Powered by:
Movable Type 2.64
Gardoon.net

desighn By:
Ayene

octobre 04, 2006

سفری داریم در آب‌های آینه

عمران صلاحی رفت.
وقتی خوب می‌خندیم، نگران هم باید باشیم، خیلی نگران !
مراسم تشییع: فردا نه صبح خانه‌ی هنرمندان

سفری داریم در آب‌های آینه
با زورقی نگران

از نیمه‌ی تاریک در می‌آییم
و در نیمه‌ی روشن به خویش می‌رسیم

عبور می‌کنیم
از خویشتن
ما تصویر می‌شویم
و تصویرمان به جای ما می‌نشیند

هزار و یک آینه، عمران صلاحی، تهران: نشر سالی، 1380

septembre 04, 2006

Pause

Pause.jpg


مردِ کارگری که در اتاقکِ آلومینیومی، بر تختِ آهنی، کنارِ پله برقی‌ی پل ِعابرِ بزرگراه می‌خوابد، از من پرسید:
" کسی که روی پل مزاحم شما نشد؟ " ، گفتم خیر. کلاهش را برداشت، چشمانِ آبی‌اش در صورت حسابی
سوخته‌اش می‌درخشید، لبخند زد و گفت: " حسابی کتک خوردند، جوان‌ها‌ی بی‌شخصیت"


août 31, 2006

نا به سامانی

statuette8503.jpg

همه‌ی آن چه می‌خواستم آن بود که صادقانه به مردم بگویم:
" نگاه کنید به خودتان. نگاه کنید چه زندگی‌ی نا به سامان و ملال انگیزی را می‌گذرانید."

چخوف

* یک میلیون آدم کنشگر

juin 21, 2006

باز... آینه

دوستان مهربانی که درباره‌ی آینه می‌پرسید،
سارا هم دوست دارد آینه گردگیری شود اما باید کسی هم باشد
که کارهای فنی آن را انجام دهد.
بنابراین سارا با این که دلش می‌خواهد اما نمی‌تواند کاری بکند.
او را ببخشید

سپاس‌گزار مهربانی شما

* دیر دیدم
هفتمین روز است امروز ...

به یک شال فکر می کنم،
" شالی به درازای جاده ابریشم "...

juin 12, 2006

گزارش: مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد

LA liberté .jpg

خواسته‌ها روشن بود
مثلن منع چند همسري
شماره‌ی لیلا را می‌گیریم
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد
یا
لغو حق طلاق يکطرفه‌ی مرد،
مجید را می‌گیریم
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد
و
حق ولايت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک
مریم راستی،
مریم تازه جدا شده از همسرش
با دلشوره شماره‌ی او را می‌گیریم
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد
و
تغيير سن کيفري دختران به 18 سال،
حق شهادت برابر،
بچه‌هایی که دوربین داشتند
آن‌ها هم در دسترس نیستند

و لغو قانون قراردادهاي موقت كار
زیبا و مینا هم در دسترس نیستند

سمیرا زنگ می‌زند
بچه‌ها به خواب‌گاه برنگشتند
و موبایل همه یک چیز می‌گوید
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد

mai 26, 2006

مسافرکشی

یک داستان نوشتم.

mai 05, 2006

به شاپور جورکش، دوست‌ِ دوست

Bootigha.jpg

نوروز بود،
پرسیدم خیلی کار هست نه؟
گفت : هیچ، فقط به مادر باید سر بزنم.

شاپور مهربان، اردیبهشتِ شیراز ...
باید از او باز حرف بزنیم، از مادر.

تسلیت می‌گویم.


عکس: آرش عاشوری نیا

avril 23, 2006

تمرینِ زبان

harry.jpg


"سه تا بچه، سگِ پا‌شکسته‌ای را دیدند اولی گفت:.. " دنی داستان را ادامه بده، البته یک
داستانی نباشه که خوابم ببره.
دانیال : خوب! یک دفعه سگِ بلند می‌شه مثل نئو توی ماتریکس از دیوار می‌ره بالا اونا شلیک
می‌کنند و نئو دستش را ...
داره خوابم می‌بره، کی بلیط می‌خره مدل سگی ماتریکس را ببینه، بجنب پسر، تو می‌گفتی
داستانهای من از هری‌ پاتر بیشر خواننده داره.
دانیال : اولی گفت، بیچاره...
خیلی خسته شدی، بعد؟
- دومی به سگ گفت شما کی هستید؟
آهان؟
- سگ گفت، My name is Bond, James Bond
آه؟
- سومی گفت، فرار کنید ما لو رفتیم. سگ رو پاهاش بلند می‌شه می‌گوید Hasta la vista
(به اسپانیایی یعنی خداحافظ شما) و هفت‌تیرش را بیرون می‌کشد، کباب می‌شوند!

صدای خنده‌ی ایزابل از آشپزخانه می‌آید.
دانیال می‌گوید باز می‌خواهید بگویید چرا آخرش تراژیک است.

برای چشم‌های درخشانش غم جدی نیست، می‌خندم برایش و جدی می‌گیرد...

mars 25, 2006

آینه

Ayene.gif

به عشق
به آزادی
راه‌های بسیاری هست

به صلح
به انسانیت نیز

گم نکن واژه‌های دلت را
خط نزن شعرهای بی‌شمارت را

که یکی شعر‌شکن
که یکی واژه‌سوز

خسته‌ام، خسته
مرا بنواز
مرا بساز

سارای پنج سال پیش یا بیشتر


می‌خواهد سالِ نو برود سراغِ گردگیریِ آینه، بغضش اگر شکست برو نیاورید.
سکوت بی‌بها و بهانه نیست.

mars 21, 2006

دی زنگه رو، ماه ول کن

gâteau.jpg

جایتان خالی نازنین

بهار، زیبارویی معصوم
گرفتار آمده در شهر

تهران، همان تهران
شهری تنها و اسیر

با این همه، شیرینی پختیم
باورتان می شود

قوی باشید
شاد باشید
دوست داریم ما هم را...

نوروزتان پیروز

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

مجلس امن و بهار و بحث شعر اندر میان
جام می نگرفتن از جانان گران جانی بود

من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

بی چراغ جام در خلوت نمی​یارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود

خلوت ما را فروغ از عکس جام باده باد
وقت گل مستوری مستان ز نادانی بود

گر چه بی​سامان نماید کار ما سهلش مبین
کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود

همت عالی طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب یاقوت رمانی بود

دی عزیزی گفت پنهان می​خورد حافظ شراب
ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود

حافظ

mars 16, 2006

استاد علی تجویدی

monamie.jpg


او پر می‌زند
تو پر پر
دیدی که رسوا شد دلم...

تمام روز نامت را تکرار می‌کنم
نتِ بی‌پایان
افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم...

که آرامت کنم؟
که آرامت شوم!

دیدی که من با این دلِ بی‌آرزو عاشق شدم...
در نغمه‌های ویولنی خواب می‌روم

از گل شنیدم بوی او...
دست كمال الملك بر کاغذ می‌رقصد

بر زلف او عاشق شدم...
درويش خان با تار خود یکی شده

ای وای اگر صیاد من...
ظهيرالديني در فلوت جان می‌دمد

بر رشته‌ی گیسوی خود...
سپهري بر ويولن خم شده

گر شکوه‌ای دارم به دل
با یار صاحب دل کنم...
ياحقي با خرسندی تحسینت می‌کند

مستانه رفتم سوی او...
استاد ابوالحسن خان صبا سه‌تارش را از زمین برمی‌دارد

وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد

باله‌ی انگشتانت بر سپیدی کاغذ بیدارم می‌کند
ردِ پای تو پر از ردِ پاست آزاده جان
برگرد نگاه کن
نگاه کن
چه راه درازی آمدی

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

در عین غم ، آرامشی به سویم می‌آید

درود بر تو
ادامه
ادامه‌ی بی‌پایانِ عشق

درود
ادامه‌ی تمام آوازهای ناتمام و شکسته‌ی اجدادم
مرا پیوند بزن با نت‌هایت
با آوازِ آدمیان
مرا نت کن
بساز
بنواز

تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کنم...

.
.
.

پدربزرگ رنج‌ها و شادی‌هایش را بر شانه‌هایمان گذاشت و رفت.

