روي آينهي اتاق خواب
نوشته بودي
من اگر نبودم شمعداني را آب بدهيد
فریاد میکشید
شمعدانی اسم رمز کیست
شمعدانی به کجا وابسته است
میگفتی
شمعدانی آب میخواهد
هیچ رمزی نیست
گیاهی که در سرما گل میدهد
شمعدانی شمعدانی است
۳۰ بهمن آن سال
سارا محمدی اردهالی
نظرها
نوشته هایت را خیلی دوست دارم
برای این که بتوانم هر روز به وبلاگت سر بزنم آن را در پیوند هایم گذاشتم
با مهر و دوستی
انگار واژه ها با من قهرند
کلمات رهایم کرده اند
که در هیچ جمله ای جا نمی گیرم
بهمن که می گذرد
از مدار سردم می گذرم
پس وردت را گرفتند
نامه هایت را خواندند
خانه را زیر و رو کردند
روی آینه ی اتاق خوابت نوشته بودی
من اگر نبودم شمعدانی را آب بدهید
سیلی ات زدند
بردند
نیمه شب
بازجو
با دهان کف کرده
فریاد میکشید
شمعدانی اسم رمز کیست
شمعدانی به کدام خبرگزاری وابسته است
با چشمان نیمه باز و لب چاک خورده
خون بالا میآوردی که
شمعدانی آب می خواهد هیچ رمزی نیست
گیاهی که در سرما گل میدهد
شمعدانی شمعدانی است
------------------------------------------------
سارا
این را دوست داشتم در صفحه صفا بود
تو هر چه بگویی
بروم شمعدانی هایم را آب بدهم.
بروم ببینم سردشان نباشد!
غصه ای به اندازه ی بیست و یک سال ِ زندگی ام . نه . خیلی بیشتر .
من اگر نبودم
شمعدانی را آب بدهید ....
چه خوب که دوستمان کامل شعر را گذاشتند
...
شمعدانی اسم رمز کیست؟
...
زیبایی برخی نوشته ها گفتنی نیست
........................
نوشتن گاهی خیلی خیلی سخت می شود
وقتی می خواهی مراقب همه چیز باشی
هم شعر هم روزگار
سارا
فکر می کنم حق با تو باشه
ولی من هنوز بچه ام
تا حالا نه شمعدونی دیدم و نه بازجو
ولی دروغ زیاد شنیدم...
زيبا بود. چند روز پيش هم شعري از دوستم عليرضا بهرامي خواندم كه اينطور تمام ميشد:
...وقتي دوستي زنداني ميشود
به تنهايي آينهها و دستگيرهها ميانديشم
و بازجوهايي كه هر روز صبح
موهايشان را شانه ميكنند
و به شمعدانيها آب ميدهند
سلام وبلاگ مهربانی دارید.راه و روش پاکی را انتخاب کردید.افسوس که قلب من سیاه است و معنی اب دادن به شمعدانی را می داند ولی رمزی در ان نهفته است که فقط شمعدانی فرصت بازگشایی ان را دارد بای.بای
نوشته هایت را خیلی دوست دارم
برای این که بتوانم هر روز به وبلاگت سر بزنم آن را در پیوند هایم گذاشتم
با مهر و دوستی
انگار واژه ها با من قهرند
کلمات رهایم کرده اند
که در هیچ جمله ای جا نمی گیرم
بهمن که می گذرد
از مدار سردم می گذرم
پس وردت را گرفتند
نامه هایت را خواندند
خانه را زیر و رو کردند
روی آینه ی اتاق خوابت نوشته بودی
من اگر نبودم شمعدانی را آب بدهید
سیلی ات زدند
بردند
نیمه شب
بازجو
با دهان کف کرده
فریاد میکشید
شمعدانی اسم رمز کیست
شمعدانی به کدام خبرگزاری وابسته است
با چشمان نیمه باز و لب چاک خورده
خون بالا میآوردی که
شمعدانی آب می خواهد هیچ رمزی نیست
گیاهی که در سرما گل میدهد
شمعدانی شمعدانی است
------------------------------------------------
سارا
این را دوست داشتم در صفحه صفا بود
تو هر چه بگویی
بروم شمعدانی هایم را آب بدهم.
بروم ببینم سردشان نباشد!
غصه ای به اندازه ی بیست و یک سال ِ زندگی ام . نه . خیلی بیشتر .
من اگر نبودم
شمعدانی را آب بدهید ....
چه خوب که دوستمان کامل شعر را گذاشتند
...
شمعدانی اسم رمز کیست؟
...
زیبایی برخی نوشته ها گفتنی نیست
........................
نوشتن گاهی خیلی خیلی سخت می شود
وقتی می خواهی مراقب همه چیز باشی
هم شعر هم روزگار
سارا
فکر می کنم حق با تو باشه
ولی من هنوز بچه ام
تا حالا نه شمعدونی دیدم و نه بازجو
ولی دروغ زیاد شنیدم...
زيبا بود. چند روز پيش هم شعري از دوستم عليرضا بهرامي خواندم كه اينطور تمام ميشد:
...وقتي دوستي زنداني ميشود
به تنهايي آينهها و دستگيرهها ميانديشم
و بازجوهايي كه هر روز صبح
موهايشان را شانه ميكنند
و به شمعدانيها آب ميدهند
سلام وبلاگ مهربانی دارید.راه و روش پاکی را انتخاب کردید.افسوس که قلب من سیاه است و معنی اب دادن به شمعدانی را می داند ولی رمزی در ان نهفته است که فقط شمعدانی فرصت بازگشایی ان را دارد بای.بای