


عکس: برف نو
اين رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه میشود
بیهوسی مکن
ببين
کز هوسی چه میشود
دزد دلم به هر شبی
در هوس شکر لبی
در سر کوی شب روان
از عسسی چه میشود
هيچ دلی نشان دهد
هيچ کسی گمان برد
کاين دل من ز آتش عشق کسی چه میشود
آن شکر چو برف او
وان عسل شگرف او
از سر لطف و نازکی از مگسی چه میشود
عشق
تو صاف و سادهای
بحر صفت گشادهای
چونکه در آن همی فتد خار و خسی چه میشود
از تبريز شمس دين
دست دراز میکند سوی دل و
دل من از دسترسی
چه میشود
مولانا جلال الدين محمد بلخی
× کتابم چاپ شده، انتشارات آهنگ دیگر.
از همهی شما بسیار سپاسگزارم
از ته دل
و به بعضی نمیدانم چه بگویم برای سپاسگزاری
و اسمشان برایم عزیزتر است که به سادگی این جا بگویم.
تا بعد

زن ، زنده بود
و ايستاده بود
آن سوي جوي كه در عكس بود
و دست دراز كرده بود
كه نيلوفر كبود را بدهد
به مرد
كه اين سوي جوي
در عكس ايستاده بود
زن ، فكرش را نكرده بود
كه عكس ،قديمي است
و مرد تكه تكه شد
فرو ريخت
در جدول كنار خيابان
نيلوفر كبود
بر آب بود
حافظ موسوی
دلم برای کلاغم تنگ شده
آخر
تلفنی که زنگ نمیخورد
مثل دمپایی پاره
فقط به درد پراندن کلاغ میخورد
دوست دارم
برگردد
و صابونهام را بدزدد
بدوم تا سر کوچه
صابونی بخرم
و با بقال محله کمی حرف بزنم
از هرکسی باید چیزی خرید
تا با آدم حرف بزند
به جز کلاغها
که زیادی حرف میزنند
کلاغم
برگرد!
لبِ حوض
یک قالب پنیر گذاشتهام.
بیست مهر هشتاد و هفت
مهدی علاقمند
.
.
.
رودخانه با آب قشنگ است از حدیث

ناگزیر از اندازه های خودم
از رنگ چشم و از جنس روح
مغلوب حاشیه ها و مفتون متن
ناگزیر از نگارش نشانی های خود
هر جا که بخواهی
شعرهای علی حسن آبادی، متولد 1341، سمنان
عکس های علی بخشی، متولد 1357، سمنان، تصویرگر و طراح
تهران: نشر و پژوهش فرزان روز،1386
نه در خيال، که روياروي ميبينم
سالياني بارآور را که آغاز خواهم کرد.
خاطرهام که آبستن ِ عشقي سرشار است
کيف ِ مادر شدن را
در خميازههاي ِ انتظاري طولاني
مکرر ميکند.
*
خانهئي آرام و
اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
تا نخستين خوانندهي ِ هر سرود ِ تازه باشي
چنان چون پدري که چشم به راه ِ ميلاد ِ نخستين فرزند ِ خويش است;
چرا که هر ترانه
فرزنديست که از نوازش ِ دستهاي ِ گرم ِ تو
نطفه بسته است...
ميزي و چراغي،
کاغذهاي ِ سپيد و مدادهاي ِ تراشيده و از پيش آماده،
و بوسهئي
صلهي ِ هر سرودهي ِ نو.
و تو اي جاذبهي ِ لطيف ِ عطش که دشت ِ خشک را دريا ميکني،
حقيقتي فريبندهتر از دروغ،
با زيبائيات ــ باکرهتر از فريب ــ که انديشهي ِ مرا
از تماميي ِ آفرينشها بارور ميکند!
در کنار ِ تو خود را
من
کودکانه در جامهي ِ نودوز ِ نوروزيي ِ خويش مييابم
در آن ساليان ِ گم، که زشتاند
چرا که خطوط ِ اندام ِ تو را به ياد ندارند!
*
خانهئي آرام و
انتظار ِ پُراشتياق ِ تو تا نخستين خوانندهي ِ هر سرود ِ نو باشي.
خانهئي که در آن
سعادت
پاداش ِ اعتماد است
و چشمهها و نسيم
در آن ميرويند.
باماش بوسه و سايه است
و پنجرهاش به کوچه نميگشايد
و عينکها و پستيها را در آن راه نيست.
*
بگذار از ما
نشانهي ِ زندهگي
هم زبالهئي باد که به کوچه ميافکنيم
تا از گزند ِ اهرمنان ِ کتابخوار
ــ که مادربزرگان ِ نرينهنماي ِ خويشاند ــ امان ِمان باد.