سرم را به پنجره گذاشته‌ام، راه‌های رفته و نرفته‌ی عاشقی و عاشق ماندن...
فتادم به راهی که پایان ندارد...

mars 08, 2006

سیمین خانم

رییس دکمه را فشار می‌دهد
مردان جوان سبزپوش حرکت می‌کنند

باتوم برقی در یک آن آدم را به جنبش‌های زنان در تمام جهان وصل می‌کند
زنان رسانا هستند

عایق‌ها هجوم می‌آورند
سیمین خانم می‌گویند آرام باشید، آرام

نعره می‌کشد:
" تا سه می‌شمارم، متفرق شوید"

وقت کمی است برای آتشی که گرفته‌است سال‌ها


یک
آیا پدرش مادرش را کتک می‌زده؟
دو
آیا پدرش او را مجبور به کاری می‌کرده؟
سه

سیمین خانم می‌گویند آرام باشید، آرام
جوان سبزپوش با سرشانه‌های مقدس به سیمین خانم لگد می‌زند، دختری که کنار او است
خونش به جوش می‌‌آید، فریاد می‌کشد، فریاد عجیب و نامفهومی است
تلخ و تاریخی،
انگار صدای یکی از مادربزرگ‌هایش است از دالون‌هایی تو در تو بیرون می‌ریزد
شاید زنی در دوره‌ی شاه عباس، نادرشاه، ...

سیمین خانم می‌گویند آرام باشید بچه‌ها‌جان، آرام
لبخند از لبشان دور نمی‌شود

آتش خوب گرفته است
دارد می‌سوزاند

و

دیگر خاموش نمی‌شود


février 25, 2006

خواهش عمیق

نکنید این کار را، که مثلا سریع این صفحه را باز می کنید و می بندید.
هیچ جوابی نیست اینجا تنها آزار می دهید خود را.
بروید ! مرا بیهوده نکاوید
این پازلی نیست که تمام تکه هایش را بیابید
خواهش می کنم
عاشق باشید و زندگی کنید
این صفحه را آرام و بی خیال ببندید

آرام

و

بی خیال

پروانه ی قشنگ !


کاش بفهمد

گاهی رنگ هایی گوشه و کنار می بینم
آمده و رفته
بال هایش را اینجا زخمی کرده ...

décembre 30, 2005

خواب

خوابم نمی‌برد، مشت عرق کرده‌‌ام را باز می‌کنم، کف دستم اکتاویو را می‌بینم بارانی خاکستری پوشیده،
گام برمی‌دارد. از دخترکی گل می‌خرد، دختر لبخند می‌زند، چشم‌هایش شبیه من است. اکتاویو را دنبال
می‌کنم، در پیاده‌رو مردی فلوت نواز خوابیده، نرگس‌ها را می‌گذارد کنار او، مرد بیدار می‌شود، به اکتاویو
که آرام دور می‌شود نگاه می‌کند. چشم هایش عجیب شبیه اکتاویوست، تکیه می‌دهم به دیوار، در آرامش
چشمان مرد فلوت نواز خواب می‌روم.

اکتاویو آرام دور می‌شود.

décembre 03, 2005

کاموا

من شال می بافم پس هستم
برای کی هم مهم نیست
تست

سارا

novembre 30, 2005

هم‌پيمان دربرابر گسترش ايدز

تريبون {فيلترشده} فمينيستی ايران:
از همه‌ی آنان كه به مبارزه با گسترش ايذر در زمينه‌هاي فقر، نابرابری جنسيتی، خشونت با زنان و كودكان
و همچنین رفع انگ و تبعيض از افراد مبتلا به ايدز و حمايت از حقوق اجتماعی و دسترسی آنان به امكانات
بهداشتی-درمانی متعهد هستند، دعوت می‌كنيم روز پنج‌شنبه، 10 آذر، ساعت 1 بعدازظهر، در مقابل تئاترشهر
به ما بپيوندند.

انجمن تلاشگران سلامت
انجمن حمايتی-فرهنگی کودکان کار
انجمن پرسپوليس (کاهش خسارات اعتياد) – کميته رنگين‌كمان
نشريه دانشجويی رستا
کانون هستياانديش
مركز فرهنگی‌ زنان

توضيح: اين برنامه با هدف آگاهی‌بخشی درباره‌ی بيماری‌ ايدز و روش‌های پيشگيری از آن، ايجاد حساسيت
در ميان مردم و دولت نسبت به ابعاد گسترش اين بيماری و حقوق افراد اچ آی وی مثبت برگزار می‌‌شود.
اجرای موسيقی و نمايش خيابانی از جمله برنامه‌های اين روز است.

از پرستو

novembre 12, 2005

قلبم را چون شاخه‌ی زیتون در تن تو می‌کارم

ahmad.jpg

یک کودک فلسطینی با اسباب‌بازی‌اش بازی می‌کند.
یک سرباز اسرائیلی فکر می‌کند دست او اسلحه است.
سرباز اسرائیلی به کودک فلسطینی شلیک می‌کند.
کودک فلسطینی می‌میرد.
پدر کودک که دوازده سال به او عشق ورزیده و تا پایان عمر هم
با خودش خواهد گفت اگر احمد زنده بود حالا چند سال داشت،
اندام او را به کودکان اسرائیلی می‌بخشد.

• اسماعيل خطيب می گويد: "من اعضای بدن پسرم را در کودکان اسرائيلی کاشتم
و اين برای من مظهر صلح است."

• A victory over death and hate

novembre 05, 2005

شعر یا شکل ، من یا هرکسی

01.jpg

دلم می‌خواهد از این پس با هر شعری، عکسی بگیرم.
این عکس چیزی شبیه دست خط من است و چندان مهم نیست.
این عکس را از چیزهایی می‌گیرم که اطراف من هستند، نمی‌دانم
مثلا قوری، قلم یا گوشه‌ی کتابی …
همین ها که شکل زندگی من یا هر کسی هستند …
یا شعر زندگی من یا هر کسی…

octobre 21, 2005

مادر

مادر زبان ندارد
یک لکنت ارثی مزمن
از مادرِ مادرِ مادربزرگ‌هایش

دکترها جوابش کرده‌اند
هر چه کتاب می‌خواند، حالش بدتر می‌شود
از عکس‌های بیست سالگی‌اش می‌هراسد
نامش را به او یاد دادم
جایی میان قلبش تیر می‌کشد
می‌گوید اشتباه می‌کنم
نامش بسیار زیباتر بوده‌است

صدای سوت قطار می‌آید
حوصله‌ی دعوای ژاندارم‌ها و ژاندارک‌ها را ندارد
او را مجاب کرده‌اند که اهل این‌جا نیست
چمدانش خالی است
و
گریه نمی‌کند

می‌دانم
هرجا برود چیزی به خاطر نخواهد آورد
و من تا زنده باشم
به زبان مادری‌ام شعر خواهم گفت
امیدوارم
سخت امیدوار
روزی کلمه‌ای که مادرم گم کرده‌است
در شعرهایم پیدا می‌شود
و
او
هرجا که باشد

به زبان خواهدآمد

مانند یک مرغ عشق


juillet 18, 2005

تمام

redfox_InSnowAtSunset.jpg
از روباه سفید به شاهین
از روباه سفید به شاهین

موقعیت گندیده
آواز به جگر بگیر
بالا پرواز کن
شکارها مرده‌اند

juillet 14, 2005

پس از انفجار

london.jpg

محبوب من،
نگران نباش، برای اولین بار برای گذشتن از مرز بازجویی نشدم
اما مرا ببخش که بی‌خبر منفجر شدم، تروریست‌ها سورپریز کردن
را دوست دارند.
اسمم هنوز در رسانه‌ها نیامده اما مطئن باش مرده‌ام چون از این بالا
همه چیز زیباست و احساس امنیت می‌کنم.

خیابان اج‌ور، لندن


و
انفجار دیگر
ما جهان را بمب‌گذاری کرده‌ایم.

juin 25, 2005

اشاره

مهربان‌های دوست ،
گاهی نوشته‌های این جا زیر دسته‌ی شعر قرار می‌گیرند، به خیال خودم،
و گاهی هم در حد یک نوشته می مانند.

چه فکر می کنید آیا این را زیرشان بنویسم !؟ (شعر، نوشته)

چرا که به نام شعر جای دیگر نقل قول می‌شود و یا نقد می‌شود…

سپاس گزارم

juin 23, 2005

و مردم محله‌ی کشتارگاه...

kasi ke.jpg

من خواب دیده‌ام
که کسی نمی آید
کسی به فکر ما نیست
و کسانی که دوست داریم
هی کم و کم‌تر می شوند
.
.
.


و
* مردم محله‌ی کشتارگاه... از فروغ
عکس و طراحی این صفحه کار آرش عاشوری نیا است .

avril 22, 2005

janvier 07, 2005

حافظه مهربان نیست با من

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست او مشکل نشیند
(طبیب اصفهانی)


دلم با من غریبه است
منِ من
بقچه‌اش را گرفته
بکوچد توی دالان‌های بی‌غوغا
غم و سرما
مثل مورچه‌گان
افتاده‌اند به جانِ نانِ روحم

اگر حالم را بخواهی
هیچ روی خطِ دلم نیستم
همان بار آخر که وصل بودم
فهمیدم
هوای دل از من کلافه است
حافظه می‌گوید
دلم مرده
دستم سرد
چشمم نا امید است

