Powered by:
Movable Type 2.64
Gardoon.net

desighn By:
Ayene

mai 03, 2008 | شنبه، 14 اردیبهشتماه 1387

نمایشگاه

می‌روم نمایشگاه کتاب
پرست از شعرها و قصه‌های گذشته از فیلتر
خیلی باید بگردم
دلم زندگی می‌خواهد
یک ملاقات غیر قابل چاپ

avril 20, 2008 | یکشنبه، 1 اردیبهشتماه 1387

شب به خیر عزیزم

شیر سر رفته
گاز را محکم دستمال می کشم
در می رود دستم
می گیرد گوشه ی گاز
خون می آید
برمی گردم
سر تو که نیستی داد می زنم
"دلم می خواهد"
می لرزم
مثل همیشه می گویی
"آرام باش"
اما نمی توانی ادامه دهی که

"من اینجایم کنارت"

.
.
.

* حکایت ما، شعری ست از عباس صفاری، سایت رندان دیروز چند بار خواندمش، آرامش بخش بود.

avril 16, 2008 | چهارشنبه، 28 فروردینماه 1387

کشیک شب

این بیمار
همراه ندارد

بستری‌اش کنید
در بخش قلب

به او
مسکن قوی بزنید

رهایش کنید
تا صبح
تمام نستعلیق‌های خطش
صاف می‌ شود

avril 10, 2008 | پنجشنبه، 22 فروردینماه 1387

ملاقات

rencontre870121.jpg

شب خیابان مثل من است
هر از چندی
خاطره‌ای بی‌احتیاط می‌گذرد

دلم یک تصادف جدی می‌خواهد
پر سر و صدا
آمبولانس‌ها سراسیمه شوند
و
کار از کار بگذرد

avril 04, 2008 | جمعه، 16 فروردینماه 1387

پارک

Banc870115.jpg

مرد پرسید
می توانم کنارتان بنشینم

به یادداشت کنار نیمکت اشاره کردم
رنگی می‌شوید

مرد رفت

mars 30, 2008 | یکشنبه، 11 فروردینماه 1387

رودخانه

river.jpg


خانه‌ی من
آنتن نمی‌دهد

نزدیک خانه‌ام
رودخانه‌ ای ست
آن جا هم
آنتن نمی‌دهد

دلم می‌خواهد
کسی کنار رودخانه
مدام
شماره‌ی مرا بگیرد
و مدام
بشنود
مشترک مورد نظر در دسترس نیست

février 16, 2008 | شنبه، 27 بهمنماه 1386

پشت سر

بر می‌گردم
پشت سرم
چمدانی‌ست
به سختی بسته شده
لباس‌هایی گرم
مداد و مسواک و مسکن

بر می‌گردم
صدای بوق وانت
قلبم را
می کند
از دیوارهایی که
برای عید
دستمال می‌کشیدمشان

بر می‌گردم
زنی به من می‌خندد
زنی در آغوشم می‌گرید
زنی در من
مانند دیواره‌های رحم
با درد
فرو می‌ریزد
و خاموش می‌شود

février 14, 2008 | پنجشنبه، 25 بهمنماه 1386

فصل سگ

تمام سال‌هایی که
جوان صدایم می‌کردند
فصل جفت‌‌گیری سگ‌های زرد بود
این فصل ادامه دارد
می‌روم عطاری
حنا و قهوه و روناس می‌خرم
با رنگ‌های طبیعی شروع می‌کنم
رنگ کردن
موهای بلندم را

janvier 27, 2008 | یکشنبه، 7 بهمنماه 1386

امپراطوری خاک

دارم از یاد می‌برم
دست خط تنم را
نستعلیق شانه‌ها و منحنی خنده‌هایم را
باید برهنه شوم
بروم زیر آفتاب
پیش باد

رفته بودم سفر
مدیترانه به من خندید
گفت
چرا از آب می‌ترسی؟
امپراطوری ایران شکست خورده
قرارمان تابستان
بیا با ملاحان پیر فینیقیه
برویم دریا‌نوردی

janvier 16, 2008 | چهارشنبه، 26 دیماه 1386

پریشانی

20080115Beyrouth.jpg

نیمه شب
آرام قدم می زنم
در کوچه پس کوچه‌های بیروت

وسط میدان شهر
پشت تانک
از خواب می‌پرد
جوان لبنانی

لبخند می‌زنم به او
لبخند می‌زند به من
شاید او هم دلش
مثل من
یک خواب راحت می‌خواهد

janvier 10, 2008 | پنجشنبه، 20 دیماه 1386

اتاق

در اتاقم دراز کشیده ام
روی تخت
با ملحفه ی آبی ی روشن
از پنجره
پیچی سبز در باد می رقصد
نمی رسد برگ هایش به من
دوباره و دوباره دست دراز می کند

دوستش دارم

décembre 31, 2007 | دوشنبه، 10 دیماه 1386

کلاغ سیاه

می گویند
کلاغی سیاه
با منقاری دراز و بال های چرک
سوژه ی مناسبی برای یک شعر نیست

چه کنم
همیشه عصرها
همین کلاغ
در شعرهای من
غار غار می کند

décembre 21, 2007 | جمعه، 30 آذرماه 1386

خواب

برایت خانه ای می سازم
صبح می شود
پرده های تور سفید را کنار می زنم
انگار
تمام دنیا را خواب دیده باشی
تو را
بیدار می کنم

décembre 16, 2007 | یکشنبه، 25 آذرماه 1386

تهران

Tehran8410.jpg


این شهر عجیب است
من این جا به دنیا آمدم
انقلاب شد
عمه ام را از دست دادم
جنگ شد
پسر عمه هایم را از دست دادم
هشت مارس آمد
خواهرهایم را گرفتند

پیاده در خیابان
خیره و با تعجب
به دیوارها، اداره ها
نوشته ها، روزنامه ها
به همه جا نگاه می کنم
هیچ چیز این شهر
به من
به دوستانم
به خاله و دایی و قصه های مادربزرگم
ربطی ندارد
هیچ خبری از ما
در سطح شهر نیست

دانه دانه شماره تلفن های دوستانم خط می خورند
من کد تمام شهرهای جهان را حفظم
دایی سیاوش می گوید بیا امریکا
هما می گوید به کانادا مهاجرت کن

این شهر عجیب است
این همه سال
این همه به او محبت کردیم
دلش چه می خواهد
دلش با کیست این شهر


décembre 14, 2007 | جمعه، 23 آذرماه 1386

حرفه‌ای

اذیتم نکن
تیرم خطا نمی‌رود
به انگشت‌های کشیده‌ام
پلیس مشکوک نمی‌شود
آرام مدادم را پشت گوش می‌گذارم
زیر لب آواز می‌خوانم
راستی !
چه کسی می‌فهمد
زنی
در شعری بی‌وزن
تو را
از پا در آورده

décembre 11, 2007 | سه شنبه، 20 آذرماه 1386

شب درد

دروغی نبافتم
دلداری اش ندادم
عاشقانه ترین نوازش های دل و دستم را
به او بخشیدم

در آغوشم
زار می زد
روسپی

محبوبش او را
سرد بوسیده بود

décembre 06, 2007 | پنجشنبه، 15 آذرماه 1386

شهر بازی

می روم شهر بازی
پر از بچه است
خیال می کنم
کدام دختر
دختر من
کدام پسر
پسرک من
می خندم آرام
به تمام بچه ها
و به آرزوهایم
که بوی نا گرفته اند

