janvier 10, 2009 | شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷

شبی‌خون

هفت‌ بار
می‌شویم
لیوان‌ها و
بشقاب‌ها و
قابلمه‌ها را

چقدر جان دارد این شب


۲۱ دی ۸۷

نظرها

یاد این شعر افتادم اینجا که هستم . از هفتم اسمان ندیدمت ... امروز چندم توست ؟! سلام . دعوت میکنم از حضورتون که درهمتبار هم اشعارتون رو بازنشر کنید . سعی داریم یک سایت جمعی وزین داشته باشیم . امید که با حضور دوستانی امثال شما محقق شود . در پناه مهر پاینده باشید .


سپیده اینهمه چشم گیر نبود ..

اگر این شب


شب... شب گاهی بهترین زمانه برای خالی شدن...یکی از راه های خوبشم چندباره ظرف ها رو شستنه...تجربه اش کردم.


ساده ، اما عمیق و تا ثیر گذار.


شبی خون(خيلی زيبا بود)


ميرسدقرنی به پايان وسپهربايگان**دفتر دوران ما هم بايگانی می کند


تو بگو هفت ... تو بگو هفتاد ... تو بگو يک کسر نامعلوم ... مگر چشم های خاک خشک نشد از شمردن شب؟ ... مگر تمام می شود؟ ...



زيبا و غافلگير کننده


جان شب زيباست...


حتي سيگار ،آخرين پك قليان،نگاه آخر خم تمام شد اما شب...



خیلی لذت بردم.
موفق باشی.


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: