juillet 30, 2009 | پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۸
ویرانی
دستانت را گرفتند
و دهانت را خرد كردند
به همین سادگی تمام شدی
از من نخواه كه در مرگ تو غزل بنويسم
كلماتم را بشويم
آنطور كه خون لبهايت را شستند
و خون لبهايت بند نميآمد
تو را شهيد نميخوانم
تو كشتهي تاريكي هستي
كشتهي تاريكي
اين شعر نيست
چشمان كوچك توست
كه در تاريكي ترسيده است
در تنهايي
گريه كرده
اعتراف كرده است.
...
ادامه
شعر بسیار زیبا و غمگینی از الیاس علوی
تکهی آخر دیوانه کنندهاش را حتمن نگاه کنید.
برای نشر دوبارهی نوشتهها و عکسهایم با من حرف بزنید.
اين شعر نيست ... خون دهان توست كه بند نمي آيد
سالهاست شهری اینطور مرا به گریه نیانداخته بود سارا ...
اینطور
لیلای لیلی
این شعر نیست...
خون جگر ماست که از زبان تو جاری است.
در این ایام تلخ ،مگر شعرهای تو...
درد این روزها...