novembre 09, 2006
|
 |
 |
 |
یادت هست؟
زنگ نمیزنی دیگر
شاید حوصله نداری
شنیدهام کِرک میکشی
کریستالی که دود میشود
این یکی چطور است؟
میدانم
مهم این است که دود میشود، نه؟
در آن دودها کسی را هم میبینی
مرا مثلن
که اشک میریزم پشت شیشه
مرا می بینی؟
ابلهانه خواهش میکنم
سیگار نکشی
مرا میبینی؟
از دستت میگیرم تیغ خونی را
میگویم
دوستت دارم
یادت هست؟
روز تولدم یک دوره "شعر ِنو" به من هدیه کردی
هیچ کس نمیدانست
من عاشق شعرم
مرا یادت هست؟
|
 |
 |
 |
|
octobre 26, 2006
|
 |
 |
 |
تمرین زبان
در وضعیت قرارت میدهم
فرودگاه هستی
فرودگاه یک کشور خارجی
پرسشی به ذهنت میرسد؟
- نه!
شاید تنها بپرسم
کجا یک لیوان آب میتوان پیدا کرد؟
دهانش خشک شده
چشمهایش را نگاه نمیکنم
- بیشتر فکر کن پسرجان!
در فرودگاه تنهایی
- باید بپرسم
در خروجی کجاست؟
بیهوده است
میزنم زیر چانه دستم را
روی کاغذ مینویسم:
- باجهی فروش بلیط کجاست؟
- اولین بلیط برگشت به ایران چه روز و چه ساعتی ست؟
- نزدیکترین هتل به فرودگاه چه نام دارد؟
جلسهی بعد
جملات را از بر کن
شروع میکنیم به داستان خواندن
هیچ نگران نباش
با مادرت صحبت خواهم کرد
|
 |
 |
 |
|
octobre 18, 2006
octobre 01, 2006
|
 |
 |
 |
Mystify

لباس حریرِ شرابی پوشیده
میرقصد
سالن میچرخد گرد او:
Like a flower bending in the breeze"
*"Bend with me, sway with ease
فنجان چایت را دو دستی گرفتی
میگویی مراقب میز باش
یعنی قندان و قلمدان و فرهنگ فارسی
میخندد
آشوبی
معادل demystify را پیدا نمیکنی
میتواند یک اجرا برایش داشته باشد
کلمه میخواهی
میگوید تنگ است
میگویی تنگ قشنگ است
میپرسد حریر چطور؟
یک نت کمرش را میگیرد
میبردش
میان دستهایش نگاهت میکند
کاش معادل پیدا نکنی
خیلی جذاب شدهای
نه
این کار را نکن
میخواهد برقصد
با همین حریر شرابیاش
*Song: Sway Lyrics
|
 |
 |
 |
|
septembre 29, 2006
|
 |
 |
 |
مسافر

در فاصلهی دو پرواز
پاریس- تهران
تهران - دهلی
چمدان سنگینش را کنار مبل راحتیی من زمین گذاشت
در فاصلهای کوتاه
میز را چیدم
نفهمیدم مشغول چه کاریست
رفت
هر لحظه
در قوطیی چای
لای حولهها
کتابها
پشت قاب عکس
گلدان
کلمههایی منفجر میشوند
مین گذاری!
دستهای من تواناییی خنثی کردنشان را ندارند
تسلیم شدهام
دیر اما
درست وقتی مسافر
با بودا عکس یادگاری میگرفت
و نمیدانست
صدای انفجار در این خانه قطع نمیشود
|
 |
 |
 |
|
septembre 11, 2006
|
 |
 |
 |
آن نگارین ِ چربدست استاد*
زنی که تنهاست
زیبا هم اگر باشد
خاطر جمع!
تنها
تکیه میدهد
به دیوار ِ زمان
و
آواز میخواند
* داستانی نه تازه
...همچنین در گشاد و شمع افروخت
آن نگارین ِ چربدست استاد
گوشمالی به چنگ داد و نشست
پس چراغ نهاد بر دم آب
هرچه از ما به یک عتاب ببرد
داستانی نه تازه کرد آری
آن ز یغمای ما به ره شادان،
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
از خرابیی ماش آبادان
دل از ما ولی خراب ببرد!
نیما، فروردین 1325
|
 |
 |
 |
|
juillet 30, 2006
|
 |
 |
 |
قرمز ِ تنها

در خاورمبانه دیگر نمیشود خوابید...
یک کابوس است میدانم
ولی
به تمام رنگها تقدیم میکنم
قرمز را از زمین بلند میکنند
میگذارند روی برانکار
برانکار را بلند میکنند
میگذارند توی آمبولانس
روی آمبولانس هیچ علامتی نیست
نه صلیب
نه ماه
نه ستاره
خیلی دورم
فریاد میکشم
صبر کنید
صبر کنید
صبر کنید
درها بسته میشوند
آمبولانس حرکت میکند
آژیر میکشد
قرمز، هیچی
قرمز، هیچی
قرمز
هیچی
|
 |
 |
 |
|
avril 07, 2006
|
 |
 |
 |
کو محتسبی که مست گیرد

(تمرین در اندیمشک)
حالا که خط کشیدند زمین را
حالا که پیشِ چشم ما یارکشی کردند
باشد ...
نیمکت ذخیره در کار ما نیست
با برانکار از زمین بیرون میآییم
بگذار روی ما خطا کنند
جز به جرزنی برنده نیستند
زمین میداند حق با برنده نبوده هیچ وقت
با احساس ما بازی کنند
به تو گل بزنند
چشم مستت را تو فقط نبند
تیم ما پیراهنِ مارکدار نمیپوشد
بی سپانسر حال میدهد بازی
یک بازیِ تمیز
تمیز یعنی قشنگ
بیهوسِ گل زدن
خراب یعنی
ما که یک زمین بیشتر نداریم
بهترین دروازهبانت میشوم
بیخط، بینشان
خلاص
|
 |
 |
 |
|
février 13, 2006
|
 |
 |
 |
آدمهای کمی عاشق می شوند
کرور کرور بچه هر روز صبح از گرسنگی میمیرند
سیاستمداران با زندگیِ کرور کرور آدم بازی میکنند
کرور کرور روزنامهنگار فریاد میکشند
کرور کرور آدم نامه مینویسند، امضا جمع میکنند
کرور کرور آدم دل هم را پاره میکنند
کرور کرور آدم اشک میریزند
کرور کرور آدم همبرگر دوست دارند
کرور کرور آدم بازیهای زمستانی را تماشا میکنند
کرور کرور آدم برای بالرینها دست میزنند
کرهی زمین خیلی بزرگ است
فردا صبح
کرور کرور آدم بیدار میشوند
میروند خرید
نان و شیر و عسل میخرند
روزنامه و دستمال کاغذی میخرند
کرور کرور آدم...
و
یک قصه از شايان الهامی در خزه
«بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی میکرد»
|
 |
 |
 |
|
février 07, 2006
janvier 13, 2006
|
 |
 |
 |
شیشههای شکستهی آبی

چه کسی فنجانها را میشکند ؟
چرا خانه پر از شیشههای شکستهی آبی است ؟
چرا مچ دستت کبود است ؟
مدام میپرسد...
من آنها را نشکستهام
برو یک کتاب فیزیک بخر
فصل تغییر ناگهانی فشار را بخوان
برو پی متافیزیک
من چه میدانم
پشت در گوش میایستی
میپرسی
به چه کسی میگویی آرام باشد
چرا گفتی میتوانید با هم دوست باشید
در را باز میکنم
میلرزم
میخواهی دیوانهام کنی
نمیفهمی چقدر تنهاست
|
 |
 |
 |
|
décembre 08, 2005
|
 |
 |
 |
کارمند رسمی

خیابانها تمام نمیشوند
تشییع جنازه در این خیابانها تمام نمیشود
نام برادرِ من میشود این خیابان،
برادرِ من گاهی ماموریت میرفت،
ماموریتِ برادرِ من تمام شده است
عکس: محمد خیرخواه
|
 |
 |
 |
|
décembre 03, 2005
|
 |
 |
 |
روز بیهمتا

خورشید مثل همیشه است
بد پول در میآورم
مثل همیشه
زن همسایه دارد جیغ میکشد
کمی زودتر از همیشه
چند دقیقه دیگر میدانم
شوهرش در را میکوبد می رود
مریم زنگ میزند
میخواهند اخراجش کنند
میرقصم
آواز میخوانم:
" دیگه اون دوس نداره باسه من گل بیاره..."
