April 26, 2009 | یکشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

احتمال امروز

شروع آخر امروز است
هوا نیمه ابری
آفتاب دزدکی
مورچه‌هایی که آرام بعدازظهر را تا غروب طی می‌کنند
چه دلی دارند

شروع آخر امروز است
سلام بینندگان عزیز
شما صدای ما را نمی‌شنوید
شکارها خوابند
پاورچین شکارچی‌ها نزدیک

کدئینی برای خطر میگرن و آخرین زنگ تلفن
اگر چه
نیمه شب
هر جا پناه بگیری
در موبایلت به صلیب کشیده می‌شوی

شروع احتمال است
کشوی قرص‌ها نیمه باز
مثل دهان بیماری بر تخت
مرده بر تخت
زنده بر تخت
از تخت پایین بیایید
وقت شما تمام شده‌است
راستی
چرا سیگار نمی‌کشید شما
این همه که می نویسید؟
چه چشم‌های خوبی
پر و بالت سیاه و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
بالای صلیب هوا چطور است؟
نیمه ابری؟
همرا با کمی غبار؟
در گوگل ارت صلیب‌ها هم پیدا هستند؟

آفتاب رفته
از این صلیب به آن صلیب
فاصله است
آفتاب رفته
چشم‌هایت را ببند
با ما همکاری کن
طبل‌ها می‌کوبند
احتمال افتاده روی اتفاق
تصویر داریم
صدا نه

اول اردی‌بهشت ۸۸

نظرها

خیلی دوستش داشتم...


نمیدانم سارا...!
تو میدانی؟
تو شعر میگویی ،
من هم زمانی شعر میگفتم ...
سالهاست دیگر نمیگویم !!
به من بگو چرا؟
چطور تو هنوز شعر میگویی ولی من نه ؟!!
گاهی فکر میکنم برگه قسمت من لابلای کاغذهای خدا گم شده است !!
نمیدانم .
تو میدانی...؟
میخواهم نبشتگ را تعطیل کنم...
دلم نمی آید .
پر از خاطره است آخر.
ولی دیگر حرفی برای زدن ندارم.
احساس میکنم دیگر دوست ندارم کسی را دوست داشته باشم.
تو میدانی چرا...؟!!!
..........................
بسته به دله
دانستنی نیست
وقتی حرفی نیست
بی حرفی خوب است
شاد باشید
سارا


دلتنگی هایم به من رحم نمی کنند
تنهاییم مرا رها کرده به حال خود
سکوتم را فراموش کردم
سیگارم را پیدا نمی کنم

اونطرف هوا چه جوریه
میگرن تنها کسی است که در من می ماند


خوب بود این شعرهای شما و خواندنش برای آدم خوب است درست مثل خوردن توت فرنگی که خوردنش خوب است.....
و..........سلام!


We crave permission openly to become our secret selves — Salman Rushdie


حق با شماست .
می بخشید !


من قسمت آخر شعرت را كه خيلي دوستش داشتم توي نوشته ام استفاده كردم و بهش لينك دادم . عيبي اگر دارد بگو تا برش دارم . مرسي :)
....................................
خواهش می کنم خیلی خوش حالم که دوستش داشتی
سارا


مرسی وافعا مرسی از بهار خونین جاویدان


سکوت بود سکوت
خون خون را نمی دید
وآزادی ,آزادی را


نگاه تازه ای
گاهی باید رنگ را رنگ زد
و شعر را...


چه بطن پر حادثه ای داشت
تیغ کند جسارتت
وقتی کارد وار
ذره ذره
دلمان را ریش ریش کرد و
زبانمان را الکن
-
روزی در اوج آفتاب نیمروز
سلام به تو
سارا محمدی
-
چه سبک تازه ای داری
وقتی در تراس اتفاق
پاگرد تنگ فکرهای طویلت
روی پیشخانه ذهنمان میگذاری
گوی دشت علفهای آزاده بود
جانباز خون های قلم فرسا
-
دلم را روزی -در اوج آفتابی
جلا دادی
روزت جلا داده
دلت آبی
زلال
گوی چشمی ای در عمق هیاهوی
بودن و رفتن
-
چه زنجیر های در هم تنیده ای دارد
خیالت جای نرود
خیالت را گفتم
همین
نوا بامدادی

..............................
سلام و سپاس از این همه فراز و فرود در نوشته ات
سارا


سلام. با افتخار بخشی از یکی از سروده هایتان بازنشر دادم در سرای مجازی ام.
سخت به دل نشست و تنگ کرد این دلی را که خرامان روزها را از پس هم سپری می کند تا به نقطه ای روشن برسد و یک فریاد بلند از نفیر خویش سر دهد... زنده باشید
..............
زنده باشید
سارا



فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: