juillet 29, 2010 | پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۹
شبهای ما
دوستی ما دارد عمیق و عمیقتر میشود
تنها نگران او بودم
وقتی چمدان را میبستم
سالهاست
شبها
روشنش میکنم
خاموشش میکنم
خو گرفتهایم ما
من و آباژور کوچک
به شبهایمان
روشن میشود
خاموش میشود
سارا محمدی اردهالی
۴ مرداد ۸۹
ساروشکا
درسته آهنگ
برای نشر دوبارهی نوشتهها و عکسهایم با من حرف بزنید.
زيبابود بسيار خواندمتان
زیبا بود سارای آیینه
مثل هر بار ، مثل هر سال
اما من هنوز دل تنگم ...
بار دوم که برگشتم دوباره بخونم، رو جمله ی سومت اشکمو سرازیر کردی:(
بعضی از جمله هاتو بدجوری احساستو میدمی توشون.
مرسی.
شبهای سپید ما ...
....
:)
sara
درود سارا گرامی
شعرت زیبا بود و سادگی اش می نشست به تن اش.
بیشتر از همه از آن یکی خوش آمد:
دلم میخواهد
یک میسکال باشم برایت
شمارهای که سیوش نکردهای
زیر لب تکرارم کنی
به یادم نیاوری
فکر می کنم همینجا باید تمام میشد
بخش دوم باهاش همسان نبود و میشه گفت زیادی دم دستی و عوامانه بود.
من هم به تازگی بروز شدم به خواندنم بیا
شاد باشی و پیروز
....
سپاس
اما متوجه نمیشوم چه چیزی در بخش دوم عوامانه است
سارا
زیبا بود...
و از این دست دوستی های عمیق و دردناک که روز به روز دارند عمیق تر می شوند...این روزها...روز به روز...