چند فن جادوگری یاد گرفتهام
رادیو میگوید آنها به ما عدالت میدهند
صبحانهام تمام شد
حالا
روز عجیب و بیهمتایی را آغاز میکنم
یادداشت
دوازده آذر هشتاد و چهار، کوچه باران
|
 |
 |
 |
|
octobre 06, 2005
|
 |
 |
 |
تلفن
زنگ میزند
صدایش نخ نما و چرک
حرف میزند
از گلف و جنبش زنان
نمیشناسمش
اشتباه گرفته
من از این جا رفتهام
کجا را میخواهید آقا!؟
|
 |
 |
 |
|
octobre 04, 2005
août 22, 2005
août 12, 2005
août 02, 2005
|
 |
 |
 |
گنجشک کوچولوی تنهایم
شاید آنها درست میگفتند
تو بد بودی
بی آن که بفهمی
گناهکار بودی
آنها کشف کرده بودند
ماتیک و موسیقی و دویدن در باد را دوست داشتی
زیاد میخندیدی
شاید درست میگفتند
چقدر پچ پچ کردند
به زحمت و سختی افتادی
برای دروغ گفتن
برای به قشنگی فکر نکردن
برای...
دیگر شک ندارم
آن ها درست میگویند
تو بدی
خیلی بدتر از آن چه خیال میکنند
خیلی خیلی بد
رنج کشیدی
کار سادهای نبود
دوستت دارم همیشه
|
 |
 |
 |
|
avril 13, 2005
février 16, 2005
|
 |
 |
 |
دوستت دارم
به تو خواهم گفت
در آواز گنجشکی کنار پنجرهات
در نگاه گربهای که برایش شیر میگذاری
یا پینه دوزی که از کاهویت پرمیکشد میرود
دوباره پیدایت خواهم کرد
به تو خواهم گفت
دسته: ( نه چندان شاعرانه )
|
 |
 |
 |
|
février 02, 2005
décembre 02, 2004
|
 |
 |
 |
مردان خیابانی
ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
درد دل با تو همان به که نگوید درویش
ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست
(سعدی)
همه جا هستند
در ادرارهها
دانشگاهها
وزارتخانهها
دادگاهها
کارت که گیرمیافتد
پیدا میشوند
از چراغ جادو آرام و بیصدا بیرون میآیند
گاهی یک شماره تلفن کنار چک پول
گاهی دست بچهات را میکشی
بروی پی کارت
کسی پایش را لای در رحمت میگذارد
و صدایش را شبیه
پرپر زدن فرشتهها میکند
همه جا هستند
خیلی هم نگران هستند
نگران زیاد شدن زنان خیابانی
|
 |
 |
 |
|
novembre 12, 2004
|
 |
 |
 |
ابو عمار
فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!
نام کوچک توست؟!
نام فرزندت؟!
نام زنی که دوست داشتی؟!
نام کجا؟
جایی که خاک شدی!
فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!
نام خاکی...
خاکی که زندهگان را میبلعد.
مردهگان را زندگی میبخشد.
|
 |
 |
 |
|
novembre 01, 2004
|
 |
 |
 |
همه چیز رو به راه است
آرام آرام
همه چیز را یاد گرفتم
باورت نمیشود
یاد گرفتم شبها بخوابم!
با یک آرامش بخش هر ماه
یاد گرفتم برای دیوار چای بریزم
حتا وسط حرفهایش بلند نمیشوم
یاد گرفتم
بدون کمک کسی
از چهارراهها بگذرم
نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفتهام
مثل کوری که
عصا به دست
سر به زیر
تنش را جمع میکند که به چیزی نخورد
راه رفتن
در این دنیا
بدون تو را
یاد گرفتم
|
 |
 |
 |
|
septembre 29, 2004
|
 |
 |
 |
وبا
شهر آرام است!
با قائم مقام هایی سرگردان
که دستمال هایی آماده تپاندن در گلو
در دست دارند.