تو را و مرا
بيمن و تو
بنبست ِ خلوتي بس!
که حکايت ِ من و آنان غمنامهي ِ دردي مکرر است:
که چون با خون ِ خويش پروردم ِشان
باري چه کنند
گر از نوشيدن ِ خون ِ من ِشان
گزير نيست؟
*
تو و اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
من و خانهمان
ميزي و چراغي...
آري
در مرگآورترين لحظهي ِ انتظار
زندهگي را در روياهاي ِ خويش دنبال ميگيرم.
در روياها و
در اميدهايام!
احمد شاملو، آیدا در آینه
۲۴ ارديبهشت ِ ۱۳۴۲
.
.
.
منصوره اشرافی: نقدی بر یکی از عاشقانه های احمد شاملو
محسن عمادی: یادداشتی پیرامون نقد بالا
برای من آوردن این شعر اکنون بهانهای دیگر داشت(شخصی)، اما وقتی نگاههایی متفاوت را دیدم، بهانهام بهانهتر شد و شیرینتر.
حالا دوست دارم با بهانهام مدتی شکیبایی کنم.
برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد
کتایون ریزخراتی
بلندی های بادگیر روزنوشت های کتایون ریزخراتی
وقتی کسی قرار نیست بیابد
خانه را برای اوهامت مهیا میکنی
لازم نیست موهای سفیدت را رنگ کنی
با زیرپیراهن سفیدت راه میروی
و یال بلند اسبی سفید را نوازش میکنی که یک پایش میلنگد
بچه گربههای مرده را از زیر مبلها بیرون میآوری
و زیر خروارها کاغذ سفید دفن میکنی
در خورجین اسب
دفترچهی نتی مییابی
پشت پیانوی شانزدهسالگیات مینشینی
همهی نتها، نتهای وداعاند
وداعها در هوا معلقاند
در چشمهای اسب
در بوی همهی مردگان نوشتههایت
در زنگ در که لال است
و در ماه که از قاب پنجرههایت رفته است
در هر وداع
وهمی نو به خانهات میآید
خانه را برایش مهیا میکنی.
من فرزند عشقم.
مرا نجوا کردهاند
بوسیدهاند
مرا زیر پوست یکدیگر
به ناخن خراشیدهاند.
مرا زیر لب گفتهاند
نفس کشیدهاند.
در بستر عاشقان
چیزی هست برتر از خیال.
مرا به گرمی ساختهاند
به نرمی پرداختهاند
چرا که دل با یکدیگر داشتند،
عاشق بودند.
مرا که آوردند
نوازشم کردند
تا نابود نشوم
در خطر اولین شبیخون خویش.
و من در وجود مادر رخنه کردم
و در این راه
میلیونها برادر از دست رفته
زندگی را به من هدیه کردند.
من تنها یادگار آنها هستم
و بازماندهی عشق زینا و الکساندر.
نمیتوانم زنده نباشم
دوست نداشتن حتی در خیال من نیست.
بی آن که نشانی به پیشانی کسی باشد
آدمیان تقسیم میشوند به :
فرزندان عشق
و بی عشقی
فرزندان مستی، تجاوز
و بیاعتنایی.
هیچ گناهکاری وجود ندارد
ای طبیعت آدمی را از نفرین رها کن.
" پدر، کیست خدای لاک پشتها؟ "
" پدر، آتلانتیس کجا سر به نیست شد؟ "
" پدر، عمو بولات الان کجاست؟ "
" پدر تو واقعا مادر را دوست داری؟ "
پسر من، همتای من، مدام سوال میکند.
فرزندم
_ تندیس یادبود عشقم _
اکنون هم قامت من است.
من لحظهی اشتعال دو روح بودم
آن دم که در جسمی با هم روبرو شدند.
میخواهم ذرهای عشق هدیه کنم
به آنان که عشق را نشناختد.
من فرزند عشقم
از این است که حسادت
اطراف من بسیار است.
و اما عشق حتی اگر یکی
و تنها در روسیه باشد
برای تمام بشریت کافی است.
پیوندهای ناپیدا، یوگنی یفتوشکو(شاعر روس متولد 1933 شهر زیما واقع در سیبری روسیه، پدرش زمین شناس مادرش آوازه خوان)، ترجمهی نسترن زندی، نشرمرکز، تهران 1386
در آتش میسوخت
به ما خیره بود.
طلب یاری داشت
در آتش صاحب دو قلب
شده بود.
قلبی برای ماندن و قلبی برای
رفتن.
