janvier 27, 2009 | سه شنبه، 8 بهمنماه 1387

قرار عاشقانه

Lavie.jpg
عکس: آرش عاشوری‌نیا


تقاطع میرداماد ـ ولی عصر
کنار شیر آتش‌نشانی
زود رسیدم
سر قرار

به شیر چهار‌‌شانه و جدی نگاه کردم
ـ چند وقت است منتظری ؟
ـ ده سال
ترجیج می‌دهم
منتظر بمانم
جایی آتش نگیرد

به قرار ما
پنج دقیقه مانده
بروم یا بمانم ؟

۷ دی ۸۷

janvier 17, 2009 | شنبه، 28 دیماه 1387

دی، بهمن و اسفند لعنتی

Quand870206.jpg

سه نفری
می‌ریزند توی خانه
لباس‌هایت را
که از سرما روی هم پوشیده‌ای
به تنت می‌درند
برهنه
از پله‌ها پرتت می‌کنند پایین
موهایت را می‌پیچند دور دست
می‌کشندت روی برف
در خرابه‌ای
صورتت را در گل و لای فرو می‌کنند
و تو
در حالی که دنده‌هایت خرد می‌شوند
و دهانت پر از خون است
فکر می‌کنی
کی اردیبهشت می‌رسد

۲۷ دی ۸۷


janvier 14, 2009 | چهارشنبه، 25 دیماه 1387

پروانه



بال‌هایم
هنگام رقص
رگ به رگ می‌شوند
می‌چرخم
با سرگیجه
ساق‌های نازکم در هم پیچ می‌خورند
پیر می‌شوند

آیا پی دستی، سوزنی
خواهم گشت
که در کمرم بنشیند
قاب شوم
با چهارچوبی طلایی
خواب روم بر دیوار
با بال‌های باز و بی‌حرکت

۸ دی ۸۷

janvier 10, 2009 | شنبه، 21 دیماه 1387

شبی‌خون

هفت‌ بار
می‌شویم
لیوان‌ها و
بشقاب‌ها و
قابلمه‌ها را

چقدر جان دارد این شب


۲۱ دی ۸۷

janvier 04, 2009 | یکشنبه، 15 دیماه 1387

می‌گریست

مردی که می‌گریست
نیمه‌شب آمد
تمام مردان زمین در چشم‌هایش سر پایین انداخته بودند
می‌لرزیدند

دستم را گرفته بود
اجازه نمی‌داد
چراغ را روشن کنم

با آن هیکل غول
تنها گریه کرد
و پیش از سحر
شرمگین و سراسیمه رفت

۱۳ دی ۸۷

janvier 01, 2009 | پنجشنبه، 12 دیماه 1387

هدیه

کاغذ کادویی که دوست دارم
می‌خرم
با آن روبان‌های سه رنگ
سپس
آن هدیه‌ی همیشگی را
با دل‌نگرانی‌‌ی تو
کادو می‌کنم
خطت را خوب بلدم

طوری رفتار می‌کنم
که واقعن
خیال کنم
این هدیه‌ی توست
اما نمی‌دانم
چه می‌نویسی روی کارت
برای
روز تولدم

décembre 23, 2008 | سه شنبه، 3 دیماه 1387

متروی تجریش

آخرهای شب
پنج کامیون مست
تلو تلو خوران
از کوچه‌ی نحیف ما گذشتند

پنجره لرزید
گلدان چسبید به چهارچوب
ظرف غذای میناها
تعادلش را از دست داد
افتاد پایین

پنجره را باز کردم
مشت‌هایم را
گره نکردم
فریاد
نکشیدم

پیشانی‌ام را تکیه دادم به سینه‌ی ماه
کامیون‌ها را نگاه کردم
چقدر خسته بودم
آخرهای شب


بیست و سه آذر هشتاد و هفت

décembre 11, 2008 | پنجشنبه، 21 آذرماه 1387

آذر

Aban870910.jpg

زنی بود
در تمام کافه‌ها
دونات تمشک سفارش می‌داد

نمی‌دانست
پاییز یعنی چه
عشق بی‌فرجام یعنی چه

زنی که
مدام عاشق می‌شد
و همیشه خیال می‌کرد
بار اول است
دونات تمشک سفارش داده‌است


بیست آبان هشتاد و هفت


novembre 15, 2008 | شنبه، 25 آبانماه 1387

وصیت

Foryou870825.jpg

سنگ قبرم سبک باشد
حبسم نکنید در یک فاصله‌ی کوتاه
تاریخ تولد و مرگم را رها کنید
نامم را نیز

یک جمله تنها حک کنید آن جا
مثل یادداشتی
زیر دست و پای باد


" می‌روم چای دم کنم"


بیست و پنج آبان هشتاد و پنج

novembre 01, 2008 | شنبه، 11 آبانماه 1387

دیدار

Aatash870811.jpg

چون پلنگی
از لا به لای درختچه‌ها
بیرون خرامید
لبخند چنگیزخان بر لبش
چشمان سیاهش زبانه می‌کشیدند
دستش را پیش آورد

شاعران نیشابور
ابریشم‌های رنگارنگ بلخ
انبارهای غله‌ی خراسان و خوارزم
در من
می‌سوختند و
دود می‌شدند

دست دادم

ده آبان هشتاد و هفت

octobre 29, 2008 | چهارشنبه، 8 آبانماه 1387

سفید

این نوشته را کسی صدا کرد شعر، حالا هر چه بادا باد.

دلم سفید شده‌است
نمی‌دانم
مثل سیاه سفید
اما فقط سفید

وقت‌هایی که سیاه سفید می‌شود
گریه می‌کنم
خوب می‌شوم

فقط سفید
اما نمی‌دانم
مثل سقف
یا دیوار تازه رنگ شده

دل سفید خالی
یعنی چه


پنج آبان هشتاد و هفت

octobre 14, 2008 | سه شنبه، 23 مهرماه 1387

خیانت

tasse780723.jpg

بیهوده از دست‌های من قول نگیر
چشم‌های من خائنند
دن ژوان‌هایی بالفطره
این را
تمام عاشقان من می‌دانند
میناها و شمعدانی‌ها و فنجان‌ها


.

.

.


بیست و دو مهر هشتاد و هفت

octobre 07, 2008 | سه شنبه، 16 مهرماه 1387

من و تو

shamdani870608.gif


بیچاره شمعدانی
این روزها که ناخوشم
دو سه برگش خشک شده
چه می‌شود کرد
لیوان آب ما یکی ست

چهارم خرداد هشتاد و هفت

octobre 03, 2008 | جمعه، 12 مهرماه 1387

دست تو

شکستم
مهیب، با شکوه
مانند جامی به رنگ آبی فیروزه‌ای
با رگه‌های بنفش

گران‌بها‌ترین جام‌ها نیز
در مجلسی اشرافی
زمین بخورد
تکه تکه شود اگر
نباید رو برگرداند
تبسم‌ها و شادباش‌ها
پیش می‌رود

شکستم
مهمان‌ها دستم را فشردند
با گردن‌های افراشته
بی‌خبر از تمام تراژدی‌ها

رقصیدم
با همه‌ی آهنگ‌ها
بی آن که دعوتی را رد کنم
در پیراهن آبی فیروزه‌ای و دستمال گردن بنفش

خدمتکارها
در سکوت و دست به سینه
خیره بودند

به من
و به دست تو
به تلنگر کوچک دست تو

یازدهم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت

septembre 22, 2008 | دوشنبه، 1 مهرماه 1387

زن سنگین

hahaha.gif


زن درونم
روزی چند بار سنگسار شود خوب است؟
باور نمی‌کنید
سبک بلند می‌شود از خاک
دوش می‌گیرد
موهایش را با شامپوی خوشبویی می‌شوید
با دقت پوستش را کرم می‌زند
سیگاری می‌گذارد میان لب‌های سحرآمیزش
به چشمان حیرت‌زده‌ی من می‌گوید
آتیش لطفن

.
.
.

× معرفی :
سایت شاپور جورکش
باید روزی درباره‌ی کتاب "بوطیقای شعر نو" نگاهی دیگر به نظریه و شعر نیما، کار آقای جورکش بنویسم.
کتابی ست بسیار گیرا و خاص که نمی‌شود به سادگی از کنارش گذشت.

<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17