Powered by:
Movable Type 2.64
Gardoon.net

desighn By:
Ayene

mai 01, 2008 | پنجشنبه، 12 اردیبهشتماه 1387

سنگینی

sylvia-plath.jpg


سیلویای عزیزم،

آدم از اندوه فراوان نمی‌میرد
آدم از تنهایی بسیار نمی‌میرد
آدم از اشک ریختن مدام هم نمی‌میرد
آدم تنها از اندکی گرسنگی و تشنگی می‌میرد.

باز برایت خواهم نوشت، حرف‌هایی هست ...
سارا

avril 07, 2008 | دوشنبه، 19 فروردینماه 1387

Lynda Lemay

یاد یک کار قدیمی افتادم.

یاد موسیقی آن، خواننده‌اش و کسی که با هم متنش را ترجمه کردیم.
یاد دست خطم آن روزها...

:
" چه زیبا باشی، چه زشت زشت
چه تردید داشته باشی، چه برایت مهم باشد
...
حتا اگر دنيايت نمي‌داند که من وجود دارم، حتا اگر بدجنس باشي
...
چه من شيرين‌ترين افسوست باشم چه بدترين خاطره‌ات باشم..."

یک آوا: Lynda Lemay


دوستی مرا یاد آن روزها انداخت.


mars 20, 2008 | پنجشنبه، 1 فروردینماه 1387

رنگ کردن

Green.jpg

میز کهنه‌ی مادر بزرگ را رنگ می‌زنم، قلمو آرام بالا و پایین می‌رود، قهوه‌ای‌های سوخته
سبز م‌ شوند، سبز سبز ... انگار نه انگار قهوه‌ای سوخته بودند...

روز خوبی‌ست
یک ماه به اردی‌بهشت مانده

سالش حالا
هر چه می‌خواهد باشد

février 11, 2008 | دوشنبه، 22 بهمنماه 1386

چای خوب دم کنید

برای کسی که تفاوت چای خوب دم کشیده و چای جوشیده را می داند، نمی شود ساده چای دم کرد.
نجف دریا بندری در مورد چای دم کردن فصلی دارد که می توانید آن را بادقت بخوانید، همین قدر بگویم
که همه چیز آن مانند قوری و کتری و آب و. .. مهم است.

خواستم بگویم احمد پوری این جا هستند
چای را درست دم کنید !