قسمتی از " یک منظومه در بیست و پنج شماره"
ساعت ده صبح بود، احمدرضا احمدی، نشر چشمه :1385
از دستان من نیاموختی
که من برای خوشبختی تو
چه قدر ناتوانم
من خواستم با ابیات پراکندهی شعر
تو را خوشبخت کنم
آسمان هم نمیتوانست ما را تسلی دهد
خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،
به پایان ماه و به پایان سال موکول میکردم
هفته پایان مییافت
ماه پایان مییافت
سال پایان مییافت
هنوز در آستانهی در
در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه میکردم
که کسی خوشبختی و جامهای نو به ارمغان بیاورد
روزها چه سنگدل بر ما میگذشت
ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه میکردیم
چه فرسوده و پیر شده بودیم
میخواستیم
با دانههای بادام و خاکسترهای سرد که
از شب مانده بود خود را تسلی دهیم
همیشه در هراس بودیم
کسی در خانهی ما را بزند و ما در خواب باشیم،
چهقدر میتوانستیم بیدار باشیم
یک شب پاییزی
که بادهای پاییزی همهی برگهای درختان را بر زمین
ریختند
به زیر برگها رفتیم
و برای همیشه خوابیدیم.
ساعت ده صبح بود، مجموعه شعر، احمد رضا احمدی، تهران: نشرچشمه،1385
این کتاب به یک دوست تقدیم شده
که دستگاه ماهور و همایون و آواز بیات ترک را دوست دارد:
ابراهیم گلستان
* فعالاني كه دختران جوان را ”اغفال“ ميكنند : انجمن زنان زنده
* بازارچه خیریه برای کودکان سرطانی، سوم و چهارم اسفند: محک

چون میوه بر شاخهای
احساس سنگینی میکنم
بگذار میوهی تابستانی
آرام آرام
سر بخورد
بیافتد بر گردن صافات
بگذار دور شود
لبریز استغنای پردردش
میوه
از درخت بالا نرو
آرامش شاخهها را برهم نزن
بگذار برسد به دستهایت
من عین میوهام.
شعر از هالینا پوشویا توسکا- ترجمهی محسن عمادی
عکس: سارا
کردان، خرداد هشتاد و پنج
غریبه،
عشق برای تو گذشتِ زمان است در تن-
در قبیلهء من امّا
تنی است که زمان بر آن می گذرد.
چه اینجا و چه آنجا
عشق
کالایی است بی ارزش،
که در هوس آدم می روید
و در دل حوّا فنا می شود.
أمل الجبوری
ترجمه از خسرو ناقد
خواهرم شعر نمیگه
خيلی بعيده که یهو شروع کنه به شعر گفتن
به مادرش رفته، که شعر ننوشت
و به پدرش که اونم شعر ننوشت.
تو خونهی خواهرم احساس امنيت میکنم:
هيچی باعث نمیشه شوهرش شعر بگه.
چهبرسه عين يه شعر از آدام ماکدونسکی دربياد.
هيچکی از فاميلام دربند شعرگفتن نيس.
رو ميز خواهرم شعر کهنه پيدا نمیشه
شعر نو هم اصلا تو کيف دستیش نيس.
وقتی منو واسه شام دعوت میکنه
می دونم که خيال شعر خوندن نداره
سوپای ناب بار می ذاره و هيچوقت خدا کار نيمبند نمیکنه
قهوه هم رو دستنوشتههاش نمیريزه
تو خيلی از فاميلا هيچکی شعر نمیگه
اگه هم بگن گاس فقط يه نفره
يه وقتايی شعر راه می افته تو آبشار نسلا
که گرداب وحشتو تو روابط خونوادهها بپا می کنه
خواهرم مروج يه نثر گفتنی محجوبه
همهی ماحصل ادبيش رو کارتپستالای سفره
که هرسال قول همون يهچيزو می ده:
که وقتی برگشت
بهمون میگه: همهچيزو
همهچيزو
همهچيز.
شعر از ويسواوا شيمبورسکا- ترجمهی محسن عمادی
بيكشتی در آبهاي من
بادبان میگشايد
لنگری كه نكشيدهام
تكان تكانههای بدنه
بیكشتی
در آبهای من
موج میشكنی ناخدا!
دستی میكشم از دور
به نگاهی
كه ديدهبانی ميدهد
سكانی كه نگرفتهام
سينهی كشتی شكافته میشود
مدالها در آسمان غرق میشود
عرشه بیقايق نجات
تا دماغهای
كه در آب فرو خواهد رفت
كتايون ريزخراتي
منبع: وازنا
عروسکی که مرا وضع حمل کرد
نمیدانست
آدم
گریه میکند
شیر میخواهد
جیش میکند
اصلن
نمیفهمید
آدم
آدم میخواهد...
او دلش شور کودکش را میزد
که برای بازی
عروسک نداشت
فریبا جعفری
فصلنامه انجمن ادبی اشراق، زمستان هشتاد و چهار، استان زنجان