décembre 04, 2007 | سه شنبه، 13 آذرماه 1386

سرانجام سیزده آذر

13azar.gif


تلفنم را جواب می دهد:
"...خوبم "
ضربه ای محکم برای سمفونی ای بزرگ
می خندد
گیتاریست می پرد روی میز ناهارخوری
غول غم ها دهان باز می کند
ترانه می خواند
"...خوبم سارا "
آرشه ها دیوانه وار از آشپزخانه بیرون می ریزند
پیانیست از لب پنجره دست هایش را بلند می کند
بوسه می فرستد
" امروز خوبم
خوب خوب "
گوشی را می گذارم
همه کف می زنند
اتاقم پر از گل سرخ شده

novembre 29, 2007 | پنجشنبه، 8 آذرماه 1386

سال مادر بزرگ

خنده دار نیست؟
برایت سال گرفته‌اند
دعوتت هم نکرده‌اند
با هم گپ می‌زنیم
درباره‌ی اسباب کشی‌‌ی سال پیشت به خانه‌ام
دم در
سینی‌ی خرما را می‌دهی دستم
به همه سلام می‌رسانی

چشم
یادم نمی‌رود
شب برایت گل نرگس خواهم گرفت

می گذرد

کامپیوتر را خاموش می کنم
چراغ را خاموش می کنم
شب اما
بی آن که کم و زیاد شود
تا صبح روشن است

novembre 22, 2007 | پنجشنبه، 1 آذرماه 1386

جاده ی فرعی

Laharpe860314.gif


شعر جاده ی فرعی
شعر من است
آخر شب شبی شب
او را گفتم
یکی دو نفر شاهدند
او
منظومه ای زیبا
بی بدیل و بلند بود
چنان محوش شدم که
نتوانستم بنویسمش
نامش به خاطرم مانده
هر از گاهی
صدایش می کنم
در مه
بی صورت
رویش را بر می گرداند
لبخند می زند
زیبا
بی بدیل و بلند


.
.
.

عکس: کاشی ی حمام گنجعلی خان، کرمان

novembre 18, 2007 | یکشنبه، 27 آبانماه 1386

کوچه ی یزدانیان

Yazdanian860215.gif

بند رخت سیاه
سینه بند بنفش
دامن سفید
تکان های آرام
نگاه ماشین خاموش
به پنجره ی طبقه ی دوم
صدای تمرین سنتور
آقای کریمی
سطل را پر می کند از آب
می ریزد کف کوچه
مرجان دست دخترش را می کشد
آیدا غر می زند
لب پنجره
دو مرغ مینا
برنج می خورند
مرد همسایه
بیرون می دهد
رو به آسمان
دود سیگارش را
تلویزیون روشن
کامیونی پر از دوشک
پارک می کند
دو نفره و یک نفره
دود بالا می آید
از طبقات آپارتمان ها
بند رختی سیاه
سینه بندی بنفش
دامنی سفید
تکان هایی آرام
.
.
.


*
Je ne suis pas ta sœur

novembre 15, 2007 | پنجشنبه، 24 آبانماه 1386

دوست قدیمی

به زیبایی ی چشم هایت
بی عاطفه ای
چه کسی جز من اما می داند
چه چشم های زیبایی داری

به سرخی ی لب هایت
حیله گری
چه کسی اما
جز من
سرخی ی لب هایت را می فهمد

می گزی
سپس
منتظر می مانی

اولین و آخرین شکارت
جان بگیرد

تا زمینش بزنی
باز
با
زیباترین
چشم هایت

novembre 10, 2007 | شنبه، 19 آبانماه 1386

دوئل آخر شب


بیدار شوید
چه کسی باید به من شلیک کند؟

من دارم
با لباس خواب
به سمت تختم می روم

octobre 28, 2007 | یکشنبه، 6 آبانماه 1386

نارنجی‌ی متمایل به سبز

نیمه شب
مارمولکی
آستینم را می‌کشد
- بیا بازی، بیا بازی
- من که همبازیی‌ی تو نیستم
لب ور می‌چیند

می‌شناسمش
مارمولک شعر توست، شمس لنگرودی
کتاب شعرت را
بر می‌دارم از زیر تخت

همین روزها
حلزون‌هایت
جهان را فتح می‌کنند

octobre 24, 2007 | چهارشنبه، 2 آبانماه 1386

بی قراری

لباست را
جا گذاشتی
با چند خرده ریز
در جیب هایش

قلبم را
بردی
با تمام دریچه های پیچ در پیچش

.
.
.
.
.


..."زندگی در پیش رو" به زبان فرانسه
از تمام دوستان مهربانی که با بردباری تغییرات لحظه به لحظه مرا تحمل کردند
و زندگی در پیش رو را ساختند سپاس گزارم.


octobre 17, 2007 | چهارشنبه، 25 مهرماه 1386

کتاب فروشی

رمانت را
از میز کتاب‌های پر فروش
بر می‌دارم
نام کوچک توست
در فونتی بزرگ
جلد کتاب
رنگ پیراهن من است

ورق می‌زنم
ریز به ریز اولین دیدارمان
در پنج هزار نسخه
با اندکی تغییر
در جزئیاتی که
زندگی‌ی من بود

لابد نقدم می‌کنند
زن داستان سرخوش و ابله است
به دیروز، به پری روز
به فردا، به پس فردا
به زهر مار فکر نمی‌کند

کتاب را سرجایش می‌گذارم
روی میز پر فروش‌ها
فروشنده می‌پرسد
چه کتابی می‌خواهید
می‌گویم
داستان کوتاه جذاب

octobre 08, 2007 | دوشنبه، 16 مهرماه 1386

یاد تو

دیشب آن قدر باران آمد
که اکر بگویم یاد تو نبودم
باران با من قهر می‌کند

آن قدر از پنجره بیرون را نگاه کردم
که اگر بگویم منتظر تو نبودم
پنجره با من قهر می‌کند

آن قدر دلتنگ خوابیدم
که اگر بگویم خواب تو را ندیدم
خوابت هم مرا ترک می‌گوید

*

برای دوستان خوب پاگرد،
فکر می‌کنم در قلب ما روشن است که چرا در کنار هم هستیم، همیشه سپاس گزار این همنشینی هستم.
شما با یادداشت‌های شفاف‌ تان مثبت یا منفی مرا بسیار کمک کرده‌اید، همین طور آن چند نفری که نمی‌نویسند هیچ وقت،
با نگاهشان که روشن است مرا یاری داده‌اند...دردها و شادی‌های ما ساده است و ساده شعر را دوست داریم.
مهر شماست که به دست‌های من دل گرمی داده، بی نهایت سپاس گزارم و خواهش می کنم دیگرانی که در این وادی نیستند
و این جملات برایشان غریب است جمع کوچک و آرام پاگرد را تنها بگذارند.

octobre 04, 2007 | پنجشنبه، 12 مهرماه 1386

دل تو

حواسم نبود
هنگام چای ریختن
دستم سوخت

در تاکسی
سر کار
وقت خرید
تمام شب
حواسم
تنها به دستم بود

septembre 27, 2007 | پنجشنبه، 5 مهرماه 1386

با همه‌ی دست‌ها

رفتیم و آمدیم
رفتیم و آمدیم
او قهر کرده بود با زبان‌ها و مردمک‌ها
با من، با تو، با همه‌ی دست‌ها

وسط میدان ونک
در آغوش گرفتمش
گفتم
دوستت دارم
روبروی گشت ارشاد
گفتم
نگران هیچ چیز نباش
پلیس سوت می‌زد
روی خط عابر پیاده

از دهانش گدازه‌های آتشفشانی بیرون می‌آمد
دست‌هایش پر از تاول بود

پس از روزها و شب‌هایی کشنده
رفتن‌ها و آمدن‌هایی در سکوت مطلق
با من حرف زد
از ترس‌ها و دروغ‌ها و آلودگی‌ی هوا
او سردش است
با او
هر جا که می‌بینیدش
با الماس‌های عمق چشم‌هایش
با دست‌هایش
عاشق باشید
او
تازه ترک کرده مواد مخدر را

septembre 23, 2007 | یکشنبه، 1 مهرماه 1386

خیال نکن

Imagine.jpg


خیال نکن
بارانی یا شال‌های پشمی
تو را گرم خواهند کرد
خیال کن
نارنجی، زرد، قرمز
چقدر به من می‌آیند

خیال نکن
موهایم را ببافم
با روبان‌های مودب
خیال کن
موهایم چگونه
سرتاسر شهر می‌وزند

خیال نکن
زیر باران پاییزی
راهت را پیدا خواهی کرد
خیال کن
من چطور
دیوانه‌وار
چهار فصل
می‌خندم


septembre 21, 2007 | جمعه، 30 شهریورماه 1386

میخ‌ها

سلام آقا
شما درست شبیه میخ سمت راستی‌ی کف دست من هستید
فرسنگ‌ها آن سو تر
او هم اصلا حرف نمی‌زند
از جایش هم تکان نمی‌خورد
شرمنده‌ام
استخوان‌هایم دارند از هم باز می‌شوند
من دیگر تحمل ندارم
می‌خواهم بروم پایین
بستنی وانیلی بخورم
خودتان می‌دانید
اما دو تا میخ تنها
در آسمان خالی
هیچ چیز باحالی نیستند

septembre 20, 2007 | پنجشنبه، 29 شهریورماه 1386

قرار


مدارک مهم نیست
به من اعتماد کن
من قاچاقچی‌ی معتبری هستم
برایت یک کارت شناسایی‌ی جدید گرفته‌ام
اسم قبلی‌ات تقلبی بود
فراموشش کن
من با تمام مرزها رابطه دارم
همه‌ی پروازها با من هماهنگند
حواست
تنها به چشم‌های من باشد
در یک چشم به هم زدن
ردت می‌کنم

septembre 12, 2007 | چهارشنبه، 21 شهریورماه 1386

خواب آرام

باید سه چهار تا بچه داشتم
شیطان و تخم جن
از خون‌های پریشان و دیوانه
خانه را که چیده بودی
به هم می‌ریختند
یادها و عکس‌هایت را
پخش و پلا می‌کردند
نامه‌هایت را پاره می‌کردند
می‌گذاشتم
روی دیوارها آدم‌های لخت بکشند
پنجره‌ها را بشکنند
به بزرگترهای عصا قورت داده بخندند
به پلیس‌ها اردنگی بزنند و فرار کنند


یکی دستم را بکشد
یکی موهایم را
یکی از سینه‌‌ی داغم آویزان شود
شوریدگی‌هایم را
وحشیانه مک بزنند
سلول‌های سرطانی‌ی عشق تو را
که مدام تکثیر می‌شوند
که جانم را به لب رسانده‌اند
آن چه از جد و آبادشان دریغ شده بود
از دست‌های من بیرون بکشند و
رها ‌کنند در جهان تهی

تو خوب می‌دانی
من می‌توانستم
من هرگز کم نمی‌آوردم

شاید سرانجام
من
این بچه‌های بی پدر
سرِشب
آرام خوابمان می‌برد
حتی تو
آن دورها
بی هیچ فکر و غلت زدن بیهوده


*
سعی کردم نامه‌ها را با دقت بخوانم و پاسخ دهم.
اگر نامه‌ای بی پاسخ مانده آن را ندیده‌ام، مرا ببخشید.
از مهربانی‌تان (مدل‌های نرمال و همین طور آنرمال) بسیار سپاس گزارم .


août 12, 2007 | یکشنبه، 21 مردادماه 1386

پرینتر بیچاره

پرینترم دیوانه شده
هر چه پرینت می‌فرستم
تنها شعر پرینت می‌کند
فرمان شعر را
هزار بار پاک کرده‌ام
کنسل کرده‌ام
ولی
باز
شعر پرینت می‌کند
بیچاره پرینتر
سیمش را می‌کشم از برق
می‌زنم به شانه‌اش
کمی بخواب
من هم جای تو بودم
می‌مردم و
اخبار روز را
پرینت نمی‌گرفتم


* اردهال
اردهال منطقه‏اى در 45 كيلومترى شمال غربى كاشان و ميان كوههاى كركس است و از يك طرف به قم و طرف ديگر به دليجان مربوط مى‏شود. اردهال دو منطقه كنارى هم دارد، يكى منطقه مشهد اردهال و ديگرى بارِ كَرَس. كلمه اردهال از دو كلمه «اَژدَ» و «هال» به معناى سرزمين مقدس تشكيل شده است.
بخارا، آرش شهنواز
پدر بزرگ اردهال به دنیا آمد. تاجر بود، پس از فتنه ی نایب حسین کاشی (به جان و مال مردم تجاوز می‌کرد) به اراک مهاجرت می‌کند. در سال 1317برای کار در چاپ خانه ی تابان به تهران می‌آید. روزنامه ی ستاره صبح و جمعه و...

août 07, 2007 | سه شنبه، 16 مردادماه 1386

دونده


روز و شب
به سمتی
غیر از چهار جهت اصلی
با تمام قدرت
چیزی درونم
می‌دود
نفس نفس می‌زنم
عرق می‌کنم
گلویم خشک می‌شود
سرگیجه دارم
دیوانه‌وار می‌دود
پایانی ندارد
تا ابد خواهد دوید
او را بد زده‌اند

août 01, 2007 | چهارشنبه، 10 مردادماه 1386

مراقبه

آخرهای شب
از آینه بیرون می‌آید
شانه‌ها و کمرم را نوازش می‌کند
دست‌هایم را می‌بوسد
دریچه‌های قلبم را بتادین می‌زند
باندهایم را عوض می‌کند
می‌گوید
قوی باش
و من
پیش از آن که
به صورتش نگاه کنم
به خواب می‌روم
آرام

juillet 22, 2007 | یکشنبه، 31 تیرماه 1386

شلاق در اتاق تاریک

zambia.figure.jpg


"چرا گریه کردی؟"
دلم می‌خواست کسی می‌پرسید

نیل باز می‌شد
از میان آتش
کورها را شفا می‌دادم
بدون ده فرمان
آخر هفته
دسته جمعی
می‌رفتیم ماداگاسکار
برنزه می‌شدیم

juillet 15, 2007 | یکشنبه، 24 تیرماه 1386

یوز پلنگ نادر ایرانی

یوز پلنگی
می‌دود در من
فلج می‌کند
قطب شمال و جنوب مرا

بیدار که می‌شوم
بوی جنگل می‌دهم
جنگلی که خط استوا از میانه‌ی آن گذشته

پرندگان عجیبی
از دهانم
پر می‌کشند به آسمان
حیواناتی وحشی
از چشمانم
پا به فرار می‌گذارند

نه کمین می‌کند
نه می‌ایستد از دویدن
بی‌خیال شکار است
یوز پلنگ نادر ایرانی

juillet 13, 2007 | جمعه، 22 تیرماه 1386

بسته‌ی پستی

یک بسته‌ی پستی‌ام
آدرس فرستنده و گیرنده‌ام پاک شده‌است
از این سو به آن سو
مردم کمی نگاهم می‌کنند
شانه بالا می‌اندازند
سپاس گزاری می‌کنم
آهسته برمی‌گردم

مادر همیشه می‌گوید
هنگام تولد
روی پیشانی‌ی من نوشته بود :
با احتیاط !
شکستنی‌ست

* . . .

