Powered by:
Movable Type 2.64
Gardoon.net

desighn By:
Ayene

mai 09, 2008 | جمعه، 20 اردیبهشتماه 1387

یک کتاب: انفرادی

860219.jpg


ناگزیر از اندازه های خودم
از رنگ چشم و از جنس روح
مغلوب حاشیه ها و مفتون متن
ناگزیر از نگارش نشانی های خود
هر جا که بخواهی

شعرهای علی حسن آبادی، متولد 1341، سمنان
عکس های علی بخشی، متولد 1357، سمنان، تصویرگر و طراح

تهران: نشر و پژوهش فرزان روز،1386

avril 22, 2008 | سه شنبه، 3 اردیبهشتماه 1387

سرود ِ آن کس که از کوچه به خانه بازمی‌گردد

نه در خيال، که روياروي مي‌بينم
سالياني بارآور را که آغاز خواهم کرد.

خاطره‌ام که آبستن ِ عشقي سرشار است

کيف ِ مادر شدن را
در خميازه‌هاي ِ انتظاري طولاني
مکرر مي‌کند.

*

خانه‌ئي آرام و
اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
تا نخستين خواننده‌ي ِ هر سرود ِ تازه باشي
چنان چون پدري که چشم به راه ِ ميلاد ِ نخستين فرزند ِ خويش است;
چرا که هر ترانه
فرزندي‌ست که از نوازش ِ دست‌هاي ِ گرم ِ تو
نطفه بسته است...
ميزي و چراغي،
کاغذهاي ِ سپيد و مدادهاي ِ تراشيده و از پيش آماده،
و بوسه‌ئي
صله‌ي ِ هر سروده‌ي ِ نو.

و تو اي جاذبه‌ي ِ لطيف ِ عطش که دشت ِ خشک را دريا مي‌کني،
حقيقتي فريبنده‌تر از دروغ،
با زيبائي‌ات ــ باکره‌تر از فريب ــ که انديشه‌ي ِ مرا
از تمامي‌ي ِ آفرينش‌ها بارور مي‌کند!
در کنار ِ تو خود را

من

کودکانه در جامه‌ي ِ نودوز ِ نوروزي‌ي ِ خويش مي‌يابم
در آن ساليان ِ گم، که زشت‌اند
چرا که خطوط ِ اندام ِ تو را به ياد ندارند!

*

خانه‌ئي آرام و
انتظار ِ پُراشتياق ِ تو تا نخستين خواننده‌ي ِ هر سرود ِ نو باشي.

خانه‌ئي که در آن

سعادت

پاداش ِ اعتماد است

و چشمه‌ها و نسيم

در آن مي‌رويند.

بام‌اش بوسه و سايه است
و پنجره‌اش به کوچه نمي‌گشايد
و عينک‌ها و پستي‌ها را در آن راه نيست.

*

بگذار از ما

نشانه‌ي ِ زنده‌گي

هم زباله‌ئي باد که به کوچه مي‌افکنيم

تا از گزند ِ اهرمنان ِ کتاب‌خوار
ــ که مادربزرگان ِ نرينه‌نماي ِ خويش‌اند ــ امان ِمان باد.

تو را و مرا

بي‌من و تو

بن‌بست ِ خلوتي بس!

که حکايت ِ من و آنان غم‌نامه‌ي ِ دردي مکرر است:
که چون با خون ِ خويش پروردم ِشان
باري چه کنند

گر از نوشيدن ِ خون ِ من ِشان

گزير نيست؟

*

تو و اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
من و خانه‌مان
ميزي و چراغي...

آري
در مرگ‌آورترين لحظه‌ي ِ انتظار
زنده‌گي را در روياهاي ِ خويش دنبال مي‌گيرم.
در روياها و
در اميدهاي‌ام!


احمد شاملو، آیدا در آینه
۲۴ ارديبهشت ِ ۱۳۴۲


.
.
.
منصوره اشرافی: نقدی بر یکی از عاشقانه های احمد شاملو
محسن عمادی: یادداشتی پیرامون نقد بالا

برای من آوردن این شعر اکنون بهانه‌ای دیگر داشت(شخصی)، اما وقتی نگاه‌هایی متفاوت را دیدم، بهانه‌ام بهانه‌تر شد و شیرین‌تر.
حالا دوست دارم با بهانه‌ام مدتی شکیبایی کنم.

février 07, 2008 | پنجشنبه، 18 بهمنماه 1386

بلندی های بادگیر

برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد


کتایون ریزخراتی

بلندی های بادگیر روزنوشت های کتایون ریزخراتی

novembre 04, 2007 | یکشنبه، 13 آبانماه 1386

اسب‌ها ۲

وقتی کسی قرار نیست بیابد
خانه را برای اوهامت مهیا می‌کنی
لازم نیست موهای سفیدت را رنگ کنی
با زیرپیراهن سفیدت راه می‌روی
و یال بلند اسبی سفید را نوازش می‌کنی که یک پایش می‌لنگد
بچه‌ گربه‌های مرده را از زیر مبل‌ها بیرون می‌آوری
و زیر خروارها کاغذ سفید دفن می‌کنی
در خورجین اسب
دفترچه‌ی نتی می‌یابی
پشت پیانوی شانزده‌سالگی‌ات می‌نشینی
همه‌ی نت‌ها، نت‌های وداع‌اند
وداع‌ها در هوا معلق‌اند
در چشم‌های اسب
در بوی همه‌ی مردگان نوشته‌هایت
در زنگ در که لال است
و در ماه که از قاب پنجره‌هایت رفته است
در هر وداع
وهمی نو به خانه‌ات می‌آید
خانه را برایش مهیا می‌کنی.


محسن عمادی

septembre 30, 2007 | یکشنبه، 8 مهرماه 1386

من فرزند عشقم

من فرزند عشقم.
مرا نجوا کرده‌اند
بوسیده‌اند

مرا زیر پوست یکدیگر
به ناخن خراشیده‌اند.
مرا زیر لب گفته‌اند
نفس کشیده‌اند.

در بستر عاشقان
چیزی هست برتر از خیال.
مرا به گرمی ساخته‌اند
به نرمی پرداخته‌اند
چرا که دل با یکدیگر داشتند،
عاشق بودند.


مرا که آوردند
نوازشم کردند
تا نابود نشوم
در خطر اولین شبیخون خویش.

و من در وجود مادر رخنه کردم
و در این راه
میلیون‌ها برادر از دست رفته‌
زندگی را به من هدیه کردند.
من تنها یادگار آنها هستم
و بازمانده‌ی عشق زینا و الکساندر.

نمی‌توانم زنده نباشم
دوست نداشتن حتی در خیال من نیست.

بی آن که نشانی به پیشانی کسی باشد
آدمیان تقسیم می‌‌شوند به :
فرزندان عشق
و بی عشقی
فرزندان مستی، تجاوز
و بی‌اعتنایی.

هیچ گناهکاری وجود ندارد
ای طبیعت آدمی را از نفرین رها کن.

" پدر، کیست خدای لاک پشت‌ها؟ "
" پدر، آتلانتیس کجا سر به نیست شد؟ "
" پدر، عمو بولات الان کجاست؟ "
" پدر تو واقعا مادر را دوست داری؟ "

پسر من، همتای من، مدام سوال می‌کند.
فرزندم
_ تندیس یادبود عشقم _
اکنون هم قامت من است.
من لحظه‌ی اشتعال دو روح بودم
آن دم که در جسمی با هم روبرو شدند.
می‌خواهم ذره‌ای عشق هدیه کنم
به آنان که عشق را نشناختد.

من فرزند عشقم
از این است که حسادت
اطراف من بسیار است.
و اما عشق حتی اگر یکی
و تنها در روسیه باشد
برای تمام بشریت کافی است.


پیوندهای ناپیدا، یوگنی یفتوشکو(شاعر روس متولد 1933 شهر زیما واقع در سیبری روسیه، پدرش زمین شناس مادرش آوازه خوان)، ترجمه‌ی نسترن زندی، نشرمرکز، تهران 1386

mai 25, 2007 | جمعه، 4 خردادماه 1386

هشت

در آتش می‌سوخت
به ما خیره بود.
طلب یاری داشت
در آتش صاحب دو قلب
شده بود.
قلبی برای ماندن و قلبی برای
رفتن.


قسمتی از " یک منظومه در بیست و پنج شماره"
ساعت ده صبح بود، احمدرضا احمدی، نشر چشمه :1385

