décembre 19, 2009 | شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۸
دعوت
رنگش پریده بود
موهایش مشکیتر
لبهایش میلرزید از سرخی
کوزهی خالی شراب را گذاشت لب حوض
بشوید
به سمت باختر
که نبینم صورتش را
میگریست
موهایش سیاه و براق
به غروب
میخندید
سارا محمدی اردهالی
۲۸ آذر ۸۸
бессонница
أرق
insomnio
slaplooshed
l'insomnie
insomnia
بیخوابی
失眠
uykusuzluk
.
.
.
برای نشر دوبارهی نوشتهها و عکسهایم با من حرف بزنید.
و من از یسار آمدم
کوزه را با گلویم پاک کردم
و تو را کنار همان حوض
بوسه بخشیدم
تا شاید
تو نیست مست شوی
چونان من
چونان کوزه
چونان حوض
همین
هیچ می دانستی
دوستت که دارم
زیباتری؟!
خيلي خوب
كاري تازه، فضايي تازه در كارهاي تو كه شعرت را از خطر تكرار ميرهاند. چه خوب!
«به سمت باختر/كه نبينم صورتش را/ميگريست» خوب تأثيرگذار است، پايان شعر هم.
سطر پنجم (بشويد)، بهنظرت لازم است؟
به نظرم همان فعل "گذاشت لب حوض» كافي و كوبنده است. «بشويد» تأثير كوبندهي اين سطر را ميگيرد.
باز هم بنويس. بنويس.
گریستن پس از مستی شراب ثواب هفتاد سال مراقبه زیر سایهء بامیان تنومند دارد.
اما آنکه شراب نوشیده کوزه را می شوید؟
وای به حال کوزه ها...
من و انکار شراب این چه حکایت باشد.........
چقدر زیبا چه تصویر رویا گونه ای داشت شعرت سارای عزیز
سلام
لطف می کنید اگر زودتر پاسخ مثبت یا منفی خودتون را در رابطه با شعرهاتون به ما اطلاع بدهید
سپاسگزارم
...............س
سلام
مشکلی نیست
سارا
به غروب
می خندید