November 27, 2009 | جمعه ۶ آذر ۱۳۸۸

عصر جمعه

بی آن که قراری داشته باشیم
همان جای همیشگی ایستاده
حرف نمی‌زنیم
همه چیز بر سینه‌اش نوشته شده
شیر
چای
قهوه

سکه را می‌اندازم
دکمه‌ی چای را فشار می‌دهم

سارا محمدی اردهالی
سینما فرهنگ
۱ آذر ۸۸

نظرها

عصرهای جمعه همیشه پر از سکوت اند...


عاشقتم!

...............
مهتاب جان من
دلم برایت تنگ می شود
سارا


سلام بر شما
فكر مي كنم اين كار مصداق خوبي باشه براي همان برش هاي كوتاه و ايده هاي شاعرانه و همچنين تماشاي متفاوت شاعر به جهان پيرامونش اما نمي دانم چرا نمي توانم نام شعر حداقل شعر كامل بر آن بگذارم... جسارت من را ببخشيد

...............................

سلام
سپاس گزارم از مهربانی‌تان
ملاحظه نکنید
هر چه فکر می‌کنید بگویید
به من کمک می‌کنید
باز هم سپاس از لطف تان
سارا


قالبت خوشگله !



و این طور بود که من یک شعر خوب خواندم!


سلام/شاعر در این شعر کوتاه که به نظر من یکشعر کامل می باشد با حس زیبایی دنیای ماشینی پیرامون خود را نگریسته و نه تنها از ماشینیزم و دنیای سرد مدرن نگریخته بلکه بده بستان حسی و بازی حسی عمیقی با آن برقرار کرده موفق باشید/خوشحال می شوم نگاهی منتقدانه به شعرهای کوتاه من نیز بیندازید/ با تشکر


احساس عجیبی دارم عصرهای جمعه..در غربت...یکچیزی از جنس به ستوه آمدن از نا مهربانی آفتاب ..وقتی که غروب می کند و تنها می مانی با رنگ های نارنجی ...


عصرهای جمعه
و شعرهای تو
همیشه حذفیاتی دارند
که متن می سازند
نگاتیو زده می شوند


sms عاشقانه
گوشی تو یواش بر می دارم
سریع با عجله داخل inbox می گردم
جواب sms خودم را می دهم کمی عاشقانه
اینهم یک جور خود فریبیست



شما که حرف نمی زنید ما چه بگوییم؟!


سلام شعر های بسیار زیبا و عمیقی سروده اید
من انها را میخوانم و برای دوستانم میفرستم
حتی در وبلاگم هم گذاشتم بسیار شما را دوست دارم موفق باشید
......................................
سپاس گزارم از مهربانی و لطف شما
سارا


سلام
...
همیشه میا اینجا، اما خیلی کم نظر میذارم! اما می‌دوسم همه نوشته هاتو و نوشتنتو... دوست داشتنیه...
...
موفق باشی!
...
راستی کتابتم تو کتاب فروشیا پیدا نکردم...؟!

........................
سلام
کتاب روبروی دانشگاه پاساژ فروزنده خانه ی شاعران هست
سپاس گزارم از نوشته‌ی گرمتان
سارا


چای, بی تو
بی خاطره
هرچند سوزان
غنیمت سردیست


سلام
مرسی واقعن! من کلی میرم پاساژ فروزنده نمیدونستم میتونم از اونجا کتابتو بخرم! چه بد که نمیدونستم!


شعرهاي كوتاه تو با اون پايان هاي غافلگير كننده شان خيلي به دل آدم ميشينه.


درباره الی ، شایدم درباره خودمان


سلام
خیلی زیبا بود.موفق باشید


بامزه بود.

همیشه همان / اندوه همان

فرق نکرده ای(د)


مگر در جستجوی ربنایی تازه باشی/ وگرنه صدعآزین دست یک نفرین نخواهد شد/نترسانیدمان از مرگ ما پیغمبر مرگیم/ خدا با ما که دلتنگیم سرسنگین نخواهد شد...ترسم آن روز که از قله فرود آید مرد/ 313 آدم نتوان پیدا کرد/ ترسم آن روز که مردان سرانجام ایند/ این جماعت همه با بغچه حمام آیند


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: