Powered by:
Movable Type 2.64
Gardoon.net

desighn By:
Ayene

janvier 04, 2008 | جمعه، 14 دیماه 1386

Adult cold

برف می‌بارد
چرا لباس‌ها را پهن کرده‌ام؟
چرا برف را ندیدم؟
امروز تعطیل بوده انگار
بوی غذا می‌آید
غذای خوش بوی روز تعطیل همسایه ها
مبل مرا بغل کرده
خیلی وقت است
نمی‌دانم از کی
تلفن زنگ زد چند بار
نتوانستم بلند شوم
سرما خورده ام آیا ؟
نمی‌دانم
فردا باز سردم خواهد شد
لباس ها خشک نمی شوند
می دانم

décembre 09, 2007 | یکشنبه، 18 آذرماه 1386

در آینه

Miroir1385sib.jpg

وصیت من به تو
یک چشمک است
هر جا که رفتی
هر جا که بودی
هنگام پاشیدن آب به صورت
که زلال می شود دل آدم
برای من در آینه
چشمک بزن
آینه راز دار من است
بگذار تا آخر دنیا
خیال کنم
چشم چپت در آینه
دیوانه ی من است

novembre 25, 2007 | یکشنبه، 4 آذرماه 1386

کور پدر زاد

باز کنم روسری ام را
ببندم به دهانت
نه !
گوش به تو نمی دهم
که دل نداده ای به من

juillet 30, 2007 | دوشنبه، 8 مردادماه 1386

آرامش

tarquillité.jpg

این باد می‌وزد و می‌رود
این آب می‌ساید و می‌گذرد
این خاک در بر می‌گیرد و از خاطر می‌برد
این آتش می‌سوزاند و خاموش می‌شود

mai 28, 2007 | دوشنبه، 7 خردادماه 1386

این حال

یک چاقوست
تا دسته فرو رفته در پهلو
نام کوچک دوست بر آن

درد هم یبداد کند
که می‌کند

یک ناروست
باور نکن
باور نمی‌کنم

mai 14, 2007 | دوشنبه، 24 اردیبهشتماه 1386

لب‌هایش

سر زده آمده
نمی‌بوسد مرا
لب‌هایش، سیاه‌تر شده‌اند
دندان‌های درخشانش، زردتر
در این گرما آستین بلند پوشیده
رسیده به قسمت تزریق

در سکوت شام می‌خوریم
وقت رفتن
لیوان را می‌اندازد، می‌شکند
می‌گوید ببخشید
و می‌رود
مداد را بر می‌دارم به نوشتن ادامه می‌دهم

février 24, 2007 | شنبه، 5 اسفندماه 1385

هیوا

درختان
در باد و برف و سرما
بی هیچ ‌سخن و گلایه
مطمئن
آمدن اتوبوس را انتظار می‌کشند

بهار می‌آید

février 02, 2007 | جمعه، 13 بهمنماه 1385

سفر

مسواک
مداد
لباس خواب
عطرش را جمع می‌کند
می‌ریزد در ساک دستی
می‌رود میان‌کاله

نه پشت سرش را نگاه می‌کند
نه پیش رویش را

هیچ‌کس در نبودش نمی‌پژمرد
جز یک گلدان
یک پیچ تنها

مسیر پرواز را چند بار در نقشه چک کرده
احتمال دارد

در آب‌های سرد
پی فلامینگوهای مهاجر خواهد دوید
احتمال دارد
یکی از آن‌ها از بالای سر اکتاویو پرواز کرده باشد

تنش سرد است
خسته است
دلش می‌خواهد یک فلامینگو بغل کند
فلامینگوهای سیبری هم خسته‌اند
اما
بی‌شک
گرم‌ است تن‌هاشان

décembre 21, 2006 | پنجشنبه، 30 آذرماه 1385

رقصنده‌ با مرگ

دی رسید
سی سال تمام گذشت
بلدم چای خوبی دم کنم
قصه بگویم
بروم در جلد آدم‌ها
عین خودشان حرف بزنم
بخندانمتان
اشکتان را در‌آورم
نا آرام‌ترین کودک جهان را خواب کنم
خواب‌ترین کودک جهان را بی‌خواب

چیزهای بسیاری تجربه کرده‌ام
اکنون دلبسته‌ی یک چیزم
تنها
زن باشم
در سختی‌ها و شادی‌ها
بردبار و شکیبا
در برابر هر رنجی
حتا اگر دهانم را ببویند*
وفادار تا همیشه

شما که تن به شعر می‌دهید
شما که سنگی برای زدن ندارید
شاهد این پیوند زمینی باشید
در سختی‌ها و شادی‌ها
وفادار تا همیشه

سوگند می‌خورم
زن باشم
پلنگ و پرنده‌
مستانه هر جا
رقصنده‌ با مرگ

décembre 11, 2006 | دوشنبه، 20 آذرماه 1385

پرونده‌ی شماره‌ی 342

روی داستانش کار می‌کرد، برایش چای بردم. گفت با این یقه‌ی باز چرا خم می‌شوم روی دست‌نوشته‌های او ! حوصله‌ی این حرف‌ها را نداشتم، رفتم بالکن هوایی بخورم. داد زد بیایم تو، انگار همان هنگام مرد داستانش هم به بهانه‌ی آب دادن گل‌ها آمده‌بود بالکن روبرویی. سوگند می‌خورم نمی‌خواستم اتفاق بدی بی‌افتد، موهایم را بستم و سرم را به شستن ظرف‌ها گرم کردم.اما او ستمگرانه با چند جمله‌ی کوتاه و به کمک یک قید ساده‌ی ناگهان مرد داستان را به دردناک‌ترین وضع ممکن در تصادفی کشت. وحشتناک بود، روی کاغذها بالا آوردم. بعد مستخدم خانه در دادگاه اعتراف کرد مرا با مردک بخت برگشته دیده‌است.
آقای دکتر! او نویسنده‌ی بی‌نظیریست، همین روزها عکس‌ها و نامه‌ها را پیدا خواهد کرد، فکر نمی‌کنید بهتر است وکیل بگیرم؟

décembre 08, 2006 | جمعه، 17 آذرماه 1385

خاطره

ماه دخت
روبنده‌‌اش را بالا زد لرزان
دستم را گرفت و فشرد
برق می زد چشمانش

گفت
می‌فهمم چه می‌گویی
جای تو بودم کاش
کنارم ماه دختی بود
می‌گرفت دستم را
چه خیال‌ها داشتم

ماه دختی جسور
چشمانش پر از برق شیطنت
و به من
آن روزها می‌گفت
خطر کن
خطر کن دخترجان

می‌فهمی چه می‌گویم؟
ماه دخت پرسید

octobre 26, 2006 | پنجشنبه، 4 آبانماه 1385

تمرین زبان

در وضعیت قرارت می‌دهم
فرودگاه هستی
فرودگاه یک کشور خارجی
پرسشی به ذهنت می‌رسد؟

- نه!
شاید تنها بپرسم
کجا یک لیوان آب می‌توان پیدا کرد؟

دهانش خشک شده
چشم‌هایش را نگاه نمی‌کنم
- بیشتر فکر کن پسرجان!
در فرودگاه تنهایی

- باید بپرسم
در خروجی کجاست؟

بیهوده است
می‌زنم زیر چانه دستم را
روی کاغذ می‌نویسم:
- باجه‌ی فروش بلیط کجاست؟
- اولین بلیط برگشت به ایران چه روز و چه ساعتی ست؟
- نزدیک‌ترین هتل به فرودگاه چه نام دارد؟

