février 09, 2010 | سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۸

خبر عاشقانه

می‌برند گلوی لب‌هایم را.
بی‌قرار و عاشقم و نفس می‌خواهد قلب دیوانه‌ام، پاها و دست‌ها و ریه‌ات را در خانه و خیابان بسته‌اند.
می‌خواهند میانه‌ی ما را با خون به هم بزنند، که نفس تو را نکشیده‌اند، نفس میان رنگ‌ها، قلموها نکشیده‌اند، در شهر، میان مادران با قلب‌های خوابیده در قاب نوزده سالگی، نفس نکشیده‌اند.
صدا می‌زنی مرا :
" زهرایم، زهرا جانم، بگو فردا چه هوایی‌ست، زهرا جانم، زهرای عاشقم، که می‌گویی نمی‌هراسی از مرگ، بلند در پیشانی باد "
این صدای توست، صدایت دارد خوب و خوب‌تر می‌شود، محکم و هوشیار، خاطر جمع.
خون نمی‌دانند چه می‌کند با فصل‌ها، با چشم‌ها و صداها و آسمان‌ها که می‌گرداند به سمت ما، خون گره می‌زند ما را با هر چه ماندنی است. نیست حواسشان به تاریخ هیچ، تاریخ نمی‌خواند هرگز خبر مرگشان را وقتی بمیرند از بس خون به سمتشان راه افتاده و دیر شده، تاریخ تو می‌دانی، که چرخیدی به سمتش وقتی صدایت زد، شنیدی حرف‌های نوزده‌ ساله‌‌اش را، که فردا نداشتند، تنها امید داشتند و دل که بسازندش با همین تن و لبخند و جگر و نگاه‌های معصوم و پولادی، حسینم، حسین جانم، حسین عاشقم، برایت نامه‌ای خواهم نوشت، میان من و تو خبرهایی است، خبرهای عاشقانه را چه می‌شود کرد؟ هر شهروند یک عاشق است، چه می‌شود کرد با خبرهای عاشقانه‌ی در راه...


سارا محمدی اردهالی
۲۰ بهمن ۸۸

نظرها

سارا جان
مارا مجال خوردن آب نیست
خون می خوریم و رفع عطش می کنیم


می‌خواهند میانه‌ی ما را با خون به هم بزنند ...
ولی نمی دانند
خون گره می‌زند ما را با هر چه ماندنی است ...
عجب حجم سنگینی دارد این خبر عاشقانه


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.