دکتر ها می گویند
دهانتان را با پارچه تمیز ببندید...
|
 |
 |
 |
|
juillet 19, 2004
|
 |
 |
 |
بله
پدر خودش را مشغول چراغانی کردهبود
مادر به آینه گیر دادهبود
که موج دارد
لباس عروس تنگ بود
حلقه را یادشان رفته بود بزرگ کنند
دسته گل هیچ بویی نمیداد
لبخندها زیر پا
مثل نقل له می شدند
عمه خانم مردن ماهی قرمز را به فال نیک گرفت
آخوند پایش به شمعدان خورد
شمعی که در عسل خاموش شد
بوی بدی راه انداخت
سرانجام
با تف و صلوات
حلقه به انگشتانت رفت
خیره بودم
جیبهایم پر از دستمال شدهبود
حواسم هیچ پرت نمی شد
انگشتانت!
|
 |
 |
 |
|
juillet 02, 2004
|
 |
 |
 |
پارک ممنوع
هی پسر!
اگه فقط ده دسته گل بفروشم
شب معرکهای دارم
یه وانتی پیدا میشه و میپریم بالا و چی؟
بالا شهر!
یه سینما می زنیم تو رگ
این نیکی خانوم به ابوالفضل جیگره!
فکرشو بکن
صورت ماهشو میبینیم
براش سوت میزنیم
دخترا بر میگردن
شایدم فحشمون دادن!
کی میدونه ما کیایم
شام چی میخوریم
شب معرکهایه
راستی!
بدبختیهای ما امانت پیش شما
اگه خوش داشتین
تا صبح غصه بخورین!
چی وایستادی نگاه می کنی!
چراغ سبزه
بفرمایید مستقیم.
|
 |
 |
 |
|
juin 11, 2004
|
 |
 |
 |
دل صنوبر
لیوان به سادگی افتاد
به سادگی شکست
موزاییک ها گفتند
ای وای، دوباره حالش غریب شد!
کاسه بلور لبه آبی
از روی میز خم شد:
نوبت من همین روز هاست دوستان!
دستش را ناخودآگاه
کشید روی خرده شیشه ها باز
ساده نبود جمع کردنشان اما
پایه میز به تمسخر گفت:
دوباره می برد دستش را
بس که خام است این!
تنگ قدیمی فیروزه ای
سر چرخاند:
ای بابا!
ما که بیهوده سوختیم
بگذار گذر خود مزه کند!
گل سرخ خشکیده داخل تنگ
شانه بالا انداخت:
جسارت آنچه بر سرش می آورد
باید داشته باشد!
دختر زیر لب آواز می خواند:
جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت
|
 |
 |
 |
|
mai 27, 2004
|
 |
 |
 |
مژده
مژده را می شناسی؟
مژده سبزه است
با چشم های میشی
نه تو مژده را نمی شناسی!
گرچه او هزار تا دوست دارد
با نمک است و
تند تند حرف می زند
نه
اگر هم ببینیش
حتما نمی شناسی اش
دستش را می برد زیر پلکش گاهی
و تری آن را سریع پاک می کند
هر هفته به تمام دوستا نش زنگ می زند مژده
زیر مقنعه
موهای مشکی اش
اعصابش را خراب می کند
مژده را نمی شناسی تو
بچه های زلزله بم
او را خاله مژده صدا می زنند
شبها منتظر زنگ تلفن او می شوند
و می دانند هر جای دنیا باشد
آخر هفته یک دفعه می پرد وسط چادر
با یک عالم هدیه
و اسم کوچک هیچ کس یادش نمی رود.
|
 |
 |
 |
|
mai 12, 2004
mai 09, 2004
|
 |
 |
 |
ما را که برد خانه
مگر زندگی چیست!
دزدگیر یک خانه
آخر شب
آبی، سیاه
آبی، سیاه
آبی، سیاه
بی آنکه دزدی در کار باشد
کشیدن پرده
خاموش کردن چراغ
و
به راه افتادن یک سایه سرگردان
در آغوش نجیب شب
صدای گذشتن یک قوطی خالی از جوی آب
زندگی!