جلسه‌ی بعد
جملات را از بر کن
شروع می‌کنیم به داستان خواندن
هیچ نگران نباش
با مادرت صحبت خواهم کرد

octobre 18, 2006 | چهارشنبه، 26 مهرماه 1385

مهر

دخترم باران
گاهی موهایش دم اسبی ست
گاهی سیاه و کوتاه
گاهی بلند و خرمایی

امروز رفتم دبستان دنبالش
همه‌ی بچه‌ها ‌دویدند سمت مادرشان
دخترم باران
موهایش
بور و سیاه و خرمایی
کوتاه و بلند
فری و صاف و دم اسبی بود

خیلی حرف داشتیم
دخترم باران
مهربان است
دیر رسیدم خانه
شانه‌هایم خیس ِ باران بود

octobre 01, 2006 | یکشنبه، 9 مهرماه 1385

Mystify

sway8410.jpg

لباس حریرِ شرابی‌ پوشیده
می‌رقصد
سالن می‌چرخد گرد او:

Like a flower bending in the breeze"
*"Bend with me, sway with ease

فنجان چایت را دو دستی گرفتی
می‌گویی مراقب میز باش
یعنی قندان و قلم‌دان و فرهنگ فارسی

می‌خندد
آشوبی
معادل demystify را پیدا نمی‌کنی
می‌تواند یک اجرا برایش داشته باشد
کلمه می‌خواهی
می‌گوید تنگ است
می‌گویی تنگ قشنگ است
می‌پرسد حریر چطور؟

یک نت کمرش را می‌گیرد
می‌بردش
میان دست‌هایش نگاهت می‌کند
کاش معادل پیدا نکنی
خیلی جذاب شده‌ای

نه
این کار را نکن
می‌خواهد برقصد
با همین حریر شرابی‌اش

*Song: Sway Lyrics

septembre 29, 2006 | جمعه، 7 مهرماه 1385

مسافر

voyageur8507.jpg

در فاصله‌ی دو پرواز
پاریس- تهران
تهران - دهلی
چمدان سنگینش را کنار مبل راحتی‌ی من زمین گذاشت

در فاصله‌ا‌ی کوتاه
میز را چیدم
نفهمیدم مشغول چه کاری‌ست
رفت

هر لحظه
در قوطی‌ی چای
لای حوله‌ها
کتاب‌ها
پشت قاب عکس
گلدان
کلمه‌هایی منفجر می‌شوند

مین گذاری!

دست‌های من توانایی‌ی خنثی کردنشان را ندارند
تسلیم شده‌ام
دیر اما
درست وقتی مسافر
با بودا عکس یادگاری می‌گرفت

و نمی‌دانست
صدای انفجار در این خانه قطع نمی‌شود

septembre 11, 2006 | دوشنبه، 20 شهریورماه 1385

آن نگارین ِ چربدست استاد*

زنی که تنهاست
زیبا هم اگر باشد

خاطر جمع!

تنها
تکیه می‌دهد
به دیوار ِ زمان
و
آواز می‌خواند


* داستانی نه تازه

...همچنین در گشاد و شمع افروخت
آن نگارین ِ چربدست استاد
گوشمالی به چنگ داد و نشست
پس چراغ نهاد بر دم آب

هرچه از ما به یک عتاب ببرد

داستانی نه تازه کرد آری
آن ز یغمای ما به ره شادان،
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
از خرابی‌ی ماش آبادان

دل از ما ولی خراب ببرد!

نیما، فروردین 1325

juillet 30, 2006 | یکشنبه، 8 مردادماه 1385

قرمز ِ تنها

le rouge.jpg

در خاورمبانه دیگر نمی‌شود خوابید...
یک کابوس است می‌دانم
ولی
به تمام رنگ‌ها تقدیم می‌کنم

قرمز را از زمین بلند می‌کنند
می‌گذارند روی برانکار

برانکار را بلند می‌کنند
می‌گذارند توی آمبولانس

روی آمبولانس هیچ علامتی نیست
نه صلیب
نه ماه
نه ستاره

خیلی دورم
فریاد می‌کشم

صبر کنید
صبر کنید
صبر کنید

درها بسته می‌شوند
آمبولانس حرکت می‌کند
آژیر می‌کشد

قرمز، هیچی
قرمز، هیچی

قرمز

هیچی

avril 07, 2006 | جمعه، 18 فروردینماه 1385

کو محتسبی که مست گیرد

laterre.jpg
(تمرین در اندیمشک)


حالا که خط کشیدند زمین را
حالا که پیشِ چشم ما یارکشی کردند
باشد ...

نیم‌کت ذخیره‌ در کار ما نیست
با برانکار از زمین بیرون می‌آییم
بگذار روی ما خطا کنند
جز به جرزنی برنده نیستند
زمین می‌داند حق با برنده نبوده هیچ وقت

با احساس ما بازی کنند
به تو گل بزنند
چشم مستت را تو فقط نبند

تیم ما پیراهنِ مارک‌دار نمی‌پوشد
بی سپانسر حال می‌دهد بازی

یک بازیِ تمیز
تمیز یعنی قشنگ
بی‌هوسِ گل زدن
خراب یعنی
ما که یک زمین بیشتر نداریم
بهترین دروازه‌بانت می‌شوم
بی‌خط، بی‌نشان

خلاص

février 13, 2006 | دوشنبه، 24 بهمنماه 1384

آدم‌های کمی عاشق می شوند

کرور کرور بچه هر روز صبح از گرسنگی می‌میرند
سیاستمداران با زندگیِ کرور کرور آدم بازی می‌کنند
کرور کرور روزنامه‌نگار فریاد می‌کشند
کرور کرور آدم نامه می‌نویسند، امضا جمع می‌کنند

کرور کرور آدم دل هم را پاره می‌کنند
کرور کرور آدم اشک می‌ریزند

کرور کرور آدم همبرگر دوست دارند
کرور کرور آدم بازی‌های زمستانی را تماشا می‌کنند
کرور کرور آدم برای بالرین‌ها دست می‌زنند

کره‌ی زمین خیلی بزرگ است
فردا صبح
کرور کرور آدم بیدار می‌شوند
می‌روند خرید
نان و شیر و عسل می‌خرند
روزنامه و دستمال کاغذی می‌خرند

کرور کرور آدم...

و


یک قصه از شايان الهامی در خزه
«بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی می‌کرد»

février 07, 2006 | سه شنبه، 18 بهمنماه 1384

پنجره‌ی هتل

window.jpg

چراغ‌ها تا لب دریا روشن
زیر هر چراغ نیمکتی و زوجی
صدای آرامِ دریا، همهمه‌ی توریست‌ها و نسیم ساحلی

آرامشِ عمیقی است
توریست‌ها شکلِ خودت هستند،بی‌خواب
بی‌قرار پیِ چیزی می‌گردند

دنیایِ شگفتی است
حس می‌کنی
تمام عمر توریست بوده‌ای

janvier 13, 2006 | جمعه، 23 دیماه 1384

شیشه‌های شکسته‌ی آبی

blue.jpg

چه کسی فنجان‌ها را می‌شکند ؟
چرا خانه پر از شیشه‌های شکسته‌ی آبی است ؟
چرا مچ دستت کبود است ؟
مدام می‌پرسد...

من آن‌ها را نشکسته‌ام
برو یک کتاب فیزیک بخر
فصل تغییر ناگهانی فشار را بخوان
برو پی متافیزیک
من چه می‌دانم

پشت در گوش می‌ایستی
می‌پرسی
به چه کسی می‌گویی آرام باشد
چرا گفتی می‌توانید با هم دوست باشید

در را باز می‌کنم
می‌لرزم
می‌خواهی دیوانه‌ام کنی
نمی‌فهمی چقدر تنهاست

décembre 08, 2005 | پنجشنبه، 17 آذرماه 1384

کارمند رسمی

Crash.jpg

خیابان‌ها تمام نمی‌شوند

تشییع جنازه در این خیابان‌ها تمام نمی‌شود

نام برادرِ من می‌شود این خیابان،

برادرِ من گاهی ماموریت می‌رفت،

ماموریتِ برادرِ من تمام شده است


عکس: محمد خیرخواه

décembre 03, 2005 | شنبه، 12 آذرماه 1384

روز بی‌همتا

c'estunchapeau.jpg


خورشید مثل همیشه است
بد پول در می‌آورم
مثل همیشه

زن همسایه دارد جیغ می‌کشد
کمی زودتر از همیشه

چند دقیقه دیگر می‌دانم
شوهرش در را می‌کوبد می رود

مریم زنگ می‌زند
می‌خواهند اخراجش کنند

می‌رقصم
آواز می‌خوانم:
" دیگه اون دوس نداره باسه من گل بیاره..."

چند فن جادوگری یاد گرفته‌ام

رادیو می‌گوید آن‌ها به ما عدالت می‌دهند

صبحانه‌ام تمام شد

حالا

روز عجیب و بی‌همتایی را آغاز می‌کنم

یادداشت
دوازده آذر هشتاد و چهار، کوچه باران

octobre 06, 2005 | پنجشنبه، 14 مهرماه 1384

تلفن

زنگ می‌زند
صدایش نخ نما و چرک

حرف می‌زند
از گلف و جنبش زنان

نمی‌شناسمش
اشتباه گرفته‌

من از این جا رفته‌ام
کجا را می‌خواهید آقا!؟


octobre 04, 2005 | سه شنبه، 12 مهرماه 1384

بی دلیل

می‌ترسم
مانند یهودیان پیر
که صدای چکمه‌ها راه‌پله‌ها را پرکند
و با پستی به اردوگاه بکشانند مرا

می‌دانم
سرانجام یک نفر می‌فروشدم
پول خوبی می‌گیرد
بسیار هم خواهد گریست

ما هر دو
مانند کودکان یهودی‌زاده
یا هر آدمی
بی‌گناهیم

août 22, 2005 | دوشنبه، 31 مردادماه 1384

اخبار ساعت بیست و دو

مومیاییِ یک مرد
متعلق به قرن‌ها قبل
کشف شده‌است

مردان زمین نگرانند
کسی نمی‌خواهد
باستان شناسان فاش کنند

این مرد قلب داشته‌است

août 12, 2005 | جمعه، 21 مردادماه 1384

آبیِ خیسِ قهوه ای

بال‌هایم را بدهید
می‌خواهم بروم ساحل
با خیس مو‌هایم بر سنگی
تا ته شب منتظرش باشم

بال‌هایم را بدهید
دیسکویِ دریا قرار دارم
نمی‌رقصد با هیچ کس او
صبورِ یک پری دریایی است

بال‌هایم را بدهید
بال‌هایم را بدهید
می‌خواهم اسیر رویاهای کسی شوم
وقتِ وقت است

août 02, 2005 | سه شنبه، 11 مردادماه 1384

گنجشک کوچولوی تنهایم

شاید آن‌ها درست می‌گفتند
تو بد بودی
بی آن که بفهمی
گناه‌کار بودی
آن‌ها کشف کرده بودند

ماتیک و موسیقی و دویدن در باد را دوست داشتی
زیاد می‌خندیدی
شاید درست می‌گفتند

چقدر پچ پچ کردند
به زحمت و سختی افتادی
برای دروغ گفتن
برای به قشنگی فکر نکردن
برای...

دیگر شک ندارم
آن ها درست می‌گویند
تو بدی
خیلی بدتر از آن چه خیال می‌کنند
خیلی خیلی بد

رنج کشیدی
کار ساده‌ای نبود
دوستت دارم همیشه

...

ندیدمت هیچ

و

همیشه دلتنگم

avril 13, 2005 | چهارشنبه، 24 فروردینماه 1384

یک غزل از قرن هفتم

شیر دوش را باز می‌کنم
کف حمام آبی شده‌است
آبی روشن پلیکان
.
.
.

février 16, 2005 | چهارشنبه، 28 بهمنماه 1383

دوستت دارم

به تو خواهم گفت
در آواز گنجشکی کنار پنجره‌ات
در نگاه گربه‌ای که برایش شیر می‌گذاری
یا پینه دوزی که از کاهویت پرمی‌کشد می‌رود

دوباره پیدایت خواهم کرد

به تو خواهم گفت


دسته: ( نه چندان شاعرانه )

février 02, 2005 | چهارشنبه، 14 بهمنماه 1383

درونی نکردن

توی نی شیرش فوت می‌کرد
یک زن پنجاه‌ و دو ساله
هفت نوه داشت
موهای رنگ نکرده
یک خانه‌ی تمیز و مرتب
شام شب را آماده کرده‌بود
می‌گفت دوست دارم
همیشه خیلی دوست داشتم
حباب‌ها قشنگند

décembre 02, 2004 | پنجشنبه، 12 آذرماه 1383

مردان خیابانی

ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
درد دل با تو همان به که نگوید درویش
ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست
(سعدی)


همه جا هستند
در ادراره‌ها
دانشگاه‌ها
وزارت‌خانه‌ها
دادگاه‌ها

کارت که گیرمی‌افتد
پیدا می‌شوند
از چراغ جادو آرام و بی‌صدا بیرون می‌آیند

گاهی یک شماره تلفن کنار چک پول
گاهی دست بچه‌ات را می‌کشی
بروی پی کارت
کسی پایش را لای در رحمت می‌گذارد
و صدایش را شبیه
پرپر زدن فرشته‌ها می‌کند

همه جا هستند
خیلی هم نگران هستند
نگران زیاد شدن زنان خیابانی


novembre 12, 2004 | جمعه، 22 آبانماه 1383

ابو عمار

فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!

نام کوچک توست؟!
نام فرزندت؟!
نام زنی که دوست داشتی؟!
نام کجا؟
جایی که خاک شدی!

فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!

نام خاکی...
خاکی که زنده‌گان را می‌بلعد.
مرده‌گان را زندگی می‌بخشد.

novembre 01, 2004 | دوشنبه، 11 آبانماه 1383

همه چیز رو به راه است

آرام آرام
همه چیز را یاد گرفتم
باورت نمی‌شود
یاد گرفتم شب‌ها بخوابم!
با یک آرامش بخش هر ماه

یاد گرفتم برای دیوار چای بریزم
حتا وسط حرف‌هایش بلند نمی‌شوم

یاد گرفتم
بدون کمک کسی
از چهارراه‌ها بگذرم

نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته‌ام
مثل کوری که
عصا به دست
سر به زیر
تنش را جمع می‌کند که به چیزی نخورد
راه رفتن
در این دنیا
بدون تو را
یاد گرفتم

septembre 29, 2004 | چهارشنبه، 8 مهرماه 1383

وبا


شهر آرام است!

با قائم مقام هایی سرگردان

که دستمال هایی آماده تپاندن در گلو

در دست دارند.

دکتر ها می گویند
دهانتان را با پارچه تمیز ببندید...

juillet 19, 2004 | دوشنبه، 29 تیرماه 1383

بله

پدر خودش را مشغول چراغانی کرده‌بود
مادر به آینه گیر داده‌بود
که موج دارد

لباس عروس تنگ بود
حلقه را یادشان رفته بود بزرگ کنند
دسته گل هیچ بویی نمی‌داد

لبخند‌ها زیر پا
مثل نقل له می ‌شدند

عمه‌ خانم مردن ماهی قرمز را به فال نیک گرفت

آخوند پایش به شمعدان خورد
شمعی که در عسل خاموش شد
بوی بدی راه انداخت

سرانجام
با تف و صلوات
حلقه به انگشتانت رفت

خیره بودم
جیب‌هایم پر از دستمال شده‌بود

حواسم هیچ پرت نمی شد

انگشتانت!

juillet 02, 2004 | جمعه، 12 تیرماه 1383

پارک ممنوع

هی پسر!
اگه فقط ده دسته گل بفروشم
شب معرکه‌ای دارم
یه وانتی پیدا می‌شه و می‌پریم بالا و چی؟
بالا شهر!

