octobre 24, 2008 | جمعه ۳ آبان ۱۳۸۷

از تنگ بی ماهی


دلم برای کلاغم تنگ شده

آخر
تلفنی که زنگ نمی‌خورد
مثل دمپایی پاره
فقط به درد پراندن کلاغ می‌‌‌خورد


دوست دارم
برگردد
و صابون‌هام را بدزدد
بدوم تا سر کوچه
صابونی بخرم
و با بقال محله کمی حرف بزنم


از هرکسی باید چیزی خرید
تا با آدم حرف بزند
به جز کلاغ‌ها
که زیادی حرف می‌زنند

کلاغم
برگرد!
لبِ حوض
یک قالب پنیر گذاشته‌ام.


بیست مهر هشتاد و هفت
مهدی علاقمند


.

.

.

رودخانه با آب قشنگ است از حدیث

نظرها

سلام:
انتخاب بسيار زيبایی بود.
ولی نه به اندازه ی کارهای خودتان که حلاوتی ديگر دارند.


حس اين روز های من است انگار ...
ممنون ...


من و تو
قصه زمانه ايم
فرياد رنجي واژگون
نسلي از تار و شب بي كلام موسيقي
كوچه اي پر از تنفس خدا
من و تو
سهم خواب گريه هستيم
در انزواي لبخندي پوسيده
و چه پوك...خالي ... ديوانه وار
به سطح خالي فنجاني
دل خون مانده ايم به فالي تازه

خوشحال مي شوم كه از وبلاگ يك روزنامه نگار اردبيلي ديدن كنيد
موفق و پيروز باشيد


از هرکسی باید چیزی خرید
تا با آدم حرف بزند...

آهای کلاغ غارغاری
تو رو چه به باغ درباری
سکه نداری دون می خوای؟
عاشق مهربون می خوای؟
آهای کلاغ ديوونه
اينجا جای بزرگونه...
(فکر کنم از مسعود فردمنش)


دلم به پاگرد خوش است.
پس زود به زود آپ کنيد بانو.plz


سلام
منم به پاگرد دلخوشم
همين فقط


سالهاست که منتظرم
در میان خاطره دست و پا می زنم
ثانیه به ثانیه فرو می روم
و هر لحظه در تو می آمیزم
من آلوده ام به یاد به خاطره
به اشکهایی که در کودکی
نریخته ام به پای این همه تنهایی
وحید کیان پور

سلام خانم محمدی مثل همیشه
از خواندن اشعار شما لذت بردم
زیبا مینویسید زیبا می اندیشید
افتخار بدید و به وبلاگ من - نگاه تلخ -
سری بزنید تا از نظرات ارزشمند شما
استفاده کنم
با تشکر وحید کیان پور


سارا
خيلی دلم ميخواهد بيشتر با تو آشنا شوم
بيشتر حرف بزنيم و بيشتر کمکم کنی
گاهی اوقات
دلم ميخواهد در مورد بعضی نوشته ها از تو کمک بخواهم و نظرت را بدانم...

...........................
سلام ساقی
بیشتر حرف بزن
بیشتر کمکم کن

باشد؟!

سارا


راستی سارا بابت موفقيتت تبريک ميگويم :
http://www.thebobs.com/index.php?l=fa&s=1155503109924847OMDFOOVR-NONE


خیلی وقت بود نیامده بودم.وقتی حالم خوب نیست به وبلاگ ها سر می زنم و گاهی میایم اینجا که لا اقل گریه هایم بی بهانه نباشد.شعر دست تو معرکه بود.به طرز عجیبی آشنا بود.انگار برای من هم پیش آمده
..........................................
:)
دست تو ، آشنا بود، معرکه بود
انگار برای من هم پیش آمده
که لا اقل گریه هایم بی بهانه نباشد

سپاس

سارا


سنگها اگر قمری من را زخمی می کنند نمی شناسند
سنگها نمی دانند که عشق چيست...



سلام

شعر های زیبایی در وبلاگتان خواندم.
این روزها کم یش می آید.
خوشحالم کنید و از طرفها ی ما بیایید .


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





spoonful41.jpg

Lovin' Spoonful

Do you believe in magic

Believe in the magic of rock and roll





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.