juillet 27, 2007 | جمعه، 5 مردادماه 1386

کودکان عصر اطلاعات

...فقط در ایالات متحده حدود 300000 روسپی‌ی خردسال وجود دارد، در کل دنیا این رقم به میلیون‌ها می‌رسد. بعد از آن مسئله‌ی فقر کودکان هم هست که حتی در جهان توسعه یافته به دلیل تفاوت در نرخ موالید روز به روز بدتر می‌شود...همه اذعان می‌کنند که کودکان بسیار مهم‌اند، مهم‌اند، مهم‌اند، اما جامعه مراقب آن ها نیست. زندگی انسان غالبا ارزشی ندارد و مردم به ضعیف‌تر‌ها رحم نمی‌کنند ،مردم به ضعیف‌تر‌ها رحم نمی‌کنند، مردم به ضعیف‌تر‌ها رحم نمی‌کنند. و چه کسی ضعیف‌تر از کودکان؟ سربازان خردسال، روسپیان خردسال، و کارگران خردسال: همه‌ی این چیزها اتفاق می افتد، اتفاق می افتد، اتفاق می افتد چون کودکان بی دفاع‌اند و آسان‌ترین کسان برای سوءاستفاده.
در دنیای توسعه یافته، مردم اغلب کودکان را مصرف می‌‌کنند نه تولید...مردم نیازی به انسجام و پیوستگی احساس نمی‌کنند، بلکه در پی ارضای نیازهای خود هستند. پس کودکان، کاملا کالای مصرفی محسوب می‌شوند. ما آن‌ها را جزئی از خودمان نمی‌دانیم، چه بصورت جمعی و چه بصورت فردی: بیشتر مایلیم آن‌ها را یکی از چیزهای زندگی‌ی خود قلمداد کنیم نه این که، نه این که، نه این که در وجود آن‌ها خودمان را ببینیم، و این افشا کننده‌ی خود- ویرانگرترین جنبه‌ی جامعه‌ی ما است. در یک جامعه‌ی برابر کودکان به خوبی در جامعه ادغام می‌شوند. در وضعیت فعلی، موقعیت کودکان بر ملا کننده‌ی کاستی‌ها و شکست‌های جامعه ما است. این مرا رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، رنج می‌دهد، و نشانه‌ی هزینه‌هایی است که برای نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود، نحوه‌ی عمل خود در جامعه می‌پردازیم...افراطی‌ترین شکل آن در تجارت جهانی کودکان دیده می‌شود، از جمله روسپی‌ها ، خدمتکاران، و کارگران که شاید 250 میلیون کودک و نوجوان 6 تا 14 ساله را شامل می‌شود...در برخی از موارد بدبختی‌ی این کودکان بسیار بیشتر از کودکانی است که در دوره‌ی انقلاب صنعتی به اعماق معادن فرستاده می‌شدند و این برخلاف بهبود کلی وضع آن‌ها در جامعه از انقلاب صنعتی به بعد است، و دلیلش بازار جهانی‌ی کودکان است. آن‌ها ارزان هستند و می‌توان به دلخواه هر کاری با آن‌ها کرد چون موجودات بی‌دفاعی هستد.
بدتر این‌ که ما به این مسئله آگاهی داریم، آگاهی داریم، آگاهی داریم، آگاهی داریم، آگاهی داریم. کاتالوگ‌های س.ک.س کودکان به صورت قانونی، قانونی، قانونی، قانونی، قانونی پخش می‌شود...اما هیچ یک از این‌ها اجتناب‌ناپذیر نیست این سویه‌ی تاریک بازار آزاد است که نیازمند نظارت و تنظیم اخلاقی است در غیر این صورت دنیایی خواهیم داشت که در آن همه چیز را همه جا می توان فروخت، در آن همه چیز را،همه چیز را، همه چیز را، همه جا می توان فروخت، در آن همه چیز را همه جا می توان فروخت، می توان فروخت، می توان فروخت،در آن همه چیز را همه جا می توان فروخت. ما می‌دانیم چه کسانی خطاکارند...بنابراین اگر می‌خواهید بدانید چرا من نظر مساعدی به حکومت‌ها ندارم، نحوه‌ی برخورد آن‌ها با کودکان بخش عمده‌ی پاسخ من خواهد بود...دنیایی خواهیم داشت که در آن همه چیز را همه جا می توان فروخت، در آن همه چیز را،همه چیز را، همه چیز را، همه جا می توان فروخت، در آن همه چیز را همه جا می توان فروخت، می توان فروخت، می توان فروخت، در آن همه چیز را همه جا می توان فروخت....همه چیز را همه جا..همه...


گفتگوهایی با امانوئل کاستلز(جامعه شناس)، ترجمه چاوشیان و افشانی، تهران: نشرنی، 1384
- می‌خواستم چیزی بگویم، بی‌نتیجه ماند.
- کسی می‌داند چرا سایت‌های دفاع از حقوق کودکان فیلتر است.

avril 13, 2007 | جمعه، 24 فروردینماه 1386

نامه

شما کدام بند هستید؟
چه کسانی در بند شما هستند؟
چند نفر در یک بند هستید؟
بند شما بزرگ است؟
کوچک است؟
در بند چه خواب‌هایی می‌بینید؟
در بند چه بازی‌هایی می‌کنید؟
چه آوازهایی می‌خوانید؟
می‌رقصید؟
به چه چیزهایی می‌خندید در بند؟

می‌خواهند بند شما را عوض کنند؟
به کدام بند خواهید رفت؟

دلم می‌خواهد
از بندهایمان حرف بزنیم
می‌خواهم
هزار و یک داستان کوتاه بنویسم

برای من
تو بنویس
نامه‌ات را پنهان کن
قرار ما
همین جا
همین شکاف دیوار


نامه‌ی ناهید و محبوبه
نامه‌ی نوشین


mars 29, 2007 | پنجشنبه، 9 فروردینماه 1386

زنده باد حوا

sabz.jpg

باران تا صبح بارید
از هر کجای تهران سرک بکشید
دماوند، مغرور
با رزلوشن بالا لبخند می‌زند
هر جایش را کلیک کنید
بالا و بالا‌ و بالا‌تر می‌توانید بروید
زنده باد هوای پاک
شما را دعوت می‌کنم به بزم نفس کشیدن
در بهار هشتاد و شش تهران
هنوز این جا می‌توان زندگی کرد
سارا گزارش می‌دهد

mars 04, 2007 | یکشنبه، 13 اسفندماه 1385

décembre 25, 2006 | دوشنبه، 4 دیماه 1385

جهانی شدن سوسک‌ها

سوسک‌ها خانواده‌ی بزرگ و با اصل و نسبی هستند. نمی‌شود به همه‌ی آن‌ها فقط گفت سوسک،
آن‌ها نام‌های ثبت شده دارند، نمونه‌های بسیار زیبایی میان آن‌ها هست که حتمن دیده‌اید.
اما سوسک‌هایی که جهانی شده‌اند و همه جا معروف هستند، سوسک توالت یا سوسک آمرکایی نام دارند.

درباره‌ی سوسک‌ها

décembre 23, 2006 | شنبه، 2 دیماه 1385

صحنه‌های داخلی

WoodyAllen1.jpg

پنج قرار داشت، پنج و پنج دقیقه نمی‌دانم چطور sms زد، من که داشتم با عجله می‌رفتم بیرون، در حالی که یک آستین لباسم را هنوز نپوشیده بودم sms را اشتباهی خواندم که طرف شبیه آلن دلون است، برایش نوشتم معلوم است که طرف او باید همچین تیپی باشد، که مثلن اعتماد به نفس بدهم، بدجوری دلخورش کرده بودم. نگو او نوشته وودی آلن، بعد از کلی sms بی‌ربط، آخر شب که زنگ زد تازه متوجه عینک قاب مشکی و معصومیت پسرک شدم. دستش را زده بود زیر چانه و در اولین روز ملاقات تمام بدشانسی‌ها و شکست‌هایش را تعریف کرده بود. دوبار هم گریه‌اش گرفته بود: " همون سال اول انداختنم بیرون چون سر امتحان آخر ترم متافیزیک تقلب کردم. می‌دونین، داشتم توی روح پسری که کنارم نشسته بود نگاه می‌کردم."*


* وودی آلن

décembre 13, 2006 | چهارشنبه، 22 آذرماه 1385

بامداد


کنار هشتاد شمع سرخ لبخند می‌زند لنگر سیاه پوش زیبایی‌ها...

novembre 29, 2006 | چهارشنبه، 8 آذرماه 1385

مادر بزرگ

Aziz_060985.jpg


بتادين و پنبه بيهوده بود، داشت بال در مي آورد.
سبك پريد.


* دست خط پرنده

octobre 04, 2006 | چهارشنبه، 12 مهرماه 1385

سفری داریم در آب‌های آینه

عمران صلاحی رفت.
وقتی خوب می‌خندیم، نگران هم باید باشیم، خیلی نگران !
مراسم تشییع: فردا نه صبح خانه‌ی هنرمندان

سفری داریم در آب‌های آینه
با زورقی نگران

از نیمه‌ی تاریک در می‌آییم
و در نیمه‌ی روشن به خویش می‌رسیم

عبور می‌کنیم
از خویشتن
ما تصویر می‌شویم
و تصویرمان به جای ما می‌نشیند

هزار و یک آینه، عمران صلاحی، تهران: نشر سالی، 1380

septembre 04, 2006 | دوشنبه، 13 شهریورماه 1385

Pause

Pause.jpg


مردِ کارگری که در اتاقکِ آلومینیومی، بر تختِ آهنی، کنارِ پله برقی‌ی پل ِعابرِ بزرگراه می‌خوابد، از من پرسید:
" کسی که روی پل مزاحم شما نشد؟ " ، گفتم خیر. کلاهش را برداشت، چشمانِ آبی‌اش در صورت حسابی
سوخته‌اش می‌درخشید، لبخند زد و گفت: " حسابی کتک خوردند، جوان‌ها‌ی بی‌شخصیت"


août 31, 2006 | پنجشنبه، 9 شهریورماه 1385

نا به سامانی

statuette8503.jpg

همه‌ی آن چه می‌خواستم آن بود که صادقانه به مردم بگویم:
" نگاه کنید به خودتان. نگاه کنید چه زندگی‌ی نا به سامان و ملال انگیزی را می‌گذرانید."

