Powered by:
Movable Type 2.64
Gardoon.net

desighn By:
Ayene

novembre 22, 2006

معلم زبان من


سه ساله بود که با او دوست شدم
دوست بزرگی‌ست برای من
مادرش می‌گوید فقط با من فارسی حرف می‌زند
شب‌ها می‌نشینم گریه می‌کنم
دست خودم نیست
خیلی دوستش دارم
می‌ترسم پدر و مادرش او را ببرند سفر
به محل تولدش
دامنه‌ی کوه‌های آلپ
بیشتر وقت‌ها سر کلاسِ فارسی دور دهانش شکولاتی‌ست

با هم نقاشی می‌کشیم
بین ما سه چیز خیلی مهم وجود دارد:
یک، توی گوش خرگوش‌ها صورتی‌ست
دو، ته دم روباه‌ها سفید است
سه، روی دامن دخترها قلب است
بقیه چیزها خیلی مهم نیست

این سال‌های سخت
کمکم کرد
نوشته‌هایم را نگاه کرد
سر در نمی‌آورد
خطم را ناز کرد
‌گفت جادوگرم من

یادم داد
کم حرف بزنم
یادم داد
ته آینه ساکت بنشینم
به آدم‌ها نگاه کنم
خوب نگاه کنم
مثل یک بچه‌ کوچولو
که زبان مادری‌اش فارسی نیست
و هر لحظه ممکن است
برود سفر

novembre 15, 2006

گیج

گل
گاو
زبان را
دمش کنی
با نبات

لیمو بچکانی در آن
بنفش‌ها جادو شوند
برقصند در هم

از پنجره
پاییز را نگاه کنی
چسبیده کلاهش را
اما دامنش
کنار رفته در باد

و

فنجانت را سر بکشی

گل
گاو
زبان

یعنی شعر

novembre 07, 2006

بوی موزون

از خاطر نمی‌روم
می‌مانم
بر تن‌های تک تک شما
حسادتی را بیدار نمی‌کنم
سبک و ملایم و بی‌بند و بارم
زن‌ها به شما دل می‌بازند
آرام می‌گیرند در کنارتان
هرجا بروید
آدمیان خیره سرمی‌چرخانند
و چه ساده
بو می‌برند که

پای عشقی در میان است

novembre 02, 2006

گربه

پنجه‌هایش را نشانت داد
چنگال‌های ظریف و ناتوانش را

به صورتت حمله برد
دندان‌های تیز و قوی‌ات را
بر هم گذاشتی
سر و صورتت را زخمی کرد

گربه غمگین بود
وحشت‌زده و مشکوک
گربه نمی‌فهمید
پلنگ‌ها تنها
با پلنگ‌ها جفت می‌شوند

گربه تنها بود

octobre 30, 2006

بی چاره

juste.jpg


گفته بود کافه نمی‌رود
گفته بود دیگر نمی‌نویسد

او را دیدی
در کافه
موهای مواج سیاهش
ریخته بر شانه‌های کاغذ

دلت می‌خواست هم آغوش مردی می‌دیدی او را
دلت می‌خواست
می‌توانستی فریاد بزنی
حق به جانب و از ته دل

هیچ چیز نبود
جز
یک فنجان چای سرد شده
هیچ چیز

همه می‌دانیم
خنجر
در دسته‌ای کاغذ کاهی
فرو نمی‌رود

octobre 08, 2006

رقیب

fidéle138502.jpg


با خیالت می‌‌خوابیدم
با خیالت بیدار می‌شدم
سینما می‌رفتیم
سفر می‌رفتیم
آب‌تنی می‌کردیم
بستنی می‌خوردیم

تمام این روزها و شب‌ها
اعتراف می‌کنم
من به تو خیانت می‌کردم
تمام این سال‌ها که رفتی
حتی به تو می‌خندیدم
با خیالت
خوش بودم
زندگی می‌کردم

octobre 06, 2006

...

ماه کامل است.

septembre 22, 2006

آخرین هدیه

در راه
تنها به پتویم فکر می‌کردم
سردم بود
ملافه‌اش چهارخانه‌ی آبی- سفید است
مامان دوخته
فکر کردم برای اینکه مست کنم
یک لیوان شیرِ داغ هم بنوشم
بعد پتو را
بپیچم دورم

شب
مامان بیدار می‌شود
مرا شیر می‌دهد
به سینه‌اش گلوبند فیروزه‌ی نیشابور آویخته

برای تولدت
پتویم را پست می‌کنم
و دیگر
به دنیا می‌سپارمت

septembre 20, 2006

خوشبختی

خوشبختی
دوست ناباب من بود
معده‌ام هضمش نمی‌کرد
آن قدر بالا آوردمش
که میانه‌مان خراب شد

اکنون
مدت‌هاست
با رنج می‌پرم
یک لحظه با او بودن لا یتناهی‌ی بی‌منتهاست
مست خواب هم باشم
خودم را به زحمت بیدار نگه می‌دارم
تا کنارش بنشینم
چشم در چشمش

او حرف‌هایی می‌زند که هیچ کجا پیدا نمی‌شود

septembre 18, 2006

ساق گلی*

پابرهنه راه نروید
اتفاق افتاده است
من هم بیرون بودم
گویا فرصت نکرده
از اشیا خانه قربانی بگیرد

خون اگر بریزد
گریبان‌گیر من است
جان عزیزانتان
پابرهنه راه نروید
این خانه شیشه خرده دارد

.
.
.


* مهتاب

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند.

دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب،
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نیما یوشیج، 1327

juillet 20, 2006

تنهايي

Lasolitude850321.jpg

تنها بركه‌اي كه در آن برهنه مي‌شوم
تنهايي است
آن جا تن مي‌شويم
آوازهايي مي‌خوانم كه واژه‌هاشان را نمي‌دانم

تنهايي
و آن گوزن نا‌آرام
با شاخ‌هاي پيچ‌خورده
كه آهسته آهسته در غروب راه مي‌افتد
سر بالا مي‌گيرد
شامه‌ي قوي‌اش مسيري بر مي‌گزيند
شاخ‌هايش
شاخه‌هاي خشك و باكره‌ي بيشه را كنار مي‌زند

تنهايي
و بيدار كردن انعكاس آب در چشمان درشت و گياه‌خوار گوزن
شايد جنگل‌ها جنگل دور
قرن‌ها قرن فاصله

تنهايي
و خواندن آواز
آوازي كه
گوزني وحشي
با شاخ‌هاي پيچ‌خورده را
در بيشه‌اي دور
بي‌خواب كرده


*
.
.
.


همراه اين ترانه :

PROSPERO'S SPEECH
Music by Loreena McKennitt. Words by William Shakespeare

juillet 17, 2006

com .خواب.www

.
.
.


بيا به خوابم
همان قرار
به همان آدرس هميشگي
گرچه فيلتر شده است
اما
تو هميشه
فيتلر‌شكن ِ به روز داري
چشمت را ببند و
كليك كن

.
.
.

juillet 12, 2006

زنگ ِ تلفن

Poone.jpg


آزاده صبح بيدارم كرد
هوس كرده بود برويم سفر

گفت:
" دير نكني سارا
اسباب بازي هم بياور"

مي‌دوم سمت كمد
مداد رنگي و كاغذ و سطل شن بازي
خوراكي هم
گيلاس و گوجه سبز

كيف دسته‌دار پارچه‌اي
كه مادر اسمم را رويش دوخته
جا ندارد ديگر

پونه چي؟
ولش كن
حتمن آزاده عروسكش را مي‌آورد

چيزي يادم نرود
آهان
مدادها را نگاه كنم
همه‌ي رنگ‌ها نوكشان تيز است

چوب جادو چي؟
خوب
مي‌گرديم با آزاده در باغ
حتمن چوب هست
سرش ستاره مي‌زنيم
خودمان اصلن جادوش مي‌كنيم

دوربين را هم مي‌اندازم گردنم
عكس يادگاري بگيريم
با دست‌ها و پاهاي درازمان


بيست و يك خرداد هشتاد و پنج

juillet 09, 2006

سكانس عاشقانه

لوكيشن: ايستگاه اتوبوس

زن، موهاي كوتاه
جين پوشيده با تي‌شرتي سفيد
كتاني كرم به پا

مرد،
شلوار مشكي
پيراهن بدون كروات
با يك جفت صندل

همه چيزعادي است
به جز

نگاه فيلم‌بردار


* شعر "فردا" به زبان كردي
اين مهرباني و لطف خانم ليلا است.

juillet 02, 2006

دوچرخه‌ي من

flying850215.jpg

دوچرخه‌ي من
خوشبخت‌ترين دوچرخه‌ي دنياست

اسمش پرنده ست
روي زين و سبد و فرمانش
نقش پرنده دارد

هرجا پاركش ‌كنم
بچه‌ها
دوچرخه‌ها و سه‌چرخه‌ها‌شان را
به او تكيه مي‌دهند

وقتي برمي‌گردم
پرنده و جوجه‌ها كولاژي زيبا شده‌اند
و من
عضو افتخاري زيباترين گالري هنري جهان

juin 27, 2006

آرتروز مادر بزرگ

دایی سیاوش عزیز
فوری یک نامه بنویس
داستان شکاندن کوزه شراب عباس آقا را تعریف کن
بنویس مادر بزرگ چه دعوایی کرد با تو
تعریف کن
سه دور یک نفس دور حوض‌خانه دنبالت کرد
حتا بگو قول دادی تمام تابستان اذان صبح نان سنگک بگیری
بگو حساب می‌بردی از او

خواهش می کنم
همه چیز را مو به مو بنویس
زود پستش کن
نامه‌ات که برسد
آرتروز مادر بزرگ خوب می‌شود

juin 17, 2006

Diplodocus

sarah.jpg
نترسید از او
یک دیپلودوکوس است
سارا کشیده برایم
برگ درخت می‌خورد فقط
داده برای خودم

می‌شود با او پارک رفت
خیابان رفت
یا هر جا
خیلی گنده است
همه به شما احترام می‌گذارند
باورتان نمی‌شود
حتا سلام می‌کنند

juin 14, 2006

بدها

در رستوران
ایستاده بود جلوی صندوق
چادر به سر، دست پسر بچه‌‌ی چاقی در دستش
آدامس می‌جوید با حرص
همان طوری مثل قدیم

من یک روسری سفید کوچک داشتم
بند کفشم مثل مدرسه باز بود
نگاهم کرد سر تا پا و خیره

زود شناختمش
مبصر کلاس سوم دبیرستان

juin 04, 2006

رضا پلنگ

رضا پلنگ
دیوانه‌ی محله‌ی ما،
همیشه ایستاده
به ماشین‌هایی که می‌روند
می‌گوید
نروند

به او سلام می‌کنم
دور از امپراطوری خود
انگار ملکه‌ای باشم
تا کمر خم می‌شود

بلند و بی‌خیال
جوان‌های کوچه می‌خندند
طوری که خیال می‌کنم
باز شعری گفته‌ام

mai 29, 2006

فردا روز دیگری است

می‌پرم روی دوچرخه
رکاب می‌زنم

جز باد
کسی تحمل این اشک‌ها را ندارد

mai 21, 2006

دوستت دارم

شعرهای شما چاپ شدند
شعرهایی که خواب دیده بودم

شعرهای شما اجازه‌ی چاپ گرفتند
آن‌ها خیال کردند آن سه نقطه‌ها
جای پای شیخ شهاب الدین سهروردی است

شعرهای من برگشت خوردند
گفتند شانه‌های شعرم
بوی عطر مردانه می‌دهند
گفتند "کودک تو" را حذف کنم
"تپش‌های تنم" را نیز

هر کتابی حالا چاپ ‌شود
من حدس می‌زنم
کسی
جایی
سه نقطه شده است

mai 19, 2006

درمانگاه روانپزشکی

poem.jpg

معتادی
سر تکان می‌دهی

الکلی هستی
سر تکان می‌دهی

چی مصرف می‌کنید شما
- به مورچه‌ی روی پرونده‌ات خیره‌ای -

یک دفعه داد می‌کشد
- اشک‌هایت سر ریز می‌شوند -
همکاری کنید خانم
پرونده محرمانه است
برای کمک به شماست این‌ها که می‌پرسم

سرت را بالا می‌آوری
- تپش قلب داری -
بریده بریده جواب می‌دهی

شعر می‌گویم آقای دکتر


* بابت عکس از آقای ساسان سپاس گزارم.

mai 09, 2006

"پسرک آلوچه فروش"

femme.jpg


طعم خوب قرمز
جای دندان‌های شیری من بر تنت
نوشتن اولین شعر با هم بر سفال شمعدانی‌ها:
" سارا انار دارد."

و کشیدن قلبی کج
پشت دیوار بلند دبستان

گلی کردن لب‌هایم با تو

پس از تو
چه مدادهای سیاهی که حرف‌های سخت زدند
داد زدند

هیچ مدادی
مرا مثل تو شعر نکرد

هیچ مدادی
مرا مثل تو نقاشی نکرد

ماهی نشان ِ نوچ ِ عزیزترینم


عکس: بيل برانت 1904-1983
از منصورنصیری فتوبلاگ

* دی زنگرو
ماه وله کن
ماه چارده وله کن

ماه گرفتی
سی چی گرقتی
.
.
.
افسانه بوشهری در مورد ماه گرفتگی
حبیب: (حلب، دیگ، کوزه، دم دم، تمبورین)

کاری از حبیب مفتاح بوشهری
www.beethovenmc.com
www.avakhorshid.com

کاری زیبا
همراه موسیقی پارو زدن بر دریا و هنگام ساخت لنج...

دلم تنگه ما
تنگه از دست زمانه
والا زارم پیاپی

بشم واشم از این حال
از این عالم به در شم
بشم از چین و ماچین
از ماچین دورتر شم

والا دورتر شم
دورتر شم

والا هول ناکست
اگر تو با منی
چه باک است

والا لشکر شکونم
والا قدرت می دونم

mai 02, 2006

فردا

قديم ها
او مرا می خواست
تو شيرين را
شيرين او را
من، تو را

حالا
شيرين تو را
من او را
او شیرین را
تو مرا !

یاد قدیم کردم، بیست و چهار آذر هشتاد و یک...


avril 27, 2006

اردیبهشتِ تهران

rue.jpg


مادر ‌بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلوی
دوره‌ی کشف حجاب
عاشق شد

دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد

اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابان ولی‌عصر
عاشق می‌‌شوم

عکس: تهران24

avril 24, 2006

آخر خط

یک بار
با ساکی از لباس
وسط خیابان ولی‌عصر آن جا رسیدی
ماشین‌ها بوق می‌زدند

بار بعد
فرصت کمتر بود
با کیف‌دستی‌ات،
یک دفتر شعر
در یک تلفن همگانی به آخر خط رسیدی
شماره‌ای در ذهنت نبود

در باجه را بستی
برای گوش کر بوق‌ها
برای اعداد
از صفر تا نه
بفهمند یا نه
شعر خواندی

خیال کردی
با کسی که باید حرف زدی
شق و رق آمدی بیرون
دوزاری‌ات را دادی
به زن متعجبی که به شیشه می‌زد

و رفتی

avril 20, 2006

عکس یادگاری با خدای بزرگِ شوش

zigurat.jpg


خدای پیرِ زیگوراتِ چغازمبیل
قرن‌هاست
مقرری‌اش قطع شده
قربانی نمی‌خواهد
نه کاهنی، نه بنده‌ای

گوشه‌ی دشت، محترمانه
تکیه داده به عصایش
با این کمر درد
دیگر هوای آسمان به سرش نمی‌زند

آخرین هدایای بندگانش را
فرانسوی‌ها
با غرور در موزه‌ها می‌چینند

هم‌صحبت مهربان ِ مارمولک‌ها
کسالت‌بار به توضیحات ِ راهنماها گوش می‌دهد

هیچ دوست ندارد کسی
به روزگارِ بلند اقتدارش
به خون‌هایی که بر سکوهای قربانگاه خشک می‌شده
اشاره کند

باد می‌وزد
زن و مردی کنار خِشت‌های گِلی ایستاده‌اند
کودک می‌گوید
یک
دو
سه
شاتر را می‌زند


زیگورات واژه اکدی است. در اوايل قرن 13 قبل از ميلاد توسط پادشاه ايلامی "اونتاش نپيريشا"
(Untash Napirisha) در نزديكی رود دز ساخته شده است. زیگورات‌ها در بین النهرین و مصر
قدمتی چند هزار ساله دارند.
چ

avril 14, 2006

خوابیده اکتاویو

* خیلی آرام، خیلی خیلی آرام بخوانید، انگار که اصلن نخوانده‌اید.

خیره به بازوانش
موهایم را شانه می کنم
خوش‌حالت شوند

خوابیده
از دستم بر نمی‌آید بگویم چگونه
زیبا، زیبا، زیباتر
به هر طرف بروم
در خواب به سمتم برمی‌گردد

خیال می کنم
شعری که برایش می‌گویم بالا گرفته
در میلان، رم، انطاکیه، تیسفون و همدان
بازرگان‌ها کتیبه‌های شعرِ اکتاویو را
میان خاور و باختر می‌گردانند

خوابیده اکتاویو
بر نمی‌آید از دستم بگویم چگونه
به لبانش شبنم نشسته
چشمان بسته‌اش، کوزه‌ی عسل
زیبا، زیبا، زیباتر

مردم، شعرِ اکتاویو را از بر می‌کنند
تاریخ برمی‌گردد
الب ارسلان به سپاه بیزانس شرابِ شیراز تعارف می‌کند
جنگ‌های صلیبی ورمی‌افتد
خدایان یونان و اورشلیم دوباره
با هم کافه‌رفتن را از سرمی‌گیرند

فقط خیال کن
لبانش نیمه بازند
نمی‌توانم بگویم چگونه
خوابیده اکتاویو


avril 13, 2006

قربانت، سیندرلا

گریه‌هایت را کرده باشی
روزِ رفتن
روزِ سختی نیست

از زیرِ دست و پا
شعرهای نخوانده‌ات را
جمع می‌کنی
می‌چپانی در کیف دستی‌ات

پیراهن آبیه را اطو می کنی
می‌زنی به چوب ‌لباسی


شیر را که ترشیده
می‌ریزی توی توالت

پشتِ فیشِ برق می‌نویسی
منتظرم نباشید
می‌روم حافظیه
شاید هم نه

avril 09, 2006

دزدِ دریایی

توفانی بود
آمد و رفت

دلِ دریا خالی شد

چند ماهیِ مرده
یک بطری
بی نقشه‌ی گنجی

avril 03, 2006

گردن‌بند

collier.jpg


در تمامِ میهمانی‌ها
آویزِ گردن ِ من
کلیدِ خانه‌ی توست

حالا بگذریم
مرا جراتِ آمدن نیست و
تو را
جراتِ عوض‌کردنِ قفل

mars 30, 2006

تراژدی

نیم‌نگاهی رد و بدل شد
روشن بود و ساده
سلام و احوال‌پرسی
به اندازه‌یِ شرطِ ادب

او شکلِ خوشبخت‌ها
تو هم نمونه‌ی کاملِ یک فلک‌زده
ساده و روشن بود

راهتان را کشیدید رفتید
بی‌امیدِ دیداری
حتا به اندازه‌ی شرطِ ادب

رنگ‌ها نبوده‌اند

که صدا
صدا نبوده‌است
که رنگ‌ها
رنگ نبوده‌اند
و نه اصلا قرمزها،
قرمز
و نه اصلا آبی‌ها،
آبی

که تو دست تکان دادی...

جاده شدم
سنگِ زیرِ پا شدم
علایمِ بی‌انتها شدم

مقصد مچاله شد
آسمان و زمین روبوسی کردند
قطب‌ها در هم خوابیدند
هم‌آغوشیِ قطب شمال و قطب جنوب
زمین دریاها را بلعید
کوه‌ها به آسمان پناه بردند

چایت نصفه‌کاره بود
پرسیدی
"فردا کِی است؟"
چند ماهی از شاخه‌ها عبور کردند
نه انگار که زن بودم
گفتم هم‌اکنون فرداست
نه انگار آدم بودم
از پنجره به آسمان پر کشیدم

نه که بخواهم ماه باشم
یا که ماهی

می‌خواهم ماه و ماهی را بخوابم
نه که بیدار نباشم
بخوابم که بیدار باشم
نه که بیدارِ بیدار
بیدار که بخوابم
و
رویاهایم را برای باغ‌های میوه بچینم

این را قدیم نوشته بودم، از لای کتابی افتاد، دنبال کتاب گیریشمن، ایران پیش از اسلام می‌گشتم.


از آینه:
صفحه‌ی اول آینه به کمک و با صبوری‌های آقای آرش تغییرکرده، بخش‌هایی حذف می‌شود و بخش‌هایی
اضافه می‌شود، به احتمالِ زیاد پاگرد می‌رود صفحه‌ی اول، تا ببینیم چه می‌شود سرانجام.

mars 20, 2006

دلتنگی

شیر را سفت می‌کنی
در را می‌بندی
چراغ را خاموش می‌کنی
پرده را می‌کشی
مدادت را پرت می‌کنی پشتِ تخت
تلفن را قطع می‌کنی
پتو را می‌کشی رویِ سرت

در تاریکی
یک جفت چشم خیره نگاهت می‌کنند

mars 18, 2006

هنگامِ بهار

chanter.jpg

حس می‌کرد جفتش صدایش را می‌شنود
آواز خواند مدام قناری

دانه‌اش تمام شد
آبش هم
قناری آواز خواند

حس می‌کرد آوازش را می‌شنود جفتش
از این میله به آن میله
آواز خواند قناری

بهار آمد
کفِ قفس افتاد بی‌جان
بال‌هایش تکان می‌خوردند
دلش می‌خواست


آواز بخواند

قناری

mars 17, 2006

سپیدی

Blanche.jpg

صدایی
در سپیدیِ محض
می‌خواند مرا به نامِ شبم
از ته چاهِ نور

بپر
نترس بپر
در سپیدی نمی‌افتی

لباسِ شبم
تو را می‌پوشم
کنار پرتگاه می‌روم

تهی باز می‌شود
هیچ نیست
هیچ هست


mars 03, 2006

شب و روز

این واژه‌ها که جز تو نیستند

شب و روز
تمام زندگی من نیز همین است

که بتراشم واژه‌ها را
چون آنجلو
که داوود را

و بیرون بکشم تو را
از دل سنگشان

février 28, 2006

فرقی نمی‌کند

قلبت تند می‌زند
مثل یک گنجشک

می‌پری
روی تمام شاخه‌های درخت
بالا و پایین

تمام درخت‌ها
تمام زمین

بالا و پایین

فرقی نمی‌کند

فرقی نمی‌کند

février 21, 2006

گمشده

Dogseye.jpg


by Rei

خیابان‌ها سرد و کثیف هستند
بیهوده پارس می‌کنم
هیچکس بلد نیست خوب نوازشم کند
پاهای کوچکم زود خسته می‌شوند

یک سگم

با قلاده‌ای ابریشمین به گردن

février 14, 2006

کودک تو

souvenir.jpg

وقت تولدش
پشت کوه‌ها، بالای ابرها
هر جا که باشم
دلم را چنگ خواهم زد
نا‌خواسته

زشت یا زیبا
از هر زنی که باشد
یک کلام

کودک من است


Photo: David J. Nightingale

و

سرزمین عطش

...شعر عاشقانه‌ی مدرن
شعری از تادوش روزويچ، ترجمه‌ی محسن عمادی

février 10, 2006

تب

می سوزم
دیوارها مدام می‌خورند به هم

منتطر کسی هستم
می‌آید گل‌های گلدان را عوض می‌کند
سوپ داغ درست می‌کند
روبان آبی موهایم را می بندد به پرده‌ها

نمی‌شناسم او را

هنوز نیامده

février 02, 2006

حباب شیشه‌ای

silence.jpg


یک میگو کنار شومینه
سرمای هزار اقیانوس سرمه‌ای در دلش
نه گرم می‌شود
نه تکان می‌خورد

سیاه چاله‌ای قلب سپیدش را
از سینه‌ی او بیرون کشیده

یک صداست
می‌گوید
"تا این جا آمدی دیگر بس است"
تمامش کن

صداهای دیگر دیر و دورند

میان شعله‌ها
صورت خواهرانش را می‌بیند

ویرجینیا
فروغ
سیلویا

janvier 30, 2006

یک شب برفی

ماه توی جوی افتاده بود
زباله‌ها رد می‌شدند
خیارهای گندیده
گوجه‌های له و بد بو

ماه ته جوی افتاده بود
یک پریِ آرام با دو چشم درشت و سیاه
هیچ لب از لب باز نمی‌کرد
هیچ نقره‌ای‌‌اش کم نمی‌شد

janvier 28, 2006

امید

پشت پنجره‌ها میله است
سینی غذا، بدون کارد با لیوانی کاغذی
همراه مردی چهار شانه تو می‌آید

سینی بر می‌گردد
اگر سه قرص بی‌حس کننده را نخورم

لبخندی صاف بر لب
پرستار هر روز
از پشتِ مرد چهار شانه حالم را می‌پرسد
برای بازرس ژاور گزارش می‌‌نویسد:

حالش خوب است
اقدام به خودکشی نکرده
دارد پیشرفت می‌کند


نه برای شما:
در رمان بینوایان ویکتور هوگو، بازرس ژاور موظف به بستن درهای رحمت
به روی ژان والژان بود، وی مامور نمونه‌ی قانون است(متعهد و متخصص).

janvier 09, 2006

تلفن همگانیِ بد خواب

تلفن زنگ می‌زند
شبِ شب است
می‌رود روی منشی
- سارا بیداری ؟
گوشی را بر می‌دارم
- چیزی شده ؟
- مرا ببخش،
یک تک پا بیا پشت پنجره
نگاه کن

ماه گم شده

janvier 05, 2006

شعر تو ، شعر نو

happybirthdaysara.jpg


این رنگ ها
این روز ها...

دوستم !

décembre 31, 2005

وحشت

کم پیش می‌آید
ترسیده بودم
می‌لرزیدم
گفتم بیا
نیامدی

خیلی ترسیده بودم
خواهش کردم
عجیب بود
نیامدی

ثانیه‌های سختی گذشت
از این پس
کم حرف خواهم زد
کم‌تر هم خواهم ترسید
چیزی نپرس

ثانیه‌هایی در جهان هستند
در کمین سال‌های عمر ما

décembre 24, 2005

چیزی میان دو فریم

دیر رسیدم
کادر
بسته شده بود

صدای شاتر
پیچید به نگاهم

سعی کردم طبیعی باشم
که مثلا
دیدنِ دوباره‌ات ساده است

فلاشِ بعدی
مچم را گرفت:
دو چشم تار و لبی لرزیده

عکاس نتوانست
با فتوشاپ آرامشان کند
مرا برید
از گوشه‌ی خاطرات تو

و

حواسش نبود
روی شانه‌ات
چهار انگشت کوچک
جا مانده

décembre 19, 2005

صورت جلسه

سه نفریم

سردبیر سابقِ یک مجله
چریکی پیر
یک عضو انجمن هزاردستان

با پیژامه‌هایی زرد و سوراخ
پای منقلی روشن


سوم آذر هشتاد و چهار، باران


décembre 16, 2005

النگو

naissance.jpg

گرسنه، زخمی و خسته
سمتِ من آمد

نان شدم
دست‌های زمختش را نوازش کردم
گرم شد، قوی و آرام

نگاهم کرد
گفت
تو یک روسپی هستی

چای را دم کردم
ساعت را بستم به دستم

مانند پروانه‌ای سبک و رها
لبخندی ازلی بر لبانم
رفتم


بیست و پنج آذر، دو بامداد، خانه باران

décembre 12, 2005

عمو جونِ پیر

lemoineau.jpg


پاهایت سنگین،
دست‌هایت ناتوان گشته‌اند
تمام هفته
سرت را به کتاب‌ها گرم می‌کنی
قصه‌هایی که می‌دانی

جمعه که می‌شود
گنجشکی سراغت می‌آید

گنجشکی کوچک
که سروی کهن او را در آغوش می‌کشد
و بوسه‌های هزار ساله می‌بخشدش

تمام هفته
در شهر و دود و رنج
دیوانه‌وار و شاد
این سو و آن سو
پر می‌کشد

او گنجشکی با قلبی کوچک است
گنجشکی بی‌نهایت خوشبخت


درخواست
اگر ترکی می‌فهمید، بگویید قصه‌ی این سایت چیست؟
سایت بولنت کیلیک - شاعر ترکیه ای

سپاس گزارم

décembre 06, 2005

روشن مثل روز

fly.jpg


aurevoir.jpg


قهوه که می‌خوردم با تو
گل ها سر خم کرده‌بودند
سپیدارها سر تکان می‌دادند

هیچ‌کس خوش‌حال نیست

می‌بینی
گاهی یا خیلی وقت‌ها اشتباه می‌کنم

می‌روم کمی برقصم
خداحافظ
دوستِ دیگری

پانزده آذر هشتاد و چهار، خانه باران

décembre 05, 2005

دل خوشی

lavie.jpg


چند رج شال بافتن
برای پاره‌ی تنم

چند خط شعر گفتن
برای پاره‌های تنم

به پیشوازِ می‌روم
سخت‌ترین رنج‌ها‌ را
در امتداد این رج‌ها و خط‌ها


سیزده آذر هشتاد و چهار، زیر شیروانی حافظ

novembre 16, 2005

After shave

می‌گوید کمکت می‌کند
امیدوار می‌شوی
او هم

تو به زندگی
او به چیزهای دیگر

باشد
اما کمی عجیب نیست؟

عشق مانند قوطی حلبی
در آ بِ جوی
سرخوش سوت بزند
و مستقیم
به سمت آدم بی‌آید

novembre 10, 2005

زیباترین برگ

là-bas.jpg

پیِ زیباترین برگِ باغ‌های فشم می‌گشتیم

ما سه نفر بودیم و یک چتر،
اندازه بود
با هم خرمایِ کرمانی و شاه‌دانه‌ خوردیم

باران دیوانه‌وار می‌بارید
گوسپندها و سه سگ گله
همراه چوپانی نجیب از کنار ما رد ‌شدند

ما یک نفر بودیم

یک برگ

novembre 08, 2005

اسیر

santé.jpg

سر از این دنیا در نمی‌آورم
این ساختمان خیلی بلند است
به خاطر نمی‌سپارم اتاق‌ها را
پله‌ها تمام نمی‌شوند

هیچ کاری ندارم اینجا
هیچ،
جز
باقی گذاشتنِ
طعم یک بوسه‌

در پاگردی

novembre 07, 2005

انگار

café.JPG

ته کافه نشسته بودی
روبرویت مردی
پشت به مرد روبرویِ من

چشمانت سنگین بود
باورت نمی‌شد

فنجانت را آوردی بالا
ته کافه
من را نگاه کردی
پری‌وار و سبک

همین طوری‌ها بود انگار
حالا
همیشه می‌گویی
برویم ته کافه بنشینیم

octobre 28, 2005

فصل انار

ما می‌خندیدیم
آن‌ها در سکوت به نقطه‌ای دور خیره بودند

ما سرخوشانه میان دشت می‌خرامیدیم
آن‌ها بهت زده اشک می‌ریختند

ما عاشق شدیم

آن‌ها می‌خندیدند

ما در سکوت به نقطه‌ای دور خیره بودیم
.
.
.

octobre 27, 2005

Santé

می‌نشینم کنار دورترین آدم‌ها
با بلندترین قهقه‌ها
می می‌نوشم

در آغوش سرد پاییز
در آغوش‌های تمام شده
می‌رقصم

نام تو از یادم رفته‌است

سلیمان بزرگ
دیگر بی قصه هم خوابم می‌برد
زبان حیوانات را آموخته‌ام

و
سپاس‌گزار ابدی موریانه‌هایم


octobre 16, 2005

پری

یه پری بود
زیباترین
ماه‌ترین
قشنگ‌ترین
صاف‌ترین

موهاش شبق
دلش حریر
نگاش آفتاب
حرفاش نبات
دستاش سحر

اما پریِِ آینه‌ای
راه رفتن بلد نبود

هی راه رفت
خوردش زمین

هی راه رفت
خوردش زمین

یه روز پری
خوردش به سنگ
دلش شکست
افتاد مرد
ای روزگار


بالا رفتیم آسمون
پایین آمدیم
زمین بود
اگه پری دروغ بود
ماها همه دروغ تریم
قصه‌ی ما دروغ بود

پریِ من ماه بود

octobre 09, 2005

هیچ کس را

سِرم به سادگی می‌چکد
دستم را محکم بسته‌اند به تخت
پرستار مدام با تلفن حرف می‌زند

نفس ندارم
خون بند نمی‌آید
اشک‌هایم سرریزاند بی‌اختیار

هیچ چیز ندارم که آرامم کند
هیچ کس را

نمی‌توانم بگویم کاش جای من بود
این جا خیلی سخت است
شکی هم ندارم

بچه‌ام باید می‌مرد

octobre 07, 2005

حبس

از چشم‌هایش
می‌افتم درون تو

از درون تو
بیرون می‌آیم

روی یک میز
در چشم‌های عسلی یک دختر ناشناس

اکتاویو
چشم هایت را باز کن
من گم شده‌ام


octobre 01, 2005

تولد

اکتاویو
بیدار شو
وقتی مردم خوابیده اند
وقت خواب نیست
باید زندگی را بدزدیم

اکتاویو
گیتارت را بیاور
دلم یک رقص دیوانه می خواهد
وقتی نیست
من که اندازه ی زاغ سیاه ها عمر نمی کنم

زود باش مرد
پس از سپیده باید خواهر روحانی شوم
به مردم بگویم
سلام سلام
روزتان پر برکت باد

septembre 12, 2005

تهران

پرده را کنار می‌زنم
رنگش پریده

می‌داند
من مثل او عادت نمی‌کنم
که در شهر من
پرده با پنجره
پنجره با دیوار
دیوار با هیچ
فرقی نمی‌کند


septembre 06, 2005

پیاده‌روی

این پیراهنِ بنفش مردانه را
یک روز خریدم
شاد شدم کمی

هر از چندی چرک می‌شود
در انزوای کمد

می‌شویم آن را
پهن می‌کنم
زیرِ آفتاب خیره‌ی جمعه

septembre 02, 2005

آه

من یک قو هستم
با پاهای بلند و کشیده
بر دانوپ آبی

قرار است جفتم بیاید
برقصیم پری‌وار
با ملودی امواج

با ریتم نت‌ها
دست‌هایم را باز می‌کنم
بر نوک انگشتانم می‌ایستم
آرام نفسم را بیرون می‌دهم
سرم را بالا می‌آورم
به افق می‌فرستم نگاه بی‌تابم را


سینه‌ام سنگین می‌شود
خم می‌شوم
مثل یک رز بی‌آب
چیزی پیش پایم می‌شکند

ردیف سوم نشسته‌ای
دستمالی سوسنی در دست

août 25, 2005

اثر هنری

vincent_van_gogh.jpg
Bedroom at Arles,Vincent Van Gogh, 1888


نمی‌توانم تکان بخورم
باید روی این تخت خوابم برده‌باشد
صبح زیر اتاق را امضا کرد و
رفت مزرعه‌ی آفتاب‌گردان

پنجره باز نمی‌شود

خیلی تنها هستم
سلام
سلام
توریست‌های موزه‌ی لوور

août 16, 2005

هر سه

baran.jpg

قلبم جایی می‌ایستد

صدای کودکم را می شناسم
درون مردی می‌گرید
چشم می‌چرخانم
انتهای کدام جاده‌ای آیا؟

août 14, 2005

تماس آخر

یک اتاق می‌خواهم
بی تخت
با هزار پنجره رو به آسمان
طبقه‌ی آخر یک هتل بی‌ستاره

سهم من رویاست
برای صبحانه بیدارم نکنید

رزروش می‌کنم
با ده ترانه
به یاد کسی که هرگز نیامد

juillet 26, 2005

نه به خاطر دنيا

گفتی محکم باش
عاشقت بودم
فولاد شدم

خرد شدی
شکستی
رفتی

نه به خاطر من


* خنده یا گریه مهم نیست یاد بامداد انداختی مرا.

از عموهای‌ات
برای سياوش کوچک
ا. بامداد

نه به‌خاطر آفتاب نه به‌خاطر حماسه
به‌خاطر سايه‌ی بام کوچک‌اش
به‌خاطر ترانه‌يی
کوچک‌تر از دست‌های تو


نه به‌خاطر جنگل‌ها نه به‌خاطر دريا
به‌خاطر يک برگ
به‌خاطر يک قطره
روشن‌تر از چشم‌های تو


نه به‌خاطر ديوارها ــ به‌خاطر يک چپر
نه به‌خاطر همه انسان‌ها ــ به‌خاطر نوزاد دشمن‌اش شايد
نه به‌خاطر دنيا ــ به‌خاطر خانه‌ی تو
به‌خاطر يقين کوچک‌ات
که انسان دنيايی است


به‌خاطر آرزوی يک لحظه‌ی من که پيش تو باشم
به‌خاطر دست‌های کوچک‌ات در دست‌های بزرگ من
و لب‌های بزرگ من
بر گونه‌های بی‌گناه تو


به‌خاطر پرستويی در باد، هنگامی که تو هلهله‌می‌کنی
به‌خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای
به‌خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی


به‌خاطر يک سرود
به‌خاطر يک قصه در سردترين شب‌ها تاريک‌ترين شب‌ها
به‌خاطر عروسک‌های تو، نه به‌خاطر انسان‌های بزرگ
به‌خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست


به‌خاطر ناودان، هنگامی که می‌بارد
به‌خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به‌خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام


به‌خاطر تو
به‌خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاک‌افتادند
به‌يادآر
عموهای‌ات را می‌گويم
از مرتضا سخن‌می‌گويم.


۱۳۳۴

juillet 21, 2005

بگو حلزون

hazalun.jpg
Photographer: Stefan Cruysberghs


با بچه‌ها حرف زدن
مثل با ستاره ها حرف زدن است

با ستاره‌ها حرف زدن
مثل با تو حرف زدن است

با تو حرف زدن
مثل با هیچکس حرف نزدن است


- حزلون درست تر بود راست می‌گفتی.

و
من در این کاروان به دنیا آمدم.(متن، ویدئو کلیپ)
مرا ببخش! ترجمه به زودی.

juillet 10, 2005

گم شده

rubahsefid.jpg


یک هفته‌ی تمام با تو لج‌بازی کردم
می‌خواستم دعوتم کنی به خانه‌ات
مرا ببخش!

امروز همه‌ی چیزهایی را که این مدت گم کرده‌بودم
در اتاقت پیدا کردم

گل سرنقره‌ای‌ام
روبان آبی موهایم
عکس هفت سالگی‌ام
و
قلب مهربان تو را

واقعا مرا می‌بخشی!


و
نیم نگاه

juillet 05, 2005

اتهام: مندرج در پرونده

این یک ماه عجیب بود،
تلفن‌ها
برگه‌ی احضار
کابوس‌ها
طرز حرف زدن مرد همسایه

نه این یک ماه
این یک سال آخر شاید
نه
این دو سال

نمی‌دانم حواسم پرت است
یا دارم دروغ می‌گویم!

این یک عمر
خیلی عجیب بود

و
تئاتر بهرام بیضایی

juin 29, 2005

فاصله

رهایم کن

تو می‌ترسی
تو از نت‌های بازیگوش
تو از فاصله‌ی گیج سطرها
تو از فاصله‌ی خالی
تو از هیچ
از پریدن بی‌هوا

تو می‌ترسی

تو از شعر می‌ترسی
تو نثری

یک نثر
با نقطه‌ها و ویرگول‌های محکوم و به‌موقع
ویرایش شده

رهایم کن

برو زیر چاپ
با تیراژ بالا

juin 26, 2005

بازی

داور به نفع می‌گیرد
حریف دو‌پینگ کرده
دروغ هم که حناق نیست

زمین اما مال ماست

وطن را می‌شود فروخت

اما
نمی‌توان خرید

juin 15, 2005

جهان سوم

خیابان
مال آن‌ها

خانه
مال تو

خواب‌ها‌یم را
نمی‌گویم


juin 06, 2005

تعطیلات در اصفهان

khoshgel.jpg
عکس: شادی قدیریان


زاینده رود پر آب است
قایق‌ها را،
که شکل قوهای خواب‌اند
انداخته‌اند به آب

اسب‌های بی‌بال را بسته‌اند به درشکه
مردم صف کشیده‌اند،
سوار ‌می‌شوند
دور میدان نقش جهان ‌می‌چرخند،
درشکه‌چی می‌گوید:
"این‌ها یابو اند،
اسب خیلی گران است"

شاه عباس مرده‌ است
بر در عمارت او، عالی‌قاپو
دو عکس جدید چسبانده‌اند

راسته‌ی قلم‌ زن‌ها پر سر و صدا است
دستانی پیر و تنها
بر سر مس‌ها می‌کوبند

دنگ دنگ
دنگ ددنگ دنگ
دنگ دنگ

پانزده خرداد هزار و سیصد و هشتاد و چهار


و

فراخوان جمعيت نسوان وطن خواه و انجمن مخدرات وطن و ...

mai 28, 2005

بوسه به وقت مطلق وجود

A_Tranquil_Moment.jpg
عکس:Rob Romero

رو بروی نامتناهی عبورها
لب به لب می‌شوم
چشم در چشمت می‌گذارم
تمام مراتب خود
با
تمام مراتب وجود

من امشب هم مرکزترینم

mai 26, 2005

طراری

دزد این گوشواره‌ها خواب رفته

به صداها این گوش‌ها دیگر
دل نمی‌دهند

سکوت رفته‌اند
به صدای خواب‌های دزدشان

mai 24, 2005

خوابم ببر!

- پونه خوابت نمی‌برد امشب ؟
چرا زل زدی به من
من که تمام لالایی‌ها را برایت خواندم!
دلتنگی مگر تو ؟

- چشم هایم را تو باید ببندی
یادت رفته من عروسکم سارا ؟

mai 11, 2005

سنجاق قفلی

یه زن بود، بچه بغل و خسته

بچه رُ داد یه رهگذر
رهگذر رفت ُرفت

بچه رُ داد به نانوا
بچه نان خوردُ خوابید

یه دختر گل‌فروش
بچه رُ با خودش برد

صب که شدش
یه زن اومد، گل بخره

بچه رُ دید
خوشش اومد
بچه رُ بغل کردُ رفت

آخرشب

یه زن بود، بچه بغل

avril 18, 2005

همیشه هیچ وقت نبودم

ranginkaman.jpg
عکس: محمد خيرخواه

پشت کوه
وقت عشق‌بازی باران و آفتاب
می‌گیرم رنگین کمان را
می‌روم

بنفش
نیلی
آبی
سبز
زرد
نارنجی
قرمز

نردبان را هل می‌دهم
روی ابری می‌خوابم
فراموش می‌کنم

بنفش
نیلی
آبی
سبز
زرد
نارنجی
قرمز
و باران را


باران را که می‌خواستم...


avril 08, 2005

پیشواز

کاش بار گرفته بودم از تو
تا دو پای ترد و جوان
به پیشوازت بیایند
وقتی سرانجام می‌‌آیی

نه دو چشم خسته و منزوی
که تمام انحناهای مست و زیبای تنم
در آن‌ها فرو ریخته‌اند

mars 27, 2005

بی‌قرار

تو چشمک می‌زنی
من لبخند می‌زنم

می‌نشینیم
خیلی خسته‌ایم

بند ماسکت را باز می‌کنی
کمی گره‌اش سفت است
ولی باز می‌شود
من هم برش می‌دارم
می‌گذارم روی میز
کنار مال تو

این جا خیلی دور است
یک قهوه‌خانه
آن سوی صداها
من شیر مرغ سفارش می‌دهم
تو
جان آدمیزاد

mars 25, 2005

ماه واره

زنی با بلوط گیسوی بلندش
عسل نوچ چشمانش
سرخ رسیده‌ی لب‌هایش
می‌خندد

بی‌انتهای شانه‌های مردی
او را در بر می‌گیرد

همیشه همین را نشان می‌دهد این کانال

مبل را می‌چرخانم
پشت به تلویزیون
رو به تو

موهایم
چشم‌هایم
رویاهایم
سیاه است

تصویر مرا داری؟

mars 20, 2005

بهار

Shalott_siddal.gif

زانوانم را می‌گیرد
ذوق زده و بی‌قرار
از مچ پایم
بالا می‌آید

نرسیده به قلبم
از دور
برج و باروی امپراطوری‌ات می‌ایستاند او را
به زمین باز می‌گردد
دمق و گریان

چه راه ؟

پاهایم سست می‌شوند
کند می‌شوند
سنگ می‌شوند
می‌ایستم
نگاه می‌کنم
جفت چشمان توست
پیچیده به زانوانم

mars 18, 2005

دل سنگی نی

سلام
ـ لبخندی گوشه‌ی لبت ـ
سلامت باشند بانوی ثانیه‌های ترد!
شمشیر را فرود آورده‌ای،
ـ تعظیمی دل انگیز ـ

خوبم
دون ژوان تمام اعصار!
شمشیر در زره‌‌ی سینه‌ام گیر افتاده

عصر بخیر بانو،
خدا نگهدار!

mars 15, 2005

آه

shepherd.jpg

خواهر تو نیستم
دوست تو نیستم
عشق تو نیستم

در خواب‌هایت بیدار می‌شوم
در رویاهایت به خواب می‌روم

mars 07, 2005

...

miparastamat.gif


دستت را می‌گیرم
تمام تپش‌های تنم را سرریز می‌کنم

دستت را می‌گیرم
مردانگی‌ات را در تاریکی‌ها جشن می‌گیرم

دستت را می‌گیرم
خیانت‌های هزارگانه‌‌ی روحت را شماره می‌کنم
می‌گذارم در بند بند جانت تکثیر شوم
می‌بویمت
می‌یابمت

در فاصله‌ای که هیچ فلسفه یا فرشته‌ای پرنمی‌زند
در فاصله‌ای شکننده
تاج بر سر می‌گذارم
به میدان می‌فرستمت

اگر تاب آوری
یاغی نبودن را
ومرزهای مرا از تن خویش گذر دهی
زندگی خواهی کرد

می‌دزدمت از تاریخ
از نوشته‌های سرد و خشن
می‌بویمت
می‌یابمت

به پیشانی‌ام سوگند!


عکس از سایت:Scarlet

mars 06, 2005

خانه تکانی

نوک می‌زند به پنجره
بیدار می‌شوم
صبحت به خیر شوالیه !

همه پنجره‌هایشان را پاک می‌کنند
آپارتمان‌ها شیشه‌ای می‌شوند
خانه‌ی کوچک تو به من تعظیم می‌کند
سرم را دربالش فشار می‌دهم

شانه‌هایت پنجره را تمام کرده
می‌تکانی ملحفه‌ات را
عطر تن توست
نوک می‌زند به پنجره

mars 02, 2005

سطرهای پنهانی

این شهر سنگین است
شانه‌های مرا خط می‌اندازد
همیشه انگشتان من
خط‌‌کش خورده و کبودند
یک بلیط بگیر و مرا روانه کن
آن جا که برای آن لاک پشت و تالابش
شعر می‌گفتی

مردان موتور سوار
سر راه ترانه‌های من ویراژ می‌دهند
ببین تمام واژه‌ها در شعرهایم
مدام سرفه می‌کنند

انگار همواره در این بزرگراه‌ها
چراغ قرمز است و
زبان من سبز نمی‌شود

février 22, 2005

علامت سرخ آبی

می‌گوید دوستم دارد
مثل تو

می‌گوید زیباترین زن جهانم
درست مثل تو

دوستش دارم
مثل تو

و فکر می‌کنم
آیا روزی با لبه‌ی کلاهش بازی خواهد کرد؟


breaking news: ماه کامل است.

février 05, 2005

پسرک آلوچه فروش

طعم خوب قرمز
جای دندان‌های شیری من بر تنت
نوشتن اولین شعر با هم بر سفال شمعدانی‌ها:
" سارا انار دارد."

و کشیدن قلبی کج
پشت دیوار بلند دبستان

گلی کردن لب‌هایم با تو

پس از تو
چه مدادهای سیاهی که حرف‌های سخت زدند
داد زدند

هیچ مدادی
مرا مثل تو شعر نکرد


ماهی نشان ِ نوچ ِ عزیزترینم

janvier 28, 2005

... از منظومه‌ی باران

Dscf0061-1.jpg
*

دم غروب
کنار زاینده‌رود
زنی باردار قدم می‌زند
کسی او را نمی‌شناسد

زن به سختی خم می‌شود
به لهجه‌ی محله‌ای قدیمی در تهران
به گیتارنواز چیزی می‌گوید

"سلطان قلب‌ها" سی‌وسه پل را فتح کرده‌است.


* عکس آرش عاشوری‌نیا

janvier 20, 2005

پرواز

گذرنامه‌ام را روی میز می‌گذارم
پی اثر انگشت تو
تمام مرزها را بسته‌اند
زنی با شال کشمیر در عکس می‌خندد

هواپیما بلند شده‌است
روسری‌ام را باز می‌کنم
اثر انگشت تو
از شانه‌ها‌یم سرریز می‌شود

janvier 15, 2005

شعر هر شب من

needle-_-thread.gif
دیر است
دو سه شعر باید رفو کنم،
برای یک مجله‌ی ادبی

حرف‌هایی است
باید درز بگیرم
برای سر مقاله‌ی یک روزنامه

و چند حرف حساب
که به زحمت انگشتانه باید
به سرشانه‌های یک سردار
وصله کنم

زخم سرانگشتانم دهان باز کرده
شعر تو باشد برای فردا
مبادا لک خون بماند رویش
و هر چه بگویم به تنت زار باشد

فردا بیدار خواهم ماند
فردا شعر تو را
بهترین شعر را
خواهم گفت

janvier 13, 2005

انعکاس

دنیا پر از آینه است

نگو حواست نیست
نگو خودت را نگاه می‌کنی،
یا موهای سفیدت مثلاً را می‌شماری!

نه اشکی، نه لبخندی
نه پیر می‌شوم، نه جوان‌تر
می‌بینی؟
آنجا ایستاده‌ام
و تو...

گریه نکن!
این تنها آینه است
شانه‌های من حالا خیلی دورند
خیلی تنهاتر
قوی شده‌اند
بی‌رحم اما نه
شاید چون

دنیا پر از آینه است

décembre 29, 2004

چرا ساعت روی شب مانده؟

باران!
کجایی!
_نگفته بودم اسم دخترم را؟_

باران!
مادر!
وقت شیرت شده
_بی‌تابم_

باران،
جان دل!
روی تختش نیست
عجب!
_اسباب‌بازی‌هایش را جمع کرده_

باران!
باران!

روی آینه یادداشتی است:

می‌روم دانشکده
دیر بر می‌گردم مادر
جان باران آرام باش!
جان باران زود بخواب!

décembre 25, 2004

باید فکر زمین هم بود

roses_marc_chagall.jpg
*

درست که دردناک می‌شود شانه‌هایم
و تنم می‌خواهد
پرتش کنم از بالکن به خواب باغچه

اما مگر از تنی خسته
که شانه خالی کرده از رنج بودن
چند گل سرخ ممکن است بروید؟
هیچ،
می‌دانم!

بماند تنم برای جشنی،
که جسور و پولادین
اراده کند
برای خاطر چشمی یا شاپرکی
دست بشوید از بودن بالای مرز خاک

و بشود بروید هزاران گل سرخ از هر سلول تنهایم


*Marc Chagall
دست دوست درد نکند.

décembre 24, 2004

جزر و مد

gaz2farzads.jpg
*

تو می‌روی
قایقت آرام آرام از جزیره ام دور می‌شود
نقطه می‌شوی

موجی نیست
آب‌ها آرام‌اند

زیر آب کشتی‌های غرق شده
و غم‌های سنگین
و سکوت صدف‌ها

دوباره دنبال هیزم می‌گردم


* عکس: بهمن فرزاد

décembre 09, 2004

یونس

پسر بچه‌ای شیطان کاش
زنگ این خانه را می‌زد
از صلیب آشپرخانه
تا رستاخیز آیفون
و شنیدن صدای خالی خیابان

چقدر رویا!
چقدر رنج!
چقدر پرواز!

novembre 29, 2004

شاهد


آرام باش
قبول
نمی‌توانی تحمل کنی
باور می‌‌کنم
راست می‌گویی
خودم طناب را برداشتم
خودم به گردنم انداختم
باشد

اما کوچولوی تنهایم
زودتر فرار کن
پلیس‌ها می‌رسند
و
نه آنها
نه قاضی
و نه هیچ کس دیگر
مرا باور نمی‌کند

novembre 26, 2004

حوادث

یک مرد دیشب
پشت دری حیران بود

آمده بود گویا
زباله‌اش را دم در بگذارد

زباله او را
گذاشته‌بود و
در را بسته‌بود

novembre 14, 2004

شاگرد فرانسه زبان چهار ساله ام!

ژوستین کوچولویم!
حالا
وقت آمدن
صورتت پراز لبخند نمی‌شود،
می‌گویی سلام!

خود دیوانه‌ام
فارسی یادت دادم

حالا
برایت نقاشی که می‌کشم
"این سیب است ژوستین!"
می‌گویی
ممنون!
دستم را نمی‌گیری فشار دهی،

نمی‌پری بوسم کنی
می‌گویی :
خدانگهدار سارا!

چه زود بیچاره و تنها شدم

خودم به تو یاد دادمشان
کلمات بیهوده را
از من گرفتندت
و رها شدی
میان همگان!

novembre 06, 2004

عجیب است!

ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
سودای تورا بر سر بازار نبردیم
.
.
.
ای دوست که آن صبح دل‌افروز خوشت باد
یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم
ه. ا. سایه


آتشی نیست بترسند اغیار
می‌زند چند به چند
گرگی به دل گله‌ی من
می‌کند خون دگر
خانه‌ی ویران دلم
زیر لب هق‌هق یک زخم عمیق
می‌کشم آه از جگرم
می‌کنم رو به دل تیره‌ی شب
ای دریغا نی آن کافه نشین!
ای دریغا شبان خوش‌سفرم!

octobre 27, 2004

تفاهم طبقاتی

cafe.jpg
عکس: آرش عاشوری نیا، تئاتر بی شیر و شکر
شعر ربطی به تم تئاتر ندارد.

می‌گوید کاری باید کرد
دارد دیر می‌شود
می‌گویی بله قربان دارد دیر می‌شود
_ تلاش می‌کنی نلرزی_

می‌گوید شب‌های پاییز سوز دارد
_نمی‌دانی از کجا فهمیده‌است_
می‌گویی بله قربان شب‌های پاییز سوز دارد

می‌گوید خدا‌نگهدار
می‌پرسی ضروری است قربان؟
_دور را نگاه می‌کند_
بله جانم ضروری است
می‌گویی باشد
خدا‌نگهدار قربان

می‌خندد
_ فکر می‌کنی چه ساده،
چه با شکوه و چه زیبا_
می‌گوید برایم کمی سخت است
لبخند می‌زنی
_سخت
و برای اینکه دم آخر زیبا باشی_
می‌گویی
راحت باشید قربان
ضروری است
ضروری است قربان.

octobre 14, 2004

گزارش پستچی

اشتباه از شما نبود!
تقصیر من هم نبود!
به جان مادرم
خودکشی هم نبود

زنگ که زدم
اشتباهی
پنجره را
جای در باز کرد

گفتم از شیراز نامه دارید
به جای پله‌ها
باز اشتباهی
مثل پرنده‌ها از پنجره پرواز کرد.

octobre 06, 2004

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیدار که می‌شوم
زانوانم ضعف دارند
لب‌هایم خشک‌اند

در خواب
دنبال آن کاروان هزارو یک شب
هزار دور
دور زمین
در شب می‌دویدم
خسته‌ترم
خیلی خسته‌تر

در خواب
بال‌هایم درمی‌آمدند
بلند و رها می‌شدند
در انتظارت
خشک و سیاه
زمین را تیره‌تر می‌کردند

تیره‌تر
خیلی تیره‌تر

من که از تاریکی بیابان گلایه نکرده بودم
من که لام تا کام از خستگی حرفی نزده بودم

پس چرا می‌خواهی از خواب‌هایم نیز سفر کنی؟

octobre 03, 2004

سبزینه

بر صندلی چوبی ‌نشسته‌ای
شعر می‌خوانی
زمینی
که گردشت به گرد خورشید
و به گرد خویش
پیدا نیست

آنجا نشسته‌ای
با چشمانی بی پلک
که بر خطوطی می‌خزند
سطور یک متن عبری شاید
متنی به قدمت زمین
به قدمت خودت

زمین آرام است
منظومه‌ی شمسی آرام است
کهکشان راه شیری
و کهکشان‌های دیگر
آرام گرفته‌اند

آنجا
در بارگاهت
بر صندلی چوبی‌ فرسوده‌ی من
خوابت برده‌است

کیهان خم شده‌
بازوهایت را می‌بوید
ذره‌ی بنیادی
با تپش هوش‌ربای سینه‌ات
نفس تازه می‌کند

جاده‌ی ابریشم گرد زمین می‌پیچد
‌ می‌پیچد
کاروان‌ها با همهمه‌ی بسیار
از جاده‌های شنی می‌گذرند
کاروان‌هایی
بارشان حریرهای زربافت
سرمه و ادویه‌های هندی
هزار و یک شب و چند دست نوشته‌ی نایاب و ناخوانا

بارسالار بر شتر به خواب رفته
کاروان گوش به موسیقی تو
در بیابان راه می‌جوید

septembre 01, 2004

یار مرا، غار مرا

وقت اذان نیمه شب
رو به قبله تلفن همگانی کوچه هفتم
من ذکر تو به سلول سلول تنم می گویم

                                   پاک و منزهی تو
                                   پاک و منزهی تو
                                   پاک و منزهی تو

از هم گسسته ام، بارها
مهره هایم تمام بیابم یا نه
دوباره نخ می کنم
گره می زنم
تسبیح تو آغاز می کنم

                                  حمد و سپاس تو را
                                  حمد و سپاس تو را
                                  حمد و سپاس تو را

چند مهره هر بار
گم می شوند از من
باز به مهره های باقی مانده تنم
یاد تو تکرار می کنم

                                   نیست یاری جز تو
                                   نیست یاری جز تو
                                   نیست یاری جز تو

août 05, 2004

و اما بعد

سیگار روشنت را
در جنگل خشک و آشفته‌ی من انداختی

بعد

پرسیدی
"مزاحمتان که نشدم؟"

خندیدم
"نه! اصلا"

juillet 26, 2004

دچار...ناچار...یا چیزی میان این سه!

امان از گره‌های کور!

چرا باز نمی‌شود
نخ نگاهم
از انگشت اشاره‌ات؟

juillet 22, 2004

همیشه‌ی نابهنگام!

گاهی خیال می‌کنم
شعری نوشته‌ام
اما می‌بینم
تنها اشک بوده‌است
کاغذی خیس و سپید

گاهی خیال می‌کنم
هق‌هق گریسته‌ام

خطوط اسلیمی و رقصان کاغذ می‌خندند که
شعری نوشته‌ای

حالا هم نمی‌دانم
چه می‌کنم!
شعری هق‌هق است انگار

اما نه نگاه کن!
تنها نام توست
هزار بار بر کاغذ

خیس و موزون

juillet 11, 2004

حقیقت

یک آبکش پلاستیکی می‌خواهم
این نان خشکی‌ها پس کجا رفته اند؟

پیش چشمان گرد ماهی‌ها
حرف‌هایت را باید لب حوض
آبکش کنم
شاید حقیقت از سوراخ‌ها نگذرد.

juin 26, 2004

پیاله‌های ده‌منی

فک گریخته
نیزه‌ی شکارچی شکسته در تنش
از درد نعره می‌کشد
می‌‌رود
می‌رود به پیش

هر از چندی
نیزه می‌گیرد به مرجان‌ها
فک گیج می‌شود
از درد کهنه‌ی بی‌درمان

در ازدحام پچ‌پچ ماهی‌های مدعی
رنج هزارباره می‌برد مدام

خواستم بگویمت
بی نیزه‌ی شکسته‌ات
چه تاریک بودم
چه بی‌ثمر
چه نا‌امید

هی صیادی که کاش
صیدم کرده بودی درست.

juin 24, 2004

صنم

پیاده روها تنهایند
تاکسی‌ها می‌روند ته دنیا
با صدایی مهیب
در ‌هیچ سقوط می‌‌کنند

کسی از اینکه درخت‌ها
بیهوده روی یک پا ایستاده‌اند
نه خنده اش می‌گیرد
نه تعجب می‌کند

کافه‌ها روزنامه قدیمی بالا می‌آورند
رهگذران ناشناس سرگیجه دارند

آسمان برای زمین
زمین برای آسمان
شانه بالا می اندازد

کسی رفتنت را به عهده نمی‌گیرد
مواظب خودت باش
این هم بین خودمان باشد
سری که درد می کند را
دستمال نمی‌بندند.

juin 19, 2004

...

من از شما سپاسگزارم
دستانم را سبز کردید

هیچ وقت
هیچ کس
این همه مرا جدی نگرفت
که شما
بعد از ظهر جمعه در آن پارک

مرا درختی خواندید
و به بازی راهم دادید

آه گنجشک های عزیز!
آیا یکبار دیگر
بر شانه ام خواهید نشست؟

juin 17, 2004

...

پس از تو
فقط یک شیمیایی ام
یک مجروح جنگی

گاهی
خیس عرق
صدای آژیر می شنوم

گاهی
فرار می کنم
سنگر می گیرم

از همه می ترسم
مبادا اسیرم کنند

بی صبرانه منتظرم
پایم را روی مینی بگذارم
و
مفقود الاثر شوم.

avril 30, 2004

آگهی

حوالی خیابان آزادی
یک حلقه ی نورانی
گم شده
متعلق به قدیسی افسرده

آن را لگد نکنید
لطفا با احترام
دفنش کنید
بدون جنجال مطبوعاتی.

avril 26, 2004

شعری با انگشت روی خاک میز

می‌خواستم بخندم
هیچکس نبود

آینه خواب رفته بود روی شانه‌ی دیوار
سر پنجره به ماه گرم بود

می‌خواستم بخندم
هیچکس نبود

avril 15, 2004

بدن بودن

badan.gif

هوایی است امروز !

mars 18, 2004

قرائت هزارپاره، هزار باره

می خوانم تو را
چونان قاریان مسجد ایاصوفیا
که در تکانی گیج
مصحف می خوانند

می خوانم تو را
در متن
در مولف

می خوانم تو را
با هزاران عقوبت
ایستاده بر پای خویش

می خوانم تو را
تا بی نهایت
گرچه ایمان نمی آورم

mars 12, 2004

یک رسم قدیمی

ballet03.jpg

عشق
چونان شمشیر کشیدن بر خود است
یا جسورانه
به یک ضربه
کار را باید تمام کرد:

که دوست بداری
بی انتظاری از معشوق،

و یا به شمشیر
خود را زخمی کنی تنها

février 13, 2004

رشید خان

این لبخند بر لب من
رژ " بورژوا" نیست
مژه هایم طبیعی برگشته اند
رژ گونه نزده ام
برق چشمانم نیز
در چشم هیچ رقاصه ای پیدا نمی شود


وقتی بروی
چراغ ها خاموش می شوند
و سیندرلا یت
شستن زمین را
از سر خواهد گرفت

janvier 27, 2004

باران

به پسرم فکر کردم
دیدم
حالا بزرگ شده
چشم ها یش شبیه من
و لبهایش...
گفتم
شاید صدایش به من رفته باشد
و نگاهش...


آخ
جه بازیگوشانه می خندد جادوگر!
با آن منگوله کلاهش


به خودم می آیم
هوایی است امروز ها!
من که هیچ پسری نداشته ام
من که هیچ وقت باردار نشده ام

انگار یاد نگاهی افتادم
یاد لب هایی !

janvier 21, 2004

مفسد في الارض

منم
آن كه سنگسار مي شود هر روز
در فاصله شعر گفتن هايش
و پيامبران به كتابش حسودي مي كنند

منم
حوايي كه سيب مي چرخاند
تن خدايان را مي لرزاند
و بهشت را از چشم مي اندازد

منم
سزاوار تمام دشنام ها
گناه تر از آن كه در وصف آيد
مغضوب آن ها كه شرع سنگ شان كرده
ـ و نه گمراهان ـ

منم
خراب
شاعر
آبروي زمين

janvier 19, 2004

چشم بندي

چشم هايم را باز مي كنم
يك خرس پنبه اي خم شده
ــ عروسك هايش را سارا ريخته روي تخت باز ـ
خرس انگار نمي داند
ببوسد مرا يا نه

چشم هايم را مي بندم
من هم نمي دانم

چشم هايم را باز مي كنم
رفته است انگار
سر شب شايد
و روز شده دوباره

چشم هايم را مي بندم
پس انگار ديشب بود
بهترين روز زندگي ام گويا

چشم هايم را باز مي كنم
پنجره صليب مي كشد و چشم مي بندد
ماه انگشتان خورشيد را مي بوسد
آهسته مي گويد
شب بخير سارا

janvier 15, 2004

مادر روسپی خوبم

تنت گاهی کبود
گاهی سرخ
تنت رنگین کمان است مادر

صد تومانی های ما
بوی عطر های مردانه می دهد
نانوا با ما مهربان نيست مادر

بزرگ می شوم
برايت شربت سينه می خرم
برای خواهرم مداد رنگی هزار رنگه می خرم

رنگين کمان به آسمان بر می گردد
و شبها کنارت خواهيم خوابيد

janvier 05, 2004

جنایت

بی‌لرزش دل اگر
بگویی دوست دارمت
و روا داری
خشونتی چنین هولناک
به عشق
بخواهی داشته‌باشی‌اش تنها
بر سرشانه‌هایت
روحی را

ای ژنرال فاتح
ساده بگویمت
یعنی نسل‌کشی
یعنی تمام بشریت را
در اتاق گاز رها کردن

چراغ را خاموش کن
اما هرگز به خواب نمی‌روی
با این دست‌های نوازشگرت
که بوی جنایتی مخوف می‌دهند

تو می‌توانی
جنگ جهانی سوم را
به راه بیاندازی
بی لرزش دل حتی

décembre 25, 2003

زندگی من

مرا دوست نداشته‌باش
من هنوز به دنيا نيامده
دل به مردی مرده دادم
که قبرش سنگ نداشت
... چه مردی!

مرا دوست نداشته‌باش
مرد من ـــ که روزی عاشق زنی مرده بود ـــ
زير پایم خفته‌است
و مرا به هزار اسم آشنا صدا می‌زند
... چه صدايی!

مرا دوست نداشته‌باش
من دنبال زيباترين جمله ام
برای سنگ مزار او
و پيدا کردن تاريخ تولدش
... چه تولدی!

décembre 22, 2003

هیچکس

شبی صدایم کرده بودی برگ!
یادت هست ؟
چرا سر بر گردانم؟
مگر من برگ بودم؟!

این باد
مرا به حیاط تو انداخت
مرا با خود برد باز
مگر من برگ بودم؟!


این همه که دوستم داشتی
چرا نگفته بودی
چرا صدایم کرده بودی برگ؟
چرا جوابت را داده بودم؟
مگر من برگ بودم؟!


(حافظ می گوید شعر اینجا تمام می شود
ولی دوست دارم ادامه بدهم )

سبز و پرهیزگار و زرد
رنج درختان را
می بارم بر زمین
برگ، برگ، برگ، برگ
شاید آرام گیرد قلبم

نکته: قسمت داخل پرانتز جزو شعر نیست
حافظ، مهربان شاعری است که شعر هایم را
نقد می کند، من در این مورد با او موافقم ولی
باز نتوانستم تکه آخر را حذف کنم.

décembre 06, 2003

کسی نمی خندد

girl at mirror

صدای خنده توست
وقت مسواک زدن
بستن بند کفش
کشيدن خط چشم
نگاه مرا می شکند

صدای خنده توست
اشکی از چشم زنی در تاکسی
به مقصدی نا معلوم
فرو می غلتد

صدای خنده توست
مرزی می کشد ميان من و همه
که نمی دانند
خنده چه رازی نهفته دارد

می خندم، می خندم
نه به کسی، چيزی يا هرچه
دلم سخت فشرده است
 صدای خنده توست اين
صدای خنده توست.

décembre 05, 2003

سارا


عصر بود
مثل تمام عصر ها ی خالی

سارا از پله ها دوید آمد
کتاب ها را ريخت روی زمين
روی آنها با لا وپايين پريد

با شکلات روی ديوار
قناری کشيد

وقتی می رفت
زد توی سر من و گفت

مجسمه ها هم می خندند
خاک بر سر تو.

...سارا دوست ۵ ساله من است.

novembre 02, 2003

محبوبه


تشت را به سمت من می کشد
سابه ها روی ديوار حمام
رقصی موهوم بر معبدی کهن را
ميان دود های مقدس
آغاز می کنند

آهو به دام افتاده
بازوهايم را محکم گرفته اند
ميله را فرو می کند
بغض زنانگی ام می شکند
خون از ديوارهای تشت بالا می آيد

مردان قبيله گردن شکار را له کرده اند
سر آهو بر دست ها آويزان است
چشمان درشتش برگشته اند
به رحم من خيره نگاه می کنند

به ديواره رحم محکم تر ضربه می زند
ميله در قلبم می چرخد
ديگر به جايی چنگ نمی زنم

در همهمه اوراد مقدس
روی پوست گاو است شايد
قانون با خون آهو نوشته می شود
جشنی با شکوه بر پاست
مردان قبيله بالا و پايين می پرند

به صورتم آب می پاشد
جنين در خون شناور است

چشمان آهو
خاموش شده اند.

 

octobre 26, 2003

آواز خانه
از تکان دادن گهواره چه سود
دستانت جاده ابريشم را
به روح سر ريز می کند

تمام آواز های مرده بر ديگ و سماور مادر بزرگانم
در تن من بيدارند

مادر لالايی نگو
موسيقی ها خواب ندارند

نگاه من بر سيب های سرخ جرقه مي زند
و تجارب بر درخت مانده اجدادم
در مغناطيسی گنگ
شيرينی گاز زدن را
چون اوراد معبدی کهن
در گوشم نجوا می کنند

حالا تو بگو
زن عاشق بايد سنگسار شود
و قهقه هزار ساله مرا
ساده بی انگار.

septembre 23, 2003

کوله

من از زندگی چه می خواهم
       چند کاست موسيقی و واکمنی درپيت
       يک مداد
       کاغذ يا گوشه سپيد روزنامه ای
       فنجانی شير
                              لحظه ها، ثانيه ها، ساعت ها

من از زندگی چه می خواهم
       جين با تی شرتی آبی
       کمی آبنبات با طعم نعناع
       سوت زدن بر جدول خيابان ها
                               عصرها، جمعه ها، شب ها

من از زندگی چه می خواهم
       گپ زدن با دزدان، قاتلان، روسپيان
       کافه رفتن با قديسان، پيامبران، ساحران
            تقسيم حق و خنده و چای

نوشتن شعری بر در توالت جهان
  که چون سنگی در کفش ها بماند

                       روزها، سالها، قرن ها...

septembre 20, 2003

شرمندگی

داور سوت کشيد
کارت قرمز را بالا برد

ديوانه ای که گيج و وحشت زده می دويد
از زمين بيرون بردند

اشتباهی رخ داده بود؟

می خواستم برايت گل بزنم!

août 27, 2003

قايم باشک

به صد رسيده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما يک بازی ساده بود
نيامدی بگردی
و شايد از هزار هم گذشته بودی

من پشت درختها زرد می شدم
     و ديگر خيال پيدا شدن 
             از سرم پريد.

août 17, 2003

گمشده

يک زن جوان
با پيژامه آبی
همراه يک مداد زرد دندان زده
گم شده است
    جان مادرتان
           صدايش را در نياوريد

août 05, 2003

يک غصه

خودم که هستم

    بالا نمی آورم

    تنم هی درد نمی کند

    مخصوصا کمرم

 

خودم که هستم

   شب ها صداهای عجيب نمی شنوم

   و کابوس هايی که هزار بار درش

   عروسک هايم خرد و خمير می شوند

 

خودم که هستم

   ديگر آن قرص های قهوه ای را نمی خورم

   آخر شب تنها چند شعر می نويسم و

   خوابم می برد

 

خودم که هستم

   اصلا به دستم کرم نمی زنم

   موهايم خوش حالت و براق می شود

   اشتهايم خوب است

 

خودم که هستم

   فقط يک غصه می ماند برايم

   چرا ديگران دوستم ندارند.

juin 19, 2003

صبح
...
حاکم به خواب و خروس ها می خوانند
چوپانان از ميگساری بر نخواسته

در دشت يله، گوسپندان
به گله می زند هر از گاهی گرگی
سگانی می درندش،

بيل به دست گم می شوند
دو سه روستايی،
در خم کوچه ای
مانده ار شب هيچ.

juin 11, 2003

جاذبه آخر

...
پر از ترانه و پرسش
برهنه خواهم ماند
ميان طناب هاي رخت
ميان اين همه ميز
کافه هاي تلخ و دور
...
مي شنوم مبهم و مدام
زمزمه مهربان طناب هاست گويا
"به گرهي گره بگشا!"
به دست جاذبه زمين
و آن دوستي پنهان
با وزن خموش خویش
...
شرمم آيد از چهارپايه
آن نگاه پرسش گر
"پس کي از من خواهي پريد؟"

mai 27, 2003

ويرانی
ويرانم

در جستجويی ناکام
وجودی زنده
که نبودش

ويرانم کند !



mai 16, 2003

حضور
- کمان را بکش!
- به هدف نخواهد نشست نيک می دانم.
- کمان را بکش جوزجانی،
با منِ خويش رها کن!
هدف خود می نشيند.

- نمی توانم بو علی
کشش بازوانم بر خطاست.
- بازوانت را رها کن !
خود، من صفتانه کمان را بکش.
- زاويه درست را نمی دانم.
تیر می لرزد بو علی.

- پس زاويه را هم رها کن.
در بازوانت بگذار
بنشيند سبک
و کمان را رها کن!

...با گل حرف می زدم ...

mai 12, 2003

پرچين شخصی
باری از انسان می خواستم سخن بگویم

بی وقفه اين صفر و يک ها، اما
به صليب می کشندم :
گاو همسايه
چند تخم می گذارد روزی ؟


mars 14, 2003

جستجو

فرار نکن
آسمان ها به هم راه دارند،
بروی ابری باز هم را خواهيم ديد.

فرار نکن،
به سادگی خواندمت
به سادگی بد خطی مکن.

مي روم!
اگر مرا نخواهی
به آفرينشی ديگر

ناگزير
جهان را دوباره خلق می کنم،
و توی بهتری می سازم !

mars 08, 2003

جنبش مردگان !
شورشی بر خاک
زمين کلافه
پليس خسته،
گاز اشک آور سودی ندارد:
مردگان فرياد می زنند
مارا از تعفن زندگان نجات دهيد.

novembre 19, 2002

شب بخير حسنيه

ـ سلام سارا .
ـ سلام.
ـ تنم درد می کند سارا !
ـ خانه نيستی ؟
ـ چرا ، خواب است .
ـ نمی ترسی ؟
ـ خوابش سنگين است .
ـ کی بود ؟
ـ طرف های ظهر ،پرده را کنار زدم نور بيايد.
ـ مردی آن طرف ها بود ؟
ـ بله مرد همسايه .
ـ خونريزی داری ؟
ـ کمتر از دفعه پیش.
ـ چیزی ندارم بگویم حسنیه ،برای چه زنگ زدی ؟
ـ سارا خوابم نمی برد، خیلی دوستش دارم!
ـ باشد حسنیه می دانم،خیلی دوستش داری، می دانم.
ـ ممنونم سارا !
ـ شب بخیر حسنیه .



novembre 09, 2002

به اندازه ۵۰ ريال زندگی


سه دقيقه حرف بزن !
به اندازه يک سکه ....
وسط حرف هايم قطع می شود ...
بقيه حرف هايم با خودت