دامیست در ضمیرم
تا باز ِ عشق گیرم
آن باز ِ بازگونه چون مرغ در ربودم
ای شعلههای گردان
در سینههای مردان
گردان به گرد ِ ماهت
چون گنبد کبودم
عقلم ببرد از ره
ک "ز من رسی تو در شه"
چون سوی عقل رفتم
عقلم نداشت سودم
مولانا جلال الدین محمد بلخی
نظرها
سلام بر شما
اتفاقا ديشب كه هوا باراني شده بود ياد اين بيت حضرت مولانا افتادم : ای فصل با باران ما ، بر ریز بر یاران ما. چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما...
و با خودم زمزمه اش مي كردم
راستي خوشحال ميشوم نظرتان را در رابطه با شعرهايم بدانم
..................
سلام
آمدم خواندم شعرهایتان را
برایتان مینویسم
سارا
سلام
چه شعر نازی و چه عکس جالبی . بابت دوتاش مرسی سارای خوب. سبز و شاد باشی.
تا عشق پرگشاید در سینه رخ نماید
بند از بدن ببرد چون تار ها ز پودم
تا باز ِ عشق گیرم
دامیست در ضمیرم
دامیست در ضمیرم
.
.
.
و این عکس حال آدم را خوب می کند
با آن پنجره سپیدش
آن گلدان قهوه ای اش
و آن شال بی تاب سبزترش!
سلام بر شما
اتفاقا ديشب كه هوا باراني شده بود ياد اين بيت حضرت مولانا افتادم : ای فصل با باران ما ، بر ریز بر یاران ما. چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما...
و با خودم زمزمه اش مي كردم
راستي خوشحال ميشوم نظرتان را در رابطه با شعرهايم بدانم
..................
سلام
آمدم خواندم شعرهایتان را
برایتان مینویسم
سارا
سلام
چه شعر نازی و چه عکس جالبی . بابت دوتاش مرسی سارای خوب. سبز و شاد باشی.
تا عشق پرگشاید در سینه رخ نماید
بند از بدن ببرد چون تار ها ز پودم
تا باز ِ عشق گیرم
دامیست در ضمیرم
دامیست در ضمیرم
.
.
.
و این عکس حال آدم را خوب می کند
با آن پنجره سپیدش
آن گلدان قهوه ای اش
و آن شال بی تاب سبزترش!