février 19, 2007 | دوشنبه، 30 بهمنماه 1385

ابیات پراکنده

از دستان من نیاموختی
که من برای خوشبختی تو
چه قدر ناتوانم
من خواستم با ابیات پراکنده‌ی شعر
تو را خوشبخت کنم
آسمان هم نمی‌توانست ما را تسلی دهد
خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،
به پایان ماه و به پایان سال موکول می‌کردم
هفته پایان می‌یافت
ماه پایان می‌یافت
سال پایان می‌یافت
هنوز در آستانه‌ی در
در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه می‌کردم
که کسی خوشبختی و جامه‌ای نو به ارمغان بیاورد
روزها چه سنگدل بر ما می‌گذشت
ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می‌کردیم
چه فرسوده و پیر شده بودیم
می‌خواستیم
با دانه‌های بادام و خاکسترهای سرد که
از شب مانده بود خود را تسلی دهیم
همیشه در هراس بودیم
کسی در خانه‌ی ما را بزند و ما در خواب باشیم،
چه‌قدر می‌توانستیم بیدار باشیم
یک شب پاییزی
که بادهای پاییزی همه‌ی برگ‌های درختان را بر زمین
ریختند
به زیر برگ‌ها رفتیم
و برای همیشه خوابیدیم.

ساعت ده صبح بود، مجموعه شعر، احمد رضا احمدی، تهران: نشرچشمه،1385
این کتاب به یک دوست تقدیم شده
که دستگاه ماهور و همایون و آواز بیات ترک را دوست دارد:
ابراهیم گلستان


* فعالاني كه دختران جوان را ”اغفال“ مي‎كنند : انجمن زنان زنده
* بازارچه خیریه برای کودکان سرطانی، سوم و چهارم اسفند: محک

janvier 07, 2007 | یکشنبه، 17 دیماه 1385

میوه

1385_0415Mive2.jpg

چون میوه بر شاخه‌ای
احساس سنگینی می‌کنم

بگذار میوه‌ی تابستانی
آرام آرام
سر بخورد
بیافتد بر گردن صاف‌ات

بگذار دور شود
لبریز استغنای پردرد‌ش

میوه

از درخت بالا نرو
آرامش شاخه‌ها را برهم نزن
بگذار برسد به دست‌هایت

من عین میوه‌ام.

شعر از هالینا پوشویا توسکا- ترجمه‌ی محسن عمادی
عکس: سارا
کردان، خرداد هشتاد و پنج

janvier 02, 2007 | سه شنبه، 12 دیماه 1385

حجابِ اینجا و آنجا

غریبه،
عشق برای تو گذشتِ زمان است در تن-
در قبیلهء من امّا
تنی است که زمان بر آن می گذرد.

چه اینجا و چه آنجا
عشق
کالایی است بی ارزش،
که در هوس آدم می روید
و در دل حوّا فنا می شود.


أمل الجبوری
ترجمه از خسرو ناقد

octobre 23, 2006 | دوشنبه، 1 آبانماه 1385

ويسواوا شيمبورسکا

خواهرم شعر نمی‌‌گه
خيلی بعيده که یهو شروع کنه به شعر گفتن
به مادرش رفته، که شعر ننوشت
و به پدرش که اونم شعر ننوشت.
تو خونه‌ی خواهرم احساس امنيت می‌کنم:
هيچی باعث نمی‌شه شوهرش شعر بگه.
چه‌برسه عين يه شعر از آدام ماکدونسکی دربياد.
هيچ‌کی از فاميلام دربند شعر‌گفتن نيس.

رو ميز خواهرم شعر کهنه پيدا نمی‌شه
شعر نو هم اصلا تو کيف دستیش نيس.
وقتی منو واسه شام دعوت می‌کنه
می دونم که خيال شعر خوندن نداره
سوپای ناب بار می ذاره و هيچ‌وقت خدا کار نيم‌بند نمی‌کنه
قهوه‌ هم رو دست‌نوشته‌هاش نمی‌ريزه

تو خيلی از فاميلا هيچکی شعر نمی‌گه
اگه هم بگن گاس فقط يه نفره
يه وقتايی شعر راه می افته تو آبشار نسلا
که گرداب وحشتو تو روابط خونواده‌ها بپا می کنه
خواهرم مروج يه نثر گفتنی محجوبه
همه‌ی ماحصل ادبيش رو کارت‌پستالای سفره
که هرسال قول همون يه‌چيزو می ده:
که وقتی بر‌گشت
بهمون ‌میگه: همه‌چيزو
همه‌چيزو
همه‌چيز.

