novembre 22, 2006
|
 |
 |
 |
معلم زبان من
سه ساله بود که با او دوست شدم
دوست بزرگیست برای من
مادرش میگوید فقط با من فارسی حرف میزند
شبها مینشینم گریه میکنم
دست خودم نیست
خیلی دوستش دارم
میترسم پدر و مادرش او را ببرند سفر
به محل تولدش
دامنهی کوههای آلپ
بیشتر وقتها سر کلاسِ فارسی دور دهانش شکولاتیست
با هم نقاشی میکشیم
بین ما سه چیز خیلی مهم وجود دارد:
یک، توی گوش خرگوشها صورتیست
دو، ته دم روباهها سفید است
سه، روی دامن دخترها قلب است
بقیه چیزها خیلی مهم نیست
این سالهای سخت
کمکم کرد
نوشتههایم را نگاه کرد
سر در نمیآورد
خطم را ناز کرد
گفت جادوگرم من
یادم داد
کم حرف بزنم
یادم داد
ته آینه ساکت بنشینم
به آدمها نگاه کنم
خوب نگاه کنم
مثل یک بچه کوچولو
که زبان مادریاش فارسی نیست
و هر لحظه ممکن است
برود سفر
|
 |
 |
 |
|
novembre 15, 2006
|
 |
 |
 |
گیج
گل
گاو
زبان را
دمش کنی
با نبات
لیمو بچکانی در آن
بنفشها جادو شوند
برقصند در هم
از پنجره
پاییز را نگاه کنی
چسبیده کلاهش را
اما دامنش
کنار رفته در باد
و
فنجانت را سر بکشی
گل
گاو
زبان
یعنی شعر
|
 |
 |
 |
|
novembre 07, 2006
novembre 02, 2006
|
 |
 |
 |
گربه
پنجههایش را نشانت داد
چنگالهای ظریف و ناتوانش را
به صورتت حمله برد
دندانهای تیز و قویات را
بر هم گذاشتی
سر و صورتت را زخمی کرد
گربه غمگین بود
وحشتزده و مشکوک
گربه نمیفهمید
پلنگها تنها
با پلنگها جفت میشوند
گربه تنها بود
|
 |
 |
 |
|
octobre 30, 2006
|
 |
 |
 |
بی چاره

گفته بود کافه نمیرود
گفته بود دیگر نمینویسد
او را دیدی
در کافه
موهای مواج سیاهش
ریخته بر شانههای کاغذ
دلت میخواست هم آغوش مردی میدیدی او را
دلت میخواست
میتوانستی فریاد بزنی
حق به جانب و از ته دل
هیچ چیز نبود
جز
یک فنجان چای سرد شده
هیچ چیز
همه میدانیم
خنجر
در دستهای کاغذ کاهی
فرو نمیرود
|
 |
 |
 |
|
octobre 08, 2006
octobre 06, 2006
septembre 22, 2006
septembre 20, 2006
septembre 18, 2006
|
 |
 |
 |
ساق گلی*
پابرهنه راه نروید
اتفاق افتاده است
من هم بیرون بودم
گویا فرصت نکرده
از اشیا خانه قربانی بگیرد
خون اگر بریزد
گریبانگیر من است
جان عزیزانتان
پابرهنه راه نروید
این خانه شیشه خرده دارد
.
.
.
* مهتاب
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند.
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب،
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نیما یوشیج، 1327
|
 |
 |
 |
|
juillet 20, 2006
|
 |
 |
 |
تنهايي

تنها بركهاي كه در آن برهنه ميشوم
تنهايي است
آن جا تن ميشويم
آوازهايي ميخوانم كه واژههاشان را نميدانم
تنهايي
و آن گوزن ناآرام
با شاخهاي پيچخورده
كه آهسته آهسته در غروب راه ميافتد
سر بالا ميگيرد
شامهي قوياش مسيري بر ميگزيند
شاخهايش
شاخههاي خشك و باكرهي بيشه را كنار ميزند
تنهايي
و بيدار كردن انعكاس آب در چشمان درشت و گياهخوار گوزن
شايد جنگلها جنگل دور
قرنها قرن فاصله
تنهايي
و خواندن آواز
آوازي كه
گوزني وحشي
با شاخهاي پيچخورده را
در بيشهاي دور
بيخواب كرده
*
.
.
.
همراه اين ترانه :
PROSPERO'S SPEECH
Music by Loreena McKennitt. Words by William Shakespeare
|
 |
 |
 |
|
juillet 17, 2006
|
 |
 |
 |
com .خواب.www
.
.
.
بيا به خوابم
همان قرار
به همان آدرس هميشگي
گرچه فيلتر شده است
اما
تو هميشه
فيتلرشكن ِ به روز داري
چشمت را ببند و
كليك كن
.
.
.
|
 |
 |
 |
|
juillet 12, 2006
|
 |
 |
 |
زنگ ِ تلفن

آزاده صبح بيدارم كرد
هوس كرده بود برويم سفر
گفت:
" دير نكني سارا
اسباب بازي هم بياور"
ميدوم سمت كمد
مداد رنگي و كاغذ و سطل شن بازي
خوراكي هم
گيلاس و گوجه سبز
كيف دستهدار پارچهاي
كه مادر اسمم را رويش دوخته
جا ندارد ديگر
پونه چي؟
ولش كن
حتمن آزاده عروسكش را ميآورد
چيزي يادم نرود
آهان
مدادها را نگاه كنم
همهي رنگها نوكشان تيز است
چوب جادو چي؟
خوب
ميگرديم با آزاده در باغ
حتمن چوب هست
سرش ستاره ميزنيم
خودمان اصلن جادوش ميكنيم
دوربين را هم مياندازم گردنم
عكس يادگاري بگيريم
با دستها و پاهاي درازمان
بيست و يك خرداد هشتاد و پنج
|
 |
 |
 |
|
juillet 09, 2006
|
 |
 |
 |
سكانس عاشقانه
لوكيشن: ايستگاه اتوبوس
زن، موهاي كوتاه
جين پوشيده با تيشرتي سفيد
كتاني كرم به پا
مرد،
شلوار مشكي
پيراهن بدون كروات
با يك جفت صندل
همه چيزعادي است
به جز
نگاه فيلمبردار
* شعر "فردا" به زبان كردي
اين مهرباني و لطف خانم ليلا است.
|
 |
 |
 |
|
juillet 02, 2006
|
 |
 |
 |
دوچرخهي من

دوچرخهي من
خوشبختترين دوچرخهي دنياست
اسمش پرنده ست
روي زين و سبد و فرمانش
نقش پرنده دارد
هرجا پاركش كنم
بچهها
دوچرخهها و سهچرخههاشان را
به او تكيه ميدهند
وقتي برميگردم
پرنده و جوجهها كولاژي زيبا شدهاند
و من
عضو افتخاري زيباترين گالري هنري جهان
|
 |
 |
 |
|
juin 27, 2006
juin 17, 2006
juin 14, 2006
juin 04, 2006
mai 29, 2006
mai 21, 2006
|
 |
 |
 |
دوستت دارم
شعرهای شما چاپ شدند
شعرهایی که خواب دیده بودم
شعرهای شما اجازهی چاپ گرفتند
آنها خیال کردند آن سه نقطهها
جای پای شیخ شهاب الدین سهروردی است
شعرهای من برگشت خوردند
گفتند شانههای شعرم
بوی عطر مردانه میدهند
گفتند "کودک تو" را حذف کنم
"تپشهای تنم" را نیز
هر کتابی حالا چاپ شود
من حدس میزنم
کسی
جایی
سه نقطه شده است
|
 |
 |
 |
|
mai 19, 2006
|
 |
 |
 |
درمانگاه روانپزشکی