* یک عشق دیرپای، روان بخش صادقی

juillet 08, 2007 | یکشنبه، 17 تیرماه 1386

خط به خط

دلم
مرد می‌خواهد
نابینا
خط بریل بداند
فصل به فصل
تنم را بخواند
بازی‌های ادبی‌ام را کشف کند

دستش را بگیرم
بازو به بازو
دنیا را برایش تعریف ‌کنم
چشمش شوم
عصایش
و تمام زشتی‌ها‌ی جهان را
برای او
از قلم بیاندازم

juillet 05, 2007 | پنجشنبه، 14 تیرماه 1386

ما

Nous_sara.jpg


ما سه نفر بوديم
گربه و من و سنجاقک
سنجاقک
بال چپش درد می‌کرد
ديروز
کنار پنجره
بی‌صدا فوت کرد

ما دو نفر هستيم
گربه و من
گربه تمايلي به بازي ندارد
بیمار است
شايد
روي صندلي
يا زير درخت بيد
فوت کند

ما يک نفر مي شويم:
من
که نمي دانم
چگونه
کنار پنجره
روي صندلي
يا زير درخت بيد
نبودنت را تاب بياورم

juillet 02, 2007 | دوشنبه، 11 تیرماه 1386

اعتراف

با او رابطه داشتم
تنها بودم
او هم تنها مانده بود
هر دو خسته بودیم
من از زمین
او از آسمان
قرارمان نیمه شب بود
پشت پنجره آمد
باورت نمی‌شود
به من لبخند زد
خیلی زیبا
فوق العاده زیبا بود

یادم آمد
شب چهاردهم بود
و
او
کامل ِ کامل

juin 26, 2007 | سه شنبه، 5 تیرماه 1386

زخم‌ها

همه‌ی ما زخم‌هایی داریم
روی بازو یا ساق پا
زخم‌هایی قدیمی
که داستان دارند
که می‌شود
با آن‌ها
ما را شناسایی کرد
زخم‌هایی بر پیشانی
یا
بر قلب‌هایمان

juin 24, 2007 | یکشنبه، 3 تیرماه 1386

شب طولانی

oublier1.jpg

دیر است
می‌نویسم
صدای پایش آرام از پله‌ها بالا می‌آید
مکث می‌کند کمی
در می‌زند
با احتیاط می‌پرسد
- شام خورده‌ای ؟

داستان می‌نویسم؟
شعر
یا خاطره؟
نمی‌دانم
نه صدای پایش می‌آید
نه کسی در می‌زند
و نه من شام خورده‌ام

juin 22, 2007 | جمعه، 1 تیرماه 1386

فراموشی

گاهی تو صدایم می‌کنی
گاهی من صدایت می‌کنم
عجیب است
گاهی هر دو
چیزی به این سادگی را
فراموش می‌کنیم

juin 21, 2007 | پنجشنبه، 31 خردادماه 1386

زندگی

می‌رقصم
تا دم مرگ
با همه
با خودم
با هیچ

از پس همه
از پس هیچ
از پس زندگی
بر می‌آیم

juin 19, 2007 | سه شنبه، 29 خردادماه 1386

با عشق

با جهان در آرامشم
با آرواره‌های کوسه، کتاب‌های درسی، عقرب‌ها
با سوء تفاهم
با مبلغین، زلزله، رنگین کمان
با سیب‌های ترش، حرف‌های تلخ و شیرین و کرم‌خورده
با دلتنگی، دودلی
در آرامشم
جهان رازی دارد
رازی ساده
با راز جهان در آرامشم

juin 16, 2007 | شنبه، 26 خردادماه 1386

درمان

ای اجرام آسمانی
با من از تجربه‌هایتان سخن بگویید
دوباره دوره‌ی درمانش آغاز می‌شود
ای اجرام آسمانی
گیج است
نام کوچکم را فراموش کرده
بالا می‌آورد در آغوشم
می‌لرزد
به من متلاشی نشدن را
شناور بودن در مدار خود را
تحمل سنگینی را
ای اجرام آسمانی
با جدیت بیاموزید
من دو زانو و دست به سینه این جا نشسته‌ام