برداشتن چند تکه شیشه شکسته
از راهی که رهگذرانش را نمی شناسی
ساده است زندگی
چون بله گفتن به کسی که
تو را به رقص دعوت می کند
زندگی چیست!
خط ترمزی که از بزرگراه بیرون می زند
تصادف ناگهانی یک ماشین با درختی کهنسال
ضبطی که روشن مانده
" تو مثل گلی ... "
به هم پیچیدن دو قصه
قصه کوتاه شدن
شعر شدن
و دیگر هیچ
|
 |
 |
 |
|
mai 07, 2004
|
 |
 |
 |
پشت درها
آواره در راه پله ها
ممکن است گرسنه مانده باشی
بدتر از آن سردت هم باشد
اما
اگر فکر کنی
خیال کنی حتی
کسی آن سر دنیا
شاید که دوستت دارد
-گر چه اصلا هم به یادت نباشد-
روی یک پادری نازک
توی پاگرد خوابیدن
کار سختی نیست
|
 |
 |
 |
|
avril 27, 2004
avril 20, 2004
|
 |
 |
 |
زندگی

"ماهتاب خانم مرده است"
این را جایی می خوانید و
ماهتاب خانم را به خاطر نمی آورید.
شب های درازش کوتاه می شود
و رنگ رد پایش از خاک می پرد.
آینه هم وصایای او را
از یاد می برد،
چون ماهتاب خانم
حتی زبان مادری اش را هم
خوب حرف نمی زند.
از به تته پته افتادن های او
وقت تعریف کردن رویا هایش
آسوده می شوید،
و قلبش دیکر برای چیزهای ساده
تند نمی زند
آدم ها هم دیگر برای ختده
چیزی پیدا نخواهند کرد.
ماهتاب خانم شبی
از همان راهی که آمده
از روی نور ماه بر آب
پابرهنه، بالش به دست
می رود به سمت یک خواب راحت
و حرف و حدیث ها تمام می شود.
|
 |
 |
 |
|
avril 11, 2004
|
 |
 |
 |
کارگران مشغول کارند!
آبی کم رنگ می شود
کم رنگ تر می شود
کوه در مه فرو می رود
آرام آرام باران می گیرد
گونه هایم خیس است
به چهارراه نگاه می کنم
تو رفته ای
سگی آن طرف پیاده رو خود را می لیسد
زباله ای از طبقه دوم پرت شد
پیرمردی که از توالت عمومی آمده
با دکمه شلوارش کلنجار می رود
ساده است فهمیدن اینکه
آدمی می تواند
در چهارراهی تمام شود
همین حالا
پیرمرد دکمه اش را بست
باران تند شده
باید راه افتاد
نه به خاطر مبارزه ای بی امان
با سرنوشت یا بدی ها یا هر چه
آخر
آدم خیس که بشود
صدایش می گیرد
یکی دو آواز قشنگ بلدم
فردا سپیده دمان
دوست دارم بخوانمشان.
|
 |
 |
 |
|
avril 08, 2004
|
 |
 |
 |
راه شیرین
هر سنگی در راه
چشم توست
به پای پیاده آمدگان
و نگاه معصومانه ی پرسش وارت:
پرهیزگار بوده ای؟
راستگو بوده ای؟
گام ها می دانند
این راه ها کوه بودند
سنگلاخ هایی بی گذر
به اشکی راه گشتند
به آهی رام گشتند
و زمین بوسه زن بر گام ها
زمزمه می کند:
راه را رعایت کن!
فرهاد را به دل بسپار!
|
 |
 |
 |
|
mars 31, 2004
|
 |
 |
 |
مات

هر جا سر بزند
بر روی تمام خاک ها ، خشکی ها
دنبال می گردد فرزندت
... مرهمی، پمادی، روغنی
خوب می شود آیا
دست های خشکت ؟
چیز دیگری هست اما
که سال ها از ساحل این دست ها
کیش شده
عشق.
|
 |
 |
 |
|
mars 25, 2004
mars 08, 2004
février 28, 2004
|
 |
 |
 |
می رویم این حوالی بدویم
کاهنان معبد اورشلیم
من زانو می زنم
به زاری التماس می کنم
به نام خدای شما
که بر زبان نرانم
چه کسی
از آن سوی محراب
اورادی از کتاب را خواند
صداهای موهوم نیمه شب های دیر را نیز
قسم می خورم
هرگز نشنوده ام!
اجازه اش را بدهید
سوگند می خورم
تا درخت خرما بیشتر نرویم
قبل از غروب
مریم به معبد باز خواهد گشت
|
 |
 |
 |
|
février 25, 2004
|
 |
 |
 |
مرد آخر، مرد گرم
شب بود
چهار مرد
گنگ و خمیده
گرد آتشی بی جان
جمع بودند
مرد اول گفت
شبی
میان موج ها، طوفان ها
نهنگی را دو نیمه کرده است
مرد دیگر گفت
در بیابانی دور
سه حرامی را
به یکی مشت پولادی
بی نفس کرده است
مرد سوم گفت
دراز گیسو ترین زن قبیله را
پشت کوه ها برده است
مرد آخر
ساکت بود
باد می آمد
سرد بود
ماه پشت ابر بود

|
 |
 |
 |
|
février 19, 2004
|
 |
 |
 |
و ناگهان همه چیز آشکار شد
نتوانستم سر انجام
تو را تمام ببخشم
و ناگهان آشکار نکنم
که هرگز مرا دوست نداشته ای
چه بی رحمانه
صغرا ، کبرا ها
پشت هم ردیف شدند
و دستانت باز شد
باورش مرا هم شکست
که این همه نمی دانستم
تنها بوده ام هزار سال
زنگ زده بودم
تنها حالت را بپرسم
چرا به سادگی
همه چیز را فهمیدم
آنچه این سال ها
گفته بودم نمی دانم
|
 |
 |
 |
|
février 17, 2004
février 06, 2004
janvier 29, 2004
janvier 07, 2004
|
 |
 |
 |
سمن بویان
صورتم را با همان حوله
خشک می کنم
خیس می شود
غورت می دهد
هق هق شانه هایم را آینه
دوباره آنجا می وزند
مو هایت
|
 |
 |
 |
|
décembre 29, 2003
décembre 20, 2003
novembre 28, 2003
novembre 27, 2003
novembre 24, 2003
novembre 19, 2003
|
 |
 |
 |
ای يار
آه درخت بودن درخت بودن ای يار ريشه هايم در سينه تو خاک تو برگ هايم دست به آسمان می سايند چشم براه است ستاره ام ای وای ستاره ام ای وای قلب تو قد بکشم آيا؟ تاب نياورد تنه ام آيا؟ آه درخت بودن درخت بودن ای يار بی ربط: به شمع نگاه کردن گاهی به آدم آرامش و تمرکز می دهد.
|
 |
 |
 |
|
novembre 07, 2003
|
 |
 |
 |
پاييز
باران می آید برخورد قطرات درشت باران با درختان و زمین
باران می آید بی واهمه و یک ریز
پنجره را باز می کنم دستم خیس نمی شود هوا صاف است
چراغ را خاموش می کنم همسایگان می گویند خوابیده ام
تمام شب باران می آید . . بی ربط: به نظرم از آنجا که نمی شود در مورد همه چیز فکر کرد و احساس داشت در مورد همه چیز هم نمی توان نظر داشت اما رسانه های شخصی جدید می توانند توهم دانایی و افتخار به حساب آمدن را بی زحمتی تا حدی به آدم ببخشند. .
|
 |
 |
 |
|
octobre 28, 2003
|
 |
 |
 |
حيات و هويت
جاری است حيات در چشمان من می جوشد لبانم را می بوسد بر پوستم می چرخد بر قلبم چون مومنان که کعبه را، طواف می کند و بر وجود من سجده می کند. ...گفتن بعضی چيزها ساده است اما زندگی کردنش.... اصالت به ريشه نيست، اصالت به سنتز است. (ادگار مورن، متفکر فرانسوی)
|
 |
 |
 |
|
octobre 21, 2003
octobre 06, 2003
|
 |
 |
 |
دانشگاه
داد مي زد فکر کنم گلويش پاره شده بود اگر می شناختی اش منفجر می شدی از خنده يک دانشجوی نمونه بايد بی طرف باشد به سياست و... ارزش ها و... .... داد مي زد فکر کنم گلويش پاره شده بود
|
 |
 |
 |
|
septembre 15, 2003
septembre 08, 2003
|
 |
 |
 |
...اين پنجاه و نهی ها...مهرداد،علی، ساناز و...
زور که نداری
منطقی می شی
بايد نقشه بکشی
گير بدی به قانون
زنده باد ،مرده باد می گی
اما٬ اين پنجاه و نهی ها
معلق بين شصت و پنجاه
بس که زيادند
همه اش برنده اند
بی ولخرجی
حال می کنند
برعکس پدرها شان
ای بابا
روزمرگی، ساخت های سگ جان را
دو دره کرده
|
 |
 |
 |
|
juillet 04, 2003
|
 |
 |
 |
جنبش بوسه
مگر توان بوسيدن داشته باشي که بی تعلق گذر کنی از بالا نشين حق ستان و زير دست حق ستيز دو بوسه جسورانه بر دو جان اول آنکه هرگز دوست نمی داری اش دیگر او که به جان می خواهی اش و گرنه ناکام ماند شوریدن و نشوریدن
|
 |
 |
 |
|
juin 26, 2003
|
 |
 |
 |
زباله ای که بايد هر شب گذاشت پشت در وگر نه
باورت شد ؟ تو که نمی دانی اش! می دانی ؟ پس دیگر چطور می توانی باورش کنی! نياز داری به باور چيزی ؟ مگر آينه نداری يا برکه ای صاف ! چشم هایت... این همه آواز.... دست هایت... این همه رنگ ... و زبان !
|
 |
 |
 |
|
juin 14, 2003
|
 |
 |
 |
آه
صدا می آيد تمام شب صدا می آيد در بسته، بی معنا است و خواب نیز ! میان هوشیاری و التهاب و از پس خواب های سنگین شکسته می شوند دردناک، بر جسم و جان "دیگری" چندان که گویا هرگز نبوده اند. در گرگ و میش در چشمان همیشه اشک مادران کسی می میرد کسی می ماند .
|
 |
 |
 |
|
juin 12, 2003
|
 |
 |
 |
روان نويس بی نوا
... گريزی نيست جان خواهی باخت در دستانم ۸ ساعت ديگر، دقيقا همتایان تو ۱۲ ساعت کار می کنند! بی هيج رحمی جمله ای را بارها و بارها می نويسد و او، آن نیست و تو داری تمام می کنی حاصل تمام زندگی اش را شاید با سر تکان دادنی از نااميدي روانه سطل اشغال کند.. .... نخواهدخوابيد کمر بسته به قتلی ..... آن جمله سحرآمیز کجاست؟! مباشر قتل مباشر قتل ...
|
 |
 |
 |
|
mai 29, 2003
|
 |
 |
 |
عشق نا کام
سوسک هاي گوژ پشت با لذتي روان پريش از آن واژه تسخير کننده بر سر در اتاق خويش خش خش لباس پاپ ها :سلام دکتر! سلام! پياپي ضربدر زدن در خانه "موافقم" از باران يکريز گزينش ها خيس بي وقت آزاد مشغول باز توليد جهل و تقيه در سوگ روز بزرگداشت خود با کندي تر مي کنند لبه پاکتي را از ته مانده قلب و مغز خويش به مقصد سمينار آسيب شناسي .
|
 |
 |
 |
|
avril 17, 2003
|
 |
 |
 |
مردم
دونای بارون ببارين آروم تر بهارای نارنج داره می شه پرپر اين همه تاريخ ... خاطره استعمار سفر از حقارتی به حقارت ديگر تن دادن به ايدولوژی که می خواهد با ايدولوژی بستيزد. مادر بزرگ می گويد : بيچاره رعيت!
|
 |
 |
 |
|
mars 31, 2003
|
 |
 |
 |
پذيرا باش
گزش دندان کرم ها بر تنم، می شمارم فصل ها را زمين، تاب آرد طغيان رود را به فصل ريزش بينهايت ... دريا بلعد طوفان ناگزير را ... برگ برگم، سبز سبز يشمی سبز قانون سبز تسليم ... ريشه در طغيان و طوفان سر بر آرم روزگاری
|
 |
 |
 |
|
mars 28, 2003
|
 |
 |
 |
زاويه ها
...متولد می شود، اما ممکن است به هلاکت برسد يا شهيد شود يا کشته شود... يا بالای چوبه ای او جان سپارد...
|
 |
 |
 |
|
février 04, 2003
|
 |
 |
 |
ستمگری
گوسفند ستمگر نيست، اما زيستن گوسفندانه انسان را ستمی بزرگ است !
|
 |
 |
 |
|
février 01, 2003
|
 |
 |
 |
خاکستر روحت
- ابراهيم گناهکار نبودی ؟ - چرا بودم ! - پس چگونه آتش سرد شد؟ - گناهم بسيار سنگين بود ، آتش خجل شد.
|
 |
 |
 |
|
janvier 27, 2003
|
 |
 |
 |
به قاتلان بالقوه
ديروز زنگ زدم حسنيه! خيلی وفت بود زنگ نزده بودی... ديروز همين طور که منتظر ماشين بودم حس کردم از کسانی که تو را حتی دوست دارند هم می ترسم... سوز می آمد تو بايد به که دل ببندی؟ زنگ زدم جواب ندادی... و امروز روزنامه های پايتخت اسم عاشقت را تيتر کرده اند ... ...قتل در... روزنامه نمی خرم هيچ روزنامه ای می ترسم از زنگ تلفن ! و وقتی تلفن زنگ نمی زند ! باز می ترسم می دانم چيزی نداری بگويی حسنيه! ولی بايد اينها را به تو می گفتم ... شب بخير حسنيه
|
 |
 |
 |
|
janvier 14, 2003
|
 |
 |
 |
خان مشو ! مردم !خام !
مردم ! روزگار سخت است کهنه پوشی ات دل را می فشارد خستگی روزانه ات، درد آور مردم ! وجدان سنگینت شانه آرزوهامان کبود کرد مردم ! اما از ما باج نگیر ناکامی های چند هزار ساله ات را بی دلیل خشم می گیری بر هر که می گذرد گذشتن جرم نیست ! بگزار بگذریم ... مردم ! ما جز برای شادی سبزی مهربانی از قانون سر نمی پیچانیم بالا را نگاه کن چه سرد سرد به حاکمیت محکوم ، جز برای غم دل نمی سوزانند ! مردم ! هم وطن باش مارا ! خواهروار! بهانه های کوچک تنفس و تبسم را از ما مگیر! عرف همه چیز نیست قانون مطلق نیست به حاشیه مران این همه نامراد دل آباد را زاویه نشینی راحت نیست.. مردم ! روزگار سخت است... خان مشو ! خام!
|
 |
 |
 |
|
|
 |
 |
 |
سنگين است
آب هوا سنگین تر می شود ... زمین کجا را برای مرگ انتخاب خواهد کرد ! بر شانه کی ...خشک شدن دریا هایش را خواهد گریست ...
|
 |
 |
 |
|
décembre 21, 2002
|
 |
 |
 |
يک ريز دارند در استخر پارک
صدای مرغابی ها صدای زندگی به پرسش کشیدن مدام چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟ ما قانع نمی شویم اصلا اصلا!اصلا!اصلا!اصلا!اصلا!
|
 |
 |
 |
|
décembre 07, 2002
|
 |
 |
 |
از آدم نئو آندرتال تا آدم آندرلاين
اجدادت بیش از همه چیز همه وقت بودند، بودنی با تجاربی حتی کمتر و تو هرگز نبوده ای حتی لحظه ای، اندکی با تجاربی فراتر حتی فقط لینکی به نمی دانم کجا !
|
 |
 |
 |
|
décembre 06, 2002
|
 |
 |
 |
آزاد وار
هوا سرد است بت می بارد از آسمان... کیست کو... رسته از خط کج فرهنگ بی نصیب ازتکرار آراسته ازخویشتن کودک امین هستی کیست کو بت شکن ترین ؟ آزاد وار!
|
 |
 |
 |
|
novembre 13, 2002
|
 |
 |
 |
اين همه تنها
صنعت من سياست تو نور، آب، زمین، جان، سخن سياره ما سرنوشت همه سلیقه او
|
 |
 |
 |
|
|