novembre 27, 2008 | پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۸۷

افغانستان

"پروفسور حسيني گفت: "بچه كه بوديم، هميشه پدرمان مي‌گفت دعا كنيد آدم در غربت نميره؛ ما نمي‌فهميديم؛ فكر مي‌كرديم البت بي‌پولي و فقيري را مي‌گه... حالي فهميديم كه بي‌وطني را مي‌گفته..." و چشم‌هايش را اشك زد... ديگران فهميدند يا نه، من فهميدم... خوب هم فهميدم كه پروفسور چي گفت. شايد او مي‌توانست از چشم‌هايم بفهمد كه شب گذشته چقدر حسود بودم وقتي كه دخترها و پسرهاي ايراني مغرورانه مي‌خنديدند، مي‌گفتند، مي‌رقصيدند... در رفتار و حركاتشان چيزي بود، يك دلگرمي بزرگ بود، يك تاريخ، يك هويت، يك چيزي كه به تك تك آن‌ها انرژي مي‌داد... اما ما شاد نبوديم؛ عراقي‌ها، پاكستاني‌ها و ايراني‌ها بودند... من نبودم! من هم غريب بودم! همين بود كه به دختر ايراني به شوخي گفتم: «بي وطني، آغاز جهان وطني است» از لبخندم فهميد كه دروغ مي‌گويم."


از عاصف حسینی، ما سرزمین‌های دوری هستیم.

داشتم شعر‌های الیاس علوی را می‌خواندم که سر از رنجی عمیق در آوردم، یاد محمد افتادم، در آینه داستانش را گقته بودم : گلادیاتور محمد، پسر ده ساله‌ی افغانی که روبروی سینما عصر جدید با او آشنا شدم و هنوز هر جای دنیا باشد از او خبر دارم، محمد سعی کرد برود دبی، ترکیه و هر بار پلیسی جلوی او را می‌گرفت، پلیس‌های مهربان، قانون مهربان، مرزهای مهربان...

محمد زندگی‌ را دوست دارد و این را پلیس‌ها و قانون نمی‌فهمند، هیچ کس نمی‌تواند جلوی او را بگیرد.

نظرها

سلام
نوشته هات خیلی به دل میشینه تقریبن یک ساله خواننده نوشته هات هستم صداقتی که تو کلماتت هست هر خواننده ای رو جذب میکنه خوشحال میشم بهم سر بزنید


سارای عزيز
سلام
تو وآن دختر افغانی یا هر مهاجر وپناهنده ذیگر از غربتی سخن می گویید که به معنی چهار قدم دور نزدیک بودن از جایی است که درآن دیده به جهان گشوده ایم.
اما غربت در زمانه حدیث درد ناک تری است.
در میان مردمی به زبان آنان سخن می گویی ولی دریغ از ارتباط.
مانند مریضی که ساده ترین وموثر ترین داروی درد اورا دیرگاهی است در تمام کشور های دنیا دور ریخته اند.
محمد اگر وطن ندارد اگر هر جا که می رود مهربانانی جلو او را میگیرند لااقل کسی را دارد که هر جا که باشد از او بی خبر نیست.
بسیاری از انسانها کسانی هستند که آمدن ونیامدنشان .بود ونبودشان احساسی در کسی ایجاد نمی کند.
درد های انسانی متنوعند وبسیاری از آنها به قول هدایت که در وطن وغربت به یک اندازه از زندگیی شاد محروم بود؛درتنهایی روح آدم را می خراشند.
هیچکس به خانه های سیاه این جذامیان عصر جدید قدم نمی گذارد.
آدم در بهشت غریب بود .در زمین غریبانه هبوط کرد وغریب نیز محشور خواهد شد.
من به نوبه خود برای مرگ آماده تر از زندگیم.
آنچنان به این زندگی غریبانه ی در حاشیه عادت کرده ام که دوست ندارم با حضور هیچ غریبه ای تلخی و ناگواری آن دوچندان شود.
با سپاس واحترام


سلام
من نفهمیدم تیکه اول نوشته رو. شما افغانی هستین؟


با سلام
برگزیده شدن شما در جایزه وبلاگی دویچه وله باعث افتخار ماست. این افتخار بزرگ را به شما وبلاگ نویس عزیز ایرانی تبریک عرض می کنیم.
لینک مشروح خبر برگزیدگان جایزه دویچه وله در وبلاگ نیوز:
http://weblognews.ir/?p=475
با تشکر
تیم خبری وبلاگ نیوز


با سلام
برگزیده شدن شما در جایزه وبلاگی دویچه وله باعث افتخار ماست. این افتخار بزرگ را به شما وبلاگ نویس عزیز ایرانی تبریک عرض می کنیم.
لینک مشروح خبر برگزیدگان جایزه دویچه وله در وبلاگ نیوز:
http://weblognews.ir/?p=475
با تشکر
تیم خبری وبلاگ نیوز


سلام سارا جان
خوبين...


شاد باش به این صداقت و زیبایی کلام که بیشتر از یک زن لطیف است انگار بوی روح می دهد شاد باش نویسنده!
شاد!
سلام


سلام

با Sting و boll و علی حاتمی و خودم

Grand Cafe به روز شد.

سبز باشید.


برای ما انسان ها که عادت می کنيم.
برای ما انسان ها که کودک متولد می شويم
برای ما انسان ها که کودکی هامان را فراموش نمی کنيم
بی وطنی
بی وطنی است!
برای ما که زندگی را دوست می داريم ...
برای ما...
وطن
وطن است!

نمی دانم چند محمد مثل محمد تو توی اين دنيا هست
اما من برای محمد تو دعا می کنم
خدا به جای من صدای همه ی محمد ها را می شنود...


من مرگ را دوست دارم

...این را تنگناها و زندگی نمیداند


من هم دلم وطن می خواد
اون جایی که از ته ته دل بتونم بخندم


خانه ام دور نیست،
هر چند که غریبم.
آسمانم مغلوب حضور یک نزدیکی است،
هر جند که غریبم...


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





spoonful41.jpg

Lovin' Spoonful

Do you believe in magic

Believe in the magic of rock and roll





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.