یه سینما می زنیم تو رگ
این نیکی خانوم به ابوالفضل جیگره!
فکرشو بکن
صورت ماهشو می‌بینیم
براش سوت می‌زنیم
دخترا بر می‌گردن
شایدم فحشمون دادن!

کی می‌دونه ما کی‌ایم
شام چی می‌خوریم
شب معرکه‌ایه

راستی!
بدبختی‌های ما امانت پیش شما
اگه خوش داشتین
تا صبح غصه بخورین!

چی وایستادی نگاه می کنی!
چراغ سبزه
بفرمایید مستقیم.

juin 11, 2004 | جمعه، 22 خردادماه 1383

دل صنوبر

لیوان به سادگی افتاد
به سادگی شکست
موزاییک ها گفتند
ای وای، دوباره حالش غریب شد!

کاسه بلور لبه آبی
از روی میز خم شد:
نوبت من همین روز هاست دوستان!

دستش را ناخودآگاه
کشید روی خرده شیشه ها باز
ساده نبود جمع کردنشان اما

پایه میز به تمسخر گفت:
دوباره می برد دستش را
بس که خام است این!

تنگ قدیمی فیروزه ای
سر چرخاند:
ای بابا!
ما که بیهوده سوختیم
بگذار گذر خود مزه کند!

گل سرخ خشکیده داخل تنگ
شانه بالا انداخت:
جسارت آنچه بر سرش می آورد
باید داشته باشد!

دختر زیر لب آواز می خواند:
جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت

mai 27, 2004 | پنجشنبه، 7 خردادماه 1383

مژده

مژده را می شناسی؟
مژده سبزه است
با چشم های میشی

نه تو مژده را نمی شناسی!
گرچه او هزار تا دوست دارد
با نمک است و
تند تند حرف می زند

نه
اگر هم ببینیش
حتما نمی شناسی اش
دستش را می برد زیر پلکش گاهی
و تری آن را سریع پاک می کند
هر هفته به تمام دوستا نش زنگ می زند مژده

زیر مقنعه
موهای مشکی اش
اعصابش را خراب می کند
مژده را نمی شناسی تو

بچه های زلزله بم
او را خاله مژده صدا می زنند

شبها منتظر زنگ تلفن او می شوند
و می دانند هر جای دنیا باشد
آخر هفته یک دفعه می پرد وسط چادر
با یک عالم هدیه
و اسم کوچک هیچ کس یادش نمی رود.

mai 12, 2004 | چهارشنبه، 23 اردیبهشتماه 1383

زنده باد

giggle.gif
ما آزادیم
آزادیم
روزنامه بخریم
آزادیم تمام تیترها را بخوانیم
خبر اعدام این هفته
نرخ گوشت
وضع آب و هوا

ما آزادیم
بر علیه خودمان
دوستانمان
حرف های عجیب بزنیم

آزادیم
کتاب های چاپ شده را بخوانیم

بگوییم
پرنده قشنگ است
زندگی روبراه است

خیلی خوب است
ما آزادیم

mai 09, 2004 | یکشنبه، 20 اردیبهشتماه 1383

ما را که برد خانه

مگر زندگی چیست!
دزدگیر یک خانه
آخر شب
آبی، سیاه
آبی، سیاه
آبی، سیاه
بی آنکه دزدی در کار باشد