چخوف

* یک میلیون آدم کنشگر

juin 21, 2006 | چهارشنبه، 31 خردادماه 1385

باز... آینه

دوستان مهربانی که درباره‌ی آینه می‌پرسید،
سارا هم دوست دارد آینه گردگیری شود اما باید کسی هم باشد
که کارهای فنی آن را انجام دهد.
بنابراین سارا با این که دلش می‌خواهد اما نمی‌تواند کاری بکند.
او را ببخشید

سپاس‌گزار مهربانی شما

* دیر دیدم
هفتمین روز است امروز ...

به یک شال فکر می کنم،
" شالی به درازای جاده ابریشم "...

juin 12, 2006 | دوشنبه، 22 خردادماه 1385

گزارش: مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد

LA liberté .jpg

خواسته‌ها روشن بود
مثلن منع چند همسري
شماره‌ی لیلا را می‌گیریم
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد
یا
لغو حق طلاق يکطرفه‌ی مرد،
مجید را می‌گیریم
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد
و
حق ولايت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک
مریم راستی،
مریم تازه جدا شده از همسرش
با دلشوره شماره‌ی او را می‌گیریم
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد
و
تغيير سن کيفري دختران به 18 سال،
حق شهادت برابر،
بچه‌هایی که دوربین داشتند
آن‌ها هم در دسترس نیستند

و لغو قانون قراردادهاي موقت كار
زیبا و مینا هم در دسترس نیستند

سمیرا زنگ می‌زند
بچه‌ها به خواب‌گاه برنگشتند
و موبایل همه یک چیز می‌گوید
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد

mai 26, 2006 | جمعه، 5 خردادماه 1385

مسافرکشی

یک داستان نوشتم.

mai 05, 2006 | جمعه، 15 اردیبهشتماه 1385

به شاپور جورکش، دوست‌ِ دوست

Bootigha.jpg

نوروز بود،
پرسیدم خیلی کار هست نه؟
گفت : هیچ، فقط به مادر باید سر بزنم.

شاپور مهربان، اردیبهشتِ شیراز ...
باید از او باز حرف بزنیم، از مادر.

تسلیت می‌گویم.


عکس: آرش عاشوری نیا

avril 23, 2006 | یکشنبه، 3 اردیبهشتماه 1385

تمرینِ زبان

harry.jpg


"سه تا بچه، سگِ پا‌شکسته‌ای را دیدند اولی گفت:.. " دنی داستان را ادامه بده، البته یک
داستانی نباشه که خوابم ببره.
دانیال : خوب! یک دفعه سگِ بلند می‌شه مثل نئو توی ماتریکس از دیوار می‌ره بالا اونا شلیک
می‌کنند و نئو دستش را ...
داره خوابم می‌بره، کی بلیط می‌خره مدل سگی ماتریکس را ببینه، بجنب پسر، تو می‌گفتی
داستانهای من از هری‌ پاتر بیشر خواننده داره.
دانیال : اولی گفت، بیچاره...
خیلی خسته شدی، بعد؟
- دومی به سگ گفت شما کی هستید؟
آهان؟
- سگ گفت، My name is Bond, James Bond
آه؟
- سومی گفت، فرار کنید ما لو رفتیم. سگ رو پاهاش بلند می‌شه می‌گوید Hasta la vista
(به اسپانیایی یعنی خداحافظ شما) و هفت‌تیرش را بیرون می‌کشد، کباب می‌شوند!

صدای خنده‌ی ایزابل از آشپزخانه می‌آید.
دانیال می‌گوید باز می‌خواهید بگویید چرا آخرش تراژیک است.

برای چشم‌های درخشانش غم جدی نیست، می‌خندم برایش و جدی می‌گیرد...

mars 25, 2006 | شنبه، 5 فروردینماه 1385

آینه

Ayene.gif

به عشق
به آزادی
راه‌های بسیاری هست

به صلح
به انسانیت نیز

گم نکن واژه‌های دلت را
خط نزن شعرهای بی‌شمارت را

که یکی شعر‌شکن
که یکی واژه‌سوز

خسته‌ام، خسته
مرا بنواز
مرا بساز

سارای پنج سال پیش یا بیشتر


می‌خواهد سالِ نو برود سراغِ گردگیریِ آینه، بغضش اگر شکست برو نیاورید.
سکوت بی‌بها و بهانه نیست.

mars 21, 2006 | سه شنبه، 1 فروردینماه 1385

دی زنگه رو، ماه ول کن

gâteau.jpg

جایتان خالی نازنین

بهار، زیبارویی معصوم
گرفتار آمده در شهر

تهران، همان تهران
شهری تنها و اسیر

با این همه، شیرینی پختیم
باورتان می شود

قوی باشید
شاد باشید
دوست داریم ما هم را...

نوروزتان پیروز

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

مجلس امن و بهار و بحث شعر اندر میان
جام می نگرفتن از جانان گران جانی بود

من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

بی چراغ جام در خلوت نمی​یارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود

خلوت ما را فروغ از عکس جام باده باد
وقت گل مستوری مستان ز نادانی بود

گر چه بی​سامان نماید کار ما سهلش مبین
کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود

همت عالی طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب یاقوت رمانی بود

دی عزیزی گفت پنهان می​خورد حافظ شراب
ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود

حافظ

mars 16, 2006 | پنجشنبه، 25 اسفندماه 1384

استاد علی تجویدی

monamie.jpg


او پر می‌زند
تو پر پر
دیدی که رسوا شد دلم...

تمام روز نامت را تکرار می‌کنم
نتِ بی‌پایان
افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم...

که آرامت کنم؟
که آرامت شوم!

دیدی که من با این دلِ بی‌آرزو عاشق شدم...
در نغمه‌های ویولنی خواب می‌روم

از گل شنیدم بوی او...
دست كمال الملك بر کاغذ می‌رقصد

بر زلف او عاشق شدم...
درويش خان با تار خود یکی شده

ای وای اگر صیاد من...
ظهيرالديني در فلوت جان می‌دمد

بر رشته‌ی گیسوی خود...
سپهري بر ويولن خم شده

گر شکوه‌ای دارم به دل
با یار صاحب دل کنم...
ياحقي با خرسندی تحسینت می‌کند

مستانه رفتم سوی او...
استاد ابوالحسن خان صبا سه‌تارش را از زمین برمی‌دارد

وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد

باله‌ی انگشتانت بر سپیدی کاغذ بیدارم می‌کند
ردِ پای تو پر از ردِ پاست آزاده جان
برگرد نگاه کن
نگاه کن
چه راه درازی آمدی

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

در عین غم ، آرامشی به سویم می‌آید

درود بر تو
ادامه
ادامه‌ی بی‌پایانِ عشق

درود
ادامه‌ی تمام آوازهای ناتمام و شکسته‌ی اجدادم
مرا پیوند بزن با نت‌هایت
با آوازِ آدمیان
مرا نت کن
بساز
بنواز

تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کنم...

.
.
.

پدربزرگ رنج‌ها و شادی‌هایش را بر شانه‌هایمان گذاشت و رفت.

سرم را به پنجره گذاشته‌ام، راه‌های رفته و نرفته‌ی عاشقی و عاشق ماندن...
فتادم به راهی که پایان ندارد...

mars 08, 2006 | چهارشنبه، 17 اسفندماه 1384

سیمین خانم

رییس دکمه را فشار می‌دهد
مردان جوان سبزپوش حرکت می‌کنند

باتوم برقی در یک آن آدم را به جنبش‌های زنان در تمام جهان وصل می‌کند
زنان رسانا هستند

عایق‌ها هجوم می‌آورند
سیمین خانم می‌گویند آرام باشید، آرام

نعره می‌کشد:
" تا سه می‌شمارم، متفرق شوید"

وقت کمی است برای آتشی که گرفته‌است سال‌ها


یک
آیا پدرش مادرش را کتک می‌زده؟
دو
آیا پدرش او را مجبور به کاری می‌کرده؟
سه

سیمین خانم می‌گویند آرام باشید، آرام
جوان سبزپوش با سرشانه‌های مقدس به سیمین خانم لگد می‌زند، دختری که کنار او است
خونش به جوش می‌‌آید، فریاد می‌کشد، فریاد عجیب و نامفهومی است
تلخ و تاریخی،
انگار صدای یکی از مادربزرگ‌هایش است از دالون‌هایی تو در تو بیرون می‌ریزد
شاید زنی در دوره‌ی شاه عباس، نادرشاه، ...

سیمین خانم می‌گویند آرام باشید بچه‌ها‌جان، آرام
لبخند از لبشان دور نمی‌شود

آتش خوب گرفته است
دارد می‌سوزاند

و

دیگر خاموش نمی‌شود


février 25, 2006 | شنبه، 6 اسفندماه 1384

خواهش عمیق

نکنید این کار را، که مثلا سریع این صفحه را باز می کنید و می بندید.
هیچ جوابی نیست اینجا تنها آزار می دهید خود را.
بروید ! مرا بیهوده نکاوید
این پازلی نیست که تمام تکه هایش را بیابید
خواهش می کنم
عاشق باشید و زندگی کنید
این صفحه را آرام و بی خیال ببندید

آرام

و

بی خیال

پروانه ی قشنگ !


کاش بفهمد

گاهی رنگ هایی گوشه و کنار می بینم
آمده و رفته
بال هایش را اینجا زخمی کرده ...

décembre 30, 2005 | جمعه، 9 دیماه 1384

خواب

خوابم نمی‌برد، مشت عرق کرده‌‌ام را باز می‌کنم، کف دستم اکتاویو را می‌بینم بارانی خاکستری پوشیده،
گام برمی‌دارد. از دخترکی گل می‌خرد، دختر لبخند می‌زند، چشم‌هایش شبیه من است. اکتاویو را دنبال
می‌کنم، در پیاده‌رو مردی فلوت نواز خوابیده، نرگس‌ها را می‌گذارد کنار او، مرد بیدار می‌شود، به اکتاویو
که آرام دور می‌شود نگاه می‌کند. چشم هایش عجیب شبیه اکتاویوست، تکیه می‌دهم به دیوار، در آرامش
چشمان مرد فلوت نواز خواب می‌روم.

اکتاویو آرام دور می‌شود.

décembre 03, 2005 | شنبه، 12 آذرماه 1384

کاموا

من شال می بافم پس هستم
برای کی هم مهم نیست
تست

سارا

novembre 30, 2005 | چهارشنبه، 9 آذرماه 1384

هم‌پيمان دربرابر گسترش ايدز

تريبون {فيلترشده} فمينيستی ايران:
از همه‌ی آنان كه به مبارزه با گسترش ايذر در زمينه‌هاي فقر، نابرابری جنسيتی، خشونت با زنان و كودكان
و همچنین رفع انگ و تبعيض از افراد مبتلا به ايدز و حمايت از حقوق اجتماعی و دسترسی آنان به امكانات
بهداشتی-درمانی متعهد هستند، دعوت می‌كنيم روز پنج‌شنبه، 10 آذر، ساعت 1 بعدازظهر، در مقابل تئاترشهر
به ما بپيوندند.

انجمن تلاشگران سلامت
انجمن حمايتی-فرهنگی کودکان کار
انجمن پرسپوليس (کاهش خسارات اعتياد) – کميته رنگين‌كمان
نشريه دانشجويی رستا
کانون هستياانديش
مركز فرهنگی‌ زنان

توضيح: اين برنامه با هدف آگاهی‌بخشی درباره‌ی بيماری‌ ايدز و روش‌های پيشگيری از آن، ايجاد حساسيت
در ميان مردم و دولت نسبت به ابعاد گسترش اين بيماری و حقوق افراد اچ آی وی مثبت برگزار می‌‌شود.
اجرای موسيقی و نمايش خيابانی از جمله برنامه‌های اين روز است.

از پرستو

novembre 12, 2005 | شنبه، 21 آبانماه 1384

قلبم را چون شاخه‌ی زیتون در تن تو می‌کارم

ahmad.jpg

یک کودک فلسطینی با اسباب‌بازی‌اش بازی می‌کند.
یک سرباز اسرائیلی فکر می‌کند دست او اسلحه است.
سرباز اسرائیلی به کودک فلسطینی شلیک می‌کند.
کودک فلسطینی می‌میرد.
پدر کودک که دوازده سال به او عشق ورزیده و تا پایان عمر هم
با خودش خواهد گفت اگر احمد زنده بود حالا چند سال داشت،
اندام او را به کودکان اسرائیلی می‌بخشد.