شعر از ويسواوا شيمبورسکا- ترجمه‌ی محسن عمادی

septembre 06, 2006 | چهارشنبه، 15 شهریورماه 1385

ناخدا

بي‌كشتی در آبهاي من
بادبان می‌‌گشايد
لنگری كه نكشيده‌ام
تكان تكانه‌های بدنه
بی‌‌كشتی
در آبهای من
موج می‌‌شكنی ناخدا!
دستی می‌‌كشم از دور
به نگاهی
كه ديده‌بانی مي‌دهد
سكانی كه نگرفته‌ام
سينه‌ی كشتی شكافته می‌‌شود
مدال‌ها در آسمان غرق می‌‌شود
عرشه بی‌‌قايق نجات
تا دماغه‌ای
كه در آب فرو خواهد رفت

كتايون ريزخراتي
منبع: وازنا

juillet 15, 2006 | شنبه، 24 تیرماه 1385

شعری از فریبا جعفری

عروسکی که مرا وضع حمل کرد
نمی‌دانست
آدم
گریه می‌کند
شیر می‌خواهد
جیش می‌کند
اصلن
نمی‌فهمید
آدم
آدم می‌خواهد...

او دلش شور کودکش را می‌زد
که برای بازی
عروسک نداشت

فریبا جعفری
فصلنامه انجمن ادبی اشراق، زمستان هشتاد و چهار، استان زنجان

juin 29, 2006 | پنجشنبه، 8 تیرماه 1385

سروده هاي بلوچي

مي‌آيم و مي‌ايستم
از دردي كه پاهام را مي‌كوبد.
مي‌خواهي‌ام اگر
رها كن آن مرد را!


دخترك نشسته
برابر انبوه لحاف‌هاش
كه مي‌نهد بر هم.
رها شده چادرش
از دريچه مي‌پايدم


شكار كرده ام من
خرگوشي شكار كرده‌ام،
پسري ندارم
تا شاد كند مرا


سيگاري مي‌كشم
رها مي‌شوم در بي خيالي دود
تو را زده است
تو را زده است مادرت
واي
اشك است چشمانت


دردي‌ست عاشقي
درد بي درمان
كر مي‌شود گوش
كورند چشمان


بليط گرفته
راهي بندرعباس ام من
بر اين خاك سوخته
سخت
سخت است بي برادري


صد ليكو، سروده هاي بلوچي، گردآوري و برگردان: منصور مومني، تهران:مشكي، 1384

*

...نه دوچرخه ای که زنم را ترکش بنشانم

نه زنی که می روم خانه

برایش گلابی بخرم

در را باز کرده نکرده....

تكه اي از شعر سعدی گل بیانی در كارگاه شعر وازنا

novembre 24, 2005 | پنجشنبه، 3 آذرماه 1384

[...]

تمام اين مسافرخانه‌
از عطر دست‌هاي تو
پر خواهد شد

دهان اگر باز كند
اين چمدان

زن، تاريكي، كلمات ، حافظ موسوي، تهران: آهنگ ديگر،1384

décembre 19, 2004 | یکشنبه، 29 آذرماه 1383

پیرترین زن قبیله

سال‌ها پیش از این
پیشگویان گفته‌بودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیله‌‌ی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد

دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیده‌است
که ماه می‌گیرد

امشب همه هرچه داشتند را پنهان کرده‌اند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمه‌ام آویخته‌‌ام
که با آنها نیز تنها بوده‌ام

(طاهره عبرالحنان)


این شعر را آقای اردشیر رستمی برایم خواند، رد شاعر را پیدا نکردم،
شعر سینه به سینه از شمال عراق به کردهای ایرانی رسیده‌بود...

novembre 24, 2004 | چهارشنبه، 4 آذرماه 1383

پاییز

پاییز هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که می‌رود
درخت‌ها چه زود به گریه می‌افتند!!

(حافظ موسوی)
سطرهای پنهانی، نشر سالی، بهار1378

avril 20, 2004 | سه شنبه، 1 اردیبهشتماه 1383

بغداد


aljabourii.jpg


بغداد برای عشاق دور نیست.
گوته، 1819


بانوی سوگواری
بانوی زخم ها
بانوی صبر

ویران شده، در هم شکسته خون می ریزد از تو،
غبار در برگرفته روزهای تو را.
آتش فرو می نشاند داغ دل سوگوارت را،
بغداد . . . مردمانت چه وحشیانه به تو عشق ورزیدند.

تو هم جلادی و هم قربانی،
مردمانت به مرگ تو راضی شدند
تا نابودی جباران را شاهد باشند.

چشمی نمانده است دیگر،
که بر مردگان بگرید.
نه، این جنگ نبود.
جنگ، بغداد، آن بود که
در قلبهای مادران بود،
در اندوه کودکان،
در زندان ها،
در این سقوط،
در انتحار پرسش ها،
چه وحشیانه مردمانت به تو عشق ورزیدند.

اینک تو دور نیستی برای فاتحان،
اما چه دور، چه دوری تو برای عشاق.


أمل الجبوری
ترجمه خسرو ناقد