معتادی
سر تکان میدهی
الکلی هستی
سر تکان میدهی
چی مصرف میکنید شما
- به مورچهی روی پروندهات خیرهای -
یک دفعه داد میکشد
- اشکهایت سر ریز میشوند -
همکاری کنید خانم
پرونده محرمانه است
برای کمک به شماست اینها که میپرسم
سرت را بالا میآوری
- تپش قلب داری -
بریده بریده جواب میدهی
شعر میگویم آقای دکتر
* بابت عکس از آقای ساسان سپاس گزارم.
|
 |
 |
 |
|
mai 09, 2006
|
 |
 |
 |
"پسرک آلوچه فروش"

طعم خوب قرمز
جای دندانهای شیری من بر تنت
نوشتن اولین شعر با هم بر سفال شمعدانیها:
" سارا انار دارد."
و کشیدن قلبی کج
پشت دیوار بلند دبستان
گلی کردن لبهایم با تو
پس از تو
چه مدادهای سیاهی که حرفهای سخت زدند
داد زدند
هیچ مدادی
مرا مثل تو شعر نکرد
هیچ مدادی
مرا مثل تو نقاشی نکرد
ماهی نشان ِ نوچ ِ عزیزترینم
عکس: بيل برانت 1904-1983
از منصورنصیری فتوبلاگ
* دی زنگرو
ماه وله کن
ماه چارده وله کن
ماه گرفتی
سی چی گرقتی
.
.
.
افسانه بوشهری در مورد ماه گرفتگی
حبیب: (حلب، دیگ، کوزه، دم دم، تمبورین)
کاری از حبیب مفتاح بوشهری
www.beethovenmc.com
www.avakhorshid.com
کاری زیبا
همراه موسیقی پارو زدن بر دریا و هنگام ساخت لنج...
دلم تنگه ما
تنگه از دست زمانه
والا زارم پیاپی
بشم واشم از این حال
از این عالم به در شم
بشم از چین و ماچین
از ماچین دورتر شم
والا دورتر شم
دورتر شم
والا هول ناکست
اگر تو با منی
چه باک است
والا لشکر شکونم
والا قدرت می دونم
|
 |
 |
 |
|
mai 02, 2006
|
 |
 |
 |
فردا
قديم ها او مرا می خواست تو شيرين را شيرين او را من، تو را حالا شيرين تو را من او را او شیرین را تو مرا !
یاد قدیم کردم، بیست و چهار آذر هشتاد و یک...
|
 |
 |
 |
|
avril 27, 2006
|
 |
 |
 |
اردیبهشتِ تهران

مادر بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلوی
دورهی کشف حجاب
عاشق شد
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد
اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابان ولیعصر
عاشق میشوم
عکس: تهران24
|
 |
 |
 |
|
avril 24, 2006
|
 |
 |
 |
آخر خط
یک بار
با ساکی از لباس
وسط خیابان ولیعصر آن جا رسیدی
ماشینها بوق میزدند
بار بعد
فرصت کمتر بود
با کیفدستیات،
یک دفتر شعر
در یک تلفن همگانی به آخر خط رسیدی
شمارهای در ذهنت نبود
در باجه را بستی
برای گوش کر بوقها
برای اعداد
از صفر تا نه
بفهمند یا نه
شعر خواندی
خیال کردی
با کسی که باید حرف زدی
شق و رق آمدی بیرون
دوزاریات را دادی
به زن متعجبی که به شیشه میزد
و رفتی
|
 |
 |
 |
|
avril 20, 2006
|
 |
 |
 |
عکس یادگاری با خدای بزرگِ شوش

خدای پیرِ زیگوراتِ چغازمبیل
قرنهاست
مقرریاش قطع شده
قربانی نمیخواهد
نه کاهنی، نه بندهای
گوشهی دشت، محترمانه
تکیه داده به عصایش
با این کمر درد
دیگر هوای آسمان به سرش نمیزند
آخرین هدایای بندگانش را
فرانسویها
با غرور در موزهها میچینند
همصحبت مهربان ِ مارمولکها
کسالتبار به توضیحات ِ راهنماها گوش میدهد
هیچ دوست ندارد کسی
به روزگارِ بلند اقتدارش
به خونهایی که بر سکوهای قربانگاه خشک میشده
اشاره کند
باد میوزد
زن و مردی کنار خِشتهای گِلی ایستادهاند
کودک میگوید
یک
دو
سه
شاتر را میزند
زیگورات واژه اکدی است. در اوايل قرن 13 قبل از ميلاد توسط پادشاه ايلامی "اونتاش نپيريشا"
(Untash Napirisha) در نزديكی رود دز ساخته شده است. زیگوراتها در بین النهرین و مصر
قدمتی چند هزار ساله دارند.
چ
|
 |
 |
 |
|
avril 14, 2006
|
 |
 |
 |
خوابیده اکتاویو
* خیلی آرام، خیلی خیلی آرام بخوانید، انگار که اصلن نخواندهاید.
خیره به بازوانش
موهایم را شانه می کنم
خوشحالت شوند
خوابیده
از دستم بر نمیآید بگویم چگونه
زیبا، زیبا، زیباتر
به هر طرف بروم
در خواب به سمتم برمیگردد
خیال می کنم
شعری که برایش میگویم بالا گرفته
در میلان، رم، انطاکیه، تیسفون و همدان
بازرگانها کتیبههای شعرِ اکتاویو را
میان خاور و باختر میگردانند
خوابیده اکتاویو
بر نمیآید از دستم بگویم چگونه
به لبانش شبنم نشسته
چشمان بستهاش، کوزهی عسل
زیبا، زیبا، زیباتر
مردم، شعرِ اکتاویو را از بر میکنند
تاریخ برمیگردد
الب ارسلان به سپاه بیزانس شرابِ شیراز تعارف میکند
جنگهای صلیبی ورمیافتد
خدایان یونان و اورشلیم دوباره
با هم کافهرفتن را از سرمیگیرند
فقط خیال کن
لبانش نیمه بازند
نمیتوانم بگویم چگونه
خوابیده اکتاویو
|
 |
 |
 |
|
avril 13, 2006
|
 |
 |
 |
قربانت، سیندرلا
گریههایت را کرده باشی
روزِ رفتن
روزِ سختی نیست
از زیرِ دست و پا
شعرهای نخواندهات را
جمع میکنی
میچپانی در کیف دستیات
پیراهن آبیه را اطو می کنی
میزنی به چوب لباسی
شیر را که ترشیده
میریزی توی توالت
پشتِ فیشِ برق مینویسی
منتظرم نباشید
میروم حافظیه
شاید هم نه
|
 |
 |
 |
|
avril 09, 2006
avril 03, 2006
mars 30, 2006
|
 |
 |
 |
رنگها نبودهاند
که صدا
صدا نبودهاست
که رنگها
رنگ نبودهاند
و نه اصلا قرمزها،
قرمز
و نه اصلا آبیها،
آبی
که تو دست تکان دادی...
جاده شدم
سنگِ زیرِ پا شدم
علایمِ بیانتها شدم
مقصد مچاله شد
آسمان و زمین روبوسی کردند
قطبها در هم خوابیدند
همآغوشیِ قطب شمال و قطب جنوب
زمین دریاها را بلعید
کوهها به آسمان پناه بردند
چایت نصفهکاره بود
پرسیدی
"فردا کِی است؟"
چند ماهی از شاخهها عبور کردند
نه انگار که زن بودم
گفتم هماکنون فرداست
نه انگار آدم بودم
از پنجره به آسمان پر کشیدم
نه که بخواهم ماه باشم
یا که ماهی
میخواهم ماه و ماهی را بخوابم
نه که بیدار نباشم
بخوابم که بیدار باشم
نه که بیدارِ بیدار
بیدار که بخوابم
و
رویاهایم را برای باغهای میوه بچینم
این را قدیم نوشته بودم، از لای کتابی افتاد، دنبال کتاب گیریشمن، ایران پیش از اسلام میگشتم.
از آینه:
صفحهی اول آینه به کمک و با صبوریهای آقای آرش تغییرکرده، بخشهایی حذف میشود و بخشهایی
اضافه میشود، به احتمالِ زیاد پاگرد میرود صفحهی اول، تا ببینیم چه میشود سرانجام.
|
 |
 |
 |
|
mars 20, 2006
mars 18, 2006
|
 |
 |
 |
هنگامِ بهار

حس میکرد جفتش صدایش را میشنود
آواز خواند مدام قناری
دانهاش تمام شد
آبش هم
قناری آواز خواند
حس میکرد آوازش را میشنود جفتش
از این میله به آن میله
آواز خواند قناری
بهار آمد
کفِ قفس افتاد بیجان
بالهایش تکان میخوردند
دلش میخواست
آواز بخواند
قناری
|
 |
 |
 |
|
mars 17, 2006
|
 |
 |
 |
سپیدی

صدایی
در سپیدیِ محض
میخواند مرا به نامِ شبم
از ته چاهِ نور
بپر
نترس بپر
در سپیدی نمیافتی
لباسِ شبم
تو را میپوشم
کنار پرتگاه میروم
تهی باز میشود
هیچ نیست
هیچ هست
|
 |
 |
 |
|
mars 03, 2006
|
 |
 |
 |
شب و روز
این واژهها که جز تو نیستند
شب و روز
تمام زندگی من نیز همین است
که بتراشم واژهها را
چون آنجلو
که داوود را
و بیرون بکشم تو را
از دل سنگشان
|
 |
 |
 |
|
février 28, 2006
|
 |
 |
 |
فرقی نمیکند
قلبت تند میزند
مثل یک گنجشک
میپری
روی تمام شاخههای درخت
بالا و پایین
تمام درختها
تمام زمین
بالا و پایین
فرقی نمیکند
فرقی نمیکند
|
 |
 |
 |
|
février 21, 2006
|
 |
 |
 |
گمشده

by Rei
خیابانها سرد و کثیف هستند
بیهوده پارس میکنم
هیچکس بلد نیست خوب نوازشم کند
پاهای کوچکم زود خسته میشوند
یک سگم
با قلادهای ابریشمین به گردن
|
 |
 |
 |
|
février 14, 2006
|
 |
 |
 |
کودک تو

وقت تولدش
پشت کوهها، بالای ابرها
هر جا که باشم
دلم را چنگ خواهم زد
ناخواسته
زشت یا زیبا
از هر زنی که باشد
یک کلام
کودک من است
Photo: David J. Nightingale
و
سرزمین عطش
...شعر عاشقانهی مدرن
شعری از تادوش روزويچ، ترجمهی محسن عمادی
|
 |
 |
 |
|
février 10, 2006
|
 |
 |
 |
تب
می سوزم
دیوارها مدام میخورند به هم
منتطر کسی هستم
میآید گلهای گلدان را عوض میکند
سوپ داغ درست میکند
روبان آبی موهایم را می بندد به پردهها
نمیشناسم او را
هنوز نیامده
|
 |
 |
 |
|
février 02, 2006
|
 |
 |
 |
حباب شیشهای

یک میگو کنار شومینه
سرمای هزار اقیانوس سرمهای در دلش
نه گرم میشود
نه تکان میخورد
سیاه چالهای قلب سپیدش را
از سینهی او بیرون کشیده
یک صداست
میگوید
"تا این جا آمدی دیگر بس است"
تمامش کن
صداهای دیگر دیر و دورند
میان شعلهها
صورت خواهرانش را میبیند
ویرجینیا
فروغ
سیلویا
|
 |
 |
 |
|
janvier 30, 2006
janvier 28, 2006
|
 |
 |
 |
امید
پشت پنجرهها میله است
سینی غذا، بدون کارد با لیوانی کاغذی
همراه مردی چهار شانه تو میآید
سینی بر میگردد
اگر سه قرص بیحس کننده را نخورم
لبخندی صاف بر لب
پرستار هر روز
از پشتِ مرد چهار شانه حالم را میپرسد
برای بازرس ژاور گزارش مینویسد:
حالش خوب است
اقدام به خودکشی نکرده
دارد پیشرفت میکند
نه برای شما:
در رمان بینوایان ویکتور هوگو، بازرس ژاور موظف به بستن درهای رحمت
به روی ژان والژان بود، وی مامور نمونهی قانون است(متعهد و متخصص).
|
 |
 |
 |
|
janvier 09, 2006
janvier 05, 2006
décembre 31, 2005
|
 |
 |
 |
وحشت
کم پیش میآید
ترسیده بودم
میلرزیدم
گفتم بیا
نیامدی
خیلی ترسیده بودم
خواهش کردم
عجیب بود
نیامدی
ثانیههای سختی گذشت
از این پس
کم حرف خواهم زد
کمتر هم خواهم ترسید
چیزی نپرس
ثانیههایی در جهان هستند
در کمین سالهای عمر ما
|
 |
 |
 |
|
décembre 24, 2005
|
 |
 |
 |
چیزی میان دو فریم
دیر رسیدم
کادر
بسته شده بود
صدای شاتر
پیچید به نگاهم
سعی کردم طبیعی باشم
که مثلا
دیدنِ دوبارهات ساده است
فلاشِ بعدی
مچم را گرفت:
دو چشم تار و لبی لرزیده
عکاس نتوانست
با فتوشاپ آرامشان کند
مرا برید
از گوشهی خاطرات تو
و
حواسش نبود
روی شانهات
چهار انگشت کوچک
جا مانده
|
 |
 |
 |
|
décembre 19, 2005
|
 |
 |
 |
صورت جلسه
سه نفریم
سردبیر سابقِ یک مجله
چریکی پیر
یک عضو انجمن هزاردستان
با پیژامههایی زرد و سوراخ
پای منقلی روشن
سوم آذر هشتاد و چهار، باران
|
 |
 |
 |
|
décembre 16, 2005
|
 |
 |
 |
النگو

گرسنه، زخمی و خسته
سمتِ من آمد
نان شدم
دستهای زمختش را نوازش کردم
گرم شد، قوی و آرام
نگاهم کرد
گفت
تو یک روسپی هستی
چای را دم کردم
ساعت را بستم به دستم
مانند پروانهای سبک و رها
لبخندی ازلی بر لبانم
رفتم
بیست و پنج آذر، دو بامداد، خانه باران
|
 |
 |
 |
|
décembre 12, 2005
|
 |
 |
 |
عمو جونِ پیر

پاهایت سنگین،
دستهایت ناتوان گشتهاند
تمام هفته
سرت را به کتابها گرم میکنی
قصههایی که میدانی
جمعه که میشود
گنجشکی سراغت میآید
گنجشکی کوچک
که سروی کهن او را در آغوش میکشد
و بوسههای هزار ساله میبخشدش
تمام هفته
در شهر و دود و رنج
دیوانهوار و شاد
این سو و آن سو
پر میکشد
او گنجشکی با قلبی کوچک است
گنجشکی بینهایت خوشبخت
درخواست
اگر ترکی میفهمید، بگویید قصهی این سایت چیست؟
سایت بولنت کیلیک - شاعر ترکیه ای
سپاس گزارم
|
 |
 |
 |
|
décembre 06, 2005
|
 |
 |
 |
روشن مثل روز


قهوه که میخوردم با تو
گل ها سر خم کردهبودند
سپیدارها سر تکان میدادند
هیچکس خوشحال نیست
میبینی
گاهی یا خیلی وقتها اشتباه میکنم
میروم کمی برقصم
خداحافظ
دوستِ دیگری
پانزده آذر هشتاد و چهار، خانه باران
|
 |
 |
 |
|
décembre 05, 2005
|
 |
 |
 |
دل خوشی

چند رج شال بافتن
برای پارهی تنم
چند خط شعر گفتن
برای پارههای تنم
به پیشوازِ میروم
سختترین رنجها را
در امتداد این رجها و خطها
سیزده آذر هشتاد و چهار، زیر شیروانی حافظ
|
 |
 |
 |
|
novembre 16, 2005
|
 |
 |
 |
After shave
میگوید کمکت میکند
امیدوار میشوی
او هم
تو به زندگی
او به چیزهای دیگر
باشد
اما کمی عجیب نیست؟
عشق مانند قوطی حلبی
در آ بِ جوی
سرخوش سوت بزند
و مستقیم
به سمت آدم بیآید
|
 |
 |
 |
|
novembre 10, 2005
|
 |
 |
 |
زیباترین برگ

پیِ زیباترین برگِ باغهای فشم میگشتیم
ما سه نفر بودیم و یک چتر،
اندازه بود
با هم خرمایِ کرمانی و شاهدانه خوردیم
باران دیوانهوار میبارید
گوسپندها و سه سگ گله
همراه چوپانی نجیب از کنار ما رد شدند
ما یک نفر بودیم
یک برگ
|
 |
 |
 |
|
novembre 08, 2005
novembre 07, 2005
|
 |
 |
 |
انگار

ته کافه نشسته بودی
روبرویت مردی
پشت به مرد روبرویِ من
چشمانت سنگین بود
باورت نمیشد
فنجانت را آوردی بالا
ته کافه
من را نگاه کردی
پریوار و سبک
همین طوریها بود انگار
حالا
همیشه میگویی
برویم ته کافه بنشینیم
|
 |
 |
 |
|
octobre 28, 2005
|
 |
 |
 |
فصل انار
ما میخندیدیم
آنها در سکوت به نقطهای دور خیره بودند
ما سرخوشانه میان دشت میخرامیدیم
آنها بهت زده اشک میریختند
ما عاشق شدیم
آنها میخندیدند
ما در سکوت به نقطهای دور خیره بودیم
.
.
.
|
 |
 |
 |
|
octobre 27, 2005
|
 |
 |
 |
Santé
مینشینم کنار دورترین آدمها
با بلندترین قهقهها
می مینوشم
در آغوش سرد پاییز
در آغوشهای تمام شده
میرقصم
نام تو از یادم رفتهاست
سلیمان بزرگ
دیگر بی قصه هم خوابم میبرد
زبان حیوانات را آموختهام
و
سپاسگزار ابدی موریانههایم
|
 |
 |
 |
|
octobre 16, 2005
|
 |
 |
 |
پری
یه پری بود
زیباترین
ماهترین
قشنگترین
صافترین
موهاش شبق
دلش حریر
نگاش آفتاب
حرفاش نبات
دستاش سحر
اما پریِِ آینهای
راه رفتن بلد نبود
هی راه رفت
خوردش زمین
هی راه رفت
خوردش زمین
یه روز پری
خوردش به سنگ
دلش شکست
افتاد مرد
ای روزگار
بالا رفتیم آسمون
پایین آمدیم
زمین بود
اگه پری دروغ بود
ماها همه دروغ تریم
قصهی ما دروغ بود
پریِ من ماه بود
|
 |
 |
 |
|
octobre 09, 2005
|
 |
 |
 |
هیچ کس را
سِرم به سادگی میچکد
دستم را محکم بستهاند به تخت
پرستار مدام با تلفن حرف میزند
نفس ندارم
خون بند نمیآید
اشکهایم سرریزاند بیاختیار
هیچ چیز ندارم که آرامم کند
هیچ کس را
نمیتوانم بگویم کاش جای من بود
این جا خیلی سخت است
شکی هم ندارم
بچهام باید میمرد
|
 |
 |
 |
|
octobre 07, 2005
|
 |
 |
 |
حبس
از چشمهایش
میافتم درون تو
از درون تو
بیرون میآیم
روی یک میز
در چشمهای عسلی یک دختر ناشناس
اکتاویو
چشم هایت را باز کن
من گم شدهام
|
 |
 |
 |
|
octobre 01, 2005
septembre 12, 2005
septembre 06, 2005
septembre 02, 2005
|
 |
 |
 |
آه
من یک قو هستم
با پاهای بلند و کشیده
بر دانوپ آبی
قرار است جفتم بیاید
برقصیم پریوار
با ملودی امواج
با ریتم نتها
دستهایم را باز میکنم
بر نوک انگشتانم میایستم
آرام نفسم را بیرون میدهم
سرم را بالا میآورم
به افق میفرستم نگاه بیتابم را
سینهام سنگین میشود
خم میشوم
مثل یک رز بیآب
چیزی پیش پایم میشکند
ردیف سوم نشستهای
دستمالی سوسنی در دست
|
 |
 |
 |
|
août 25, 2005
août 16, 2005
août 14, 2005
juillet 26, 2005
|
 |
 |
 |
نه به خاطر دنيا
گفتی محکم باش
عاشقت بودم
فولاد شدم
خرد شدی
شکستی
رفتی
نه به خاطر من
* خنده یا گریه مهم نیست یاد بامداد انداختی مرا.
از عموهایات
برای سياوش کوچک
ا. بامداد
نه بهخاطر آفتاب نه بهخاطر حماسه
بهخاطر سايهی بام کوچکاش
بهخاطر ترانهيی
کوچکتر از دستهای تو
نه بهخاطر جنگلها نه بهخاطر دريا
بهخاطر يک برگ
بهخاطر يک قطره
روشنتر از چشمهای تو
نه بهخاطر ديوارها ــ بهخاطر يک چپر
نه بهخاطر همه انسانها ــ بهخاطر نوزاد دشمناش شايد
نه بهخاطر دنيا ــ بهخاطر خانهی تو
بهخاطر يقين کوچکات
که انسان دنيايی است
بهخاطر آرزوی يک لحظهی من که پيش تو باشم
بهخاطر دستهای کوچکات در دستهای بزرگ من
و لبهای بزرگ من
بر گونههای بیگناه تو
بهخاطر پرستويی در باد، هنگامی که تو هلهلهمیکنی
بهخاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفتهای
بهخاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی
بهخاطر يک سرود
بهخاطر يک قصه در سردترين شبها تاريکترين شبها
بهخاطر عروسکهای تو، نه بهخاطر انسانهای بزرگ
بهخاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند، نه به خاطر شاهراههای دوردست
بهخاطر ناودان، هنگامی که میبارد
بهخاطر کندوها و زنبورهای کوچک
بهخاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام
بهخاطر تو
بهخاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاکافتادند
بهيادآر
عموهایات را میگويم
از مرتضا سخنمیگويم.
۱۳۳۴
|
 |
 |
 |
|
juillet 21, 2005
|
 |
 |
 |
بگو حلزون

Photographer: Stefan Cruysberghs
با بچهها حرف زدن
مثل با ستاره ها حرف زدن است
با ستارهها حرف زدن
مثل با تو حرف زدن است
با تو حرف زدن
مثل با هیچکس حرف نزدن است
- حزلون درست تر بود راست میگفتی.
و
من در این کاروان به دنیا آمدم.(متن، ویدئو کلیپ)
مرا ببخش! ترجمه به زودی.
|
 |
 |
 |
|
juillet 10, 2005
|
 |
 |
 |
گم شده

یک هفتهی تمام با تو لجبازی کردم
میخواستم دعوتم کنی به خانهات
مرا ببخش!
امروز همهی چیزهایی را که این مدت گم کردهبودم
در اتاقت پیدا کردم
گل سرنقرهایام
روبان آبی موهایم
عکس هفت سالگیام
و
قلب مهربان تو را
واقعا مرا میبخشی!
و
نیم نگاه
|
 |
 |
 |
|
juillet 05, 2005
|
 |
 |
 |
اتهام: مندرج در پرونده
این یک ماه عجیب بود،
تلفنها
برگهی احضار
کابوسها
طرز حرف زدن مرد همسایه
نه این یک ماه
این یک سال آخر شاید
نه
این دو سال
نمیدانم حواسم پرت است
یا دارم دروغ میگویم!
این یک عمر
خیلی عجیب بود
و
تئاتر بهرام بیضایی
|
 |
 |
 |
|
juin 29, 2005
|
 |
 |
 |
فاصله
رهایم کن
تو میترسی
تو از نتهای بازیگوش
تو از فاصلهی گیج سطرها
تو از فاصلهی خالی
تو از هیچ
از پریدن بیهوا
تو میترسی
تو از شعر میترسی
تو نثری
یک نثر
با نقطهها و ویرگولهای محکوم و بهموقع
ویرایش شده
رهایم کن
برو زیر چاپ
با تیراژ بالا
|
 |
 |
 |
|
juin 26, 2005
|
 |
 |
 |
بازی
داور به نفع میگیرد
حریف دوپینگ کرده
دروغ هم که حناق نیست
زمین اما مال ماست
وطن را میشود فروخت
اما
نمیتوان خرید
|
 |
 |
 |
|
juin 15, 2005
|
 |
 |
 |
جهان سوم
خیابان
مال آنها
خانه
مال تو
خوابهایم را
نمیگویم
|
 |
 |
 |
|
juin 06, 2005
|
 |
 |
 |
تعطیلات در اصفهان

عکس: شادی قدیریان
زاینده رود پر آب است
قایقها را،
که شکل قوهای خواباند
انداختهاند به آب
اسبهای بیبال را بستهاند به درشکه
مردم صف کشیدهاند،
سوار میشوند
دور میدان نقش جهان میچرخند،
درشکهچی میگوید:
"اینها یابو اند،
اسب خیلی گران است"
شاه عباس مرده است
بر در عمارت او، عالیقاپو
دو عکس جدید چسباندهاند
راستهی قلم زنها پر سر و صدا است
دستانی پیر و تنها
بر سر مسها میکوبند
دنگ دنگ
دنگ ددنگ دنگ
دنگ دنگ
پانزده خرداد هزار و سیصد و هشتاد و چهار
و
فراخوان جمعيت نسوان وطن خواه و انجمن مخدرات وطن و ...
|
 |
 |
 |
|
mai 28, 2005
mai 26, 2005
mai 24, 2005
mai 11, 2005
|
 |
 |
 |
سنجاق قفلی
یه زن بود، بچه بغل و خسته
بچه رُ داد یه رهگذر
رهگذر رفت ُرفت
بچه رُ داد به نانوا
بچه نان خوردُ خوابید
یه دختر گلفروش
بچه رُ با خودش برد
صب که شدش
یه زن اومد، گل بخره
بچه رُ دید
خوشش اومد
بچه رُ بغل کردُ رفت
آخرشب
یه زن بود، بچه بغل
|
 |
 |
 |
|
avril 18, 2005
|
 |
 |
 |
همیشه هیچ وقت نبودم

عکس: محمد خيرخواه
پشت کوه
وقت عشقبازی باران و آفتاب
میگیرم رنگین کمان را
میروم
بنفش
نیلی
آبی
سبز
زرد
نارنجی
قرمز
نردبان را هل میدهم
روی ابری میخوابم
فراموش میکنم
بنفش
نیلی
آبی
سبز
زرد
نارنجی
قرمز
و باران را
باران را که میخواستم...
|
 |
 |
 |
|
avril 08, 2005
mars 27, 2005
|
 |
 |
 |
بیقرار
تو چشمک میزنی
من لبخند میزنم
مینشینیم
خیلی خستهایم
بند ماسکت را باز میکنی
کمی گرهاش سفت است
ولی باز میشود
من هم برش میدارم
میگذارم روی میز
کنار مال تو
این جا خیلی دور است
یک قهوهخانه
آن سوی صداها
من شیر مرغ سفارش میدهم
تو
جان آدمیزاد
|
 |
 |
 |
|
mars 25, 2005
|
 |
 |
 |
ماه واره
زنی با بلوط گیسوی بلندش
عسل نوچ چشمانش
سرخ رسیدهی لبهایش
میخندد
بیانتهای شانههای مردی
او را در بر میگیرد
همیشه همین را نشان میدهد این کانال
مبل را میچرخانم
پشت به تلویزیون
رو به تو
موهایم
چشمهایم
رویاهایم
سیاه است
تصویر مرا داری؟
|
 |
 |
 |
|
mars 20, 2005
mars 18, 2005
mars 15, 2005
mars 07, 2005
|
 |
 |
 |
...

دستت را میگیرم
تمام تپشهای تنم را سرریز میکنم
دستت را میگیرم
مردانگیات را در تاریکیها جشن میگیرم
دستت را میگیرم
خیانتهای هزارگانهی روحت را شماره میکنم
میگذارم در بند بند جانت تکثیر شوم
میبویمت
مییابمت
در فاصلهای که هیچ فلسفه یا فرشتهای پرنمیزند
در فاصلهای شکننده
تاج بر سر میگذارم
به میدان میفرستمت
اگر تاب آوری
یاغی نبودن را
ومرزهای مرا از تن خویش گذر دهی
زندگی خواهی کرد
میدزدمت از تاریخ
از نوشتههای سرد و خشن
میبویمت
مییابمت
به پیشانیام سوگند!
عکس از سایت:Scarlet
|
 |
 |
 |
|
mars 06, 2005
mars 02, 2005
février 22, 2005
|
 |
 |
 |
علامت سرخ آبی
میگوید دوستم دارد
مثل تو
میگوید زیباترین زن جهانم
درست مثل تو
دوستش دارم
مثل تو
و فکر میکنم
آیا روزی با لبهی کلاهش بازی خواهد کرد؟
breaking news: ماه کامل است.
|
 |
 |
 |
|
février 05, 2005
|
 |
 |
 |
پسرک آلوچه فروش
طعم خوب قرمز
جای دندانهای شیری من بر تنت
نوشتن اولین شعر با هم بر سفال شمعدانیها:
" سارا انار دارد."
و کشیدن قلبی کج
پشت دیوار بلند دبستان
گلی کردن لبهایم با تو
پس از تو
چه مدادهای سیاهی که حرفهای سخت زدند
داد زدند
هیچ مدادی
مرا مثل تو شعر نکرد
ماهی نشان ِ نوچ ِ عزیزترینم
|
 |
 |
 |
|
janvier 28, 2005
|
 |
 |
 |
... از منظومهی باران

*
دم غروب
کنار زایندهرود
زنی باردار قدم میزند
کسی او را نمیشناسد
زن به سختی خم میشود
به لهجهی محلهای قدیمی در تهران
به گیتارنواز چیزی میگوید
"سلطان قلبها" سیوسه پل را فتح کردهاست.
* عکس آرش عاشورینیا
|
 |
 |
 |
|
janvier 20, 2005
janvier 15, 2005
|
 |
 |
 |
شعر هر شب من

دیر است
دو سه شعر باید رفو کنم،
برای یک مجلهی ادبی
حرفهایی است
باید درز بگیرم
برای سر مقالهی یک روزنامه
و چند حرف حساب
که به زحمت انگشتانه باید
به سرشانههای یک سردار
وصله کنم
زخم سرانگشتانم دهان باز کرده
شعر تو باشد برای فردا
مبادا لک خون بماند رویش
و هر چه بگویم به تنت زار باشد
فردا بیدار خواهم ماند
فردا شعر تو را
بهترین شعر را
خواهم گفت
|
 |
 |
 |
|
janvier 13, 2005
|
 |
 |
 |
انعکاس
دنیا پر از آینه است
نگو حواست نیست
نگو خودت را نگاه میکنی،
یا موهای سفیدت مثلاً را میشماری!
نه اشکی، نه لبخندی
نه پیر میشوم، نه جوانتر
میبینی؟
آنجا ایستادهام
و تو...
گریه نکن!
این تنها آینه است
شانههای من حالا خیلی دورند
خیلی تنهاتر
قوی شدهاند
بیرحم اما نه
شاید چون
دنیا پر از آینه است
|
 |
 |
 |
|
décembre 29, 2004
|
 |
 |
 |
چرا ساعت روی شب مانده؟
باران!
کجایی!
_نگفته بودم اسم دخترم را؟_
باران!
مادر!
وقت شیرت شده
_بیتابم_
باران،
جان دل!
روی تختش نیست
عجب!
_اسباببازیهایش را جمع کرده_
باران!
باران!
روی آینه یادداشتی است:
میروم دانشکده
دیر بر میگردم مادر
جان باران آرام باش!
جان باران زود بخواب!
|
 |
 |
 |
|
décembre 25, 2004
|
 |
 |
 |
باید فکر زمین هم بود

*
درست که دردناک میشود شانههایم
و تنم میخواهد
پرتش کنم از بالکن به خواب باغچه
اما مگر از تنی خسته
که شانه خالی کرده از رنج بودن
چند گل سرخ ممکن است بروید؟
هیچ،
میدانم!
بماند تنم برای جشنی،
که جسور و پولادین
اراده کند
برای خاطر چشمی یا شاپرکی
دست بشوید از بودن بالای مرز خاک
و بشود بروید هزاران گل سرخ از هر سلول تنهایم
*Marc Chagall
دست دوست درد نکند.
|
 |
 |
 |
|
décembre 24, 2004
|
 |
 |
 |
جزر و مد

*
تو میروی
قایقت آرام آرام از جزیره ام دور میشود
نقطه میشوی
موجی نیست
آبها آراماند
زیر آب کشتیهای غرق شده
و غمهای سنگین
و سکوت صدفها
دوباره دنبال هیزم میگردم
* عکس: بهمن فرزاد
|
 |
 |
 |
|
décembre 09, 2004
novembre 29, 2004
novembre 26, 2004
novembre 14, 2004
|
 |
 |
 |
شاگرد فرانسه زبان چهار ساله ام!
ژوستین کوچولویم!
حالا
وقت آمدن
صورتت پراز لبخند نمیشود،
میگویی سلام!
خود دیوانهام
فارسی یادت دادم
حالا
برایت نقاشی که میکشم
"این سیب است ژوستین!"
میگویی
ممنون!
دستم را نمیگیری فشار دهی،
نمیپری بوسم کنی
میگویی :
خدانگهدار سارا!
چه زود بیچاره و تنها شدم
خودم به تو یاد دادمشان
کلمات بیهوده را
از من گرفتندت
و رها شدی
میان همگان!
|
 |
 |
 |
|
novembre 06, 2004
octobre 27, 2004
|
 |
 |
 |
تفاهم طبقاتی

عکس: آرش عاشوری نیا، تئاتر بی شیر و شکر
شعر ربطی به تم تئاتر ندارد.
میگوید کاری باید کرد
دارد دیر میشود
میگویی بله قربان دارد دیر میشود
_ تلاش میکنی نلرزی_
میگوید شبهای پاییز سوز دارد
_نمیدانی از کجا فهمیدهاست_
میگویی بله قربان شبهای پاییز سوز دارد
میگوید خدانگهدار
میپرسی ضروری است قربان؟
_دور را نگاه میکند_
بله جانم ضروری است
میگویی باشد
خدانگهدار قربان
میخندد
_ فکر میکنی چه ساده،
چه با شکوه و چه زیبا_
میگوید برایم کمی سخت است
لبخند میزنی
_سخت
و برای اینکه دم آخر زیبا باشی_
میگویی
راحت باشید قربان
ضروری است
ضروری است قربان.
|
 |
 |
 |
|
octobre 14, 2004
octobre 06, 2004
|
 |
 |
 |
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
بیدار که میشوم
زانوانم ضعف دارند
لبهایم خشکاند
در خواب
دنبال آن کاروان هزارو یک شب
هزار دور
دور زمین
در شب میدویدم
خستهترم
خیلی خستهتر
در خواب
بالهایم درمیآمدند
بلند و رها میشدند
در انتظارت
خشک و سیاه
زمین را تیرهتر میکردند
تیرهتر
خیلی تیرهتر
من که از تاریکی بیابان گلایه نکرده بودم
من که لام تا کام از خستگی حرفی نزده بودم
پس چرا میخواهی از خوابهایم نیز سفر کنی؟
|
 |
 |
 |
|
octobre 03, 2004
|
 |
 |
 |
سبزینه
بر صندلی چوبی نشستهای
شعر میخوانی
زمینی
که گردشت به گرد خورشید
و به گرد خویش
پیدا نیست
آنجا نشستهای
با چشمانی بی پلک
که بر خطوطی میخزند
سطور یک متن عبری شاید
متنی به قدمت زمین
به قدمت خودت
زمین آرام است
منظومهی شمسی آرام است
کهکشان راه شیری
و کهکشانهای دیگر
آرام گرفتهاند
آنجا
در بارگاهت
بر صندلی چوبی فرسودهی من
خوابت بردهاست
کیهان خم شده
بازوهایت را میبوید
ذرهی بنیادی
با تپش هوشربای سینهات
نفس تازه میکند
جادهی ابریشم گرد زمین میپیچد
میپیچد
کاروانها با همهمهی بسیار
از جادههای شنی میگذرند
کاروانهایی
بارشان حریرهای زربافت
سرمه و ادویههای هندی
هزار و یک شب و چند دست نوشتهی نایاب و ناخوانا
بارسالار بر شتر به خواب رفته
کاروان گوش به موسیقی تو
در بیابان راه میجوید
|
 |
 |
 |
|
septembre 01, 2004
|
 |
 |
 |
یار مرا، غار مرا
وقت اذان نیمه شب
رو به قبله تلفن همگانی کوچه هفتم
من ذکر تو به سلول سلول تنم می گویم
                                   پاک و منزهی تو
                                   پاک و منزهی تو
                                   پاک و منزهی تو
از هم گسسته ام، بارها
مهره هایم تمام بیابم یا نه
دوباره نخ می کنم
گره می زنم
تسبیح تو آغاز می کنم
                                  حمد و سپاس تو را
                                  حمد و سپاس تو را
                                  حمد و سپاس تو را
چند مهره هر بار
گم می شوند از من
باز به مهره های باقی مانده تنم
یاد تو تکرار می کنم
                                   نیست یاری جز تو
                                   نیست یاری جز تو
                                   نیست یاری جز تو
|
 |
 |
 |
|
août 05, 2004
|
 |
 |
 |
و اما بعد
سیگار روشنت را
در جنگل خشک و آشفتهی من انداختی
بعد
پرسیدی
"مزاحمتان که نشدم؟"
خندیدم
"نه! اصلا"
|
 |
 |
 |
|
juillet 26, 2004
juillet 22, 2004
|
 |
 |
 |
همیشهی نابهنگام!
گاهی خیال میکنم
شعری نوشتهام
اما میبینم
تنها اشک بودهاست
کاغذی خیس و سپید
گاهی خیال میکنم
هقهق گریستهام
خطوط اسلیمی و رقصان کاغذ میخندند که
شعری نوشتهای
حالا هم نمیدانم
چه میکنم!
شعری هقهق است انگار
اما نه نگاه کن!
تنها نام توست
هزار بار بر کاغذ
خیس و موزون
|
 |
 |
 |
|
juillet 11, 2004
juin 26, 2004
|
 |
 |
 |
پیالههای دهمنی
فک گریخته
نیزهی شکارچی شکسته در تنش
از درد نعره میکشد
میرود
میرود به پیش
هر از چندی
نیزه میگیرد به مرجانها
فک گیج میشود
از درد کهنهی بیدرمان
در ازدحام پچپچ ماهیهای مدعی
رنج هزارباره میبرد مدام
خواستم بگویمت
بی نیزهی شکستهات
چه تاریک بودم
چه بیثمر
چه ناامید
هی صیادی که کاش
صیدم کرده بودی درست.
|
 |
 |
 |
|
juin 24, 2004
|
 |
 |
 |
صنم
پیاده روها تنهایند
تاکسیها میروند ته دنیا
با صدایی مهیب
در هیچ سقوط میکنند
کسی از اینکه درختها
بیهوده روی یک پا ایستادهاند
نه خنده اش میگیرد
نه تعجب میکند
کافهها روزنامه قدیمی بالا میآورند
رهگذران ناشناس سرگیجه دارند
آسمان برای زمین
زمین برای آسمان
شانه بالا می اندازد
کسی رفتنت را به عهده نمیگیرد
مواظب خودت باش
این هم بین خودمان باشد
سری که درد می کند را
دستمال نمیبندند.
|
 |
 |
 |
|
juin 19, 2004
|
 |
 |
 |
...
من از شما سپاسگزارم
دستانم را سبز کردید
هیچ وقت
هیچ کس
این همه مرا جدی نگرفت
که شما
بعد از ظهر جمعه در آن پارک
مرا درختی خواندید
و به بازی راهم دادید
آه گنجشک های عزیز!
آیا یکبار دیگر
بر شانه ام خواهید نشست؟
|
 |
 |
 |
|
juin 17, 2004
|
 |
 |
 |
...
پس از تو
فقط یک شیمیایی ام
یک مجروح جنگی
گاهی
خیس عرق
صدای آژیر می شنوم
گاهی
فرار می کنم
سنگر می گیرم
از همه می ترسم
مبادا اسیرم کنند
بی صبرانه منتظرم
پایم را روی مینی بگذارم
و
مفقود الاثر شوم.
|
 |
 |
 |
|
avril 30, 2004
avril 26, 2004
avril 15, 2004
mars 18, 2004
|
 |
 |
 |
قرائت هزارپاره، هزار باره
می خوانم تو را
چونان قاریان مسجد ایاصوفیا
که در تکانی گیج
مصحف می خوانند
می خوانم تو را
در متن
در مولف
می خوانم تو را
با هزاران عقوبت
ایستاده بر پای خویش
می خوانم تو را
تا بی نهایت
گرچه ایمان نمی آورم
|
 |
 |
 |
|
mars 12, 2004
février 13, 2004
janvier 27, 2004
|
 |
 |
 |
باران
به پسرم فکر کردم
دیدم
حالا بزرگ شده
چشم ها یش شبیه من
و لبهایش...
گفتم
شاید صدایش به من رفته باشد
و نگاهش...
آخ
جه بازیگوشانه می خندد جادوگر!
با آن منگوله کلاهش
به خودم می آیم
هوایی است امروز ها!
من که هیچ پسری نداشته ام
من که هیچ وقت باردار نشده ام
انگار یاد نگاهی افتادم
یاد لب هایی !
|
 |
 |
 |
|
janvier 21, 2004
|
 |
 |
 |
مفسد في الارض
منم
آن كه سنگسار مي شود هر روز
در فاصله شعر گفتن هايش
و پيامبران به كتابش حسودي مي كنند
منم
حوايي كه سيب مي چرخاند
تن خدايان را مي لرزاند
و بهشت را از چشم مي اندازد
منم
سزاوار تمام دشنام ها
گناه تر از آن كه در وصف آيد
مغضوب آن ها كه شرع سنگ شان كرده
ـ و نه گمراهان ـ
منم
خراب
شاعر
آبروي زمين
|
 |
 |
 |
|
janvier 19, 2004
|
 |
 |
 |
چشم بندي
چشم هايم را باز مي كنم
يك خرس پنبه اي خم شده
ــ عروسك هايش را سارا ريخته روي تخت باز ـ
خرس انگار نمي داند
ببوسد مرا يا نه
چشم هايم را مي بندم
من هم نمي دانم
چشم هايم را باز مي كنم
رفته است انگار
سر شب شايد
و روز شده دوباره
چشم هايم را مي بندم
پس انگار ديشب بود
بهترين روز زندگي ام گويا
چشم هايم را باز مي كنم
پنجره صليب مي كشد و چشم مي بندد
ماه انگشتان خورشيد را مي بوسد
آهسته مي گويد
شب بخير سارا
|
 |
 |
 |
|
janvier 15, 2004
|
 |
 |
 |
مادر روسپی خوبم
تنت گاهی کبود
گاهی سرخ
تنت رنگین کمان است مادر
صد تومانی های ما
بوی عطر های مردانه می دهد
نانوا با ما مهربان نيست مادر
بزرگ می شوم
برايت شربت سينه می خرم
برای خواهرم مداد رنگی هزار رنگه می خرم
رنگين کمان به آسمان بر می گردد
و شبها کنارت خواهيم خوابيد
|
 |
 |
 |
|
janvier 05, 2004
|
 |
 |
 |
جنایت
بیلرزش دل اگر
بگویی دوست دارمت
و روا داری
خشونتی چنین هولناک
به عشق
بخواهی داشتهباشیاش تنها
بر سرشانههایت
روحی را
ای ژنرال فاتح
ساده بگویمت
یعنی نسلکشی
یعنی تمام بشریت را
در اتاق گاز رها کردن
چراغ را خاموش کن
اما هرگز به خواب نمیروی
با این دستهای نوازشگرت
که بوی جنایتی مخوف میدهند
تو میتوانی
جنگ جهانی سوم را
به راه بیاندازی
بی لرزش دل حتی
|
 |
 |
 |
|
décembre 25, 2003
décembre 22, 2003
|
 |
 |
 |
هیچکس
شبی صدایم کرده بودی برگ!
یادت هست ؟
چرا سر بر گردانم؟
مگر من برگ بودم؟!
این باد
مرا به حیاط تو انداخت
مرا با خود برد باز
مگر من برگ بودم؟!
این همه که دوستم داشتی
چرا نگفته بودی
چرا صدایم کرده بودی برگ؟
چرا جوابت را داده بودم؟
مگر من برگ بودم؟!
(حافظ می گوید شعر اینجا تمام می شود
ولی دوست دارم ادامه بدهم )
سبز و پرهیزگار و زرد
رنج درختان را
می بارم بر زمین
برگ، برگ، برگ، برگ
شاید آرام گیرد قلبم
نکته: قسمت داخل پرانتز جزو شعر نیست
حافظ، مهربان شاعری است که شعر هایم را
نقد می کند، من در این مورد با او موافقم ولی
باز نتوانستم تکه آخر را حذف کنم.
|
 |
 |
 |
|
décembre 06, 2003
décembre 05, 2003
|
 |
 |
 |
سارا
 عصر بود مثل تمام عصر ها ی خالی
سارا از پله ها دوید آمد کتاب ها را ريخت روی زمين روی آنها با لا وپايين پريد
با شکلات روی ديوار قناری کشيد
وقتی می رفت زد توی سر من و گفت
مجسمه ها هم می خندند خاک بر سر تو.
...سارا دوست ۵ ساله من است.
|
 |
 |
 |
|
novembre 02, 2003
|
 |
 |
 |
محبوبه
تشت را به سمت من می کشد سابه ها روی ديوار حمام رقصی موهوم بر معبدی کهن را ميان دود های مقدس آغاز می کنند
آهو به دام افتاده بازوهايم را محکم گرفته اند ميله را فرو می کند بغض زنانگی ام می شکند خون از ديوارهای تشت بالا می آيد
مردان قبيله گردن شکار را له کرده اند سر آهو بر دست ها آويزان است چشمان درشتش برگشته اند به رحم من خيره نگاه می کنند
به ديواره رحم محکم تر ضربه می زند ميله در قلبم می چرخد ديگر به جايی چنگ نمی زنم
در همهمه اوراد مقدس روی پوست گاو است شايد قانون با خون آهو نوشته می شود جشنی با شکوه بر پاست مردان قبيله بالا و پايين می پرند
به صورتم آب می پاشد جنين در خون شناور است
چشمان آهو خاموش شده اند.
|
 |
 |
 |
|
octobre 26, 2003
|
 |
 |
 |
آواز خانه
از تکان دادن گهواره چه سود دستانت جاده ابريشم را به روح سر ريز می کند تمام آواز های مرده بر ديگ و سماور مادر بزرگانم در تن من بيدارند مادر لالايی نگو موسيقی ها خواب ندارند نگاه من بر سيب های سرخ جرقه مي زند و تجارب بر درخت مانده اجدادم در مغناطيسی گنگ شيرينی گاز زدن را چون اوراد معبدی کهن در گوشم نجوا می کنند حالا تو بگو زن عاشق بايد سنگسار شود و قهقه هزار ساله مرا ساده بی انگار.
|
 |
 |
 |
|
septembre 23, 2003
|
 |
 |
 |
کوله
من از زندگی چه می خواهم چند کاست موسيقی و واکمنی درپيت يک مداد کاغذ يا گوشه سپيد روزنامه ای فنجانی شير لحظه ها، ثانيه ها، ساعت ها
من از زندگی چه می خواهم جين با تی شرتی آبی کمی آبنبات با طعم نعناع سوت زدن بر جدول خيابان ها عصرها، جمعه ها، شب ها
من از زندگی چه می خواهم گپ زدن با دزدان، قاتلان، روسپيان کافه رفتن با قديسان، پيامبران، ساحران تقسيم حق و خنده و چای
نوشتن شعری بر در توالت جهان که چون سنگی در کفش ها بماند
روزها، سالها، قرن ها...
|
 |
 |
 |
|
septembre 20, 2003
|
 |
 |
 |
شرمندگی
داور سوت کشيد کارت قرمز را بالا برد
ديوانه ای که گيج و وحشت زده می دويد از زمين بيرون بردند
اشتباهی رخ داده بود؟
می خواستم برايت گل بزنم!
|
 |
 |
 |
|
août 27, 2003
août 17, 2003
août 05, 2003
|
 |
 |
 |
يک غصه

خودم که هستم
بالا نمی آورم
تنم هی درد نمی کند
مخصوصا کمرم
خودم که هستم
شب ها صداهای عجيب نمی شنوم
و کابوس هايی که هزار بار درش
عروسک هايم خرد و خمير می شوند
خودم که هستم
ديگر آن قرص های قهوه ای را نمی خورم
آخر شب تنها چند شعر می نويسم و
خوابم می برد
خودم که هستم
اصلا به دستم کرم نمی زنم
موهايم خوش حالت و براق می شود
اشتهايم خوب است
خودم که هستم
فقط يک غصه می ماند برايم
چرا ديگران دوستم ندارند.
|
 |
 |
 |
|
juin 19, 2003
|
 |
 |
 |
صبح
... حاکم به خواب و خروس ها می خوانند چوپانان از ميگساری بر نخواسته در دشت يله، گوسپندان به گله می زند هر از گاهی گرگی سگانی می درندش، بيل به دست گم می شوند دو سه روستايی، در خم کوچه ای مانده ار شب هيچ.
|
 |
 |
 |
|
juin 11, 2003
|
 |
 |
 |
جاذبه آخر
... پر از ترانه و پرسش برهنه خواهم ماند ميان طناب هاي رخت ميان اين همه ميز کافه هاي تلخ و دور ... مي شنوم مبهم و مدام زمزمه مهربان طناب هاست گويا "به گرهي گره بگشا!" به دست جاذبه زمين و آن دوستي پنهان با وزن خموش خویش ... شرمم آيد از چهارپايه آن نگاه پرسش گر "پس کي از من خواهي پريد؟"
|
 |
 |
 |
|
mai 27, 2003
|
 |
 |
 |
ويرانی
ويرانم در جستجويی ناکام وجودی زنده که نبودش ويرانم کند !
|
 |
 |
 |
|
mai 16, 2003
|
 |
 |
 |
حضور
- کمان را بکش! - به هدف نخواهد نشست نيک می دانم. - کمان را بکش جوزجانی، با منِ خويش رها کن! هدف خود می نشيند. - نمی توانم بو علی کشش بازوانم بر خطاست. - بازوانت را رها کن ! خود، من صفتانه کمان را بکش. - زاويه درست را نمی دانم. تیر می لرزد بو علی. - پس زاويه را هم رها کن. در بازوانت بگذار بنشيند سبک و کمان را رها کن! ...با گل حرف می زدم ...
|
 |
 |
 |
|
mai 12, 2003
|
 |
 |
 |
پرچين شخصی
باری از انسان می خواستم سخن بگویم بی وقفه اين صفر و يک ها، اما به صليب می کشندم : گاو همسايه چند تخم می گذارد روزی ؟
|
 |
 |
 |
|
mars 14, 2003
|
 |
 |
 |
جستجو
فرار نکن آسمان ها به هم راه دارند، بروی ابری باز هم را خواهيم ديد. فرار نکن، به سادگی خواندمت به سادگی بد خطی مکن. مي روم! اگر مرا نخواهی به آفرينشی ديگر ناگزير جهان را دوباره خلق می کنم، و توی بهتری می سازم !
|
 |
 |
 |
|
mars 08, 2003
|
 |
 |
 |
جنبش مردگان !
شورشی بر خاک زمين کلافه پليس خسته، گاز اشک آور سودی ندارد: مردگان فرياد می زنند مارا از تعفن زندگان نجات دهيد.
|
 |
 |
 |
|
novembre 19, 2002
|
 |
 |
 |
شب بخير حسنيه
ـ سلام سارا . ـ سلام. ـ تنم درد می کند سارا ! ـ خانه نيستی ؟ ـ چرا ، خواب است . ـ نمی ترسی ؟ ـ خوابش سنگين است . ـ کی بود ؟ ـ طرف های ظهر ،پرده را کنار زدم نور بيايد. ـ مردی آن طرف ها بود ؟ ـ بله مرد همسايه . ـ خونريزی داری ؟ ـ کمتر از دفعه پیش. ـ چیزی ندارم بگویم حسنیه ،برای چه زنگ زدی ؟ ـ سارا خوابم نمی برد، خیلی دوستش دارم! ـ باشد حسنیه می دانم،خیلی دوستش داری، می دانم. ـ ممنونم سارا ! ـ شب بخیر حسنیه .
|
 |
 |
 |
|
novembre 09, 2002
|
 |
 |
 |
به اندازه ۵۰ ريال زندگی
سه دقيقه حرف بزن ! به اندازه يک سکه .... وسط حرف هايم قطع می شود ... بقيه حرف هايم با خودت
|
 |
 |
 |
|
|