• اسماعيل خطيب می گويد: "من اعضای بدن پسرم را در کودکان اسرائيلی کاشتم
و اين برای من مظهر صلح است."

• A victory over death and hate

novembre 05, 2005 | شنبه، 14 آبانماه 1384

شعر یا شکل ، من یا هرکسی

01.jpg

دلم می‌خواهد از این پس با هر شعری، عکسی بگیرم.
این عکس چیزی شبیه دست خط من است و چندان مهم نیست.
این عکس را از چیزهایی می‌گیرم که اطراف من هستند، نمی‌دانم
مثلا قوری، قلم یا گوشه‌ی کتابی …
همین ها که شکل زندگی من یا هر کسی هستند …
یا شعر زندگی من یا هر کسی…

octobre 21, 2005 | جمعه، 29 مهرماه 1384

مادر

مادر زبان ندارد
یک لکنت ارثی مزمن
از مادرِ مادرِ مادربزرگ‌هایش

دکترها جوابش کرده‌اند
هر چه کتاب می‌خواند، حالش بدتر می‌شود
از عکس‌های بیست سالگی‌اش می‌هراسد
نامش را به او یاد دادم
جایی میان قلبش تیر می‌کشد
می‌گوید اشتباه می‌کنم
نامش بسیار زیباتر بوده‌است

صدای سوت قطار می‌آید
حوصله‌ی دعوای ژاندارم‌ها و ژاندارک‌ها را ندارد
او را مجاب کرده‌اند که اهل این‌جا نیست
چمدانش خالی است
و
گریه نمی‌کند

می‌دانم
هرجا برود چیزی به خاطر نخواهد آورد
و من تا زنده باشم
به زبان مادری‌ام شعر خواهم گفت
امیدوارم
سخت امیدوار
روزی کلمه‌ای که مادرم گم کرده‌است
در شعرهایم پیدا می‌شود
و
او
هرجا که باشد

به زبان خواهدآمد

مانند یک مرغ عشق


juillet 18, 2005 | دوشنبه، 27 تیرماه 1384

تمام

redfox_InSnowAtSunset.jpg
از روباه سفید به شاهین
از روباه سفید به شاهین

موقعیت گندیده
آواز به جگر بگیر
بالا پرواز کن
شکارها مرده‌اند

juillet 14, 2005 | پنجشنبه، 23 تیرماه 1384

پس از انفجار

london.jpg

محبوب من،
نگران نباش، برای اولین بار برای گذشتن از مرز بازجویی نشدم
اما مرا ببخش که بی‌خبر منفجر شدم، تروریست‌ها سورپریز کردن
را دوست دارند.
اسمم هنوز در رسانه‌ها نیامده اما مطئن باش مرده‌ام چون از این بالا
همه چیز زیباست و احساس امنیت می‌کنم.

خیابان اج‌ور، لندن


و
انفجار دیگر
ما جهان را بمب‌گذاری کرده‌ایم.

juin 25, 2005 | شنبه، 4 تیرماه 1384

اشاره

مهربان‌های دوست ،
گاهی نوشته‌های این جا زیر دسته‌ی شعر قرار می‌گیرند، به خیال خودم،
و گاهی هم در حد یک نوشته می مانند.

چه فکر می کنید آیا این را زیرشان بنویسم !؟ (شعر، نوشته)

چرا که به نام شعر جای دیگر نقل قول می‌شود و یا نقد می‌شود…

سپاس گزارم

juin 23, 2005 | پنجشنبه، 2 تیرماه 1384

و مردم محله‌ی کشتارگاه...

kasi ke.jpg

من خواب دیده‌ام
که کسی نمی آید
کسی به فکر ما نیست
و کسانی که دوست داریم
هی کم و کم‌تر می شوند
.
.
.


