juillet 04, 2009 | شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸

سه قطره خون

«ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همان‌طوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفتة ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت... ولي دیروز بدون اين‌كه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي‌كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده ـ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي‌كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي‌گيرد يا بازويم بي‌حس مي‌شود. حالا كه دقت مي‌كنم مابين خط‌هاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده‌ام تنها چيزي كه خوانده مي‌شود اينست:

« سه قطره خون »
.
.
.

صادق هدایت

نظرها

وقتي که زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه که درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه.
www.return2heaven.net


سارا ی عزیز سلام
براتون امکان داره که یه طراح قالب وبلاگ به من معرفی کنید ؟ آخه وبلاگ شما خیلی زیبا طراحی شده...
خواهش میکنم !!!میشه؟؟؟
..........................................
سلام
این کار یک کار گروهی بوده ولی اصل آن توسط آرش عاشوری‌نیا طراحی شده
khosoof,com
و دوستان بسیار خوب دیگری هم در آن کمگ کرده اند
موفق باشید
سارا



رو سطح خارجی حباب بنویس


من همان عشقم كه در فرهاد بود/او نمي دانست و خود را مي ستود/مي گريستم بادلش با درد دوست/او گمان مي كرد كهاشك چشم اوست.


سلام
خيلي وقت هست شعرهات را دنبال مي كنم اما تنبل بودم واسه تشكر
مرسي واسه همه لذت هايي كه بردم از خوندنشون


سلام بعد از مدتهای نزدیک.من هم به روزم در هر دو خانه.خوشحال میشم اگه...
www.ahmadipanah.wordpress.com
www.gharabeh.wordpress.com



...........
.............اینهمه کلمه
...........روی رودخانه و تمساح!


سلام نازنینم
من حسابی در هم شکسته ام.
شاید بشه یک روزی، یک جایی قرار بگذاریم برای دیدن هم.
موافقی؟
...................................
سلام
همین چندی پیش این را گفتم
در هم شکسته ام
چه آشنا
باشد
saraharayene@yahoo.com
سارا


ناخن می خراشم از دورن بر پیکرم
از هراس فراموشی
تا با من ماند این درد
این داغ
بی لحظه ای مرهمی


بوق ها از همه چیز عبور می کنند

در تلاطم آدم های مواج پیاده رو

که بسته های کار را به خانه می برند

بوق ها از همه چیز عبور می کنند

و سوت قطارها

سهم کسانی است که بیرون شهر به سر می برند

چقدر دلم برای راننده های قطار تنگ شده .
به روزم دوست من


اینجا کسی سخن نمی گوید
و پرندگان خاموشند
و تاریکی لب فرو بسته
بر صخره های نومیدی
بر خرسنگ های خاموشی
یکه و تنها به خود نوید دادم آزادی را


من همیشه با داستان های صادق هدایت زندگی کردم و خو گرفتم.


سارای عزیزم...

.......................
کجایی تبسم ؟
تبسم عزیز


یدازادیما در آینه

پ. ن. یاد نادر ابراهیمی به خیر


چه تلخ ست
خواستنی های دور
که داشتنش عین نداشتن ست(!)

و آخ از صادق هدایت...
آخ!



خیلی قبل تر ها وقتی 3قطره خون رو خوندم خیلی دوسش داشتم.. هنوز هم خیلی دوسش دارم


فریاد چاره ساز شود مگر...


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: