفت خواهر
در هفت آبادی
پشت هفت کوه
که هفت دیو نگهبان داشت
در سپیدهدمی اخرایی
منتظرمان بودند
ما هفت برادر بودیم
و باید تا صبح روز بعد
از هفت چشمه
در هفت گوشهی دنیا
هفت مشت آب به صورتمان میزدیم
و هفت شاخه سوسن کمیاب
برای دخترها میچیدیم
آبادیای در کار نبود
و استخوانهای اسبها و قاطرها
کنار سنگهای رودخانههای خشک
سوسو میزد
و ما باید کولههامان را
خودمان به دوش میکشیدیم
از کنار جسدها
و از روی پلهای شکسته
با احتیاط عبور میکردیم
عبور کردیم
و اکنون صبح است
صبح علیالطلوع هزارهی چندم
و ما که هفت برادر هستیم
در هفت گوشهی دنیا سرگردانیم:
بعضی از ما سوسن کمیاب را چیدهایم
اما دختری را که در انتظارمان باید باشد
پیدا نمیکنیم
و بعضیهامان هم
دختر موعودمان را پیدا کردهایم*
(زیرنویس خوانده شود)
اما هنوز سوسن کمیاب را نچیدهایم
تا بتوانیم به خواستگاریشان برویم!
*زیرنویس:
یکیشان کارمند شرکتیست در محلهی منهتن
یکی دیگر، در شانگهای، مدیر فروش یک کارخانهی اسباببازیست
یکیشان به عنوان سرباز ناتو در افغانستان میجنگد
یکی دیگر، در بالیوود ستارهی سینما شدهاست.
شهریور ۸۷
حافظ موسوی
ارمغان فرهنگی شماره ۲و۳

عکس: برف نو
اين رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه میشود
بیهوسی مکن
ببين
کز هوسی چه میشود
دزد دلم به هر شبی
در هوس شکر لبی
در سر کوی شب روان
از عسسی چه میشود
هيچ دلی نشان دهد
هيچ کسی گمان برد
کاين دل من ز آتش عشق کسی چه میشود
آن شکر چو برف او
وان عسل شگرف او
از سر لطف و نازکی از مگسی چه میشود
عشق
تو صاف و سادهای
بحر صفت گشادهای
چونکه در آن همی فتد خار و خسی چه میشود
از تبريز شمس دين
دست دراز میکند سوی دل و
دل من از دسترسی
چه میشود
مولانا جلال الدين محمد بلخی
× کتابم چاپ شده، انتشارات آهنگ دیگر.
از همهی شما بسیار سپاسگزارم
از ته دل
و به بعضی نمیدانم چه بگویم برای سپاسگزاری
و اسمشان برایم عزیزتر است که به سادگی این جا بگویم.
تا بعد