و
* مردم محله‌ی کشتارگاه... از فروغ
عکس و طراحی این صفحه کار آرش عاشوری نیا است .

avril 22, 2005 | جمعه، 2 اردیبهشتماه 1384

janvier 07, 2005 | جمعه، 18 دیماه 1383

حافظه مهربان نیست با من

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست او مشکل نشیند
(طبیب اصفهانی)


دلم با من غریبه است
منِ من
بقچه‌اش را گرفته
بکوچد توی دالان‌های بی‌غوغا
غم و سرما
مثل مورچه‌گان
افتاده‌اند به جانِ نانِ روحم

اگر حالم را بخواهی
هیچ روی خطِ دلم نیستم
همان بار آخر که وصل بودم
فهمیدم
هوای دل از من کلافه است
حافظه می‌گوید
دلم مرده
دستم سرد
چشمم نا امید است

من از دیدنِ چراغِِِِِ روشنم روی خط حیرانم
می‌خواهم سلامی بکنم
بلکه حیرت کنم از خود
از منم که آن جا
مثل پلنگی می‌غرد
و دلش رابطه می‌خواهد

می‌خواهم حالم را بپرسم
خیره بشوم
کشفی بکنم
حافظه‌ام را پاک کنم
از اطلاعات کهنه و ماسیده بر روحم
از ذهنم
که پر است از
آدرس خبر‌های مرده و موهوم و انگار مهم
و حواسم را پرت کرده

می‌خواهم وصل باشم
حواسم جمع باشد
دست باشم
چشم باشم
روی خط باشم
وکمی گپ بزنم
با چراغ روشن قلبم


(یک نوشته)

octobre 10, 2004 | یکشنبه، 19 مهرماه 1383

تقدیم به شما

DSCF11081.jpg
تهران، حوالی پیچ شمیران، بهار 83

من نیمی از یک شعر را می‌نویسم نیم دیگرش را ...
خواب‌هاتان و بادبادک‌ها...


مخاطب خوب نعمت است.
من از شما سپاس گزارم.
.
.
.
چیزی میان دو فرم
ادریس یحیا
الهام
عمق

و...
و کسانی دیگر که دوست داشتند تنها بمانند
یا کسانی که من نامشان را نمی‌دانم...
.
.
.
لا لا لا لایی
لا لا لا لایی
.
.
.
قورباغه ساکت خوابیده بیشه

septembre 08, 2004 | چهارشنبه، 18 شهریورماه 1383

ترور بازی...

دیوانه می شوی
اگر بخواهی
برای کودگان مرثیه بگویی

کودکان!
آبروی زمین
آبروی حواس پنج گانه

... و ما هی پیش آسمان بی آبرو می شویم

هی فریب خط خطی هامان را می خوریم
فریب رنگها را
و حواس پنج گانه مان زار می زند.

août 19, 2004 | پنجشنبه، 29 مردادماه 1383

بزن تار و بزن تار و بزن تار ...

که چی؟

مثلا، سبز قشنگ است.

حیف درخت!

که شعرهایم چاپ شوند.

juillet 30, 2004 | جمعه، 9 مردادماه 1383

از آینه

whitedov.gif
پابلو پیکاسو


نه رهایی می بخشد نور نه در بند می کشد
نه دادگر است نه بیدادگر
با دست های نرم خویش
ساختمان های قرینه می سازد نور

از گذرگاه های آینه می گریزد نور و
به نور باز می گردد.
به دستی می ماند که خود را باز می آفریند
و به چشمی که خود را
در آفریده های خویش باز می نگرد.
اکتاویو پاز


دوستانی که آینه را با نوشته هایشان شاد می کنند...
دوستانی که نقدهای ماه شان آینه را بیدار می کند ...

هیچ سپاسی شایسته این محبت بی قیمت و قاعده شان نیست!

چندی است sara@ayene.com مشکل پاسخ دادن دارد،
و پاسخ ندادن به نامه ها به این علت بوده، می توانید به
saraharayene@yahoo.com نامه بدهید.
سپاسی ساده و عمیق
سارا

سپاس می گزارم
کشتی هایم را شکستی
قطب نمایم را گم کردی
و کاشف سرگردان را
به قاره بی پایانش رساندی.
شمس لنگرودی

juin 06, 2004 | یکشنبه، 17 خردادماه 1383

ا. بامداد

شعر و سياست دركجا به هم مي رسند؟

متقابلا بر سر نعش يكديگر!
احمد شاملو

février 21, 2004 | شنبه، 2 اسفندماه 1382

خواهش

دوست دارم پاگرد آرام باشد،