janvier 04, 2009 | یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷

می‌گریست

مردی که می‌گریست
نیمه‌شب آمد
تمام مردان زمین در چشم‌هایش سر پایین انداخته بودند
می‌لرزیدند

دستم را گرفته بود
اجازه نمی‌داد
چراغ را روشن کنم

با آن هیکل غول
تنها گریه کرد
و پیش از سحر
شرمگین و سراسیمه رفت

۱۳ دی ۸۷

نظرها

خیلییییییییییییی خوشگل بود
هرچند من عددی نیستم که نظر بدم...
اما دیدم...سرتاسر غروری که با همه بزرگی
با همه قدرت...
شکست...
ولش کن فکر کنم اصلا هیچ ربطی به نوشته های تو نداشت...
غم نبینی


بعضی از فلش های آینه در دسترس نیست. ظاهراً مشکل فنی کوچکی باید باشه.


سارا
اين شعر يکی از بهترين کارهای تست
بسيار زيبا و بدون نقص.
مرد سر افکنده می آيد.
حرفی دارد که نمی تواند بگوید یا شاید اصلا گفتنی نیست.
تو هم- انگار تمام زنهای عالم ماتم زده در نگاهت به دیوار تکیه داده اند- هيچ نمی گويی و نظاره گر این شکستنی که شايد شبيه خيلی از نمايش های غیر قابل اعتمادهر روزه ی مردم است.
اگر چنين نباشد مردی که دست در دستان محبوب از سر عشق ونياز گريسته است .
خوشبخترين مردان روزگار است.


از دستش در رفته بود؟؟؟؟


سلام سارا. شما شاعر مورد علاقه ی من هستید. شعرهایتان درست همان چیزی است که من از شعر انتظار دارم. یک تصویر، یک چینش ظریف از چیزی که مخاطب خودش باید بداند چیست، و دیگر هیچ. هیچ مفهومی در شعرهای شما به زور منتقل نمی شود. با زبان بازی نمی کنید و زبانتان خنثی و بی طرف و بی منظور است. آهنگ هم در کار نیست. فقط یک تصویر را نقاشی می کنید، بدون هیچ آرایه و پیرایه ای. از خودم می پرسم چطور منی که این همه دلبسته ی زبان و موسیقی ام می توانم شیفته ی کارهای شما بشوم. و جواب: در شعرهای شما تمام بار شعر بر دوش همان تصویری است که چشمتان شکارش کرده. این تصاویر اند که خیلی ناب اند، و آفرین به نگاه پر احساس و ظریف شما.


درود
جالب و گيرا بود


[ هر انسان با اين پيام متولد می شود
که خدا
هنوز
از انسان
نوميد نيست

(ر.ر. تاگور) ]

مرثيه ای برای مرد ...

1)

آن مرد آمد ...
آن مرد با درد آمد
آن مرد در باران آمد
ساده آمد و نبود.
صادق آمد و بود.
اعتماد آورد.
شناخت ساده آورد.
او را ساده شناختم و نبود.
ترديد کردم! آن مرد چرا آمد؟
تردد ترديد بود
در آمدنش ترديد نبود
هيچ کس او را نمی شناخت و می شناخت.
ايستادم و ايستاد.
دويدم و دويد.
ايستادم و دويد!
ترسيدم!
او را در خود می ديدم
ساده نبود و ساده می ديدم.
دست خالی آمده بود و دستش خالی تر بود.
آن مرد ترسيد!
صادق بود و صادق نمی ديدند ...
چون ساده نبود و ساده می ديدند ...
آن مرد ...

2)

آن مرد آمد
آن مرد با اسب آمد
آن مرد اسبش را کشت
آن مرد قلبش را سوراخ کرد
آن مرد مُرد

آن اسب آمد
آن اسب بی سر آمد
آن اسب در سايه آمد

3)

ديگر بابا انار ندارد
دارا درد ندارد
بابا درد دارد
دارا دِرَم دارد
بابا با درد داراست
دارا با بابا داراست
...
بابا مُرد
« از بس که جان ندارد » ...


(م.اسير)
10/ دی ماه /1384- 22:55
بابل – کاظم بيگی


مر۳۰ سارا جون
راستی تولدت هم مبارک


سلام
خسته نباشید
خانم محمدی خداکند هر جایی هستی زندگی به کامت باشد


سلام خانم محمدی. خوشحال می شوم نگاهی به شعرهای تازه ام بیندازید و نظرتان را بنویسید.


خوب مثل همشه...
۴ يا ۵ سال ميشه که ميام به ايينه تون س ميزنم و امروز واسه اولين بار دلم خواست کامنت بذارم.همين !



سارا جانم شاهکاری هستی به خدا!!!


به غم کسی اسيرم که ز من خبر ندارد**عجب از محبت من که در او اثر ندارد**غلط است هر که گويد دل زدل راه دارد **دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد.......


ميشه تولدتو با تاخير تبريک بگم سارا؟
۱۴ دی ماه مبارک


از آن گندمزار بزرگ،‌ شاید دو سه شاخه، اینجا سبز شده باشد...


السلام علیک یا ابا عبدالله
با عکسهایی از مراسم تاسوعا و عاشورا در خرم آباد به سوگ سالار شهیدان نشسته ایم و میزبان چشمان مهربان و تیزبینتان هستیم . نعمت پور


هنوز گریه می کنند
همه ی آن مردانی که حرفشان را زدی...
پشت چهره های عبوس!


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.