من از دیدنِ چراغِِِِِ روشنم روی خط حیرانم
می‌خواهم سلامی بکنم
بلکه حیرت کنم از خود
از منم که آن جا
مثل پلنگی می‌غرد
و دلش رابطه می‌خواهد

می‌خواهم حالم را بپرسم
خیره بشوم
کشفی بکنم
حافظه‌ام را پاک کنم
از اطلاعات کهنه و ماسیده بر روحم
از ذهنم
که پر است از
آدرس خبر‌های مرده و موهوم و انگار مهم
و حواسم را پرت کرده

می‌خواهم وصل باشم
حواسم جمع باشد
دست باشم
چشم باشم
روی خط باشم
وکمی گپ بزنم
با چراغ روشن قلبم


(یک نوشته)

octobre 10, 2004

تقدیم به شما

DSCF11081.jpg
تهران، حوالی پیچ شمیران، بهار 83

من نیمی از یک شعر را می‌نویسم نیم دیگرش را ...
خواب‌هاتان و بادبادک‌ها...


مخاطب خوب نعمت است.
من از شما سپاس گزارم.
.
.
.
چیزی میان دو فرم
ادریس یحیا
الهام
عمق

و...
و کسانی دیگر که دوست داشتند تنها بمانند
یا کسانی که من نامشان را نمی‌دانم...
.
.
.
لا لا لا لایی
لا لا لا لایی
.
.
.
قورباغه ساکت خوابیده بیشه

septembre 08, 2004

ترور بازی...

دیوانه می شوی
اگر بخواهی
برای کودگان مرثیه بگویی

کودکان!
آبروی زمین
آبروی حواس پنج گانه

... و ما هی پیش آسمان بی آبرو می شویم

هی فریب خط خطی هامان را می خوریم
فریب رنگها را
و حواس پنج گانه مان زار می زند.

août 19, 2004

بزن تار و بزن تار و بزن تار ...

که چی؟

مثلا، سبز قشنگ است.

حیف درخت!

که شعرهایم چاپ شوند.

juillet 30, 2004

از آینه

whitedov.gif
پابلو پیکاسو


نه رهایی می بخشد نور نه در بند می کشد
نه دادگر است نه بیدادگر
با دست های نرم خویش
ساختمان های قرینه می سازد نور

از گذرگاه های آینه می گریزد نور و
به نور باز می گردد.
به دستی می ماند که خود را باز می آفریند
و به چشمی که خود را
در آفریده های خویش باز می نگرد.
اکتاویو پاز


دوستانی که آینه را با نوشته هایشان شاد می کنند...
دوستانی که نقدهای ماه شان آینه را بیدار می کند ...

هیچ سپاسی شایسته این محبت بی قیمت و قاعده شان نیست!

چندی است sara@ayene.com مشکل پاسخ دادن دارد،
و پاسخ ندادن به نامه ها به این علت بوده، می توانید به
saraharayene@yahoo.com نامه بدهید.
سپاسی ساده و عمیق
سارا

سپاس می گزارم
کشتی هایم را شکستی
قطب نمایم را گم کردی
و کاشف سرگردان را
به قاره بی پایانش رساندی.
شمس لنگرودی

juin 06, 2004

ا. بامداد

شعر و سياست دركجا به هم مي رسند؟

متقابلا بر سر نعش يكديگر!
احمد شاملو

février 21, 2004

خواهش

دوست دارم پاگرد آرام باشد، جایی برای دوستی، جای اندکی برای زنده بودن.
برای بهانه های کوچک خوشبختی...
هرکس به دل خودش بیاید و اگر به دلش ننشست برود...هیاهو برای هیچ نباشد.
این حرف های تازه گاهی پر از موسیقی است...انگار کسی از راه پله ها رد شود
و ترانه ای را زمزمه کتد...
خواهش می کنم پاگرد را...
چه می دانم اصلا !
گفتن ندارد!

décembre 15, 2003

ديکتاتور

dictator

نوبت کيست ديکته امروز، بچه ها ؟!

octobre 08, 2003

بگذر
زخم زخمم
سنگی زمين نمانده باشد!
دست می سايم
دست می سايم
...

octobre 01, 2003

پرپر

گربه خرسند دور می شود
دانه بر جا مانده
و پر هايی
پر از آواز نخوانده...

juillet 13, 2003

ساعت دو و چهل و پنج دقيقه

کليد را می گذارم پيش آينه

بی کليدی در دست

و قلبی که چون چمدانم

به سختی درش بسته شده.

juillet 01, 2003

هان من اينجا يم
انسان به معنا نياز دارد، تمامی نسل ها
.... حتا اگر معنا هايی شکست بخورند.
فلاسفه سلاخی شان کنند ....سیاست پیشگان ریشخندشان کنند.
انسان واقعيت جهان را تاب نمی آورد... شعر می گويد...
با اسطوره ها گلاويز می شود...
با آرمان هايش بر ساختارهای سگ جان فرياد می کشد:

هان ! من اينجايم ! و بر ديوار سخت واقعيت شعر عاشقانه می نويسم !
من از آزادی که نديدمش سخن ها دارم...و شاید هرگز نبینمش!


انسان ترکیبی است از این همه، منطق، فلسفه، شعر، اسطوره، جنون ...
دست، مغز، قلب، چشم... مگر دوره ای، تاریخی، جغرافیایی می تواند پیروزی
مغز را جشن بگیرد و بگوید قلبی در کار نیست،
یا تمامی آرمان ها را باید رها کرد !

انسان پیش می رود ...پیشاپیش تمامی تعاریف ...با ذات طبیعی اش،
چونان دانه که روییدن را نمی تواند برتابد.

و پیکرهای نحیف با غول های درون که در سرزمین های حاصلخیز اساطیری
پا گرفته اند،سختی زندگی را در سرمای دنیایی که قواعد کار، قانون سود،
بردگی های پنهان و...بر آن فکر می کنند حاکم شده اند، تاب می آورند
و نسل انسان را جان می بخشند.


juin 22, 2003

اسير و تحت انقياد


::: درک "اسیر" بر خلاف آنچه پنداشته می شود، درکی آزاده است و می تواند
رویای شورش کردن در سر بپروراند، اما درک فرد تحت انقیاد وابستگی او را تقویت
می کند، او باور دارد که در خدمت خدایش، وطنش، نیکی و حق است.
(ادگار مورن، هویت انسانی)

::: در یک دوره آشفته، مشکل ترین چیز انجام وظیفه نیست بلکه شناختن آن
است. (ریوارول)


mai 31, 2003

مبارزه

تنها وقتی اميد و ايمانت را از دست داده باشی
مبارزه معنا دارد !

mai 10, 2003

طنزی که من را معنا می کند، گمان ديگران و من...خنده ای بيکران!

«يک نجيب زاده ي خوش مشرب روستايي دن کيشوت را به منزل خود که در آن با پسرشاعرش روزگار ميگذراند، دعوت ميکند. پسر، که از پدر هشيار تر است ، بلا فاصله به شوريده حالي ميهمان پي ميبرد و آشکارا از او فاصله مي گيرد. آنگاه، دون کيشوت از مرد جوان مي خواهد تااشعارش را براي او بخواند. وي با اشتياق قبول ميکند و دون کيشوت ستايشي پر طمطراق از استعداد او سر ميدهد؛ پسر خوشحال و سرمست از هوشياري ميهمان به وجد آمده، در جا شوريده حالي اورا به فراموشي مي سپارد. حال چه کسي شوريده حال تر است؟ ديوانه اي که از عاقل ستايش ميکند و يا عاقلي که ستايش هاي يک ديوانه را باور کرده است؟ اينجاست که ما وارد بعد ديگري از کمدي مي شويم، که زيرکانه تر و بينهايت با ارزش تر است. ما نه با تمسخر واستهزاء و تحقير ديگران بلکه به اين دليل مي خنديم که واقعيتي يکباره خودرا در تماميت پر ابهام خود نشان مي دهد، مسائل معناي ظاهري خودرا از دست مي دهند و آدمها چهره اي متفاوت از آنچه خود مي پندارند از خويش ارائه مي دهند.»

ميلان کوندرا


avril 09, 2003

آش

تلويزيون:کشتار مردم عراق...

- عزيزم شام آمده است.
غذای مورد علاقه ات!



mars 18, 2003

جنگ

فقط اگر اندکی شعر می فهميد !

mars 02, 2003

چگونه؟

هر بار که به لبخندی کودکانه سر بر می دارم،
شانه هايم در يک سنگينی کهن گزيده می شود،

février 25, 2003

سنگينی

...انسان بيش از همه از مهربانی است
که از پای در می آيد !

شايد سنگين ترين رنج های بشر از اين
جا ناشی شود، آدم در برابر وجدان و هنجار
و عقل و ...بی پناه می شود، گر چه احساس
خودکامه ترين فرمان ها را براند !

février 19, 2003

نياز های انسانيت

...می خواهند همه چيز شفاف و رو شن شود
اما انسانيت به تاريکی نيز نيازمند است ،
برای گريز از ديوانگی...Pierre Legendre

جملاتی که گاهی می نو يسم، گويای بخشی
از واقعيت هستند...انسانيت و هر مفهوم ديگر
را می توان از بي نهايت نگاه بررسی کرد ...
..می شود يک بعدی بود، اما رنج ها و شادی های
بسياری را از دست می دهيم...

février 14, 2003

هنر

هنرمند بايد جهان را از رنج آزاده کند، گرچه
از رنج خويش رهايی نيابد...

از نامه A.Suares به G.Rouault

janvier 24, 2003

کج رو ها

..تاريخ بر ما ؟
بی ما ؟
با ما ؟
پيش می رود ....
و خط تاريخ آبروی انسانيت می شود !
نابغه ها ...حاکمان ... ديوانه های تاثير گذار ...
محکومان ... شوريدگان و...کج رو ها !

کج رو ها چشمان درشت پر نوری دارند که
راه های هزار بار رفته را نمی بینند !!
درهای چارتاق باز را نمی بینند !!
و فکر های نخ کش شده را بر نمی تابند!

کج رو ها !!
بدنی مقاوم دارند که در برابر آسیب های
جامعه پر توان است و بی تفاوت !

راهی شگفت، پر پییچ و دیوانه واری را بر می گزینند!!!
توفان خنده ها ...
پر استقامتند ...و بیش از همه بی نیاز از
به حساب آمدن !!!

با هم پیوندی شفاهی و ستبر دارند ....
چشمان هم را که می بینند، سر تکان می دهند !!
بی نیاز از کف حاضران ...

پر توان و سرشار، در دل تمسخر ها پارو می زنند !

décembre 30, 2002

بادبادک ها در آسمان هستند !
لباس شخصی ها در عرصه اجتماع بسيار شجاع تر و
با هویت تر از لباس شخصی ها در فضای اینترنت هستند !

اما هر دو از پایین آوردن بادبادکهای ما در آسمان واقعیت
و رویا ناتوانند...

راه پله های بسیاری به بام های بلند پر باد بسیاری
را هنوز نیازموده ایم...

در پاگردها به هم خسته نباشید بگوییم...

انسان

اولين انسان با يک سری داده متولد شد !

تنها يک انسان مي تواند پناه آدمی باشد !

و انسان در برابر انسان چقدر بی پناه است !

انسانی که عاشق نباشد، درنده ترين حيوان است ...

مراسم اسم گذاری

کی فکرش را می کرد که سيمانی بدون عينيت اين همه را به هم
وصل کند !....اين همه چيز های عينی را ...

انسان اين قدرت را دارد که با بنيان های ذهنی خويش، پر هياهو ترين
بنا های عينی را بسازد ...یا نابود کند...

آن مرد عرب در کناره دجله و فرات،جایگاه کهن ترین تمدن های بشری،
از جنگ مقدس سخن می گوید...آن یکی در سرزمینی که چند صد سالی
است که ما(اکثریت) فهمیدیم وجود دارد ترجیح می دهد اسم این جنگ را
جنگ بازدارنده بگذارد...هر دو نیاز دارند به اسم گذاری !!
اولی با کلمه مقدس، اسطوره ها و جادو و دین را به کمک می طلبد.
دومی که به هر دری زده این بار به خردورزی خود را زینت بخشیده !
...
هر دو در تثلیث مرغابی ها، ترکیب مورد علاقه خویش را انتخاب کرده اند،
(نوع ـ فرد ـ جامعه )...سه گانه ای با ترکیب هایی بینهایت...
....شاید بشود درباره آن فکر کرد ...
...زیاد نمی نویسم که جای فراوانی برای اندیشیدن باقی بماند ...

اما باز به این موضوع بر می گردم.

décembre 24, 2002

مرغ آبی ها
از سرم بيرون نرفتند !

ادگار مورن(جامعه شناس فرانسوی)
از يک تثليث انساني سخن می گويد که قابل
تفليل نيست، و همواره بايد در نگاه به انسان
آن را در نظر داشت:
. (نوع ـ فرد ـ جامعه )

اين واژه مرغابی ها آهنگ خاصی دارد، مرا ياد
اين تثليث می اندازد !

انسان به عنوان يک موجود زنده در طبيعت،زن يا مرد...مرغ
انسان به عنوان يک فرد با ويژگی های خاص خودش......آبی
انسان در جامعه ای از انسان ها که با آنها در کنش است ...ها

مرغابی ها مدام به پرسش می کشند:

چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟

décembre 17, 2002

زبيگنيف پريسنر
همين آهنگ(Dekalog)...
و
قرمز، سقيد و آبی
سه گانه کریستف کیشلوفسکی
کار زبيگنيف پريسنر است !

یک لهستانی
...
پس از عشق،
سکوت
ناب ترین چیزی است
که فرا گرفته ام

novembre 28, 2002

شهر ما، مدرسه ما

ناظم ها با خط کش های سی سانتی فلزی
دانش آموزان نگران نمره انضباط، نگران اخراج از مدرسه، تنبیه
خبرچین هایی که مدیردوستشان دارد
و خود شیرینی های شاگرد اول ها که میز جلو می نشینند...
ناظم چرخی می زند در حیاط، زنگ تفریح هم در اضطراب طی می شود...
تکیه داده ای به پنجره، ردیف آخر
مریم کنار سطل اشغال یک لنگه پا ایستاده،
کتاب داستانش زیر میز باز است
همانجا که تینا دارد ناخن هایش را لاک می زند...
درس می دهد معلم
به دیوارها ونیمکت ها و روسری ها

گوشه نیمکت یادگاری می نویسی:
زنگ آخر!

novembre 24, 2002

خيابان بلفاست ، ايرلند شمالی ،آخرشب
هوا تاريک است،مردی آرام از يکی از کوچه ها
مي گذرد، ناگهان مردی او را نگه می دارد در
حاليکه او را با اسلحه تهديد می کند، مرد فرياد
می کشد :
بگو ببينم تو کاتوليک هستی يا پروتستان؟
مرد با ترس و لرز می گويد :
من ملحد هستم !
مرد مسلح کمی می ماند اما ادامه می دهد :
خوب حالا بگو ملحد پروتستان هستی يا ملحد
کاتوليک ؟

novembre 23, 2002

وجدان يک مرد ۲۸ ساله
وجدان يک مرد ۲۸ ساله هندی در سال ۱۹۷۸
چه حکم می کرد در مورد زنی که برای زنده
ماندن کودکش از هیچ گزینه ای صرف نظر
نمی کند ؟
وجدان يک دختر ۱۴ ساله از طبقه بالای فنلاند
چگونه است در این مورد در سال ۱۹۸۵ ؟
وجدان يک پيرمرد ۸۳ ساله مرا کشی که
برای قتل زنش در زندان به سر می برد !
وجدان يک زن فقیر ۴۵ ساله ايرلندی ...
نگاه یک مرد ۳۷ ساله ایرانی وقتی در
صبح ۲۳ نوامبر ۲۰۰۲ از کنار این زن می گذرد
در یکی از خیابان های شهر ...

آیا وجدان تاریخ و جغرافیا و .... دارد ؟



novembre 17, 2002

بودن
از چهار گزينه زير يکی را انتخاب کنيد:

۱- من يک اسب هستم.
۲- من يک موش هستم.
۳- من يک گرگ هستم.
۴- من يک گاو هستم.

...و اينگونه زندگی در جامعه با حق انتخاب
آغاز می شود.
زنی ۴۸ سال اسبی نجيب بود و تمام اسبيت
خود را رعايت کرد ،بی آنکه لحظه ای از کار
کنار کشد ...يا شک کند .

مردی گاوی قابل احترام بود،که تمام گاو ها را
به زانو در آورد در گاويت خويشتن خويش !

novembre 16, 2002

زندگی

..ممکنه
همه فلسفه زندگی آدم عوض بشه
... همه چيز وارونه بشه ...
حتی احساسی که با آن زندگی کرده...
نگاهش ...اميدش ...آرزو هايش...
...و شناختش از انسان ، زندگی و...
...
با اين همه آدم نمی ميرد ...
..بايد راهی را پيش گرفت !

novembre 12, 2002

اقليت و اکثريت

سيطره فکری اکثريت بر اقليت چه مشروعيتی دارد ؟

این همه حرف روزانه انتشار می یابد ....
به راحتی بی قیمت بدون نظارت
اين ها چه اکثريتی را می سازند ؟

novembre 09, 2002

نوشتن

سارا برای چه می نويسی ؟ ...دوست دارم