août 05, 2009 | چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸

صد و سه سال در جستجوی عدالت خانه

صبا، مریم، لیلا و (سه نقطه نمی توانم بگذارم) نیامده اند، رفته بودند میدان بهارستان، نمی دانیم از چه کسی سراغشان را بگیریم.

پی نوشت(ساعت ده): خدا بزرگ تر از آن است که...
ماه کامل است می بینی ؟

نظرها

می رسیم یک روز آیا!!؟به عدالت،به آزادی،به...امید دارم به تلاش خودم و تو و صبا ها و مریم ها و لیلا ها...



سارای خیلی خوب، دلم با شماست، به همۀ شما که مثل نور دست رؤیای سبزی را که نام میهن ما را بر خود دارد، گرفته اید تا بماند و ببالد. شعرهای این روزهایت اندوهی خردمند دارند. مثل آرمان های جنبش مشروطه: استقلال، ناسیونالیسم، عدالت اجتماعی و تجدد. فرهنگ پذیرشش این خرد در دست های عزیز خیزش سبز بالیده است. من این را باور دارم سارای مهربان. همانطور که تو گفتی:«روزی روزگاری
در ایران
وقت آن رسید
خرداد ۱۳۸۸ بیاید»
مراقب اندوهت و اندیشه ات و عاطفه ات باش، با احترام، ماندانا
..........................................

ماندانای نازنین
سپاس از مهربانی آرامش بخشت
سارا


در اتاق بازجوهاي اوين
شعري از سعيد دارائي


سه نقطه می گذارند
بر ناممان
من را مارا دهها تن می خوانند گاهی
من دختری بعد از سومین واو هستم
همیشه در پرانتز
در جمع غیره
خدایا خدایا
اگر این فراموشی نیست
پس چیست
می دانم حتی مرگم
نیز در جمع خواهد بود


صبا دنبال سحر است، نور و روشنایی، لیلا دنبال مجنون است، عشق لایتناهی، مریم، در پی مسیح است، صلح و بی ریایی ..... امروز صبا و لیلا و مریم یک صدا و یک "ندا" شده اند برای آزادی


ما/در ایران عزیز
با هیچ دختر بچه ای
همکلاسی نبوده ایم
و پلیسهای زن
زیاد ندیده ایم

***
چند سالی پیش از این
در کشور کوچک همسایه
ـ کشور دوست و برادر ـ
زنی که چشمان زیبایی داشت
و هفت تیرش را
به کمر باریکش بسته بود
به من فرمان ایست داد
چند سالی می شود که
قلبم ایستاد

***

مرد هیز
از پشت تفنگ
همه چیز را
زیر نظر داشت
لعبتان حور
غلمانهای جوان
ما فکر می کردیم
او هرگز
تیری در بهشت
شلیک نمی کند

***

زندگی
ابتدای مرگ است
من
با تو زندگی نخواهم کرد

***

بین 26 تا 34 سالگی ام (ساخت باز/ روایت شخصی)
هشت سال بیشتر نیست
بعد از آن رو به پیر سالی خواهم گذاشت


دوست عزیز هم وطنان از دست رفته مان آنقدر زیادند و اخبار ناگوار آنقدر فراوان که دیگر نمی دانیم از که و چه باید بگوییم و به که !
گویا خدا هم گوش شنوایی ندارد این روزها
دیگر نمی دانیم از که و چه بگوییم و به که دردمان را.

يک روز از عزت می گوييم
تبعه کشور دل بود
دل نوشته می نوشت
گل بود
در شبی تاريک! پر پر شد.

يک روز از اکبر مي گوييم
ساده بود و... بگذريم
در بند ، بند بند تنش را
قطره قطره آب کردند و
تمام شد.

ديروز از ندا گفتيم
جامه اش سبز،رويش سفيد،گلويش سرخ
رو سفيدمان کرد
ـ ما سيه رويان را ـ*
پرچمی شده برای آرمان.

امروز از سهراب مي گوييم
نو باوه ،نوجوان
آرزويش آزادی**، برای ايران
سينه اش در خاک است
زخم ضحاک بر آن.

خدایا،خدایا، خدایا
اینجا کجاست که به آن خو گرفته ایم
یارا،چه کرده ایم که چنین زخم خورده ایم
ما را چه می شود که چنین روزگار تلخ،
این درد سینه سوز ز بختک! گرفته ایم.

فریاد ۲۳ تیر ماه ۱۳۸۸ خورشیدی


وقتي خيلم دلم مي گيرد در پاگردت يله مي شوم و در دل تاريكي چشم مي دوزم به ماه.


بالاخره آمدن؟


وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
وحید را آزاد کنید
.
.
.
.


سارای مهربان...
امید...


نشسته ایم
پشت پنجره های بی دیوار
با نمکدانهای نم کشیده بر صورتمان

باد
ذهنم را برده
به دوردستهای
همان جنگلی که قرار بود
آسمانش را
من نقاشی کنم
و
درختانش را تو
.

با نخستین بوسه
شیطانک قصه
رنگهامان را دزدید
ما
به گمان برف
با درختان آدم برفی ساختیم
و تیرگی آسمان را به تماشا نشستیم
نشستیم
میان آدم برفی هایی که
آب نمی شوند


اگر اين صباي بهارستان آن صبا باشد كه من مي شناسم ،خوب است . يعني صفت خوب كه شايد زياده روي و اغراق باشد . اما روحيه اش خوب است دست كم :)
................................................................

همان است گلم
خوش حالم این جایی
خوب باشی همیشه
سارا


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.