کشیدن پرده
خاموش کردن چراغ
و
به راه افتادن یک سایه سرگردان
در آغوش نجیب شب

صدای گذشتن یک قوطی خالی از جوی آب

زندگی!
برداشتن چند تکه شیشه شکسته
از راهی که رهگذرانش را نمی شناسی

ساده است زندگی
چون بله گفتن به کسی که
تو را به رقص دعوت می کند

زندگی چیست!
خط ترمزی که از بزرگراه بیرون می زند
تصادف ناگهانی یک ماشین با درختی کهنسال
ضبطی که روشن مانده
" تو مثل گلی ... "

به هم پیچیدن دو قصه
قصه کوتاه شدن
شعر شدن
و دیگر هیچ

mai 07, 2004 | جمعه، 18 اردیبهشتماه 1383

پشت درها

آواره در راه پله ها
ممکن است گرسنه مانده باشی
بدتر از آن سردت هم باشد

اما

اگر فکر کنی
خیال کنی حتی
کسی آن سر دنیا
شاید که دوستت دارد
-گر چه اصلا هم به یادت نباشد-

روی یک پادری نازک
توی پاگرد خوابیدن
کار سختی نیست

avril 27, 2004 | سه شنبه، 8 اردیبهشتماه 1383

مساله این نیست!

گربه کوچولو
زباله‌ها را باز می‌کند
دنبال گوشت نه
جند تکه پلاستیک می‌خواهد

نه سقف
نه الفبا
نه لبخند
چشم‌هایش در شب می‌درخشد

اگر می‌توانی فراموشش کن!

avril 20, 2004 | سه شنبه، 1 اردیبهشتماه 1383

زندگی

moonlight.jpg

"ماهتاب خانم مرده است"

این را جایی می خوانید و
ماهتاب خانم را به خاطر نمی آورید.

شب های درازش کوتاه می شود
و رنگ رد پایش از خاک می پرد.

آینه هم وصایای او را
از یاد می برد،
چون ماهتاب خانم
حتی زبان مادری اش را هم
خوب حرف نمی زند.

از به تته پته افتادن های او
وقت تعریف کردن رویا هایش
آسوده می شوید،
و قلبش دیکر برای چیزهای ساده
تند نمی زند
آدم ها هم دیگر برای ختده
چیزی پیدا نخواهند کرد.

ماهتاب خانم شبی
از همان راهی که آمده
از روی نور ماه بر آب
پابرهنه، بالش به دست
می رود به سمت یک خواب راحت

و حرف و حدیث ها تمام می شود.

avril 11, 2004 | یکشنبه، 23 فروردینماه 1383

کارگران مشغول کارند!

آبی کم رنگ می شود
کم رنگ تر می شود
کوه در مه فرو می رود
آرام آرام باران می گیرد
گونه هایم خیس است

به چهارراه نگاه می کنم
تو رفته ای
سگی آن طرف پیاده رو خود را می لیسد
زباله ای از طبقه دوم پرت شد
پیرمردی که از توالت عمومی آمده
با دکمه شلوارش کلنجار می رود

ساده است فهمیدن اینکه
آدمی می تواند
در چهارراهی تمام شود

همین حالا
پیرمرد دکمه اش را بست
باران تند شده

باید راه افتاد
نه به خاطر مبارزه ای بی امان
با سرنوشت یا بدی ها یا هر چه

آخر
آدم خیس که بشود
صدایش می گیرد
یکی دو آواز قشنگ بلدم
فردا سپیده دمان
دوست دارم بخوانمشان.


avril 08, 2004 | پنجشنبه، 20 فروردینماه 1383

راه شیرین

هر سنگی در راه
چشم توست
به پای پیاده آمدگان
و نگاه معصومانه ی پرسش وارت:

پرهیزگار بوده ای؟
راستگو بوده ای؟

گام ها می دانند
این راه ها کوه بودند
سنگلاخ هایی بی گذر
به اشکی راه گشتند
به آهی رام گشتند

و زمین بوسه زن بر گام ها
زمزمه