décembre 11, 2009 | جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۸

گرگ و میش


تلفن
ایستگاه متروکی شده
گاهی قدم می‌زنم
کنارش می‌ایستم
صدای زنگی اگر بیاید
یک قطار باری است
کمی می‌ایستد
می‌رود

سارا محمدی اردهالی
۱۷ آذر ۸۸

نظرها

يعني وضع مردم بهتر شده و كاربار دل كسادتر


سلام. من اولین باریه که به وبلاگتون سر می زنم. چقدر این آهنگ زمینتون و اون عکس سر در دانشگاه تهران که گذاشتین به حال و هوای این روزامون می خوره.حس جالبی بود. مرسی.


سلام
...
همیشه تو شعرات، حس و حالی که داره، نافذه درونم... انگار حسش کنم، بفهممش، واسه همینه همیشه می‌خونمت، چون میشه با نوشته‌هات لمس کرد احساساتی رو که عجیب دوست داشتنیه!
...
و تاثیر تلفن در نوشته‌ها تو :)) !
...
شاعرانگیهایت را عاشقم!


ممنون ، احساس خوبی برام بوجود آورد ، خوب است که کسی باشد که بنویسد آن چیزهایی را که خود آدم درونش هست ولی آنقدر احساساتش جاری نیست که بتواند بنویسد... ممنون از شما سارا خانم گل
..............................
مهربانید
سارا


خواهد گذشت ... لحظه ی مکث است ... ولی بی گمان می گذرد ... دور است و دورتر می شود


بی اینکه دست نگاهم باشد،خیره ماندم به انحنای "در پنجاه تومنی".
زیر این گلدان کم جثه در خودش میلولید.
آن طرفش را با زور باتوم سرپا نگه داشته بودند،این طرف را با دستان تابدار.

...........
دستان تابدار
سارا


سلام.جسارت است:صدای بوقی اگر بیاید
چه بوق چه زنگ؛شعرهاتان رادوست دارم


سارا خانوم از آهنگ وبلاگت خیلی خوشم میاد میشه بگی اسمش چیه و اثر کیه ؟
باسپاس %
................................

with special thanks to Mr. Preisner
for the background music

زیر گوشواره ها نوشتم
سارا


عالي بود
تنهايي بي هياهو.
و دريغي كه انگار هميشه باقيست.

ممنون


سلام دوست شاعر.
با احترام شمارابه خوانش سروده ي تازه ام دعوت ميكنم.
سپاس


دخترك با گونه‌هاي سرخ گُلي
گل سرخ مي‌چيند
شرحي بر گل سرخ مي‌نويسم
غزل مي‌شود...

*

دوباره چاي تلخ.


مثل همیشه تاثیر گذار و دوست داشتنی و عمیق و احساساتی...کاش این ایستگاه متروک کسی و داشت که چند دقیقه ای کنارش بایستد و برود...
دوستت دارم خانوم سارا..


سلام
راستش من ایران نیستم
یادمه یه دورهای شعر زیاد میگفتمو تو روزنامه دانشگاهمون چاپ میکردن
اما الان دیگه شعر نمیگم چون توی تنهأییم خفه شدم و هیچ امیدی ندارم
چرا همه شأیعرا تنهان؟ چرا همیشه غم مایه شعره
حس می‌کنم تمام جوانهای ایرانی‌ یه جورأیی غمگین هستن من خودمم بعد این اتفاقات از ایران اومدم بیرون داشتم خفه میشودم وای بیشتر شبیه یه نامه شد اسمشم میزارم دلخستگی یک تنها


شعر خوبی شده است.به خصوص پایانش و البته منهای سطر«یک قطار بازی است»،گرچه میدانم که بدون این سطر هم چیزی کم میاید!
حالا دیگر هر بار که به این صفحه سر میزنم حس خوب و قشنگی به من دست میدهد که از شعر میاید.
.........................
سلام
خوش حالم کردید
سپاس گزارم بابت مهربانی و توجه شما
خیلی وقت ها می دانم یک جمله چندان خوب نیست و نمی توانم تغییرش دهم
خوش آمدید به پاگرد
سارا


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.